This blog is about books, eBooks , my memories .

Sunday, March 29, 2015

پس از باران هوا خوب می شود




سلام،

تهران بارانی است.

" آفتاب دلپذیر است ؛ باران شاداب کننده است؛ باد ما را تر و تازه می کند؛ برف لذت بخش است؛ به راستی هوایی به نام هوای بد  وجود ندارد، فقط انواع متفاوت هوای خوب وجود دارد.
                                                                                       جان راسکن"

_________________________________

Such a lot of things we've done--I can't begin to tell you about them. Mr. McBride owns a factory and Christmas eve he had a tree for the employees' children. It was in the long packing-room which was decorated with evergreens and holly. Jimmie McBride was dressed as Santa Claus and Sallie and I helped him distribute the presents.

Dear me, Daddy, but it was a funny sensation! I felt as benevolent as a Trustee of the John Grier home. I kissed on sweet, sticky little boy--but I don't think I patted any of them on the head!

And two days after Christmas, they gave a dance at their own house for ME.

It was the first really true ball I ever attended--college doesn't count where we dance with girls. I had a new white evening gown ( your Christmas present--many thanks) and long white gloves and white satin slippers. The only drawback to my perfect, utter, absolute happiness was the fact that Mrs. Lippett couldn't see me leading the cotillion with Jimmie McBride. Tell her about it, please, the next time you visit the J.G. H.

Yours ever,
Judy Abbott

PS. Would you be terribly displeased, Daddy, if I didn't turn out to be a Great Author after all, but just a Plain Girl?

اسم

evergreen همیشه بهار
ball  مجلس رقص
drawback  اشکال، مانع، زیان
cotillion   نوعی رقص دو نفری

صفت
benevolent  خیریه، نیکخواه، خیر اندیش
utter غیر عادی ، مطلق
absolute  خودرأی، مستقل، مستبد، مطلق،  غیرمشروط
Plain  ساده، عادی، رک و ساده

فعل
to distribute  پخش کردن، توزیع کردن


نمی دانم چطور تعریف کنم و چگونه همه ی کارهایی را که این مدت انجام  داده ام برایتان تعریف کنم.

آقای مک براید صاحب کارخانه ای هست و برای شب عید درخت نوئل برای بچه کارگران درست کرده است. اتاق بزرگی مخصوص بسته بندی هدایا درست کرده بودند که با برگ های سبز آذین شده بود، من و سالی با هم هدایای عید را تقسیم کردیم.

بابا من وقتی با بچه های کوچولو رو به رو می شدم  احساسات عجیبی داشتم. گاهی احساس می کردم من یکی از کمک کنندگان پرورشگاه جان گریر هستم ، خیر خواه و با گذشت. طاقت نیاوردم و یکی از بچه های قشنگی را سر و صورتش از خوردن شیرینی چسبناک شده بود حسابی بوسیدم، اما فکر نکنم به نشانه ی کمک دست به پشت کسی زده باشم. دو روز بعد از کریسمس به خاطر من یک مجلس رقص برپا کردند.

این اولین مرتبه ای بود که من در یک مجلس رقص حاضر می شدم. مجلس رقص واقعی ، رقص های دانشکده که دخترها با هم می رقصند قبول نیست.

من یک لباس شب، اما دست اول پوشیدم. ار پارچه ی سفید بود. ( این لباس همان عیدی شما هست. خیلی متشکرم) با دستکش های بلند و کفش ساتن سفید. در این جشن و مهمانی دلخوشی من این بود که خانم لیپت اینجا نبود تا چپ چپ به من نگاه کند و ببیند که چگونه من و جیمی ماک براید با هم رقص را افتتاح کردیم.

خواهشمندم هر وقت که به جان گریر رفتید این را برایش تعریف کنید.

ارادتمند همیشگی شما
جودی آبوت


(پیوست نامه )

بابا، آیا شما به راستی ناراحت می شوید اگر من سرانجام به جای این که یک نویسنده ی خوب بشوم ، یک دختر خیلی معمولی بشوم؟


_________________________________






M.T

Saturday, March 28, 2015

تعطیلات خوب یکنواخت



صبح بخیر

"هر کدام از ما یک هنرمند هستیم که توانایی داریم رویایی را از اعماق وجودمان بیافرینیم و درک کنیم.
دروتی فدیمن"


چه تعطیلات خوبی! فقط خوردن و خوابیدن، من که خیلی تنبل شده ام، صبح ها به زور از خواب بیدار می شوم، حس می کنم زندگی یک کم یکنواخت شده است.

_________________________________

It is the most perfect house for children to be brought up in; with shadowy nooks for hide and seek, and open fire places for pop-corn, and an attic to romp in on rainy days and slippery banisters with a comfortable flat knob at the bottom, and a great big sunny kitchen, and a nice, fat , sunny cook who has lived in the family thirteen years and always saves out a piece of dough for the children to bake. Just the sight of such a house makes you want to be a child all over again.

And as for families! I never dreamed they could be so nice. Sallie has a father and mother and grandmother, and the sweetest three-year-old baby sister all over curls, and a medium-sized brother who always forgets to wipe his feet, and a big, good-looking brother named Jimmie, who is a junior at Princeton.

We have the jolliest times at the table--everybody laughs and jokes and talks at once, and we don't have to say grace beforehand. It's a relief not having to thank Somebody for every mouthful you eat. ( I dare say I'm blasphemous; but you'd be, too, if you'd offered as much obligatory thanks as I have.)


اسم

nook  گوشه
banister  نرده، پلکان
knob  قبه ، دستگیره
dough  خمیر
grace  دعای فیض و برکت
relief  آسودگی ، راحتی ، فراغت، آرامش خاطر
mouthful  لقمه


صفت
shadowy سایه دار، سایه افکن
jolly خوشحال، شوخ، بانشاط
beforehand آماده و راحت
blasphemous کفر آمیز
obligatory  اجباری، حتمی ، لازم الاجرا
قید

beforehand مقدم ، پیشاپیش

فعل
to romp  با جیغ و داد بازی کردن


محیط این خانه و زندگی برای تربیت و پرورش بچه معرکه است. به خصوص گوشه و کنارهایش برای بازی قایم باشک معرکه است. بخاری ها برای ذرت بو دادن و اتاق زیر شیروانی برای بازی در روزهایی که باران می بارد و نرده بان صاف برای سرسره بازی.

آشپزخانه ی منزل بزرگ است ، خوب آفتاب می گیرد، آشپز چاق و کپل و با نمکی دارند، سیزده سال است برای آنها کار می کند. هر روز هم یک تکه کیک برای بچه ها می پزد ، اما آنرا همیشه پنهان می کند.

حالا از افراد خانواده تعریف کنم. نمی شود باور کرد ، این خانواده خیلی با هم مهربان هستند. سالی ، پدر ، مادر، مادربزرگ و یک خواهر کوچک خیلی قشنگ که موهای سرش فری هست. یک برادر خوشگل دیگر هم دارد که همیشه فراموش می کند کفش هایش را پیش از ورود به اتاق تمیز کند. یک برادر بزرگ هم دارد که قد بلند است و نامش " جیمی" هست و دانشکده ی " پرینستون " می رود.

هنگام غذا خوردن سر میز خیلی به ما خوش می گذرد. همه می گویند و می خندند ، پیش از شروع به خوردن غذا همه دعا می خوانند ، این یک نوع شکرگزاری است که آدم دیگر ناچار نیست به خاطر یک لقمه نان از هر کسی تشکر کند، ( بابا، شاید من کافر باشم ، اما اگر شما هم یک عمر به اجبار شکرگزاری می کردید، آن وقت شما هم کافر می شدید.)



_________________________________


M.T

Friday, March 27, 2015

وقتی فرصتی بهت داده می شه دیگه چونه نزن




 سلام ، سال نو مبارک

دیروز مقاله ای درباره ی فرصت های طلایی زندگی می خواندم، نویسنده نوشته بود " وقتی فرصتی بهت داده می شه دیگه چونه نزن. "

خب، وبلاگ نویسی هم یک فرصت است،فرصتی که تا چند دهه پیش در دسترس نبود. می کوشم تا از این موقعیت استثنایی خوب استفاده کنم و مصرانه به راهم ادامه دهم ، گاهی تند، گاهی کند، گاهی بی حوصله و گاهی با حوصله. البته اصلش این است که همیشه آهسته، پیوسته و باحوصله یک مسیر را بپیماییم.



" هیچ چیز بیش از امروز ارزش ندارد.
                                             گوته"


_________________________________

STONE GATE, WORCESTER, MASS,
31st December                     
Dear Daddy-Long-Legs,

I meant to write to you before and thank you for your Christmas cheque, but life in the McBride household is very absorbing, and I don't seem able to find two consecutive minutes to spend at a desk.

I bought a new gown--one that I didn't need, but just wanted. My Christmas present this year is from Daddy-Long-Legs; my family just sent love.

I've been having the most beautiful vacation visiting Sallie. She lives in a big old-fashioned brick house with white trimmings set back from the street--exactly the kind  of house that I used to look at so curiously when I was in the John Grier Home, and wonder what it could be like inside. I never expected to see with my own eyes--but here I am! Everything is so comfortable and restful and homelike; I walk from room to room and drink in the furnishings.

صفت

consecutive پیاپی، متوالی ، پشت سر هم


دروازه ی سنگی
ورستر، ماساچوست

31 دسامبر

بابا لنگ دراز عزیز،

می خواستم خیلی زودتر از حالا نامه بنویسم و به خاطر چکی که برای عیدی فرستاده بودید تشکر کنم. اما زندگی در خانه ی سالی خیلی خیلی مرا مشغول کرده بود . به طوری که حتی دو دقیقه وقت پیدا نمی کنم که بنشینم و کاغذ بنویسم.

من یک لباس نو خریده ام، به لباس نو احتیاج نداشتم ، اما خوشم آمد خریدم. این عیدی من است که امسال بابا لنگ دراز به من داده است.

خانواده ام تنها سلام و تبریک فرستاده اند. من تعطیلات را دارم با سالی می گذرانم و خیلی به من خوش می گذرد.

خانه ی آنها آجری است. آجری قدیمی حاشیه این آجرها با رنگ سفید تزیین شده و از خیابان اصلی هم فاصله دارد. این خانه درست شبیه آن خانه هایی است که وقتی در پرورشگاه جان گریز بودم از پشت پنجره با حسرت به آن ها نگاه می کردم، به هیچ عنوان نمی توانستم حدس بزنم که داخل آن چگونه است، آن روزها حتی امیدی هم نداشتم که داخل خانه ای را از نزدیک ببینم ، اما هر طوری بود به این آرزو رسیدم . همه چیز خیلی مرتب و منظم است. آدم احساس راحتی می کند، من همه اتاق ها را می گردم و حریصانه همه لوازم و اثاث اتاقها را نگاه می کنم.







M.T

Thursday, March 26, 2015

The First Love-Letter



سلام، صبح بخیر

 بخش پایانی بابا لنگ دراز را می خوانیم ( هر چند که هنوز واژگانش تمام نشده) . همیشه دوست داشتم که یک بابا لنگ دراز داشتم ، شما چطور؟

ما به بابا لنگ درازهای بیشتری نیاز داریم ، چون دنیا پر از جودی است، به بابا لنگ درازهایی که به استعدادهای انسانی بیشتر بها بدهند تا املاک، نفت و سکه و ارز و... کسانی که روی آدم ها سرمایه گذاری کنند. البته در دنیا بابا لنگ دراز کم نیست ولی بس نیست.


حالا بیشتر دوست دارم بابا لنگ دراز بشوم، چقدر خوب است که هم خودت بابا لنگ دراز باشی و هم یک بابا لنگ دراز داشته باشی ، هم خودت دیگران را همراهی کنی تا رویاهایشان را دنبال کنند و هم بابا لنگ درازی باشد که رویای ترا جدی بگیرد.

 دوستی می گوید: " کاش لنگ همه ی بابا ها دراز بود"،  راستی کاش لنگ همه بابا ها دراز بود.

_________________________________

پنجشنبه صبح
آقای جروی، بابا لنگ دراز ، پندلتون اسمیت عزیزم

تو دیشب خوابیدی؟ من که نخوابیدم. حتی یک لحظه خواب به چشمم نیامد؛ از بس که گیج و هیجانزده و متعجب و خوشحال بودم . فکر نمی کنم بعد از این بتوانم چیزی بخورم یا بخوابم . ولی امیدوارم تو خوابیده باشی . می دانی که باید زود حالت خوب شود تا پیش من بیایی.
محبوب من! وقتی فکرش را می کنم که تو چه بیماری سختی داشتی و من بی خبر بودم، ناراحت می شوم. دیروز وقتی دکتر مرا تا درِ تاکسی بدرقه می کرد، گفت که سه روز از تو قطع امید کرده بودند . عزیزترینم! اگر این اتفاق می افتاد ، دنیا در نظرم تیره و تار می شد. مرگ حق است و روزی به سراغ یکی از ما می آید و دیگری تنها می ماند. ولی تا آن زمان، لااقل مدتی با هم خوشبخت بوده ایم و خاطراتی خوش برایمان باقی مانده است که با آن بتوانیم بقیه ی عمر را سر کنیم.

می خواستم تو را خوشحال کنم، ولی مثل اینکه باید به خودم دلداری بدهم، با این که از هر زمان دیگری شادترم ، باز غمگینم. ترس از این که اتفاقی برای تو بیفتد، مثل سایه ای قلبم را کدر می کند. قبلاً می توانستم دختری بی فکر و بی خیال و آسوده باشم، چون چیز ارزشمندی نداشتم که از دست بدهم. ولی حالا تا آخر عمر یک نگرانی بزرگ خواهم داشت و هر وقت که تو از من دور باشی، به همه ی اتومبیلهایی فکر می کنم که ممکن است تو را زیر بگیرند، یا همه ی تخته های اعلامیه که ممکن است روی سرت بیفتند، و یا همه ی میکروبهای وحشتناکی که ممکن است بخوری . آرامش خیالم تا ابد از بین رفته است، اما مگر من آرامش ساده را دوست داشتم؟
خواهش می کنم زود زود خوب شو، می خواهم نزدیکم باشی تا مطمئن شوم که وجود داری.

چه نیم ساعت زیبایی را با هم گذراندیم. می ترسم فقط خواب بوده باشد. اگر من عضوی از خانواده ی تو بودم ( شاید یک فامیل دور) می توانستم هر روز به دیدنت بیایم و برایت کتاب بخوانم و متکایت را مرتب کنم و آن چین و چروک های روی پیشانی ات را صاف کنم و لبخندی بر چهره ات بیاورم.

ولی تو سرحال هستی؛ مگر نه؟ دیروز که پیش تو بودم، دکترت گفت که من پرستار خوبی هستم، چون تو ده سال جوانتر به نظر می رسیدی. امیدوارم عشق سبب نشود که همه ده سال جوانتر به نظر برسند. عزیزم اگر من ده سال جوانتر می شدم و فقط یازده سال داشتم، باز هم به من علاقه داشتی؟

دیروز بهترین روز زندگی من بود. حتی اگر نود و نه ساله هم شوم، هرگز جزئیات لحظه های دیدار را فراموش نمی کنم. دختری که سپیده دم لاک ویلو را ترک کرد، با دختری که در تاریکی شب به آنجا برگشت، از زمین تا آسمان فرق داشت . خانم سمپل ساعت چهار و نیم صبح مرا بیدار کرد، با این که هوا تاریک بود، کاملاً بیدار و هوشیار بودم و اولین فکری که به ذهنم رسید این بود که من امروز بابا لنگ دراز را می بینم. صبحانه ام را زیر نور شمع و در آشپزخانه خوردم و پنج مایل راه را تا ایستگاه قطار زیر نور ماه اکتبر طی کردم. بین راه خورشید طلوع کرد. درختان افرای حاشیه ی مرداب به رنگ ارغوانی و نارنجی درآمدند و شبنم های یخ زده بر روی دیوارهای سنگی و مزارع ذرت برق زدند.

هوا لطیف و تمیز و پر از امید بود. حس می کردم اتفاقی روی خواهد داد، در همه ی راه ریلهای آهنی زمزمه می کردند :« تو بابا لنگ دراز را می بینی .» و با این فکر احساس امنیت و آرامش می کردم. باور داشتم که بابا همه ی کارها را سر و سامان می دهد و می دانستم که جایی دیگر، مردی- عزیزتر از بابا- می خواهد مرا ببیند و به دلم افتاده بود که قبل از پایان سفرم او را می بینم و دیدی که دیدم.

وقتی که به خانه تان در خیابان مدیسون رسیدم، عظمت آن عمارت بزرگ و قهوه ای رنگ چنان مرا گرفت که جرئت نکردم وارد شوم و به همین سبب دور خانه قدم زدم تا شهامتم را دوباره به دست بیاورم. بی خود می ترسیدم ؛ چون خدمتکار مخصوص تو، همچون پدری پیر و مهربان به استقبالم آمد؛ طوری که حس کردم در خانه ی خودم هستم . او با لبخند و صدای مهربان گفت:« شما دوشیزه آبوت هستید؟»

من گفتم:« بله.» و مجبور نشدم اسم آقای اسمیت را بر لب بیاورم. او گفت که در اتاق پذیرایی منتظر شوم. اتاق پذیرایی بسیار مجلل بود و با سلیقه ای مردانه تزیین شده بود. من روی یک صندلی بزرگ روکش دار نشستم و دائم به خودم می گفتم:« به زودی بابا لنگ دراز را می بینم، او را می بینم.»

در این موقع خدمتکار مخصوص صدایم زد و گفت:« لطفاً به کتابخانه تشریف بیاورید.» آن قدر هیجان داشتم که نمی توانستم روی پا بند شوم. سپس آهسته ادامه داد:« آقا خیلی مریض بوده اند، امروز اولین روزی است که دکتر اجازه داده اند کمی بنشینند، امیدوارم زیاد نمانید و خسته شان نکنید. معلوم می شود خیلی تو را دوست دارد، به همین خاطر هم مهرش در دل من نشسته است. سپس آرام به در زد و گفت:« دوشیزه آبوت، تشریف آورده اند.» و در را باز کرد، من وارد کتابخانه شدم و در پشت سر من بسته شد.

کتابخانه نیمه تاریک بود من از روشنایی تند تالار یکمرتبه به آنجا قدم گذاشته بودم و اولش چشمم جایی را نمی دید، ولی بعد نزدیک بخاری یک مبل راحتی دیدم کنار مبل یک میز چایخوری زیبا و صندلی کوچکی گذاشته بودند. بعد مردی را دیدم که روی صندلی نشسته بود و چند بالش پشتش گذاشته و پتویی روی پاهایش پهن کرده بودند، قبل از آن که من بتوانم حرف بزنم مرد با زانوهای لرزان از جا بلند شد و برای آن که بتواند بایستد دستش را به پشت صندلی گرفت و بی آن که کلمه ای حرف بزند به من خیره شد، آن وقت ... من دیدم که تویی! اما چنان متحیر و گیج بودم که فکر کردم بابا دنبال تو فرستاده است که آنجا با من صحبت کنی ، ولی تو خندیدی و دستت را به طرفم دراز کردی و گفتی:« جودی کوچولو! چطور نفهمیدی که من خودم بابا لنگ دراز هستم؟» تازه آن موقع بود که موضوع را فهمیدم، ای داد بیداد! من چقدر خنگ و کودنم. اگر یک ذره حواسم جمع بود هزار بار موردش پیش آمد که من بفهم تو که هستی. با این حواسم اصلاً کاراگاه خوبی نمی شوم.

بابا، جروی، نمی دانم تو را چه صدا کنم . جروی تنها بی ادبی است و من اصلاً نمی توانم نسبت به تو بی ادب باشم. می خواستم از خوشحالی فریاد بزنم اما بغض داشت خفه ام می کرد. چه نیم ساعت خوبی بود و چقدر زود گذشت. بعد از نیم ساعت دکتر آمد و مؤدبانه عذرم را خواست. وقتی به ایستگاه قطار رسیدم. آن قدر گیج بودم که نزدیک بود عوضی سوار قطار سن لویی بشوم، تو هم دست کمی از من نداشتی، چون یادت نبود که یک فنجان چای به من بدهی، هر دو خیلی خوشبختیم ، مگر نه؟

هوا تاریک بود که به لاک ویلو رسیدم، ولی ستاره ها عجیب می درخشیدند! امروز صبح کالین را برداشتم و به هر کجا که با تو رفته بودم سر زدم . هی یادم می آمد که چه چیزها گفتی و چطور بودی . امروز جنگل مثل آهن گداخته برق می زد و هوا یخبندان بود. وقت کوهنوردی است. ای کاش اینجا بودی که با هم از تپه ها بالا می رفتیم . دلم برایت خیلی تنگ شده، اما جروی عزیز این دلتنگی خیلی شیرین است. چون خیلی زود کنار هم خواهیم بود، حالا ما واقعاً به هم تعلق داریم ، چقدر عجیب است که سرانجام به کسی تعلق پیدا کرده ام. احساس بسیار شیرینی است. و مطمئن باش هرگز نخواهم گذاشت که حتی برای لحظه ای پشیمان شوی.

برای همیشه و همیشه
جودی

حاشیه: این اولین نامه عاشقانه ای که در عمرم نوشته ام. خنده دار نیست که بلدم.


_________________________________

'I'm going to see Daddy-Long-Legs! I'm going to see Daddy-Long-Legs!'

Then presently the man came back and asked me please to step up to the library. I was so excited that really and truly my feet would hardly take me up. Outside the door he turned and whispered, 'He's been very ill, Miss. This is the first day he's been allowed to sit up. You'll not stay long enough to excite him?' I knew from the way he said it that he loved you --and I think he's an old dear!

Then he knocked and said, 'Miss Abbott,' and I went in and the door closed behind me.

It was so dim coming in from the brightly lighted hall that for a moment I could scarcely make out anything; then I saw a big easy chair before the fire and a shining tea table with  a smaller chair beside it . And I realized that a man was sitting in the big chair propped up by pillows with a rug over his keens . Before I could stop him he rose--rather shakily--and steadied himself by the back of the chair and just looked at me without a word. And then--and then--I saw it was you! But even with that I didn't understand. I thought Daddy had you come thee to meet me or a surprise.

Then you laughed and held out your hand and said, 'Dear little Judy, couldn't you guess that I was Daddy-Long-Legs?'

In an instant it flashed over me. Oh, but I have been stupid! A hundred little things might have told me, if I had had any wits. I wouldn't make a very good detective, would I, Daddy? Jervie? What must I call you? Just plain Jervie  sounds disrespectful, and I can't be disrespectful to you!

It was a very sweet half hour before your doctor came and sent me away. I was so dazed when I got to the station that I almost took a train for St Louis. And you were pretty dazed, too. You forgot to give me any tea. But we're both very, very happy, aren't we? I drove back to Lock Willow in the dark but oh, how that stars were shining! And this morning I've been out with Colin visiting all the places that you and I went to together, and remembering what you said and how you looked. The woods today are  are burnished bronze and the air is full of frost. It's CLIMBING  weather. I wish you were here to climb the hills with me. I am missing you dreadfully, Jervie dear, but it's a happy kind of missing; we'll be together soon. We belong to each other now really and truly, no make-believe. Doesn't it seem queer for me to belong to someone at last? It seems ever very sweet.
And I shall never let you be sorry for a single instant.

Yours, for ever and ever,
Judy
PS. This is the first love-letter I ever wrote. Isn't it funny that I know how?



M.T

You're going to see Daddy-Long-Legs




" تمام فاصـــــله ها را دوباره با خود برد
و سیب سرخ لبش پای هفت سین افتاد "


سلام، حالتون چطوره؟

من خوبم ، اما امان از این پنج شنبه ها، امان از این پنج شنبه ها

پنج شنبه هایی که اشکم رو در می آورند، پنج شنبه هایی که  ناگهان برق قطع می شود آن هم درست بعد از این که متنم آماده ی ارسال است، پنج شنبه هایی که کامپیوتر من چند بار خاموش می شود، گاهی هم از کار می افتد، پنج شنبه هایی که....

دو سال پیش، دو سه روز بی وقفه گریستم فقط از دست پنج شنبه ها، می خواستم برای همیشه قید وبلاگم را بزنم و از دست پنج شنبه ها خلاص

ولی می دانم این پنج شنبه های منحوس حتی بدون وبلاگم با من می مانند، حتی اگر یک تقویم بی پنج شنبه بخرم.

باید با این پنج شنبه ها یک جوری سر کنم، آخر بهترین متن هایم را در همین پنج شنبه ها نوشته ام. ولی امان از این پنج شنبه ها


______________________________
___


سوم اکتبر

بابا لنگ دراز عزیز!

امروز صبح نامه ی شما که با دستخط خودتان نوشته بودید، به دستم رسید. چه دستخط لرزانی دارید. وقتی فهمیدم بیمار شده اید ناراحت شدم. اگر می دانستم بیمارید، با طرح مسائل خصوصی ام شما را ناراحت نمی کردم. ولی چون خودتان خواسته اید، می گویم. البته نوشتنش کمی سخت است، اما بین خودمان بماند. خواهش می کنم این نامه را نگه ندارید و آن را بسوزانید.

قبل از اینکه شروع کنم، باید بگویم که یک چک هزار دلاری ضمیمه ی نامه برایتان می فرستم. خنده دار است که من برای شما چک بفرستم. نه؟ اگر گفتید آن را از کجا به دست آورده ام؟

داستانم را فروختم، بابا، قرار است به صورت پاورقی در هفت قسمت چاپ شود و بعداً کتاب شود. حتماً فکر می کنید از خوشحالی دیوانه شده ام ، ولی نه. کاملاً خونسردم. البته از اینکه توانسته ام بازپرداخت بدهی ام را شروع کنم خوشحالم. ولی باید دو هزار دلار دیگر بپردازم؛ البته به صورت اقساط. خواهش می کنم ناراحت نشوید و پول را قبول کنید ، چون بازپرداخت بدهی مرا خوشحال می کند من بیش از اینها به شما مدیونم. بقیه اش را تا پایان عمر، با محبت و سپاسگزاری پرداخت می کنم

و اما موضوع اصلی:

خواهش می کنم بی آنکه ملاحظه ی خوشامد یا ناراحتی مرا بکنید، راهنمایی ام کنید.
می دانید که من همیشه احساس بسیار خاصی نسبت به شما داشته ام . شما همه کس من هستید . حالا اگر بگویم که نسبت به مردی دیگر احساسات خاص و عمیقتری دارم، ناراحت نمی شوید؟

 احتمالاً به راحتی می توانید حدس بزنید که او کیست . فکر می کنم مدتهاست که نامه های من پر از اسم آقا جروی است. ای کاش می توانستم به شما بگویم که او چگونه آدمی است و ما چقدر با هم جور هستیم. ما درباره ی همه چیز با هم تفاهم داریم. حتی اگر اختلاف نظری با او داشته باشم ، می کوشم خودم را با او همدل کنم. چون همیشه حق با اوست. باید هم باشد، چون چهارده سال از من بزرگتر است ، هر چند که بعضی اوقات مثل یک نوجوان باید مراقب او بود. مثلاً وقتی باران می بارد، یادش می رود گالش بپوشد. من و او همیشه از یک چیز خوشمان می آید و می خندیم، و تعداد این "یک چیز" ها زیاد است. خیلی وحشتناک است که دو نفر از نظر خلق و خو با هم جور نباشند؛ یکی بسیار شوخ طبع باشد و دیگری بسیار بدعنق. من که فکر نمی کنم راهی برای پیوند این دو وجود داشته باشد

و او...همان کسی است که من می خواهم. دلم برایش تنگ می شود و تنگ می شود و تنگ می شود. بی او، دنیا برایم تیره و تار و دردناک است. از مهتاب متنفرم، چون زیباست و او نیست که با من مهتاب را تماشا کند. احتمالاً شما هم عاشق کسی بوده اید و می دانید چه می گویم و لازم نیست توضیح بدهم، اگر عاشق نشده اید هم که توضیح دادن فایده ندارد

خلاصه، احساس من نسبت به او این است؛ با این حال به خواستگاریش جواب رد دادم. علتش را به او نگفتم. در آن لحظه به کلی گنگ و درمانده شده بودم. نمی دانستم به او چه بگویم. حالا او فکر می کند که من می خواهم با جیمی مک براید ازدواج کنم. در حالی که اصلاً این طور نیست. جیمی هنوز خیلی کوچک است. به هر حال بین من و آقا جروی سؤتفاهم پیش آمد و احساسات یکدیگر را جریحه دار کردیم. اگر خواستگاریش را رد کردم، به این دلیل نبود که دوستش نداشتم ( برعکس خیلی هم دوستش داشتم) فقط می ترسیدم در آینده از ازدواج با من پشیمان شود و این نکته برای من قابل تحمل نیست.

 ازدواج مردی چون او -که به آن خانواده تعلق دارد- با دختری مثل من- که هیچ کس و کاری ندارد- درست به نظر نمی رسید. من در مورد پرورشگاه چیزی به او نگفتم. بدم می آمد به او بگویم که نمی دانم کی هستم. من کس و کاری ندارم بابا، و این شاید بد باشد ولی خانواده ی او خیلی مغرور هستند من هم غرور دارم .

 گذشته از اینها حس می کردم نسبت به شما هم وظایفی دارم من با این هدف که روزی نویسنده شوم تحصیل کردم و باید در این راه سعی خودم را بکنم . انصاف نیست که شما مخارج دانشکده ی مرا بپردازید و من کوچکترین استفاده ای از این تحصیلات نکنم. البته چون می توانم پول شما را پس بدهم، حس می کنم تا حدودی بار این قرض سبکتر شده. ضمن اینکه فکر می کنم حتی اگر ازدواج کنم، باز  هم می توانم به کار نویسندگی ادامه دهم، چون این دو کار لزوماً با هم منافات ندارند
 
من در این باره خیلی فکرکرده ام. او عدالتخواه است و به خلاف سنتهای مرسوم جامعه فکر می کند و شاید از ازدواج با دختری از طبقه ی زحمتکش نگران نباشد، در حالی که از نظر خیلی از مردم این کار درست نیست. وقتی دو نفر با هم تفاهم کامل دارند و از همنشینی با هم احساس خوشبختی می کنند و از دوری هم احساس تنهایی، نباید بگذارند هیچ عاملی آنها را از هم جدا کند. البته دلم می خواهد این موضوع را باور کنم، اما می خواهم نظر شما را هم که به دور از احساسات و هیجان است، بدانم. شما هم احتمالاً از خانواده ای بزرگ هستید و با دیدگاهی آزاد و جامع-- و نه صرفاً از روی عواطف و حس انساندوستی-- به این موضوع فکر می کنید. می بینید من چقدر شجاعم که این مسئله را با شما در میان می گذارم. فرض کنیم که من بروم و به آقا جروی بگویم که مشکل ما بر سر جیمی نیست، بلکه به خاطر پرورشگاه جان گریر است. به نظر شما کار وحشتناکی نیست؟ این کار شجاعت فراوانی می خواهد و من ترجیح می دهم این کار را نکنم و تا آخر عمرم بدبخت باشم

این اتفاق تقریباً دو ماه پیش روی داد و از آن زمان، آقا جروی رفته و دیگر خبری از او ندارم. کم کم داشتم به دلشکستگی عادت می کردم که نامه ای از جولیا رسید و دردم را تازه کرد. او در نامه اش اشاره کرده بود که عمو جروی که برای شکار به کانادا رفته بوده، یک شب گرفتار طوفان شده و ذات الریه شده است. و من اصلاً خبر نداشتم از جروی دلخور بودم که رفته و هیچ خبری به من نداده است حالا فکر می کنم او هم مثل من غمگین و ناراحت است

به نظر شما خیر و صلاح من در چیست ؟ شما بگویید که چه کنم

 
جودی


______________________________
___



ششم اکتبر

بابا لنگ دراز بسیار عزیزم!

بله، حتماً ساعت چهار و نیم بعد از ظهر چهارشنبه ی آینده خدمت می رسم. البته که می توانم نشانی را پیدا کنم. من تا به حال سه بار به نیویورک آمده ام. بچه که نیستم. باورم نمی شود که می خواهم شما را ببینم. من مدتها به شما فکر کرده ام. حالا سخت باور می کنم که شما هم آدمی هستید که گوشت و پوست و خون دارد. شما چقدر خوبید باباجان، که با وجود این همه ضعف و ناراحتی به خاطر من خودتان را به زحمت می اندازید. مواظب باشید که سرما نخورید. بارانهای پاییزی خیلی خطرناکند. با محبت
 
جودی


حاشیه

همین الان فکری آزار دهنده ای به مغزم خطور کرد. آیا شما خدمتکار دارید؟ من از خدمتکاران می ترسم و اگر خدمتکارتان در را باز کند، همان جا روی پله ها غش می کنم . به او چه بگویم؟ شما که اسمتان را به من نگفته اید. آیا باید سراغ آقای اسمیت را بگیرم ؟ 
 

_________________________________

Thursday Morning My very Dearest Master-Jervie-Daddy-Long-Legs Pendleton-Smith,

Did you sleep last night? I didn't. Not a single wink. I was too amazed and excited and bewildered and happy. I don't believe I ever shall sleep again--or eat either. But I hope you slept; you must, you know, because then you will get well faster and can come to me.

Dear Man, I can't bear to think how ill you've been--and all the time I never knew it. When the doctor came down yesterday to put me in the cab, he told me that for three days they gave you up. Oh, dearest, if that had happened, the light would have gone out of the world for me. I suppose that some day in the far future--one of us must leave the other; but at least we shall have had our happiness and there will be memories to live with.

I meant to cheer you up--and instead I have to cheer myself. For in spite of being happier than I ever dreamed I could be, I'm also soberer.

The fear that something may happen rests like a shadow on my heart. Always before I could be frivolous and care-free and unconcerned, because I had nothing precious to lose. But now--I shall have a Great Big Worry all the rest of my life. Whenever you are away from me I shall be thinking of all the automobiles that can run over you , or the signboards that can fall on your head, or the dreadful, squirmy germs that you may be swallowing. My peace of mind is gone for ever--but anyway, I never cared much for just plain peace.

Please get well--fast--fast--fast. I want to have you chose by where I can touch you and make sure you are tangible. Such a little half hour we had together! I'm afraid maybe I dreamed it. If I were only a member of your family ( a very distant fourth cousin) then I could come and visit you every day, and read aloud and plump up your pillow and smooth out those two little wrinkles in your forehead and make the corners of your mouth turn up in a nice cheerful smile. But you are cheerful again, aren't you? You were yesterday before I left. The doctor said I must be a good nurse, that you looked ten years younger. I hope that being in love doesn't make every one ten years younger. Will you still care for me, darling, if I turn out to be only eleven?

Yesterday was the most wonderful day that could ever happen. If I live to be ninety-nine I shall never forget he tiniest detail. The girl that left Lock Willow at dawn was a very different person from the one who came back at night. Mrs. Sample called me at half-past four. I started wide awake in the darkness and the first thought that popped into my head was, 'I am going to see Daddy-Long-Legs!' I ate breakfast in the kitchen by candle-light, and then drove the five miles to the station through the most glorious October colouring [coloring] . The sun camp up on the way, and the swamp maples and dogwood glowed crimson and orange and the stone walls and cornfields sparkled with hoar frost; the air was keen and clear and full of promise. I knew something was going to happen. All the way in the train the rails kept singing, 'You're going to see Daddy-Long-Legs.' It made me feel secure. I had such faith in Daddy's ability to set things right. And I knew that somewhere another man--dearer than Daddy--was wanting to see me, and somehow I had a feeling that before the journey ended I should meet him, too. And you see!

When I came to the house on Madison Avenue it looked so big and brown and forbidding that I didn't dare go in. so I walked around the block to get up my courage. But I needn't have been a bit afraid; your butler is such a nice, fatherly old man that he made me feel at home at once. 'Is this  Miss Abbott?' he said to me, and I said, 'Yes,' so I didn't have to ask for Mr. Smith after all. He told me to wait in the drawing-room. It was a very sombre, magnificent, man's sort of room. I sat down on the edge of a big upholstered chair and kept saying to myself:

'I'm going to see Daddy-Long-Legs! I'm going to see Daddy-Long-Legs!'




M.T

Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com