This blog is about books, eBooks , my memories .

Friday, April 3, 2015

زنگ را زدند



صبح بخیر

"سادگی ، روشنی و یکپارچگی ویژگی هایی هستند که به زندگی ما قدرت ، پویایی و شادی می بخشند.                  ریچارد هلووی"

______________________________
___


It's down in the books free for any Trustee to read. But really, Daddy, what could you expect? When you put a hungry little nine-year girl in the pantry scouring knives, with the cookie jar at her elbow, and go off and leave her alone; and then suddenly pop in again, wouldn't you expect to find her a bit crumby? And then when you jerk her by the elbow and box her ears, and make her leave the table when pudding comes, and tell all the other children that it's because she's a thief, wouldn't you expect her to run away?

I only ran four miles. They caught me and brought me back; and every day for a week I was tied, like a naughty puppy, to a stake in the back yard while the other children were out at recess.

Oh, dear! There's the chapel bell, and after chapel I have a committee meeting. I'm sorry because I meant to write you a very entertaining letter this time.


Auf Wiedersehen Cher Daddy, Pax tibi!
Judy


PS. There's one thing I'm perfectly sure of I'm not a Chinaman.

اسم

crumb خرده نان
recess تنفس ، تعطیل موقتی

فعل

to scour صیقل دادن، زدودن، شستن
to pop in  سرزده وارد شدن
to box مشت زدن

شرح آن به تفصیل در دفتر مخصوص نوشته شده و هر اعانه دهنده ای می تواند آن را بخواند.

اما بابا جان انصاف بدهید، اگر شما دختر بچه گرسنه و یتیمی را که فقط 9 سال دارد در آشپزخانه تنها بگذارید تا کارد تیز کند و بغل دستش هم نان شیرینی تازه بگذارید، آن وقت چه انتظاری دارید؟

بعد وقتی که ناگهان سر برسند و ببینند که دامن و دهانش پر از خرده نان شیرینی است، بازویش را به حالت عصبی بکشند و توی گوشش بزنند و سرشام او را گرسنه از پشت میز بلند کنند و بعد جلوی همه بگویند چون دزدی کرده نباید دسر بخورد، خب حق بدهید ، شما اگر جای من بودید فرار نمی کردید؟

من فقط چهار مایل فرار کرده بودم که مرا گرفتند، برگرداندند . تا یک هفته زنگهای تفریح که بچه ها بازی می کردند مرا به تیر می بستند.

ای داد و بیداد زنگ کلیسا را زدند ، بعد از کلیسا باید در یک کمیته شرکت کنم، بابا معذرت می خواهم می خواستم نامه ی جالبی بنویسم.

شب بخیر باباجان عزیز
جودی

( پیوست نامه )

من هر که هستم این مسلم است و جای تردید نیست که چینی نیستم.


_________________________________



M.T

سال همدلی و همزبانی



" تو از میان بـــــــاغ ها و بیــــشه ها
به من گل و شکوفه هدیه می دهی
و با تمام ســـــــادگی و روشــــــنی
مرا به لــــحظه های دور مـــی بری

سال نو فرخنده، پارمیس جان
ســــــــــــــــلـــــــــــــــــــــــام

با تمام شدن سیزدهم فروردین ، قصه ی خوش تعطیلات نوروزی هم به سر رسید، ولی عزیزم هر پایانی را آغازی ست و من و تو ، اکنون در سر فصل تازه ی کتاب زندگی مان هستیم ، فصلی که می تواند هیجان انگیز،پر ماجرا، سرشار از کامیابی یا سراسر ناکامی، افسردگی ، تکرار و تنش باشد، همه به اراده و تلاش خودمان بستگی دارد.

این نخستین نامه ی سال 94 خورشیدی ست، بنابراین می کوشم تا مختصری از آنچه  گذشت برایت بنگارم.
بگذار از امروز یعنی ، سیزدهم فروردین سیزده بدر شروع کنم:

نزدیک ظهر از منزل بیرون زدیم و در سکوت به سمت جنگل سرخه حصار راندیم؛ هوا دلپذیر بود و آفتابی و از باران و ابرهای تیره ی چند روز اخیر خبری نبود.
ما هفت نفر بودیم با دو وسیله ی نقلیه: یک ماشین و یک موتور سیکلت، تا مقصد هم راهی نبود.
چند دقیقه بعد به جنگل رسیدیم ، اما به سبب ازدحام بیش از حد جمعیت بدون توقف به مسیرمان ادامه دادیم. از خیابان چند لاین پر ترافیک به جاده ی تک لاین راه بندان رسیدیم، یک دست جاده کوه بود و دست دیگر دره، اما همه جا سبز سبز و البته شلوغ شلوغ.
جایی برای نشستن نبود، خانواده های سحرخیز تهرانی قبلاً همه ی مکان های دنج و پرسایه و حتی بی سایه را گرفته بودند، چاره ای نبود باید پیش می رفتیم .
آفتاب داغ نیمروز پوست صورتمان را می سوزاند ، خودروها لاک پشت وار در جاده می خزیدند ، وانتی های کنار جاده داد می زدند:« هندوانه ی قرمز به شرط چاقو.» و چرخ دستی ها چغاله بادام نوبرانه ای را می فروختند که رنگ و لعابش دهانت را آب و بهایش قلبت را به تپش می انداخت .




" تو می توانی از زلال چشمه ها
مرا به لهجه ی دعـــــــا صدا کنی
و یا درون کوچه بـــاغ ســـــبزمان
مرا به رنگ آســــــــمان دعا کنی
بیش از یک ساعت گذشته بود، کلافه بودیم، اما همچنان می راندیم، از جاده های آسفالته ، خاکی و سنگلاخی گذشتیم تا این که به سد لتیان رسیدیم، چشم انداز بی نظیری بود، کوه و درخت و دریاچه ای که در زیر نور آفتاب بهاری می درخشید.
نه نمی شد بی تفاوت از کنار این همه زیبایی رد شد ، گرچه خلوت نبود و ملت هر گوشه ای چادرشان را برپا کرده بودند.
بنابراین بی توجه به تابلوی " منطقه ی مین گذاری ، خطر انفجار "  کنار راه توقف کردیم، وسایلمان را برداشتیم و راهی شدیم. سریع و دقیق دور و برمان را ارزیابی کردیم  و شانسمان را زیر درخت کوچکی روبه روی دریاچه یافتیم، با ذوق و شوق زیر اندازها را گستردیم، نشستیم ، ناهار خوردیم ، عکس انداختیم، موسیقی گوش دادیم ، در اطراف گشتی زدیم و پیش از غروب به خانه بازگشتیم.

خلاصه خوش گذشت و ما سیزده به دری به یادماندنی داشتیم علی رغم ترافیک سنگین ، راه بندان طولانی و جاده ی وحشتناک سنگلاخی .
و من سبزه های قلبم را به نیت صلح ، دوستی و کامیابی مردم سراسر گیتی گره زدم، راستی تاریخچه ی این رسم را می دانی؟
این آیین بامزه به سیزدهم فروردین چند هزار سال قبل ( انسانهای اولیه) برمی گردد و به عروسی مشیه و مشیانه. از آن هنگام که این دو پیوند ازدواجشان را با گره زدن شاخه ی مورد جشن گرفتند، سنت گره زدن سبزه میان دختران و پسران دم بخت متداول شد، رسمی که در عهد کیانیان برافتاد و در دوره ی هخامنشی دوباره احیا شد و تاکنون جاودان مانده است.


" تو می توانی از بهار ســـــبز با
دلم بـــــــــگویی و مرا دعــا کنی

و یا به یاد کـوچه بـــاغ کـــودکی
مرا به لهجه ی خـودت صدا کنی
فلاش بکی به سیزده روز پیش و یا مقلب القلوب
حالا فیلم را به عقب برمی گردانیم، و به لحظه ی تحویل سال می رسیم. خودت می دانی که تا ساعات پایانی سال 93 سرگرم نوشتن داستانم بودم ، دور و برم پر بود از کاغذ، یادداشت، دفتر و کتاب. متن که ارسال شد، تازه نوبت اتاق تکانی بود، و من تا خود سال تحویل مشغول جارو ، گردگیری و مرتب کردن اتاقم بودم، سر سخنان رهبر کارم به پایان رسید.
شب از نیمه گذشته بود و بیشتر چراغ ها خاموش بود. مامان به سخنان رهبر و رئیس جمهور گوش سپرده بود، و  من از رمق افتاده چند لحظه ای پای هفت سین نشستم و بعد خوابیدم.
فردا صبح فهمیدم که امسال ، سال دولت و ملت، سال همدلی و همزبانی ست . به قول شاعر " همزبانی ها اگه شیرینتره / همدلی از همزبانی بهتره "، مدتی بعد متن کامل سخنان رهبر و رئیس جمهور را در آفتاب خواندم و همچنین پیام شادباش رئیس جمهور اوباما را در چند نشریه معتبر آن لاین، دنبال پیام شیمون پرز هم گشتم، اما دریغ از یک واژه، برخی وبگاه ها اظهار کرده بودند که آقای پرز امسال یادش رفته تبریک بگوید، بعضی دیگر هم نوشته بودند مطابق سالهای گذشته نوروز را به ایرانیان شادباش گفته است.
مضمون دعاها - ببخشید پیام ها- مشابه سالهای پیشین بود، باراک اوباما از انرژی هسته ای ایران دل نگران بود و تو نمی دانستی سال نو را تبریک می گوید یا برای ایران خط نشان می کشد، و رهبر و رئیس جمهور هم به اقتصاد مقاومتی، تکیه بر صادرات غیر نفتی و همراهی بیشتر مردم با دولت تأکید ورزیدند، این قطعاً دعا بود. رئیس جمهور روحانی همچون پارسال پیامک تبریکی به کاربران تلفن همراه فرستاد - برای من سوم ، چهارم فروردین رسید- سپاس بی پایان و صد حیف که دوباره عیدی را از قلم انداخت.

زندانیان سیاسی ، اوضاع و احوال خوشی نداشتند، به گفته ای حتی از آجیل ، سفره ی هفت سین، و همراهی با خانواده ی غمگینشان در لحظه ی تحویل سال محروم بودند. امسال انتخابات است، می دانستی؟
دیگر مردم هم البته آجیل نداشتند، قحطی نبود، خوشبختانه آجیل فراوان بود اما به قیمت نجومی آجیل شب عید.
هوای تهران پاک و عاری از گرد و غبارهای پراکنده بود، هفته ی اول تقریباً صاف و آفتابی ، گاهی نم نم باران ، هفته ی  دوم ابری و پرباران، البته آخرش آفتابی شد.

نوروز کوچک و نوروز بزرگ
صدا و سیما تمام نوروز کوچک - اول تا ششم فروردین - ماتمزده و سیاهپوش بود، به مناسبت وفات حضرت زهرا (س) و با شروع نوروز بزرگ - ششم فروردین، زادروز زردشت، روز امید- رخت عزا از تن درآورد و به شادمانی و سرور پرداخت.

مجموعه ی کلاه قرمزی به مانند گذشته پرطرفدارترین برنامه ی نوروزی بود، سریالهای طنز هم جالب بودند، من چند بار " در حاشیه " را دیدم، اما بیشتر از سینما یک خوشم آمد، " سرقت خاموش " فرانسوی و " سامورایی آشپز" ژاپنی دو فیلمی بود که در عید امسال با اشتیاق تماشا کردم، ولی در کل زیاد تلویزیون و ماهواره ندیدم، بیشتر استراحت کردم و از سکوت و آرامش شهر تهران لذت بردم.
مطالعه ای نداشتم فقط ده بیست صفحه کتاب خواندم و اصلاً ننوشتم فقط 2 تا خاطره ، که سعی کردم به شیوه ی تاریخی بنویسم ، یعنی دوست داشتم خواننده در داستانم آداب و رسوم قشنگ ایرانی  را ببیند سننی مثل خوردن آش رشته و کباب و رفتن به گردشگاه ها در سیزده به در، عید دیدنی ، عیدی دادن در ایام نوروز یا حتی شکل محله های نه چندان قدیمی تهران را ، محله هایی با آب انبار که جویی در وسط کوچه داشتند و ...

مطابق معمول همگی عید در خانه ماندیم ، جز برادرم که اواخر عید مسافرتی کوتاه به کرمانشاه داشت. بیشتر آف لاین بودم تا آن لاین، تنها و مهجور ، دور از هیاهوی رسانه های اجتماعی و غیر اجتماعی.
چند تصویر ساختم، یک عالمه عکس دانلود کردم و از بازیهای کامپیوتری هم غافل نشدم، دیشب پرونده ی " جاسوس خاموش " را با موفقیت بستم.
خب ، همش همین بود، شگفت زده شدی؟
بله، عید کاملاً متفاوتی را تجربه کردم، خلاف روزهای آغازین پارسال که تمام همّ و غمّ من نوشتن بود و نوشتن، از فصل کریسمس چهارده روز عیدی را به خودم وعده دادم و تصمیم گرفتم دفتر و مدادم را مدتی کنار بگذارم و اصلاً ننویسم. حتماً کنجکاوی چرا؟

داستانش مفصل است، اما کوتاه می گویم که حوصله ات سر نرود- نامه ام حسابی مثل پیتزا کش آمده است ، نه؟-


تو می توانی از ته ته دلــــــــت
مرا به لهجه ی خودت صدا کنی
و یا به یاد روزهای گـــــــمشده
پرنده ای به آســــمان رها کنی
سال 93 را با یک دنیا امید شروع کردم ، با آرزوی نوشتن هفت سین، وقتی به آخر قصه رسیدم، دیگر اردیبهشت آمده بود، خیلی مورد انتقاد قرار گرفتم، دلخور شدم ، هر چند ته دلم خوشحال بودم، که داستانی پیرامون مراسم نوروز باستانی ثبت کرده ام.
دوستی به من توصیه کرد که داستانهای بدون تاریخ مصرف، همیشه سبز و بی انقضا بنویسم، به این ترتیب دیگر نگران زمان نخواهم بود و می توانم هر قدر که لازم است روی داستانهایم وقت بگذارم، پیشنهاد منطقی و خوبی به نظر می رسید، هر چند که من آن را زیاد جدی نگرفتم و کار بعدیم هم داستانی مناسبتی بود، با چند شخصیت جدید که نوشتن و پرداختن به هر شخصیت زمان بر بود، نگارش قصه از اواخر بهار شروع شد و تا اوایل زمستان به درازا کشید، حسابی خسته بودم ، خیلی ها دستم انداختند، هر چه بیشتر موج منفی می فرستادند، من کندتر و محتاطانه تر می نوشتم.
خلاصه گذشت، در اوایل دی ماه سه شب متوالی تا صبح فقط نوشتم، شب آخر فقط چند سطر تا پایان داستان باقی مانده بود که پلک هایم روی هم افتاد و انگشتانم از توان . ولی مقاومت کردم و بی توجه به کارم ادامه دادم، تا ساعت 6 صبح که داستان پست شد، اما تازه روز شروع شده بود و می بایست برگردان بابالنگ دراز را تایپ می کردم، به سختی می توانستم چشمانم را باز نگه دارم، هیچ واژه ای را نمی دیدم، سراغ خواهر کوچکم رفتم، آن روز امتحان نداشت و در خانه بود، آرام صدایش زدم، در خواب نالید:« این وقت صبح چی کار داری ، بذار بخوابم.»
طفلک حق داشت، این کار من بود، برگشتم و به هر زحمتی بود یک کلمه کلمه تایپ کردم تا ساعت 9 صبح و پس از ارسال مطلب تا ظهر خوابیدم. همان روز دانستم که کم شده ام یا شاید گم شده بودم، دیدم با هر داستان، تکه ای از خودم را در لابلای سطور جا می گذارم و همچون یک آدم برفی با هر نوشته ای ذره ذره آب می شوم، کوچک و کوچکتر و از سویی بزرگ و بزرگتر ، گویی که روحم و احساساتم را با هستی قسمت می کنم، انگار خودم را به هستی گره می زنم، حالا اشعار فروغ را بهتر درک می کنم و حتی نگاهش را.
به نظر می رسید مسیر زندگی کمی برایم شفافتر شده بود، از خود بودن لذت می بردم ، آن دخترک کنجکاو و پرحرفی که وقتی پا به مدرسه گذاشت ساکت ترین شاگرد کلاس شد، تا نامش در فهرست خوبها بدرخشد، دیگر سر عقل آمده بود، از تنها ماندن هراسی نداشت.
هر چند آن ایام ستایشش می کردند، اما هر سال بیشتر دلش برای خودش تنگ می شد، دلش می خواست از لاکش دربیاید، بدود ، شلوغ کند و بلند بلند بخندند تا کلاغ ها هم به خنده بیفتند.
دختری که هر چه بزرگتر شد از خود دروغینش بیشتر فاصله گرفت و به خود راستینش نزدیکتر شد، او هم آرام و خاموش بود و هم پر حرف و پر سر و صدا، دوست داشت خودش باشد و در پی تأیید دیگران نگردد.

نوشته هایش آیینه ی آرمان و رویاهای فراموش شده اش بودند، مانند چراغی که راه را به او نشان می دادند، این بود که از باختن لحظات عمرش در پای کاغذ و قلم افسوس نمی خورد، این کار را دوست داشت و می خواست پای خودش و رویاهایش بایستد، اما برای پرواز سوخت کافی نداشت ، به یک فرود اضطراری نیاز داشت.
آن روز متوجه شدم که سزاوار یک تعطیلات درست و حسابی هستم، تعطیلاتی که غبار بی خوابی ها ، زخم زبان ها و مشقت ها را از روح خسته ام بزداید، تا با انگیزه تر جلو بروم، که فرصت مناسب هم دست داد، خوشبختانه پرونده ی آخرین داستانم درست سر سال تحویل بسته شد و من با فراغ بال و وجدانی آسوده خواسته ام را عملی کردم و چهارده روز از شتاب ، اضطراب ، انتقاد ، شب زنده داری، واژه نامه، صفات مترادف و متضاد و تحقیق فاصله گرفتم و چه تصمیم خوبی بود، هر چند کمی تنبل شده ام، اما برای رویارویی با شانسهای زندگیم آماده ترم و حتی برای انتقادات.




آغاز سال 94 خورشیدی را شاد باش می گویم. فردا اولین روز کاری سال 94 است.

تو این نامه را یک روز بعد، جمعه 14 فروردین 94 ، می خوانی، شاید از این بعد نامه هایم را جمعه ها نوشتم.
امسال سال پربرکتی است نگاه کن 9+4=13 " آورده اند که جمشید چندین سال متوالی روز سیزده نوروز را در صحرایی سبز و خرم خیمه زد و بار عام داد، در نتیجه این مراسم در ایران زمین به صورت یک رسم درآمد.»
اعراب عدد 13 را نحس می دانستند و پس از تسلط بر ایران این عقیده را بین مردم رواج دادند، ولی 13 برای ایرانیان روز فرخنده و خوش یمنی بوده است.



ایام به کامت، هفته ی پر برکتی داشته باشی
سراینده: مهدیه موسوی زاده
تصاویر از سمیرا

از دیشب دوباره پرونده ی هسته ای ایران جنجال زیادی برپا کرده است، مشوش نشو، به حلقه ی نفوذ بیندیش، همه چیز خوب است، این توافق به سود هر دو طرف است پس با خونسردی حوادث را دنبال کن.




M.T

Wednesday, April 1, 2015

حرف های دلم را تو می خوانی




صبح بخیر

 بیایید یک سیزده بدر به یادماندنی بسازیم و از سپری کردن لحظات عمر در کنار خانواده ی دوست داشتنی مان لذت ببریم.


" پدربزرگی در حیاط قدم می زد که شنید نوه اش حروف الفبا را با صدایی که شبیه دعاست تکرار می کند. از او پرسید چه می گوید؛ دختر کوچولو توضیح داد:« دارم دعا می کنم، ولی نمی توانم کلمات درستی برای دعا بیابم، بنابراین همه ی حروف را می گویم و خداوند خودش آن ها را برای من مرتب خواهد کرد، زیرا او می داند به چه می اندیشم.
                                                                               چارلز بی. ولن "
   

______________________________
___

20th Jan. Dear Daddy-Long-Legs,

Did you ever have a sweet baby girl who was stolen from the cradle in infancy?

Maybe I am she! If we were in a novel, that would be the denouement, wouldn't it?

It's really awfully queer not to know what one is--sort of exciting and romantic. There are such a lot of possibilities. Maybe I'm not American; lots of people aren't. I may be straight descended from the ancient Romans, or I may be a Viking's daughter, or I may be the child of a Russian exile and belong by right in a Siberian prison, or maybe I'm a Gipsy--I think perhaps I am. I have a very WANDERING spirit, though I haven't as yet had much chance to develop it.

Do you know about that one scandalous blot in my career the time I ran away from the asylum because they punished me for stealing cookies?

اسم
cradle گهواره، مهد
denouement نتیجه ی نمایش، پایان عمل
possibility امکان ، احتمال
 Viking وایکینگ، جنگجوی اسکاندیناوی
exile  تبعید
blot  بدنامی

صفت
queer  عجیب و غریب ، غیر عادی ، خل
Siberian  سیبریایی
wandering سرگرد
ان ، آواره
scandalous  افتضاح آمیز


فعل
to descend پایین آمدن، نازل شدن، فروکش کردن


20 ژانویه. بابا لنگ دراز عزیز

تا حالا دختر کوچولوی شیرینی را دیدید که از مهد دزدی کرده باشد ؟

شاید اون من باشم. اگر این یک رمان بود، آخر داستان چی می شد؟


حل این مسأله ساده می شد. این خنده دار است که آدم خودش نداند چه کسی هست، خیلی شاعرانه هست. خیلی چیزها احتمال دارد، شاید من یک آمریکایی نباشم، خیلی ها نژادشان به هیچ عنوان آمریکایی نیست.

ممکن است جد من رمی بوده است، شاید هم من دختر یک مرد دزد دریایی باشم، ممکن است پدرم یک تبعیدی روسیه بوده و شاید جای من در زندانهای سیبری است. شاید که کولی باشم. این امکانش بیشتر است که من یکی کولی زاده باشم، چون رفتار و افکار من خیلی کولی وار است. اما تاکنون فرصت شکفتن تمام آنها پیش نیامده است.

درباره ی افتضاحی که در جان گریز به بار آوردم چیزی شنیده اید؟ من از پرورشگاه فرار کردم چون نان شیرینی دزدیده بودم، آنها مرا تنبیه کرده بودند.

_________________________________




M.T

بیاید بریم سیزده بدر



آفتاب بهاری از لابلای شکوفه های سیب و آلبالو بر چهره ام می تابید که چشم گشودم؛ روی شاخه های بید گنجشک ها بالا بلندی بازی می کردند، وروجک ها چه ولوله ای راه انداخته بودند، جیک جیکشان حیاط را ور داشته بود و رخت های بی تاب روی بند تاب می خوردند.
بوی آش رشته در خانه پیچیده بود و آوای موتور ماشین بابا از پارکینگ به گوش می رسید، برادرم با بی حوصلگی فریاد زد:« مامان، توپ منو ندیدی؟» و مامان از آشپزخانه پاسخ داد:«نه، پله های زیرزمین رو گشتی؟» که بابا فریاد زد:« مهدی، بدو بیا اینجا! »
نه مثل این که خبرهایی بود، باید سر در می آوردم، تندی پا شدم، ملحفه و تشک را تا کردم و به سمت آشپرخانه دویدم، مامانم داشت کاسه، بشقاب و قاشق ، چنگال آماده می کرد، تا ناهار کلی مانده بود، پرسیدم:« چی شده؟»
مامانم با اخم گفت:« بازم سلامِت رو خوردی؟»
گفتم: « خب، سلام، جایی می ریم ؟»
مامان خندید:« سیزده بدره، زود صبحانه بخور و حاضر شو که می خواهیم بریم یک جای خوب.»
-- « کجا؟»
-- « نمی دونم، خاله صبح زود رفته و تو یک پارک عالی برامون جا گرفته.»
با شنیدن اسم خاله از شادی جیغ کشیدم ، کلی ذوق زده شدم، از آشپزخانه به پارکینگ دویدم و بابا را دیدم که با دستان روغنی با ماشینش سرگرم بود، مهدی هم روی زمین دنبال آچار می گشت.
بعد از صرف صبحانه، لباسهایم را پوشیدم، کتاب قصه و توپ را برداشتم و آماده در راهرو ایستادم.
بابا داشت سیخ ها را دسته می کرد، هورا ، چه کبابی بخوریم ما! کبابهای بابام حرف نداشت ، گاهی کنار دستش می نشستم و مبهوت سرانگشتانی می شدم که ماهرانه مایه ی کباب را روی سیخ شکل می دادند. من هم چند بار کوشیدم که کباب ها را به سیخ بزنم اما نشد که نشد، گوشت روی سیخ بند نمی شد و کبابم وا می رفت. مامانم می گفت: « الکی که نیست لم داره، باید قلقش را بلد باشی .»

برادرم زنبیل وسایل را در صندوق عقب گذاشت و من توپ و کتاب را.  خانواده ی ما جلوی ماشین ایستاده بودند که بابا گفت :« راستی ، نوشابه ها.»
و به سمت پله های پشت بام دوید ، من در پایین پله ها ایستاده بودم ، هنوز  کنجکاو بودم که مقصد را بدانم بنابراین پرسیدم:« بابا، داریم کجا می ریم؟»

بابا جعبه ی نوشابه را برداشت و همین طور که پله ها را دوتا یکی می کرد ، خندید:« یک جایی می ریم دیگه بابا، چقدر تو کنجکاوی .»
سوار ماشین شدیم ، بابا گفت:« همه ی وسایل را برداشتید، بریم؟»
مامان گفت:« آره.»
ماشین از جا کنده شد، من داشتم از خوشحالی بال در می آوردم، خیال می کردم به یک جنگل پر درخت می رویم یا کنار رودخانه ، شاید هم یک باغ با صفا. ولی ماشین در امتداد خیابان خودمان پیش می رفت، چقدر راه آشنا بود! دوباره با شگفتی پرسیدم: « داریم کجا می ریم؟» که دروازه ی پارک محله جلویمان پدیدار شد.
سگرمه هایم درهم رفت، دماغم حسابی سوخت، رویای زیبایی که در ذهن ساخته بودم پر پر شد و هیجانم فروکش کرد، بابا جلوی پارک نگه نداشت، و به خیابان بغلی پیچید.
آرزوهایم دوباره داشتند جان می گرفتند که ماشین مقابل دروازه ی شرقی پارک ایستاد، برادرم گفت:« این در بیشتر وقتا بسته است، اما امروز یک روز خاصه .»
پیاده شدیم، بار و بنه را برداشتیم و داخل پارک رفتیم، گرچه عاشق این پارک بودم ،توقع نداشتم که خاله ما را به اینجا دعوت کند.

  پارک اصلاً مثل روزهای گذشته نبود، آن قدر شلوغ بود که جای سوزن انداختن نبود، به زحمت از بین خانواده هایی گذشتیم که گوشه گوشه ی پارک جا خوش کرده بودند و بچه هایی که سرخوشانه دنبال هم می دویدند.
چشمم که به خاله و خانواده اش افتاد ، دلخوری هایم به دست فراموشی سپرده شد، عجب جای محشری پیدا کرده بودند، پر دار و درخت و سایه دار . آتش روشن کرده بودند ،تاب هم به درخت بسته بودند.
روز خوشی بود، حسابی تاب خوردم؛ بعد ناهار هم پسرها گل کوچک بازی کردند و بزرگترها گل گفتند و گل شنفتند.  نزدیک عصر که شد وسایلمان را بار زدیم و به خانه برگشتیم.

آآآه ، یک سیزده بدر فراموش نشدنی که هرگز تکرار نشد، این اولین و آخرین باری بود که همراه فامیل از نحسی سیزده به دامان طبیعت فرار کردیم. هر چند که من تا دم آخر که به خانه برگشتیم، نق می زدم :« این جا که پارک خودمان بود!»







M.T

Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com