This blog is about books, eBooks , my memories and tragic accidents.

Wednesday, September 20, 2017

Have you ever had SeShe jam?

At Larry's Office

It was seven hours after Parmis got sick. The trip to Aloha State was canceled, so Uncle Larry felt so lonesome. He sat at his desk, downloading "Santa Tracker" app as his assistant entered and asked gleefully, "Where is Santa?"

Uncle Larry replied absently, "At Google."
Mr. Assistant grinned, "No, at his workshop. Nick loves this app. Every morning, afternoon and evening he asks me, "Where's Santa?"
"Nick?"
"Our little visitor."
"Oh yes, I was forgetting you had a guest. How is he doing?"

"He's okay. Last Sunday, his parents went to the Moon for Christmas. We're also traveling to New York Friday morning."
"What do you mean by you're traveling?"

"So, I've promised a trip to Nick."
"But I'm leaving tonight. Google plane is ready, didn't you know that?"
"No. I thought Parmis was sick with scarlet fever."

"I'm not going to Aloha, I'm going to the North Pole. I feel lonely here."
Mr. Assistant sighed deeply, "Oh no. I hate to let Nick down."
"Sorry. I think Nick will be glad to visit Santa's village. I can pick him up on my way to the airport."

"I don't really think that's a good idea. Nick can't wait to visit New York. Well, maybe my wife can take him there, so I can stay here."
"I don't know what I would do without you," said Uncle Larry gladly.

The North Pole Airport

A frosty December night. Google plane landed at sleepy Santa Airport. Wow, Santa's Back!
Santa's team, Uncle Sergey, Gloria, Rocky and little Julia, came running to meet him. Then Santa got into a self-driving car and rode sleepily to his workshop.

She Loves Jam

The snow was falling silently in the village, reindeer enjoyed roaming freely in the pine tree forests, Santa started to reply to the letters from the children around the world while his team was busy preparing Christmas presents.

Pile of letters showed all the children had been good that year, as usual. Santa's team had to be up all nights. They needed help. No more worry… Santa's helpers, Parmis's aunts and uncles, arrived.

At last the big night came. As the team was loading the sleigh with gifts, Santa was still busy with the letters. Sometimes he got up and looked out of the window to see if his sleigh was ready, then he had a cup of coffee and replied to the rest of letters.


As the moon came up, Uncle Larry was dreaming about Aloha. Uncle Sergey placed a pile of letters on his desk and asked, "You're sleeping?"
Uncle Larry suddenly opened his eyes and said, "Aloha."
Uncle Sergey laughed, "Aloha, Larry. Were you dreaming?" then pointed at the new pile, "From islanders."
"Oh, thank you," said Santa, his eyes shining. He looked at the letters. The first came from Parmis. His eyes filled with tears. The letter said:

"Hi Santa,

How are you? I'm Parmis, one has a high fever and is covered in spots. One loves technology, travel and football.


These days, she wonders when she will shake off this disease, so she can travel to Hawaii. I can't wait to see there.

I'm waiting here for you, but I'm really worried about your health…so if you didn't catch a scarlet fever, Please, Please, Please, don't come here. Because I got it.


By the way, if you come bring me a new Pixel with a Google home and some story books and a football.

I also for my tree house need a set of inflatable LED cube chairs­_ it comes in four colors: blue, green, yellow & red_ need for all colors. Make sure you bring me a lovely "Mewtwo" with a self-driving car.


           Love, Parmis

I left you a bowl of cherry compote as a treat. All I have is that. I eat it for breakfast, lunch and dinner. Enjoy!"

Uncle Larry giggled, "A self-driving car?"



Mino had sent Santa two letters. The first said:
"Hi Santa,

How's life treating you? I'm Mino, and I've been a good girl this year. I'm sorry about what I did in the past_ Mommy made me add that.


But What I want for Christmas is a Google Wi-Fi. We don't have a Wi-Fi, because I traded it for twenty jars of "Seshe" jam. These Jellies are really delicious!

I also need a new Pixel with a Mew. That's all.

 Love, Mino

I know all grateful children leave you some cookies as treats. I also tried to do the same. I went and stood in the yard staring at the sky for about an hour, but nothing fell. Can you believe? We don't have the snow here. Well, I wanted to leave you "Barf-O-Shire". Sorry but I couldn't make it without the snow. I offer to sell all your treats, what do you think of?"

Please come before seven. Mahta, my sis, wakes up at seven."



The second Letter from Mino said:

"Hi Santa,

It's Mino again. I'm writing this letter from my sister, Mahta. She is sleeping now. She can write beautiful letters, but she's a little shy.

She is crazy about SeShe jam, but she is shy to ask one hundred jars of Seshe jam. Please, bring her them all. She also needs a new Pixel, a Google TV and a Mewtwo.


Love, I guess I shouldn't sign this letter.

Mahta is such a nice girl that she left you some cookies. Help Yourself!"   


    Best Wishes
    M.T😄



Monday, September 18, 2017

من می‌توانم از داستان اپل حرف بزنم، اما داستان شما جالب‌تر است


سیم آی‌پاد او همیشه گره خورده بود. تلفن‌همراهش را هرگز به موقع پیدا نمی‌کرد. اسکات همیشه وسایل زیادی همراه خود داشت. پس از خودش پرسید:«چه می‌شود اگر این مسئله را حل کنم؟»


احساس عجز را به طلای ناب تبدیل کنید

گرایش به بهتر ساختن زندگی همواره مضمون دائمی تاریخ بشر بوده است و بنیانی‌ترین عامل شتاب‌دهنده برای عمل. این هسته‌ی اصلی انگیزه‌های انسانی است. بدون این گرایش در جهت رشد، نه اتومبیلی وجود خواهد داشت، نه هواپیمایی و نه رایانه‌ای.

هیچ‌کس فقط با خوب زندگی‌کردن نمی‌تواند دلارهای میلیونی بسازد. افراد باهوش، آگاه و خلاق جای پای محکمی را پیدا می‌کنند که بتوانند مسئله‌ی آزاردهنده‌ای را حل کنند. اگر شما بتوانید تله‌موش بهتری بسازید، دنیا راهی به در خانه‌ی شما خواهد یافت. مهم این است که شما این فرصت را شناسایی کنید. فکرهای میلیون دلاری در همه جا هستند و انتظار کسی را می‌کشند که به سراغشان برود.

پیام من این است که لازم نیست فکری کاملاً نوظهور یا پیچیده داشته باشید که ابداع تلقی شود. شما نباید به فکرهایی چون «این خیلی ساده است» و یا «این خیلی آسان است» اجازه دهید تا شما را از دنبال کردن فکری که به آن ایمان دارید، باز‌دارند. در بیشتر موردها، زمانی که فکر یا محصولی بسیار ساده یا آسان است و کسی آن را ارائه نکرده، شما با ایده‌ای یک میلیون دلاری روبه‌رو شده‌اید.



او دریافت اختراعش به مردم کمک می‌کند

اسکات جردن وکیل فرسوده‌ای بود که از کارش راضی نبود. البته او فکر بزرگی نداشت؛ اما روزی فکری ناگهانی ظاهر شد و او را تکان داد. اسکات عاشق لوازم مدرن بود، اما این لوازم دیوانه‌اش می‌کردند. سیم آیپاد او همیشه گره خورده بود. تلفن همراهش را هرگز به موقع پیدا نمی‌کرد. اسکات همیشه وسایل زیادی همراه خود داشت. پس از خودش پرسید: «چه می‌شود اگر این مسئله را حل کنم؟»

در سال ۲۰۰۱، اسکات کار خود را در یک شرکت معتبر حقوقی رها کرد و با استفاده از پس‌اندازش فکر خود را اجرایی کرد.

محصول تازه‌ی وی، جلیقه‌ای بود با بیست و دو جیب مخفی که می‌توانست همه‌ی وسایل مورد نیاز دنیای امروز را حمل کند. اسکات هیچ تجربه‌ای در این زمینه نداشت. پس تیمی از طراحان را استخدام کرد تا کمکش کنند. اسکات دلش نمی‌خواست محصول جدیدش زشت و بی‌قواره به نظر برسد. او در جست‌وجوی طراحی ظریفی بود که مورد پسند افراد مختلف، از سرمایه‌گذار تا دانشجو، قرار بگیرد.

نتیجه کار «اسکات وست» است، جلیقه‌ای بسیار شیک و ظریف. وقتی از بیست‌ و دو جیب مخفی آن وسایلش را خالی کرد، همه شگفت‌زده شدیم. عجب اختراعی!
 در معرفی یک محصول جدید، هیچ‌چیز همچون نمایش بصری نمی‌تواند مؤثر واقع شود.
اسکات با پوشیدن محصول خود در برنامه «فکر بزرگ» پاداش خود را گرفت و «استیو ووزنیاک» یکی از بنیانگذاران شرکت اپل به آن توجه کرد. او ایمیلی برای اسکات فرستاد و با کلمات تشویق‌آمیزی از او حمایت کرد:

«من می‌توانم از داستان شرکت اپل حرف بزنم، اما داستان شما برای آن گروه از سرمایه‌گذاران نوپا که آن‌جا هستند، بسیار جالب‌تر است. به هر کجا که می‌روم، با ده‌ها و صدها چهره‌ی گرسنه روبه‌رو می‌شوم که مایل هستند قصه‌ی شما را بشنوند.
من محصول اسکات را دوست دارم، اما هنوز به اندازه‌ی کافی از آن استفاده نمی‌کنم. من آن‌قدر پر مشغله‌ام که فرصت آویختن لباس‌هایم را در کمد ندارم و آن‌ها را روی زمین می‌ریزم. اما پسرم سال‌هاست که جلیقه‌ی شما را می‌پوشد و به هر کجا که می‌رود، وسایل لازمش را در اختیار دارد. من یکی از طرفداران پر و پا‌ قرص شما هستم و از آشنایی با شما بسیار خوشحالم.
                                            با بهترین آرزوها، ووز»
محصولتان را بپوشید، دنبالتان می‌آیند!

        کتاب فکر بزرگ نوشته دانی دویچ
   Scott Jordan, SCOOTVEST, Steve Wozniak, Apple

Sunday, September 10, 2017

Monday, September 4, 2017

با کارت امتیاز رویاهایت را دنبال کن

در اوایل زندگی یاد می‌گیریم که شمردن آنچه ارزش دارد، ارزشمند است. ما تعداد دفعاتی را که از روی طناب می‌پریم می‌شماریم، تعداد سکه‌هایی را که جمع می‌کنیم می‌شماریم، تعداد تیله‌هایی را که جمع می‌کنیم می‌شماریم، تعداد امتیازاتی را که در لیگی کوچک به دست می‌آوریم می‌شماریم و تعداد جعبه‌ کلوچه‌هایی را هم که می‌فروشیم می‌شماریم...
 

 پیش به سوی پیشرفت 
​زمانی​که در حال رشد بودید، پدر و مادرتان هر چند ماه یک‌بار قد شما را اندازه می‌گرفتند و آن را روی دیوار علامت می‌زدند، این علامت به شما امکان می‌داد که بدانید در حال رشد و پیشرفت هستید؛ شما را تشویق می‌کرد که درست غذا بخورید تا خوب رشد کنید.

خب، اشخاص موفق هم از همان نوع اندازه‌گیری استفاده می‌کنند. آن‌ها امتیاز پیشرفت هیجان‌آمیز، رفتار مثبت، سود مالی و هرچیزی را که بیشتر خواهان آن هستند، حفظ می‌کنند. حفظ امتیاز ما را بر آن می‌دارد تا موفقیت‌های بیشتری خلق کنیم. 
 
وقتی مایک می‌خواست فروشش را افزایش دهد، نه تنها شروع به ثبت و پیگیری تعداد ثبت‌نام‌ها و درخواست‌هایی که از شرکت می‌شد کرد، بلکه تعداد تماس‌های تلفنی گرفته‌ شده و قرار ملاقات‌های رودررو  و اینکه چه تعداد از قرار ملاقات‌ها به ثبت‌نام منتهی می‌شد را می‌شمرد. نتیجه این سیستم سنجش فوق‌العاده بود، مایک شاهد افزایش ۳۹ درصدی درآمدش شد، آن هم فقط ظرف شش ماه.

در موردش فکر کنید. تمایل طبیعی شما این است که همواره امتیاز خود را افزایش دهید. اگر  در مورد اهداف شخصی و شغلی امتیازی برای خود نگه‌ دارید، تصور کنید هربار که این اعداد و ارقام به دلخواه شما زیاد می‌شوند، چقدر انگیزه می‌گیرید.



برای آنچه می خواهید حد و مرز بگذارید، نه برای آنچه نمی‌خواهید

در اوایل زندگی یاد می‌گیریم که شمردن آنچه ارزش دارد، ارزشمند است. ما تعداد دفعاتی را که از روی طناب می‌پریم می‌شماریم، تعداد سکه‌هایی را که جمع می‌کنیم می‌شماریم، تعداد تیله‌هایی را که جمع می‌کنیم می‌شماریم، تعداد امتیازی را که در لیگی کوچک به دست می‌آوریم می‌شماریم و تعداد جعبه کلوچه‌هایی را هم که می‌فروشیم می‌شماریم. تعداد متوسط ضربات در بازی بیسبال به ما تعداد دفعاتی را به توپ ضربه زدیم نشان می‌دهد، نه درصد دفعاتی را که ضربه نزدیم. بیشتر اوقات امتیاز و نمره‌ی چیزهای خوب را نگه می‌داریم چون آن چیزی است که بیشتر از همه می‌خواهیم.

وقتی تایلر ویلیامز به تیم بسکتبال جوانان پیوست، پدرش تصمیم گرفت با استفاده از «کارت امتیاز والدین» با تمرکز منفی ورزشکار جوان مبارزه کند و آنچه را تایلر درست انجام می‌داد دنبال کند نه اشتباهات او را.
او هفت کاری را که پسرش می‌توانست برای موفقیت تیمش انجام دهد یادداشت کرد و هر بار که تایلر یکی از این حرکات مثبت را انجام می‌داد به او جایزه می‌داد.
 
بعد از هر مسابقه تایلر به خانه برمی‌گشت، با عجله به اتاقش می‌رفت، جایی که روی دیوارش نموداری قرار داشت که پیشرفت او را نشان می‌داد. همان طور که فصل بسکتبال می‌گذشت خط روی این تصویر به طور مدام به سمت بالا می‌رفت. تایلر بدون اینکه کلمه‌ای خشن از مربی یا پدرش بشنود به بازیکن بهتری تبدیل شده بود و هر روز بیشتر از این روش لذت می‌برد.


ثبت امتیاز فقط مختص تجارت، ورزش و مدرسه نیست می‌توان آن را در زندگی شخصی هم به کار برد. از همین امروز شروع به جمع‌آوری امتیاز کنید. تصمیم بگیرید که می‌خواهید به منظور تقویت رویا و رسیدن به هدف‌هایتان در چه زمینه‌ای امتیاز جمع کنید. مطمئن شوید که در همه زمینه های زندگی امتیاز جمع می‌کنید: در امور مالی، حرفه‌ای، تحصیلی، اوقات فراغت، سلامت، تناسب اندام، خانواده و دوستان، پروژه‌های شخصی و کمک به دیگران.
نمودار امتیازهای خود را در جایی نصب کنید که خودتان و دیگر اعضای گروه، به راحتی آن را ببینید.

کتاب مبانی موفقیت نوشته جک کنفیلد




Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com