" تو می توانی از زلال چشمه ها
مرا به لهجه ی دعـــــــا صدا کنی
و یا درون کوچه بـــاغ ســـــبزمان
مرا به رنگ آســــــــمان دعا کنی
بیش از یک ساعت گذشته بود، کلافه بودیم، اما همچنان می راندیم، از جاده های آسفالته ، خاکی و سنگلاخی گذشتیم تا این که به سد لتیان رسیدیم، چشم انداز بی نظیری بود، کوه و درخت و دریاچه ای که در زیر نور آفتاب بهاری می درخشید.
نه نمی شد بی تفاوت از کنار این همه زیبایی رد شد ، گرچه خلوت نبود و ملت هر گوشه ای چادرشان را برپا کرده بودند.
بنابراین بی توجه به تابلوی " منطقه ی مین گذاری ، خطر انفجار " کنار راه توقف کردیم، وسایلمان را برداشتیم و راهی شدیم. سریع و دقیق دور و برمان را ارزیابی کردیم و شانسمان را زیر درخت کوچکی روبه روی دریاچه یافتیم، با ذوق و شوق زیر اندازها را گستردیم، نشستیم ، ناهار خوردیم ، عکس انداختیم، موسیقی گوش دادیم ، در اطراف گشتی زدیم و پیش از غروب به خانه بازگشتیم.
خلاصه خوش گذشت و ما سیزده به دری به یادماندنی داشتیم علی رغم ترافیک سنگین ، راه بندان طولانی و جاده ی وحشتناک سنگلاخی .
و من سبزه های قلبم را به نیت صلح ، دوستی و کامیابی مردم سراسر گیتی گره زدم، راستی تاریخچه ی این رسم را می دانی؟
این آیین بامزه به سیزدهم فروردین چند هزار سال قبل ( انسانهای اولیه) برمی گردد و به عروسی مشیه و مشیانه. از آن هنگام که این دو پیوند ازدواجشان را با گره زدن شاخه ی مورد جشن گرفتند، سنت گره زدن سبزه میان دختران و پسران دم بخت متداول شد، رسمی که در عهد کیانیان برافتاد و در دوره ی هخامنشی دوباره احیا شد و تاکنون جاودان مانده است.
" تو می توانی از بهار ســـــبز با
دلم بـــــــــگویی و مرا دعــا کنی
و یا به یاد کـوچه بـــاغ کـــودکی
مرا به لهجه ی خـودت صدا کنی
فلاش بکی به سیزده روز پیش و یا مقلب القلوب
حالا فیلم را به عقب برمی گردانیم، و به لحظه ی تحویل سال می رسیم. خودت می دانی که تا ساعات پایانی سال 93 سرگرم نوشتن داستانم بودم ، دور و برم پر بود از کاغذ، یادداشت، دفتر و کتاب. متن که ارسال شد، تازه نوبت اتاق تکانی بود، و من تا خود سال تحویل مشغول جارو ، گردگیری و مرتب کردن اتاقم بودم، سر سخنان رهبر کارم به پایان رسید.
شب از نیمه گذشته بود و بیشتر چراغ ها خاموش بود. مامان به سخنان رهبر و رئیس جمهور گوش سپرده بود، و من از رمق افتاده چند لحظه ای پای هفت سین نشستم و بعد خوابیدم.
فردا صبح فهمیدم که امسال ، سال دولت و ملت، سال همدلی و همزبانی ست . به قول شاعر " همزبانی ها اگه شیرینتره / همدلی از همزبانی بهتره "، مدتی بعد متن کامل سخنان رهبر و رئیس جمهور را در آفتاب خواندم و همچنین پیام شادباش رئیس جمهور اوباما را در چند نشریه معتبر آن لاین، دنبال پیام شیمون پرز هم گشتم، اما دریغ از یک واژه، برخی وبگاه ها اظهار کرده بودند که آقای پرز امسال یادش رفته تبریک بگوید، بعضی دیگر هم نوشته بودند مطابق سالهای گذشته نوروز را به ایرانیان شادباش گفته است.
مضمون دعاها - ببخشید پیام ها- مشابه سالهای پیشین بود، باراک اوباما از انرژی هسته ای ایران دل نگران بود و تو نمی دانستی سال نو را تبریک می گوید یا برای ایران خط نشان می کشد، و رهبر و رئیس جمهور هم به اقتصاد مقاومتی، تکیه بر صادرات غیر نفتی و همراهی بیشتر مردم با دولت تأکید ورزیدند، این قطعاً دعا بود. رئیس جمهور روحانی همچون پارسال پیامک تبریکی به کاربران تلفن همراه فرستاد - برای من سوم ، چهارم فروردین رسید- سپاس بی پایان و صد حیف که دوباره عیدی را از قلم انداخت.
زندانیان سیاسی ، اوضاع و احوال خوشی نداشتند، به گفته ای حتی از آجیل ، سفره ی هفت سین، و همراهی با خانواده ی غمگینشان در لحظه ی تحویل سال محروم بودند. امسال انتخابات است، می دانستی؟
دیگر مردم هم البته آجیل نداشتند، قحطی نبود، خوشبختانه آجیل فراوان بود اما به قیمت نجومی آجیل شب عید.
هوای تهران پاک و عاری از گرد و غبارهای پراکنده بود، هفته ی اول تقریباً صاف و آفتابی ، گاهی نم نم باران ، هفته ی دوم ابری و پرباران، البته آخرش آفتابی شد.
نوروز کوچک و نوروز بزرگ
صدا و سیما تمام نوروز کوچک - اول تا ششم فروردین - ماتمزده و سیاهپوش بود، به مناسبت وفات حضرت زهرا (س) و با شروع نوروز بزرگ - ششم فروردین، زادروز زردشت، روز امید- رخت عزا از تن درآورد و به شادمانی و سرور پرداخت.
مجموعه ی کلاه قرمزی به مانند گذشته پرطرفدارترین برنامه ی نوروزی بود، سریالهای طنز هم جالب بودند، من چند بار " در حاشیه " را دیدم، اما بیشتر از سینما یک خوشم آمد، " سرقت خاموش " فرانسوی و " سامورایی آشپز" ژاپنی دو فیلمی بود که در عید امسال با اشتیاق تماشا کردم، ولی در کل زیاد تلویزیون و ماهواره ندیدم، بیشتر استراحت کردم و از سکوت و آرامش شهر تهران لذت بردم.
مطالعه ای نداشتم فقط ده بیست صفحه کتاب خواندم و اصلاً ننوشتم فقط 2 تا خاطره ، که سعی کردم به شیوه ی تاریخی بنویسم ، یعنی دوست داشتم خواننده در داستانم آداب و رسوم قشنگ ایرانی را ببیند سننی مثل خوردن آش رشته و کباب و رفتن به گردشگاه ها در سیزده به در، عید دیدنی ، عیدی دادن در ایام نوروز یا حتی شکل محله های نه چندان قدیمی تهران را ، محله هایی با آب انبار که جویی در وسط کوچه داشتند و ...
مطابق معمول همگی عید در خانه ماندیم ، جز برادرم که اواخر عید مسافرتی کوتاه به کرمانشاه داشت. بیشتر آف لاین بودم تا آن لاین، تنها و مهجور ، دور از هیاهوی رسانه های اجتماعی و غیر اجتماعی.
چند تصویر ساختم، یک عالمه عکس دانلود کردم و از بازیهای کامپیوتری هم غافل نشدم، دیشب پرونده ی " جاسوس خاموش " را با موفقیت بستم.
خب ، همش همین بود، شگفت زده شدی؟
بله، عید کاملاً متفاوتی را تجربه کردم، خلاف روزهای آغازین پارسال که تمام همّ و غمّ من نوشتن بود و نوشتن، از فصل کریسمس چهارده روز عیدی را به خودم وعده دادم و تصمیم گرفتم دفتر و مدادم را مدتی کنار بگذارم و اصلاً ننویسم. حتماً کنجکاوی چرا؟
داستانش مفصل است، اما کوتاه می گویم که حوصله ات سر نرود- نامه ام حسابی مثل پیتزا کش آمده است ، نه؟-
تو می توانی از ته ته دلــــــــت
مرا به لهجه ی خودت صدا کنی
و یا به یاد روزهای گـــــــمشده
پرنده ای به آســــمان رها کنی
سال 93 را با یک دنیا امید شروع کردم ، با آرزوی نوشتن هفت سین، وقتی به آخر قصه رسیدم، دیگر اردیبهشت آمده بود، خیلی مورد انتقاد قرار گرفتم، دلخور شدم ، هر چند ته دلم خوشحال بودم، که داستانی پیرامون مراسم نوروز باستانی ثبت کرده ام.
دوستی به من توصیه کرد که داستانهای بدون تاریخ مصرف، همیشه سبز و بی انقضا بنویسم، به این ترتیب دیگر نگران زمان نخواهم بود و می توانم هر قدر که لازم است روی داستانهایم وقت بگذارم، پیشنهاد منطقی و خوبی به نظر می رسید، هر چند که من آن را زیاد جدی نگرفتم و کار بعدیم هم داستانی مناسبتی بود، با چند شخصیت جدید که نوشتن و پرداختن به هر شخصیت زمان بر بود، نگارش قصه از اواخر بهار شروع شد و تا اوایل زمستان به درازا کشید، حسابی خسته بودم ، خیلی ها دستم انداختند، هر چه بیشتر موج منفی می فرستادند، من کندتر و محتاطانه تر می نوشتم.
خلاصه گذشت، در اوایل دی ماه سه شب متوالی تا صبح فقط نوشتم، شب آخر فقط چند سطر تا پایان داستان باقی مانده بود که پلک هایم روی هم افتاد و انگشتانم از توان . ولی مقاومت کردم و بی توجه به کارم ادامه دادم، تا ساعت 6 صبح که داستان پست شد، اما تازه روز شروع شده بود و می بایست برگردان بابالنگ دراز را تایپ می کردم، به سختی می توانستم چشمانم را باز نگه دارم، هیچ واژه ای را نمی دیدم، سراغ خواهر کوچکم رفتم، آن روز امتحان نداشت و در خانه بود، آرام صدایش زدم، در خواب نالید:« این وقت صبح چی کار داری ، بذار بخوابم.»
طفلک حق داشت، این کار من بود، برگشتم و به هر زحمتی بود یک کلمه کلمه تایپ کردم تا ساعت 9 صبح و پس از ارسال مطلب تا ظهر خوابیدم. همان روز دانستم که کم شده ام یا شاید گم شده بودم، دیدم با هر داستان، تکه ای از خودم را در لابلای سطور جا می گذارم و همچون یک آدم برفی با هر نوشته ای ذره ذره آب می شوم، کوچک و کوچکتر و از سویی بزرگ و بزرگتر ، گویی که روحم و احساساتم را با هستی قسمت می کنم، انگار خودم را به هستی گره می زنم، حالا اشعار فروغ را بهتر درک می کنم و حتی نگاهش را.
به نظر می رسید مسیر زندگی کمی برایم شفافتر شده بود، از خود بودن لذت می بردم ، آن دخترک کنجکاو و پرحرفی که وقتی پا به مدرسه گذاشت ساکت ترین شاگرد کلاس شد، تا نامش در فهرست خوبها بدرخشد، دیگر سر عقل آمده بود، از تنها ماندن هراسی نداشت.
هر چند آن ایام ستایشش می کردند، اما هر سال بیشتر دلش برای خودش تنگ می شد، دلش می خواست از لاکش دربیاید، بدود ، شلوغ کند و بلند بلند بخندند تا کلاغ ها هم به خنده بیفتند.
دختری که هر چه بزرگتر شد از خود دروغینش بیشتر فاصله گرفت و به خود راستینش نزدیکتر شد، او هم آرام و خاموش بود و هم پر حرف و پر سر و صدا، دوست داشت خودش باشد و در پی تأیید دیگران نگردد.