This blog is about books, eBooks , my memories .

Thursday, November 27, 2014

A Cap For Granny


صبح بخیر


بعضی روزها آرزو می کنم کاش روزها یک ذره ، نه خیلی درازتر بودند، امروز یکی از آن روزهاست، آه

--------------------------------

Jerusha's eyes longingly sought the door. Her head was in a whirl of excitement, and she wished only to escape from Mrs. Lippett's platitudes and think. She rose and took a tentative step backwards. Mrs. Lippett detained her with a gesture; it was an oratorical opportunity not to be slighted.

'I trust that you are properly grateful for this very rare good fortune that has befallen you? Not many girls in your position ever have such an opportunity to rise in the world. You must always remember--'
'I--yes, ma'am, thank you. I think, if that's all, I must go and sew a patch on Freddie Perkins's trousers.'
The door closed behind her, and Mrs.Lippett watched it with dropped jaw, her peroration in mid-air.
------------------------
اسم



jaw فک ، آرواره
peroration نطق
longing اشتیاق ، آرزوی زیاد 
whirl چرخش، گردش ، حرکت گردابی
patch وصله ، تکه
platitudes بی مزگی ، پیش پا افتادگی
gesture حرکت دست، اشاره ، قیافه ، ژست، ادا


 
-------------------------
صفت
rare نایاب ، نادر ، کمیاب
oratorical خوش زبان ، زبان آرا
tentative آزمایشی ، تجربی ، امتحانی
longing مشتاق، مایل،

---------------------------
​فعل

to whirl حرکت کردن ، چرخاندن ، چرخانیدن 
to detain بازداشتن ، معطل کردن ، توقیف کردن
to patch وصله کردن ، تعمیر کردن، رفو کردن
-----------------------------------------​
​longingly آرزومندانه ، مشتاقانه​



جروشا با یک دنیا آرزو به او نگاه کرد ، خواست از آنجا فرار کند ، دوست داشت به گوشه ای پناه ببرد و فکر کند.
بلند شد یک قدم به عقب رفت، اما خانم لیپت با اشاره ی دست او را نگاه داشت و به او گفت:
- امیدوارم از این شانسی که به تو رو کرده خداوند را شکر کنی ، چنین شانس هایی برای دخترانی نظیر تو خیلی کم پیش می آید که راه ترقی و پیشرفت ناگهان باز شود و به یاد داشته باش که ...

جروشا حرف او را قطع کرد و گفت:
-- بله ... البته خانم . خیلی تشکر می کنم ، حالا اجازه بدهید بروم شلوار فردی پرکینز را وصله کنم...
جروشا مثل برق از اتاق بیرون رفت و در را پشت سر بست در حالیکه دهان خانم لیپت برای ادامه ی حرفی که می خواست بگوید همچنان باز مانده بود
-------------------------------------

​یکشنبه
------

بابا لنگ دراز بسیار عزیز،

من یک خبر بد ، بد، بد برای شما دارم ، اما نمی خواهم نامه را با آن خبر بد شروع کنم. بهتر است با حرف های خوب باعث انبساط خاطر شما بشوم و بعد آن خبر بد را بنویسم..

جروشا آبوت نویسندگی را با سرودن شعری به نام " از برج من " شروع کرده است ، این شعر در صفحه ی اول مجله ماهانه مدرسه هم چاپ شده است. برای شاگرد سال اول این موضوع باعث بسی افتخار است.

دیشب هنگامیکه از کلیسا خارج می شدیم، استاد زبان انگلیسی مرا نگاهداشت و به من گفت که شعرم بسیار عالی است . حالا من یک نسخه آن را برای شما می فرستم اگر دوست داشتید آن را بخوانید.

اجازه بدهید مطلب خوشحال کننده دیگری دارم که برایتان بنویسم ... آها ...

1- من دارم " سرسره روی یخ " یاد می گیرم ، حالا می توانم خیلی راست و درست روی یخ سر بخورم.
2-یاد گرفته ام که از سقف اتاق " ژیمناستیک " با طناب پایین بیایم.
3- یاد گرفته ام که از یک مانع 1/25 متری بپرم و امید دارم که به زودی این مانع را تا دو متری افزایش بدهم.

صبح امروز اسقف " آلاباما" موعظه می کرد که :
« آن چه بر خود نپسندی به دیگری مپسند.»
می خواست بگوید که باید از عیب دیگران گذشت و آبروی دیگران را به خواری نریخت. جای شما خالی بود.

حالا دیگر وقت دادن آن خبر است. جودی ، نترس! شجاع باش، به هر حال باید بگویی. باید مطمئن باشم که حال شما خیلی خوب است و سر حال هستید. خب، من از ریاضیات و نثر لاتین مردود شدم. حالا دارم آنها را مرور می کنم که ماه آینده باز امتحان بدهم. اگر این موضوع شما را ناراحت کرده من خیلی متأسفم . اما خودم فکر می کنم چندان مهم نیست، چون خودم اعتقاد دارم که خیلی چیزها یاد گرفته ام. چیزهایی که در برنامه ی درسی نبوده است . من هفده جلد کتاب و تعداد زیادی شعر خوانده ام . کتابهای با ارزشی مثل " ونی تی خوب"، " ریچارد فورل ، آلیس در سرزمین عجایب، مقالات امرسون ، زندگانی اسکات اثر لاگ هارت و جلد اول امپراتوری روم اثر گیبون و نیمی از زندگانی بنوتونوسلینی کتابهای جالبی است، مگر نه؟ او عادت داشت قبل از صبحانه اقدام به قتل و جنایت کند.


همانطور که ملاحظه می فرمایید، اگر من خودم را فقط سرگرم مطالعه ی لاتین می کردم . خیلی کمتر از حالا چیز می فهمیدم . اگر به شما قول بدهم که دیگر مردود نشوم آیا شما مرا خواهید بخشید؟

شرمسار از شما
جودی​



----------------------------------------

Dear Daddy-Long-Legs,

This is an extra letter in the middle of the month because I'm rather lonely tonight. It's awfully stormy. All the lights are out on the campus, but I drank black coffee and I can't go to sleep.

I had a supper party this evening consisting of Sallie and Julia and Leonora Fenton--and sardines toasted muffins and salad and fudge and coffee. Julia said she'd had a good time, but Sallie stayed to help wash the dishes.

I might, very usefully, put some time on Latin tonight but, there's no doubt about it, I'm very languid Latin scholar. We've finished Livy and De Senectute and are now engaged with De Amicitia ( pronounced Damn Icitia).

Should you mind, just for a little while, pretending you are my grandmother? Sallie has one and Julia and Leonora each two, and they were comparing them tonight. I can't think of anything I'd rather have; it's such a respectable relationship. So, if you really don't object--When I went into town yesterday, I saw the sweetest cap of Cluny lace trimmed with lavender ribbon. I am going to make you a present of it on your eighty-third birthday. ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! !

That's the clock in the chapel tower striking twelve. I believe I am sleep after all.

Good night, Granny.
I love you dearly.
Judy
​​






M.T

پرونده هسته ای بی پایان و یک هفته ی خنک


​​

" دلم گرفته و می خواهم آسمان باشم
و یا هر آنچه ببـــــارد بگو همان باشـــم

پارمیس جان سلام


خبر اول: هنوز داره بارون می باره ، این دست اول ترین خبر امروز و این روزهاست.

چک چک بارون ، شرشر ناودون

چند روزیست که با خودم فکر می کنم به راستی خاطرات ارزشمند ترین دارایی ما هستند ، بی خود نیست که پیشینیان ما این قدر به تاریخ نگاری و ثبت وقایع علاقه مند بودند. خاطرات می توانند ما را گم یا ما را پیدا کنند. من خودم را گاهی در لابه لای خاطراتم پیدا می کنم و زمانی در آنها گم می شوم.

چند هفته ی قبل که مطابق معمول دنبال چند تصویر جالب برای پست هایم می گشتم ، دختری با چکمه های قرمز توجهم را جلب کرد و مرا به گذشته های دور برد ، یکدفعه دیدم که در کوچه های بارانی کودکیم شاد و خوش حال با چکمه های قرمز می دوم و پدرم را دیدم که چه نگرانم بود.

چشمانم پر از اشک شدم ، یادم آمد که مادر و پدرم چقدر برایم زحمت کشیده اند، چقدر مهربان بودند و مرا دوست داشتند.

برای همین می گویم ، خاطرات براستی ارزشمندند، چون تداعی گر لحظاتی هستند که از یاد برده ایم

هر چند که خاطرات تلخ گذشته این حس زیبا را به ما نمی دهند، تکرار یک خاطره ناخوشایند دردت را مکرر می کند، برای همین است که مغزمان عادت دارد که خاطرات دوست نداشتنی را به فراموشی بسپارد

با این وجود من مصصم هستم که تأثیر خاطرات تلخ و شیرین را روی خودم امتحان کنم، خاطرات شیرین را برای یادآوری خوبی ها و خاطرات تلخ را برای عبرت آموزی .

بعداً درباره بعضی درس های جالبی که از خاطرات ناخوشایند گذشته آموخته ام ، برایت می نگارم.




چه سرنوشت بـــــدی دارم عادتم دادند
چهار فصل پیـــــــــاپی فقط خزان باشم


خبر دوم : امروز روز شکرگزاری است .


این هفته ، هفته ی من نبود، از اول تا آخر هفته پر بود از خبرهای نچسب و مأیوس کننده ، خوب است که حداقل آخرش با Thanksgiving تمام شد.

خدایا ترا سپاسگزارم برای تمام نعمتهایی که به من ارزانی داشتی: به ویژه این وبلاگ ، و خوانندگانش :)


سرم به شـــــانه ی دیوار آرزو بند است
ولی چه فـــــایده وقتی که نردبان باشم


خبر سوم : دیروز تولد خواهرم بود

خب ، این هم بهترین خبر هفته برای من بود ، تولدش مبارک :)




به این نتیجه رسیدم که قسمتم این است
همیشه جای خودم فکر دیــــــگران باشم


خبر چهارم : قاشق هوشمند


همین یک ساعت پیش داشتم مقاله ای درباره ی قاشق هوشمند گوگل می خواندم ، بعد از خانه هوشمند، گوشی هوشمند، عینک هوشمند ، ساعت هوشمند ، حالا قاشق هوشمند. ابزار جالبی است ، البته من هنوز به این قاشق ها نیازی ندارم ، اما به نظرم ایده ی خوبی برای بچه های کوچک ، سالمندان ، فضانوردان و یا تنبلها ست ، مواقعی که با تبلتت کار می کنی و دوست داری یک نفر در دهنت غذا بریزد. بامزه ست

البته اگر نیک بیندیشیم درمی یابیم که این اختراع کاربردهای بیشماری در صنایع غذایی و غیر قضایی دارد

دلی شکسته و چشـــمان خیس و تنهایی
چگونه داشــــــــته باشم و شادمان باشم ؟


خبر پنجم : یک سری شایعاتی درباره ی عینک گوگل شنیدم


هر چند که ناراحت شدن از شنیدن خبرهای غم انگیز کاملاً طبیعی است و من الان تا حدودی پریشانم، اما از قدیم گفتند : حرف بسیار است ،شنونده باید عاقل باشه .

که شنونده عاقل هست :)


کجاست دست تو؟ در دست کیست ؟ بی خبرم
نشد که یک شب از این غصـــــه در امــان باشم

خبر ششم : مذاکرات هسته ای تمدید شد


خبرهای نومیدکننده را در پایان خبرها می آوریم . پرونده ی مذاکرات هسته ای ایران مختومه اعلام نشــــــــــــــــــــــــــــــد.


بازم بد نیست ؟؟؟؟ :) از حکم اعدام که بهتره ، نه؟ :) :) الان می دونم دوست دارید سرتون را به دیوار بکوبید ، درک می کنم ، احساس نمی کنید که این پرونده هیچ وقت بسته نمی شه؟ اِ منم همین حس رو دارم ، چه تفاهمی :)

ولی بهتره زیاد واکنش منفی از خودمون نشون ندیم ، یک عده فرصت طلب همیشه منتظر هستند :) بخندید ، اعدام نشدیم :)


چه عیب دارد اگر دلخوشم به مُشتی شعر
نخواستم همه ی عمر فکر نــــــان باشــــم


خبر هفتم : قرمزها پیروز شدند

حرف خاصی نیست ،مبارکشون باشه  بهتر است یک شعر زیبا را زیر لب زمزمه کنیم .



شبی کنار خودم در ســــــکوت می میرم
شبی که خسته ی یک عمر امتحان باشم .»

به پایان اخبار این هفته رسیدیم ، با تشکر از همراهی شما عزیزان

این هفته یکی دیگر از کتابهای دارن شان را تا نیمه خواندم ، یک داستان نصفه نیمه هم نوشتم که به زودی تکمیل می شود، هفته ی بدی نبود ، ولی به نظرم زیادی لوس و بی نمک بود ، درست مثل اخبار امروز . تا هفته ی بعد

که خبرهای هیجان انگیزتر داشته باشیم یا خبرهای سبزتر .

راستی همین الان چند تا جاده های کشور به خاطر بارش برف و باران مسدود شده است.

تعطیلات بارانی-چتری خوشی داشته باشید
M.T


سوژه داغ روزهای بارانیمی شه بیام زیر چترتون ، بله بله البته




شاعر مهرداد بابایی



M.T

Wednesday, November 26, 2014

From my Tower On The First Page



سلام ، یک هفته دیگر به سر رسید
و
کلاغه
هنوز به خونش نرسید .

---------------------------------------------

'These letters will be addressed to Mr. John Smith and will be sent in care of the secretary. The gentleman's name is not John Smith, but he prefers to remain unknown. To you he will never be anything but John Smith. His reason in requiring the letters is that he thinks nothing so fosters facility in literary expression as letter-writing. Since you have no family with whom to correspond, he desires you to write in this way; also, he wishes to keep track of your progress. He will never answer your letters, nor in the slightest particular take any notice of them. He detests letter-writing and does not wish you to become a burden. If any point should ever arise where an answer would seem to be imperative--such as in the event of your being expelled, which I trust will not occur--you may correspond with Mr.Griggs, his secretary. These monthly letters are absolutely obligatory on your part; they are the only payment that Mr.  Smith requires, so you must be as punctilious in sending them as though it were a bill that you were paying. I hope that they will always be respectful in tone and will reflect credit on your training. You must remember that you are writing to a Trustee of the John Grier Home.'

اسم
address آدرس، نشانی ، عنوان ، خطاب، ارسال
burden بار، وزن ، مسئولیت
facility وسیله، امکان ، سهولت ، فرصت، سادگی
---------------------
صفت
respectful مؤدب ، باادب ، پر احترام
imperative امری ، دستوری ، حتمی ، الزام آور
obligatory حتمی ، لازم الاجرا ، اجباری
punctilious دقیق ،نکته سنج ، مبادی آداب
literary ادبی ، کتابی ، ادیبانه

----------------------------------------
فعل
to expel بیرون انداختن ، خارج کردن
to address  ، نشانی دادن، درست کردن ، خطاب کردن ، عنوان نوشتن
to fosters پروراندن ، غذا دادن ، پرورش دادن
to correspond مکاتبه کردن ، رابطه داشتن
to burden بار کردن ، تحمیل کردن ، سنگین بار کردن
to detests  نفرت کردن، تنفر داشتن از ، بیزار بودن از



این نامه برای آقای " جان اسمیت " نوشته خواهد شد و به وسیله ی منشی ایشان ارسال می شود، نام این آقا جان اسمیت نیست، اما ایشان که مایلند ناشناس باشند ، برای تو جان اسمیت خواهند بود
.
اما دلیل این که چرا دوست دارند این نامه ها همیشه ارسال شود این است که ایشان معتقدند هیچ چیزی مثل نامه نگاری نمی تواند استعداد نویسندگی را شکوفا کند و اصطلاحات ادبی و تخیل را بکار آورد. از طرفی چون تو پدر و مادر نداری که برایشان نامه بنویسی، لذا علاقه مندند که تو با نام جان اسمیت با ایشان مکاتبه کنی ، تا ضمن این موضوع از پیشرفت تو هم باخبر شوند، از طرف دیگر تو پاسخی برای نامه هایت دریافت نخواهی کرد ، اگر هم مطلبی پیش آید که احتیاج به پاسخ باشد ، برای مثال اگر خدای نخواسته ترا از دانشکده اخراج کنند ، تو باید این مطلب را به آقای گریگز منشی ایشان اطلاع دهی نامه نگاری ماهانه اجباری است و این تنها کاری است که تو می توانی با انجام آن از زحمات ایشان قدردانی کنی. درست مثل این که تو با چنین کاری داری ماهانه قسط می پردازی، من آرزو دارم که در تمام این نامه ها تو احترامات شایسته نسبت به ایشان را به جا بیاوری و به این ترتیب ثابت کنی که تعلیم و تربیت تو درست و شایسته بوده است و فراموش هم نکن که تو داری به یکی از معتمدان پرورشگاه جان گریر مکاتبه می کنی.



______________________________
__

پیش از امتحانات

-----------------

بابا لنگ دراز عزیز،

باور نمی کنید که همه با چه شور و هیجانی دارند درس حاضر می کنند، همه تعطیلات را فراموش کرده اند ، به نظر می آید که از اول تعطیلاتی در کار نبوده است.

در طول چهار روز اخیر من 57 فعل بی قاعده توی کله ام فرو کرده ام . امیدوارم تا شروع امتحانات بتوانم آنها را همان جا نگه دارم . بعضی از دخترها پس از امتحان کتابهای خودشان را می فروشند ، اما من در نظر دارم که آنها را نگهداری کنم و بعد از اینکه فارغ التحصیل شدم آنها را کنار هم در قفسه ای نگاهدارم تا نمودار تحصیلاتم را نزد خودم داشته باشم و در صورت احتیاج به آنها مراجعه کنم، فکر می کنم اینطور بهتر است، تا اینکه آدم بخواهد آن همه معلومات را در کله ی خودش حفظ کند.

جولیا پندلتون برای چند لحظه ی کوتاه به اتاقم آمد، یکساعت ماند و از خانواده حرف زد. من خیلی تلاش کردم تا حرف را عوض کنم اما نتوانستم.
جولیا پرسید نام مادرم در دوران دخترگی اش چه بوده است، ترا به خدا انصاف بدهید این هم شد سؤال ؟ آدمی که در گداخانه بزرگ شده اگر چنین سؤالی را از او بپرسند به چه حالی می افتد؟

حتی قدرت آن را هم نداشتم تا بگویم : نمی دانم ... به همین دلیل اولین اسمی که به کله ام آمد را گفتم. " مونت گومری" بعد کار بیخ پیدا کرد. جولیا می خواست بداند ما از مونت گومری ها ی " ماساچوست " هستیم یا از مونت گومری های " ویرجینیا" .

مادر جولیا از " روترفورد" هاست که با " هنری هشتم " از نظر خانواده نسبتی داشته اند. از طرف پدری هم که نسبت آنها به حضرت آدم می رسد.

کوتاه این که اگر به شجره ی خانوادگی جولیا نگاه کنید می بینید از میمون های بلند مرتبه بالانشین و برترین نژادهاست که موهایش مثل ابریشم، نرم و لطیف و دمش بسیار طویل است.

بابا، اول می خواستم نامه را با شادی و نشاط بنویسم ، اما خیلی خوابم می آید و خسته ام و دلشوره دارم. این وضع را من تنها ندارم، همه ی شاگردان سال اول دارند.

                                              ارادتمندی که در راه امتحان دادن است
                                                            جودی آبوت

------------------------------------------------



Sunday Dearest Daddy-Long-Legs,


I have some awful, awful, awful news to tell you, but I won't begin with it; I'll try to get you in a good humor first.

Jerusha Abbott has commenced to be an author. A poem entitled, 'From my Tower', appears in the February Monthly--on the first page, which is a very great honor for a Freshman. My English instructor stopped me on the way out from chapel last night, and said it was a charming piece of work except for the sixth line, which had too many feet. I will send you a copy in case you care to read it.

Let me see if I can't think of something else pleasant--Oh, yes! I'm learning to skate, and can glide about quite respectably all by myself. Also I've learned how to slide down a rope from the roof of the gymnasium, and I can vault a bar three feet and six inches high--I hope shortly to pull up to four feet.

We had a very inspiring sermon this morning preached by the Bishop of Alabama. His text was: 'Judge not that ye be not judged.' It was about the necessity of overlooking mistakes in others, and not discouraging people by harsh judgments. I wish you might have heard it.

This is the sunniest, most blinding winter afternoon, with icicles dipping from the fir trees and all the world bending under a weight of snow--except me, and I'm bending under a weight of sorrow.

Now for the news--courage, Judy!--you must tell.
Are you SURELY in a good humor? I failed in mathematics and Latin prose. I am tutoring in them, and will take another examination next month. I'm sorry if you're disappointed, but otherwise I don't care a bit because I've learned such a lot of things not mentioned in the catalog. I've read seventeen novels and bushels of poetry--really necessary novels like Vanity Fair and Richard Feverel and Alice in Wonderland. Also Emerson's Essays and Lockhart's Life of Scott and the first volume of Gibbon's Roman Empire and half of Benvenuto Cellini's Life-wasn't he entertaining? He used to saunter out and causally kill a man before breakfast.

So you see, Daddy, I'm much more intelligent than if I'd just stuck to Latin. Will you forgive me this once if I promise never to fail again?

Yours in sackcloth,
Judy



M.T
​​


باران ! نمی فهم چه می گویم !



" چــک چـــک نکن بــاران نــــورانی
چون من چرا ســـــاکت نمی مانی ؟
چین چین شده رویــــای مادر ، های!
بر سقف خــواب من چه می خوانی ؟
زیر چادر سیاه شب، تو رویای شیرینی بود، داشتم از آسمان ستاره می چیدم که یک لنگه پا پرید وسط خوابم و قایق رویاهام رو غرق کرد. به زحمت پلک های سنگینم را گشودم ، نورِ روشنایی خیابان روی صورتم می رقصید، نگاهم را تا پنجره کشیدم و ظلمت شب را یواشکی دید زدم؛ فقط باران و باران که بی امان بر سقف می بارید. سقف؟
چک چک
مادرم از خواب برخاست، پاورچین پاورچین به آشپزخانه پر کشید و با کاسه ای برگشت ، به سمت صدای چک چک شتافت ، آنجا نشست و دست نوازشش را بر سر فرش نمدیده کشید، بعد ظرف را روی فرش ، درست زیر لوستر، گذاشت : چک چک


من آمدم یک لحظه ساکت باش
با ســــــــــاز ناکوکت نخوان آخر
من در حیــــــاطم ، پس بیا اینجا
بر سقف خــــــواب من نمان آخر
باران دست بردار نبود، بد جوری دلش پر بود، یک بند می بارید ، مشت و لگدش را حواله ی سقف می کرد و اشک می ریخت ، اشکهایش رود می شدند و از سقف به سمت حیاط جاری . به حیاط رفتم؛ آب ،باغچه را برداشته بود، گل رز صورتی به نشان تسلیم دستهایش را تکان می داد، بند رخت هم بی تاب بود.



اینجا نچک ! اینجا که جنگل نیست
در من گــــل یــــــــخ هم نمی روید
گِل می شوی بیچاره ، باران جان!
خـــــــــــــاک تن من نم نمی جوید
صبح که از خواب پاشدم، صدای شر شر باران تو ناودان بود و صدای چک چک هنوز در اتاق. زیر سقف ایستادم و به لوستر زل زدم . باران هنرمند یک دایره ی بزرگ زرد دورتادورش نقاشی کرده بود ، شکم سقف جلو آمده بود و لبهای لوستر آویزان بود. سگرمه های مامان تو هم رفت ، دست بر دست زد و گفت :« خدا به دادمان برسد! سقف شکم داده است.»

بیــــــزارم از تر بودن ، ای بابا!
کی تشنه ام یا عاشق بارش؟
ممنون از این دیــدار بی وقتت
من خســـته ام ، معتاد آرامش
کنار چکمه های قرمزم روی پله نشستم ، تا آمدم برشان دارم دریاچه ی کوچک کف پارکینگ توجهم را به خود جلب کرد، باران به زحمت خودش را از زیر در بزرگ خانه رد کرده بود و تا پله پیش آمده بود. چکمه ها را روی زمین گذاشتم که بابا با چند تا کیسه فریزر سررسید. آمد و کنار پله نشست و گفت :« صبر کن ، چکمه ها را نپوش.»
در زیر نگاه مبهوت من ، بابا پاهایم را با نایلون ها باندپیچی کرد ، بعد کمکم کرد تا چکمه ها را بپوشم. از جایم بلند شدم ، اما همچنان هاج و واج به چکمه هایم نگاه می کردم ، پاهایم را که تکان می دادم صدای خش خش نایلون ها در گوشم می پچید ، بامزه بود. بابا گفت:« خیابونها را آب گرفته ، این مثل عایقه، نمی ذاره پاهات خیس بشن .»
مامان لبخند زد و گفت :« آروم برو، مواظب باش.»

اینجا نچــــک بر خاک نامرغوب
در من کســی بذری نمی کارد
جایی که حتی باغبانی نیست
جایی که خورشـیدی نمی تابد

در را که باز کردم ، شوکه شدم . نه از نور خبری بود و نه از شادی . کوچه خواب بود و غرق در آب ، ابرهای سیاه چهره ی خورشید را پوشانده بودند . باران دیوانه وار قهقهه می زد ، به چکمه های قرمز غرق در آبی آب چشم دوختم ، خش خش نایلونها بیشتر شدند.

من باغبانم؟ من ؟ چـــــه می گویی؟
من مست خوابم ، حس کارم نیست
حتـــــــــــی اگر هم خود بخواهم باز
از بخــت بد، فصل بــــــــهارم نیست

ریه هایم را با هوای تازه پر کردم ، لبخند زدم ، بوی باران را دوست داشتم . راه افتادم ، آرام آرام و با ترس از جویبار کوچه به سوی تالاب خیابان روان شدم ، بابا راست می گفت. میوه ، سبزی، لنگه کفش و کلی آت و آشغال دیگر وسط خیابان دست و پا می زدند ، ماشین ها به سرعت رد می شدند و آب گل آلود به سر و لباس رهگذران می پاشیدند، تاکسی ها هرگز نمی ایستادند و مثل برق می گذشتند از کنار انبوه مسافرانی که نومیدانه به امید تاکسی به سمت خیابان سر کج کرده بودند. خیابان با چترهای رنگارنگ چه خوشگل شده بود، لکه های روی صورت و روپوش مدرسه ام را با دست پاک کردم و به حیاط مدرسه قدم گذاشتم.

خورشید اگر در من زمــــــانی بود
چندی ست از بی مهری افسرده
در سینه ام خورشــــید گم گشته
در جــــــان ما گویا کسـی مـــرده

خانم معلم در کلاس راه می رفت ، اما آن روز دیگر تق تق کفش هایش در کلاس درس نمی پیچید، قطره های باران خودشان را به صورت پنجره می کوبیدند ، خانم معلم فریاد زد، بنویسید :« خورشید با باغبان مهربان است.» ، اما سروشش در شورش باران گم شد.

باران! نمــــــی فهم چه می گویم!
من بــــــــاغبانم، من بهارم ، خوب؟
خورشید من هوشـــیار و بیدارست
من تشنه ام ، من مرد کارم خوب؟

من نمی فهمیدم خانم معلم چه می گفت . نگاهم سر خورد به چترهای آبی ، قرمز، صورتی ، مشکی ، گلدار، چهارخانه ، خالدار و عروسکی پای تخته و حوضچه آبی که آنجا شکل گرفته بود. آب قطره قطره ، چکه چکه از روی پوست ظریف چترها سر می خورد و روی زمین می ریخت . کجکی لبخند زدم:« باران حتی توی کلاس هم آمده است!» ، آسمان سیاه ، سیاه بود.

باران! نرو، نم نم نشـــــــــــــــــو دیگر
حالا که خوابم را شــــــــــکستی ، نه!
یعنی چه که در من کسی مرده ست
من کی، کجا گفتم تو مســــــتی؟ نه!

باران آرام گرفته بود، انگار که همه ی غصه های دلش را بیرون ریخته بود، حالا که دلش سبک شده بود، ریز ریز گریه می کرد ، اما در خیابان سیل جاری بود.
من و زهرا با هم راه می رفتیم ، ارتفاع آب به قدری بالا بود که تا زانوهایم رسیده بود؛ پاهایم سرد سرد بودند.



بر سقف خوابم آمادی خواندی
با آن صــــــــــــدای زیر ناکوکت
من باورم شد مــهربان هستی
حالا برو چون یاد مشـــــکوکت

به نایلونهای دور پاهایم و سطح آب فکر کردم ، این باند پیچی آنقدر ها هم تأثیر نداشت، بابا کارش خوب بود تقصیر باران بود که سیل آسا بارید. به نظرم دفعه ی دیگر باید تا زانوهایم را نایلون بپیچم ، از فکرم خنده ام گرفته بود ، که لبخندم با دیدن جوی آب بزرگی که جلوی پایمان بود ، روی لبم ماسید.

باشد! برو، اصـــــــــلاً برو ! باشد!
آه ای خــــــــــــدا این را ببر، آری!
باران ! تو ای ناخوانده ی مرطوب
با من بدی! تو مـــــــــــردم آزاری!

جوی آب غرش می کرد و قلبم به شدت می کوبید، احساس می کردم مثل بچه خرگوشی در دام صیاد اسیر شده ام، نگاهم در جست و جوی گذرگاهی امن این سو و آن سو سرگردان بود، نه هیچ پلی نبود، باید دل به دریا می زدیم ، چشمانم را بستم ، خیال کردم که هیچ بارانی نیست ، دوتایی پریدیم ، وقتی آن طرف جوی آب ایستادیم ، یک صدا خندیدیم ، غرش جویبار در قاه قاه خنده ی ما گم شد.

یک لحــــظه آخر گوش کن، برگرد!
خـــــــوابم گرفته ، نه! تو یاری کن
من می توانم ، می توانم ، عشق!
باران ببـــــــــــــــــاران ، آبیاری کن "

به خانه رسیدم ، لباسهایم را عوض کردم و بعد تندی کنار بخاری پریدم. دستها و پاهای سرد و کبودم را به بخاری داغ چسباندم، آخ که چه گرمای مطبوعی! باران آرام به پنجره سر زد . چشمانم را بستم و در کنار بخاری آرام گرفتم و او نم نم می بارید.

                                                                                                               M.T
شعر از آزاده یعقوبی
من متنم رو مدتی قبل نوشته بودم ، اما این شعر رو که دیدم آنقدر به ذوقم اومدم که تصمیم گرفتم پستش کنم.

​​



M.T

Tuesday, November 25, 2014

َAbout to be examined


سلام ، روز خوشی داشته باشید
---------------------------------------

Jerusha's mind was numbed. She could only repeat Mrs. Lippett's words.
​​

That is his wish. Whether anything will come of it, the future will show. He is giving you a very liberal allowance, almost, for a girl who has never had any experience in taking care of money, too liberal. But he planned the matter in detail, and I didn't feel free to make any suggestions. You are to remain here through the summer, and Miss Pritchard has kindly offered to superintend your outfit. Your board and tuition will be paid directly to the college, and you will receive in additions during the four years you are there. and allowance of thirty-five dollars a month. This will enable you to enter on the same standing as the other students. The money will be sent to you by the gentleman's private secretary once a month, and in return, you will write a letter of acknowledgment once a month. This is--you are not to thank him for the money; he doesn't care to have that mentioned, but you are to write a letter telling of the progress in your studies and the details of your daily life. Just such a letter as you would write to your parents if they were living


دیروز اشتباهی numbed را در فهرست اسمها قرار داده بودم ، ببخشید

اسم
outfit ساز و برگ، توشه ی سفر، لوازم فنی ، تجهیز، همسفر
tuition شهریه ،حق تدریس، آموزانه
acknowledgment سپاسگزاری ، تشکر، شهادت نامه، اقرار ، قبول
standing سابقه، ساختمان، حالت
mention ذکر ، اشاره ، تذکر، یادآوری
living زندگی ، وسیله ی گذران ، حیات

-----------------------------------------
صفت

liberal وافر، زیاد، آزادی خواه ، روشن فکر
living زنده ، در قید حیات
numb کرخ ، بی حس​
-----------------------------------------
فعل
enable توانا ساختن، قادر ساختن ، اختیار دادن
to mention ذکر کردن، نام بردن ، اشاره کردن
to progress پیش رفتن ، پیشرفت کردن
outfit ساز و برگ آماده کردن، تجهیز کردن
superintend مباشرت کردن ، ریاست کردن ، سرپرستی کردن، نظارت کردن
to numb بی حس یا کرخ کردن
-----------------------------------------

جروشا احساس کرد دارد خواب می بیند ، خودش را از یاد برد.

خانم لیپت ادامه داد:
-- بله ، ایشان اینطور اراده فرموده اند و نتیجه آن که تا چه اندازه حق با ایشان است در آینده معلوم می شود، ماهانه ای که برای تو تعیین شده ، معرکه است ، من که سر در نمی آورم ، دختری که در همه ی عمرش پول تو جیبی نداشته ، چطور می تواند این همه پول را خرج کند ، تو تا آخر تابستان اینجا خواهی بود و دوشیزه پریچارد با لطفی که به تو دارد، قرار شده ترا برای رفتن به دانشکده آماده سازد، هزینه ی پانسیون و درس ترا به طور مستقیم به دانشگاه می پردازند و مدت چهار سالی که تو آنجا خواهی بود، ماهی 35 دلار بوسیله منشی مخصوص آن آقای محترم برای تو فرستاده می شود و تو در مقابل ، باید هر ماه نامه ای به این عالیجناب بنویسی . البته نه نامه ی تشکر، چون ایشان از این طور تشریفات بطور اصول خوششان نمی آید، بلکه تو در این نامه ها جزئیات تحصیل و موفقیت های خودت را در درس برای ایشان خواهی نوشت، درست مثل این که تو پدر و مادر داری و در مورد درس و مدرسه برای آنها نامه می نویسی ،

___________________________________________________

خب، حالا می خواهم در مورد تعطیلات برایتان قلم بزنم، شاید هم شما فقط به تحصیلات من علاقه مندید نه تعطیلات من ؟

آن دختر اهل تگزاس است و نامش " لئونورا فن تن " است ( بی شباهت به اسم جروشا آبوت نیست)
من خیلی دوستش دارم ، اما نه به اندازه علاقه ای که به سالی دارم ، من هیچکس را به اندازه ی سالی دوست ندارم ، البته شما که جای خود دارید، من باید شما را بیشتر از همه دوست بدارم ، چون شما همه ی خانواده ی من هستید.

لئونورا و من و دو دختر از کلاسهای بالاتر هر روز که هوا خوب بود، دامن کوتاه و ژاکت بافتنی می پوشیدیم و یکی یک چوبدست بر می داشتیم و تمام اطراف اینجا را می گشتیم ، یکبار بیش از چهار مایل راه رفتیم ، که به یک شهرک رسیدیم . این شهرکی است که دختران دانشکده در آنجا غذا می خورند ، ما با هم ناهار خوردیم ، غذای گوشتی 35 یک دسر و یک تکه کیک شکلاتی 15 سنت ، که هم پرکالری و هم ارزان بود.

برای من که در پرورشگاه بزرگ شده ام و جز داخل پرورشگاه جایی را ندیده ام ، این گردش و تفریح خیلی جالب بود، هر وقت از دانشکده خارج می شوم ، احساس می کنم از قفس رها شده ام.

یکبار بدون این که خودم متوجه باشم ، احساساتی شدم و با شور و هیجان از خودم تعریف کردم . اما خیلی زود متوجه موضوع شدم و حرف را عوض کردم . خیلی مشکل است که کسی بخواهد همیشه مواظب خودش باشد و جلو احساسات خودش را بگیرد.

من همیشه دوست دارم با دیگران درد دل کنم،اگر شما را نداشتم تا با شما درد دل کنم دق مرگ می شدم.

جمعه ی گذشته در عمارت فرگوسن جشن شیرینی پزان داشتیم. به طور مجموع 22 نفر از دانشجویان سال اول-دوم-سوم و چهارم بودیم. در عمارت فرگوسن آشپزخانه بزرگتر است و ظروف مسی شامل کتری ، تابه ، دیگ و خیلی چیزهای دیگر را دور تا دور دیوار سنگی آویزان کرده اند ، آنجا چهارصد دختر زندگی می کنند.

سر آشپز آنجا کلاه و پیشبند سفید داشت برای ما بیست و دو پیشبندسفید و کلاه آورد و ما آنها را پوشیدیم و درست شبیه آشپزها شدیم . خب ، هرچند که شیرینی ها خوب از آب در نیامد اما به ما خیلی خوش گذشت. آخر کار که شیرینی پخت ، دست و صورت و خلاصه همه جای ما چسبناک و شیرینی مال شده بود . بعد هر یک از ما یک قاشق چنگال بزرگ با دیگ برداشتیم و همانطور که لباس آشپزی تنمان بود ، در حالیکه سرودهای دانشکده را می خواندیم در راهروهای دانشکده حرکت کردیم . به اتاق استادان کشیک رسیدیم ، رفتیم و شرینی به آنها تعارف کردیم.

ملاحظه می فرمایید بابا که چقدر خوب آموزش می بینیم. شما فکر نمی کنید بهتر است من به جای نویسنده شدن ، نقاش بشوم؟ دو روز دیگر تعطیلات تمام می شود و من از اینکه باز دخترها را می بینم خوشحالم.

ساختمانی که من در آن زندگی می کنم خیلی خلوت و بی سرو صداست . اما ساختمانی که برای 400 دختر درست کرده اند و حالا 9 نفر در آن زندگی می کنند معلوم است باید چطور باشد.

تاکنون یازده صفحه نوشته ام ، بیچاره بابا جون، به طور حتم تا حالا شما خسته شده اید، اول که شروع به نوشتن کردم می خواستم خیلی مختصر از شما تشکر کنم ، اما وقتی شروع به نوشتن می کنم ، نمی دانم چرا اینقدر طولانی می شود.

خب، دیگر خداحافظ، از اینکه به یاد من هستید خیلی تشکر می کنم ، البته من باید خیلی خوشحال باشم ، اما این آسمان صاف و شفاف را یک تکه ابر تیره کرده است، امتحانات آینده در ماه فوریه شروع می شود.
                                             
دوستدار شما
                              
                 جودی

( پیوست نامه )

شاید این درست نباشد که من بنویسم دوستدار شما ، اگر غلط است پس عذر می خواهم، اما به هر حال من باید کسی را دوست بدارم ، باید میان شما و خانم لیپت یکی را انتخاب کنم، اما بابا، شما محبت کنید و این بار را به دوش خودتان قبول بفرمایید ، چون من نمی توانم خانم لیپت را دوست داشته باشم.


---------------------------------------------------


On the Eve Dear Daddy-Long-Legs,


You should see the way this college is studying! We've forgotten we ever had a vacation. Fifty-seven irregular verbs have I introduced to my brain in the past for days--I'm only hoping they'll stay till after examinations.

Some of the girls sell their text-books when they're through with them, but I intend to keep mine. Then after I've graduated I shall have my whole education in a row in the bookcase, and when I need to use any detail, I can turn to it without the slightest hesitation. So much easier and more accurate than trying to keep it in your head.

Julia Pendleton dropped in this evening to pay a social call, and stayed a solid hour. She got started on the subject of family, and I COULDN'T switch her off. She wanted to know what my mother's maiden name was--did you ever hear such an impertinent question to ask of a person from a foundling asylum? I didn't have the courage to say I didn't know, so I just miserably plumped on the first name I could think of, and that was Montgomery. Then she wanted to know whether I belonged to the Massachusetts Montgomerys or the Virginia Montgomerys.

Her mother was a Rutherford. The family came over in the ark, and were connected by marriage with Henry the VIII. On her father's side they date back further than Adam. On the topmost branches of her family tree there's a superior breed of monkeys with very fine silly hair and extra long tails.

I meant to write you a nice, cheerful, entertaining letter tonight, but I'm too sleepy--and scared. The Freshman's lot is not a happy one.

Yours, about to be examined,
Judy Abbott




M.T

Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com