This blog is about books, eBooks , my memories .

Wednesday, March 23, 2016

آخیش!


پارمیس عاشق مصاحبه است، او هر سال یک مصاحبه با عموهایش، دوستانش، یا نویسنده انجام می دهد، جشن تولد Iislandbooks پارمیس می خواست مثل سال قبل با نویسنده مصاحبه ای انجام بدهد، اما نویسنده بهانه آورد که داستانم هنوز تمام نشده، پارمیس منتظر نشست تا داستان تمام شد، اولین روز نوروز پارمیس بی صبرانه منتظر نویسنده بود، اما نویسنده گفت: امروز که نمی شود، دوم عید نویسنده داشت یک گیم جدید را تست می کرد، بیچاره پارمیس صبر کرد تا امروز که نویسنده از بازی زیاد خسته شده بود و چشمانش دیگر اصلاً صفحه نمایش را نمی دید، پارمیس فکر کرد خودشه، امروز برای مصاحبه بهترین فرصته، پس به سراغ نویسنده رفت تا با او درباره ی داستانهای خودش گپی بزند، نویسنده گفت: اول از همه از کاغذهای من یک عکس بگیر، اینها تو همین سه ماه اخیر سیاه شدند، تصور کن اگر کل کاغذهای این نه ماه را جمع می کردیم چی می شد؟ تازه، این اوراقی هستند که مربوط به داستان شماست، پارمیس خانم و کاغذ بقیه ی مقاله ها و داستانها را حساب نکردیم، می بینی چقدر نوشتیم و پاک کردیم تا به اول عید رسیدیم؟ پارمیس چند تا عکس گرفت و مصاحبه شروع شد، نویسنده اول کار گفت: من خیلی خسته ام ، زیاد نپرس ولی پارمیس را که می شناسید. 


پارمیس: سال نو مبارک، تعطیلات را تا حالا چطور گذراندید؟ ( لطفاً پاسخ کامل)
نویسنده: سال نو شما هم مبارک، تعطیلات خوشمزه ای را گذراندم، پای سفره هفت سین نشستیم، سال تحویل شد، بعد از تماشای سخنرانی رهبر و رئیس جمهور، فینال استیج را دیدیم، بعد یکی دو ساعتی همان شبکه ( من و تو) را تماشا کردم، ناهار خوردم و خوابیدم ( چون چند شب کم خوابیده بودم و کلی خسته بودم)، بقیه ی روز با فتوشاپ کار کردم، کارت تبریک ساختم و ارسال کردم، پیامک زدم، در نظر سنجی دولت و ملت نصفه نیمه شرکت کردم، چند تا اتک زدم و خوابیدم، روز دوم با فتوشاپ کار کردم و آخرش هم بازی Heyday را آپدیت کردم و یک مزرعه ساختم و مشغول بازی شدم، تا امروز، که دیگه دستانم حسابی درد گرفت و چشمهایم هم همه جا را تار می دید.

پارمیس: پس بازیش جالبه؟

---: آره، دوستش دارم، گرافیکش فوق العاده زیباست، رابط کاربری خوبی هم دارد، کار کردن باهاش آسون و لذت بخشه، ولی واقعیتش دلیل این که معتاد بازی می شی به خاطر این چیزها نیست، من کلی گیم مزرعه داری بازی کردم، پلی استیشن، کامپیوتر و این یکی هم که موبایله، مزرعه را دوست دارم، هر چند حقیقتش هیچ مزرعه ای برایم بازی مزرعه ی معروف نمی شود، من چند تا تابستان مزرعه را رفتم و سیر نشدم، دوباره سال بعد سری بعدش را رفتم، اگر دوباره هم سی دیش بیاد دستم، دوباره هم می روم .... نه نمی روم راستیتش الآن برای هیچ بازی کامپیوتری وقت ندارم، بازی های موبایل را هم بین نوشته هایم برای رفع خستگی انجام می دهم، یا روزهای تعطیل و بیکاری. ولی Heyday  عالیه، supercell هم کارش درسته.

----: فکر کردم می خواستی عید بنویسی؟ 

___:نوشتن تو برنامه ام هست، ولی برای بازی هم برنامه داشتم از چند ماه قبل تصمیم داشتم که عید چند تا بازی را تست کنم.

___: تو سال نو کجا رفتی؟

___: گفتم که همش خانه بودم.

___: پای هفت سین چه آرزویی کردی؟
___: آرزو؟ تازه وقتی تو پرسیدی یادش افتادم، پای هفت سین فقط داشتم زیبایی سفره را تحسین می کردم، به تنها چیزی که فکر نکردم آرزو بود.

___: خوب، پس چه آرزویی برای امسال داری؟

___: مثل همیشه آرزوی یک سال خوب، سلامتی برای همه و آرزوی خاصم شکوفایی اقتصاد ایران و البته اقتصاد خانواده ی خودم.

___: گفتی استیج را دیدی؟ تو که تلویزیون تماشا نمی کنی؟

___: آره، خیلی به ندرت تلویزیون تماشا می کنم، استیج هم فقط بعضی قسمت هایش را دیدم، کلاً مسابقه را دوست دارم، یک مسابقه ای هم هر روز از شبکه ی جم پخش می شد ( درباره ی فروش آپارتمان)؟ چی بود اسمش؟ اسم برنامه اش را خاطرم نیست آن را هم گاهی بخصوص قسمت های پایانیش را می دیدم، واقعاً کنجکاو بودم ببینم خانه ی کی بیشتر فروش می رود.درباره ی استیج به نظرم جالب بود، مخصوصاً سه فینالیست را خیلی قبول داشتم ( دارم)، هر سه عالی بودند، پانیدا همان چیزی است که سالها از یک خواننده ی زن ایرانی توقع دارم، یک سبک متفاوت، بین خوانندگان زن ایرانی خیلی نوآوری کم است، امین هم که اشعارش و اجرایش عالی بود، من طرفدار رپ فارسی هم هستم و امیر حسین هم سنتی را خیلی زیبا می خواند، موسیقی کلاسیک ایرانی را دوست دارم، با این که اهل امتیاز دادن و مقایسه نیستم کار هر سه فینالیست را دوست داشتم. این فضای مورد علاقه ی من است سبک های متفاوت در کنار هم. 

----اولین کلمه ای که در آغاز سال نو گفتی چی بود؟ 

   ___ آخیش! سال ۹۵ که شروع شد پای کامپیوتر بودم، متن داستانم درست ۲۰ دقیقه قبل  ۱۲تمام شده بود، اما دکمه ی publish  را که زدم منتشر نشد، رفتم تا چند تا عکس بگیرم، بعد برگشتم عکس ها را ادیت کردم و از یک مودم دیگر پست قبلی را با پست جدید منتشر کردم. برای همین اول سال ۹۵گفتم آخیش چون داستانم تمام شده بود و من خوشحال بودم که به سال  ۹۵نرسید.

___ پس خیلی خوشحال بودی که تمام شد، فکر می کردم از این که داستان را یکدفعه جمع و جور کردی ناراحت شدی؟

__ نه، یک هفته پیش ناراحت بودم که مجبورم بعضی قسمت ها را حذف کنم، برای همین یک هفته نتوانستم به داستان دست بزنم، اما روز آخر فقط می خواستم تمام بشود برای همین تا شب نوشتم و قسمت های پایانی را که ماهها قبل برای گوگل فرستاده بودم، دست نخورده به داستان اضافه کردم.

__ این دومین بار بود؟

__ آره، پیش نویس این داستان را آخر تابستان تمام کردم و برای گوگل فرستادم ( البته نه برای خود گوگل به همان ایمیلی که همیشه باهاش مکاتبه می کنم و داستانها و نظرات، پیشنهادات و انتقاداتم را می فرستم )،سری اول خیلی کوتاه و خلاصه نوشتم و فرستادم. اگر به پایان قسمت آخر نگاه کنی می بینی خیلی خلاصه وار نوشته شده، این متن همان متن شش ماه پیش است با جزئی تغییر، اما بقیه ی داستان از نو نوشته شد و خیلی مفصل!


---- بعضی ها می پرسند چرا این داستان این قدر طولانی بود؟ روند کلی کار را توضیح می دهی؟ از اول این قدر طولانی بود؟

__ نه، اول داستان خیلی کوتاه و فشرده بود، پارمیس و بچه ها برای تعطیلات تابستانی به آمریکا می روند، پارمیس برای هدیه ی روز پدر یک چمدان چوب بستنی می برد و یک آدم بستنی ( آدم برفی که با بستنی ساخته شده )، بچه ها روز خوشی را با عمو لری می گذرانند و کلی کاردستی ( هواپیما های چوبی) می سازند و به گوگل برمی گردند و آنجا چون کار پارسالشان را از دست دادند یک شبکه ی کودکان برای خودشان راه می اندازند و سرگرم می شوند، این داستان کوتاه بود، اما بعد که شروع به نوشتن کردم داستان کم کم شکل گرفت. مثلاً کشتی حامل آدم بستنی مورد دستبرد دزدان دریایی قرار گرفت، که بعدها معلوم شد دزد نبودند و چند تا ملوان تشنه بودند. و شوی زنده ی لری هم به داستان اضافه شد. 

__ بعد بالون؟

__ بالون از اول در داستان نبود، می خواستم از هواپیما استفاده کنم، هواپیمای عمو لری که در جنگلهای اطراف کالیفرنیا گم می شود. بالون خیلی کار مرا سخت کرد، تقریباً چند ماه از وقت مرا گرفت، کلی مقاله تخصصی درباره اش خواندم، بالون نمی توانست بچه ها را به مقصد مورد نظرم برساند، بنابراین مجبور شدم یک بالون اختصاصی برای آنها طراحی کنم بالونی که با یک دکمه پاکتش جمع می شد و می رفت توی سبد، چنین بالونی در دنیا وجود ندارد، صنعت بالون سازی نسبت به سالهای نخستینش به نظر من آن قدر پیشرفت نکرده است، بالون ها همراه باد حرکت می کنند، سرعت کمی دارند و برای فرود به یک منطقه ی بسیار وسیع نیاز دارند  ... با هواپیما کار خیلی راحت بود، اما این خاصیت بالون که می توانست به یک جای پرت برود برایم جالب بود، در ضمن چون گلوریا تو کار تبلیغات بود، بالون برایش مناسبتر بود، برای آن که امروزه بیشتراز بالون برای اهداف تبلیغاتی استفاده می کنند، در ضمن با بالون ایده ی پرتاب توپ هم قابل اجرا بود ( البته فقط برای یک حرفه ای مثل مایکل) 

--- پس رفتی تو کار ساخت بالون

--- بالون های گوگل خیلی به من کمک کردند، دیدم به یک ساختار شبیه آنها ولی متفاوت تر نیاز دارم، پس داستانم را نوشتم.

--- نظر دیگران

--- من اصولاً برای همین که به من ببو می گویند، به خودم افتخار می کنم. این قسمت از داستان یا قسمت مربوط به تینا را دوست دارم ( ایده آی پد سه تکه یا چکمه ای با جای مخفی)، می دانم نظر دیگران چیه، ولی من برای همان تحقیرها خودم را تحسین می کنم، اتفاقاً بعد نوشتن این دو تا قسمت بیشتر از خودم راضی بودم، چون مثل حل یک مسئله ی ریاضیه، تو برای مشکلت یک راه حل پیدا می کنی، مشکل من فرود روی یک کامیون بود، یک بالون متفاوت مرا به خواسته ام می رساند، یا یک چکمه با جای مخفی این را خیلی دوست داشتم.

--- این را از سالها قبل دوست داشتی؟

--- آره، یک داستان سالها قبل تو ذهنم بود که قهرمان داستانم چاقو و آچارش را تو پاشنه ی چکمه اش مخفی می کرد، آن داستان یک دفعه به ذهنم آمد، آن داستان را ننوشتم عوضش از ایده ی مشابه برای این داستانم استفاده کردم.

--- اصلاً تینا به آی پد نیاز داشت؟

--- صددرصد، تینا یک هوادار اپل است، یک عاشق واقعی به یک محصول بسنده نمی کند، تینا یک آیفون داشت و یک آی پد مخفی برای مواقع اضطراری. یک بخشی از داستان که حذف شده مربوط به همین آی پد است تینا با یک آی پدش از اوضاع مهاجران فیلم تهیه می کند و تو شبکه ی خودش منتشر می کند.

--- کدام شخصیت داستان را بیشتر دوست دارید؟

--- اگر این سوال را دو سال قبل می پرسیدی جوابش را می دانستم بدون شک پارمیس ، ولی الآن جوابی ندارم من عاشق مینو و شیطنت هایش هستم، از زابینه ی بانمک ، رناته ی سرسخت و راکی خوش قلب خوشم می آد ، من عاشق گلوریا هستم، پارمیس و آرمیس که جای خود دارند، شخصیت های فرعی داستان مثل آقای دستیار هم برایم دوست داشتنی هستند، حتی شخصیت های مهمان، در این داستان کلی شخصیت مهمان داشتیم لری بادکنک فروش، جولیا ، لورا ، گونزالو ، گابریل، مایکل ، جیمز، پدرو، تگزاس، سالوادور، بابای تگزاس و زاویرا ( خاویرا) همه را دوست داشتم، الآن همه ی شخصیت ها را دوست دارم.

__ و عموها

__ عموها جز شخصیت های اصلی هستند، وقتی می گویم پارمیس و آرمیس، عموها را هم حساب کردم.

__ چرا زاویرا؟
__ از اسم خاویر خوشم میاد کلاَ، و یک الف مؤنثش می کرد، بعد تو اینترنت سرچ کردم دیدم یک سایت زاویرا را به عنوان اسم دختر معرفی کرده بود( حالا شوخی یا جدی) اول خنده ام گرفت ولی بعد گفتم چه بهتر، اصولاً من سنت شکن هستم :)

__ و مکزیک؟

__ با سفر به کانادا داستان ما به اندازه ی کافی مهیج بود، اصلاً به فکر مکزیک نبودم. ولی همان طور که می دانی من برای یک داستان کلی سرچ می کنم، دنبال یک جای مناسب برای فرود بالون بودم، اول به جنگل فکر می کردم ولی ارتفاع درخت های سکویا منصرفم کرد، ( خیلی بلندند) رفتم سراغ بیابون، آنجا به مهاجران برخوردم، هی مقاله خواندم و خواندم تا رسیدم به یک مقاله از الجزیره ، دست نویسنده واقعاً درد نکند این مقاله پایه ی داستان من است + مقاله ی لوس آنجلس تایمز. تمام آنچه که در داستان گفته شده حقیقت دارد، و این مقاله واقعاً غم انگیز بود، حوادث هولناک زیادی در یک صفحه گنجانده شده بود، دیدم نمی توانم از کنار این همه درد و رنج بی خیال بگذرم پس یک بخش تازه به داستان اضافه کردم، سفر به مکزیک و از آن جایی که بالون نمی توانست یک روزه به مکزیک برسد شخصیت گونزالو را به داستان اضافه کردم، راننده ای که با ماشین سنگین با سرعت بالا می تاخت به سمت جنوب، و بچه ها را روی کامیونش نشاندم تا به نزدیک های مکزیک برسند ،آنجا تفریح کردند به جای هواپیما قایق ساختند و بعد گشت مرزی سر رسید و آنها را بدون بازجویی فرستاد به مکزیک.

-- این ممکنه؟

__ بدون بازجویی؟ می شه، البته چون زیاد مقاله خواندم متوجه شدم که گاهی مهاجران همان لحظه که دستگیر می شوند آزاد می شوند که به مکزیک برگردند، یعنی مأمورها یک برگه سفید جلوشان می گذارند تا امضا کنند، بعد آنها آزادند که به مکزیک برگردند این پروسه خیلی طول نمی کشد یک آقایی می گفت یک ساعته آزاد شد، ولی این قانونی نیست، برای مهاجر پرونده تشکیل می شود، حق داشتن وکیل را دارد و بعد از تشکیل دادگاه به کشورش برگردانده می شود. اما بررسی پرونده ی دیپورتی ها نشان می دهد که این قوانین همه جا رعایت نمی شود. البته آمریکا در چند سال اخیر خیلی نسبت به مهاجران خوش برخوردتر شده، امکانات زندان ها بهتر شده و مرگ و میر مهاجران در اردوگاه ها کاهش چشم گیری داشته است، اما هنوز هم مهاجران در شرایط اسفناکی زندگی می کنند.

--- پس به خاطر مهاجران کلی شخصیت فرعی به داستان اضافه شد؟

__ بله، هدف من از داستان نویسی فقط خنداندن مخاطب نیست، پرداختن به مشکلات اجتماعی هم از دغدغه های اصلی من است. انگیزه ای اصلی مهاجرت: بیکاری، فقدان امنیت ، نبود امکانات رفاهی و غیره است. شماری از مهاجران از ترس جانشان از روستاها فرار کرده بودند، وقتی قاچاقچی های مواد مخدر روستاها و شهرهای کوچک را تصرف می کنند، کاری جز فرار کردن از دست آدم ساخته نیست. چون من سالها قبل سریال کارتل را هم دیده بودم می دانستم راست می گویند و در چه شرایط وحشتناکی زندگی می کنند.

--- پس، همین طور که داستان پیش می رفت، بخش های جدیدی به داستان اضافه می شد؟

--- آره، می خواستم هم حقایق را بگویم و هم داستان را بامزه بنویسم، برای همین مدام بین سوژه های مختلف می پریدم، تا هم داستان غم انگیز نباشد، هم مطلب اصلی گفته بشود.

--- یک میلیاردر بی پول

__ دقیقاً، فکر نکنم هیچ کسی به اندازه یک آدم پولدار بتواند از درد فقر آن قدر  شوکه بشود، برای آن که تو یک موقعیت کاملاً متضاد قرار می گیرد، برای یک آدم فقیر تحمل آن زندگی سخت زیاد مشکل نبود، چون تا حدی به آن عادت داشت، ولی برای یک میلیاردر یک شکنجه ی واقعی بود:) می خواستم خودم نیزاین درد را حس کنم، و واقعاً حس کردم، هر بخشی را که می نوشتم این رنج را احساس می کردم.

___ منم این رنج را حس کردم، به خاطر این داستان هدیه ی کریسمسم را از دست دادم.

__ بله، داستانی برای سال نوی میلادی ننوشتم.

:( اما من منتظر هدیه بودم.

__ می دانم، اما من هم دوست ندارم فقط درباره ی یک سوژه بنویسم، می بینی که از روبات به چوب بستنی رسیدم.

__ آره، راستی داستان روبات را دوست داشتی؟

__ بهترین داستانی که امسال نوشتم به نظر خودم همان بود، خیلی دوستش داشتم|دارم. البته همه ی داستانها را تک تک دوست دارم ولی آن خیلی بامزه بود.

__ برای نوشتن آن داستان هم برای عمو لری تولد نگرفتیم :(

--- خوب، این مدلم دیگه، فکر کردم حالا که عمو سرجی ( سرگئی) به خاطر بسته شدن گلس آنجا نمی رود و بیکار می شود، می شیند روبات می سازد، پارمیس هم تصمیم می گیرد تو مسابقات روبوتیک ایران شرکت کند، و از درسش غافل می شود، معلمش از مادرش می پرسد چرا این بچه این قدر افت کرده است؟ مادرش متوجه می شود پارمیس مدرسه نمی رود و آن لاین با مربی اش ، عمو سرجی، چت می کند تا روبات بسازد، مامان پارمیس با عموها دعوا می کند و قهر می کند و دیگر داستان نمی نویسد و برای تعطیلات می روند ایران. این طوری تولد عمو لری می پرد، چون آنها با هم قهرند :) به هر حال من از نوشتن داستان های تکراری خسته می شوم، اما از کار کردن تو فضاهای مختلف لذت می برم.

__  ( نویسنده همیشه به عمو سرگئی می گوید عمو سرجی، می گوید من عاشق رند کردن کلمات هستم، سرجی راحت تر تو دهان می چرخد تا سرگئی ، من با نظرش مخالفم، ۱۰۰% ) منم داستان روبات را دوست داشتم، اما چطور از روبات رسیدی به کاردستی؟

__ برای آن که هدف اصلیم را دنبال کنم، در همه ی این داستانها هدفم این بوده که بچه ها از یک زندگی یک بعدی بیرون بیایند، بچه ها خیلی آن لاین هستند، منم آن لاین هستم، البته هیجان انگیز است ، اما ما ارتباطمان را با دنیای اطرافمان از دست می دهیم، از تمام هوش و استعدادمان استفاده نمی کنیم، حتی در بعضی زمینه ها خنگ می شویم، خوبه که بچه ها از دو سه سالگی بیبی آی پد دارند، و راحت تر از اشخاص مسن با تبلت ها و گوشی های لمسی ارتباط برقرار می کنند، اما من نگران هوش و استعدادشان هستم، همه از تنهایی در دنیای مجازی صحبت می کنند، من غیر از تنهایی نگران هوش و حافظه ی بچه ها ( و حتی خودم ) هم هستم، دیگر کمتر از مغزمان استفاده می کنیم، همه ی شماره ها در حافظه ی گوشی ذخیره هستند، کمتر کتاب می خوانیم چون گوگل و اینترنت هست، در ضمن اینترنتی (آن لاین) هم آموزش می بینیم، این روش خوب است اما هرگز جایگزین ارتباط مستقیم معلم و شاگرد نمی شود،( جایگزین میهمانی و خانه ی مادربزرگ نمی شود) چت می کنیم، اما تو چت کردن نمی شود اجتماعی شد، گوته می گوید: استعداد در انزوا شکوفا می شود، شخصیت در اجتماع. درسته ی که ما خیلی از شبکه های اجتماعی استفاده می کنیم اما به اندازه ی مسن ترها اجتماعی نیستیم. تازه، از ناراحتی های مفصلی به خاطر نشستن، تایپ کردن، لمس کردن صفحه نمایش و ... رنج می بریم، خودم  امروز از انگشت درد رنج می بردم :)، ما آن لاینی ها چند تا از حواسمان را کاملاً نادیده گرفتیم: بویای و چشایی. لامسه امان هم فقط صفحه نمایش را حس کرده است، گاهی وقت ها حتی از شنوایی مان هم استفاده نمی کنیم و فقط می بینیم.

__ پس قهرمان داستان تو یک نابغه ی منزوی نیست؟

__ پارمیس خیلی اجتماعی است، سر پرشوری دارد، آن لاین هست، اما مدام در سفر و گردش و لمس کتاب طبیعت است. 

__ اگر قرار باشد یک بخش از داستان را حذف کنی کدام قسمت را حذف می کنی؟

__ فکر نکنم هیچ قسمتی را حذف کنم، فقط سعی می کنم آنها را بهتر بنویسم، من قسمت سفر تگزاس به آمریکا را حذف کردم و بعضی بخش های دیگر را ، اگر دوباره به داستان برگردم این قسمت ها را بهتر می نویسم.

__ پس قسمت آخر بدترین قسمت از نظر نگارش بود؟

__ نمی دانم، من وقت کمتری روش گذاشتم و فقط می خواستم نوشته بشود. برای بندهای آغازین داستان کلی وقت گذاشتم، شاید هم خوب نشدند ولی برای آنها کلی وقت گذاشتم هرچی به سطرهای پایینی نزدیک می شدیم سریعتر نوشتم و بی دقت تر.

__ نظر مخاطب؟

__ نمی دانم، شاید عصبانی شاید خوشحال. ولی آمار این قسمت شگفت انگیز بود، پر خواننده ترین قسمت داستانم شد، من شگفت زده شدم، اما نه خوشحال، برای من قسمت قبلی یا قسمت های قبلی به حد این یکی با ارزش بودند، برای همه وقت یکسانی گذاشتم، به هر حال متشکرم، شاید از این که داستان بالاخره تمام شد خوشحال شدند :)

_ گفتی بی دقت تر، پر اشتباه ترین بخش داستان کدام یکی بود؟

_ چه سئوالی؟ این یکی را مطمئن نیستم، اما مسلماً آن قسمتی که به صورت پیش نویس رفتم ( گشت مرزی ) پر اشتباه ترین بود. ولی به طور کلی همیشه بندهای آخر پر اشتباه ترین قسمت های کار من هستند، چون خسته هستم و سرسری از مطالب می گذرم. چقدر سئوال خسته شدم!

__ زیاد نیست، من بیشتر صبر کردم. به نظر من بعضی قسمت ها زاید هستند مثلاً جوراب، چه جوری آمد تو داستان؟

__ جوراب، زاید؟ نمی دانم، شاید. ولی این که چطوری آمد تو داستان برمی گردد به سبک داستان نویسی من که خیلی منحصر به فرد است، من برای داستانهای انگلیسی ام از این شیوه استفاده می کنم، نمی دانم دقیقاً از کی، ولی به این شیوه انس گرفتم. اوایل داستانم را می نوشتم و ترجمه می کردم. الآن طرح داستانم را می نویسم، بعد تحقیق می کنم، از سوژه ی اصلی که مطمئن شدم، می روم سراغ کلمات اصلی، مثلاً برای این داستان : بالون، مسافرت، مهاجرت، کامیون، بیرون، مهاجرت، اخراج، عجیب و ... واژگان کلیدی من بودند، بعد این که فهرستی از واژگان کلیدی تهیه کردم می روم سراغ دیکشنری ها چند تا دیکشنری دارم از هر واژه بهترین جملات را می نویسم، که هم از نظر گرامری راحت باشم هم کار کردن با کلمه برایم راحت تر باشد، گاهی به جملات خیلی جالبی می خورم که اصلاً ربطی به داستان ندارد، اما من آنها را یادداشت می کنم، خیلی از ایده هایم را از این جملات جالب پیدا می کنم، مثلاً برای کلمه ی عجیب (odd) یک جمله ی جالب در معنای دیگرش پیدا کردم، odd به معنای لنگه هم هست جمله این بود من دو تا لنگه جوراب دارم. خیلی این جمله به دلم نشست، چون می خواستم درباره ی یک زوج داستان بنویسم، برای همین فکر کردم با این جمله چه داستانی بنویسم، که نامه نویسی به زاویرا به ذهنم آمد و بعد هم ناچاراً برای هر دو تا لنگه یک داستان مجزا نوشتم، یکی درباره ی فوتبال و یکی درباره ی ملکه ی اسپانیا، با اولی راحت بودم اما داستان دوم، می ترسیدم برخورنده باشد، اما به نظرم فقط یک جوراب با امضای یک شخص مشهور، یا به خاطر الیاف خاصش، یا به خاطر کاری که با آن صورت گرفته باارزش می شد، دلم را زدم به دریا و داستان ملکه سوفیا را نوشتم، چون به هر حال برای یک مکزیکی ملکه ی اسپانیا بسیار قابل احترام است.

__ برای همین داستانهایت طولانی می شوند، برای جمله ها باید داستان بسازی.

__ بله، ولی خوب این هم یک شیوه ای دیگر. 

__ تو داستان های فارسی کدام را دوست داری؟

__ نمی دانم، همه را دوست داشتم. چشمان فیروزه ای یک کمی طولانی تر بود، خلاصه اش کردم ولی آخرش همین بود، عوضش یک دسته اسکناس بلندتر شد.

__ ایده های فارسی را هم از جمله ها می گیری؟

__ نه بیشتر از زندگی خودم و تجربیاتم. البته هیچ داستانی به این شکل که نوشته شده برای من رخ نداده است، من تکه هایی از تجربیات خودم را به داستان اضافه می کنم، مثلاً در داستان یک دسته اسکناس، خودم یکبار چند تا اسکناس نصفه پیدا کرده بودم، یا مستاجر خودمان نیمه شب فرار کرد رفت خارج، یا چند نفر گفته بودند که یک پول نصفه را خرج کردند و ...

__ تو هم اسکناس ها را خرج کردی؟

__ بله، ولی نه به آن شکلی که در داستان نوشته شده است، من از دیدن اسکناس ها ذوق زده شدم اتفاقاً چون نصفه بودند، یعنی یکی آنها را دور انداخته بود، اسکناس درسته را تا حالا از زمین برنداشتم، چون عذاب وجدان می گیرم، من با اسکناس ها عملیات جراحی انجام می دادم، آن وقت ها پول کهنه و گوشه ندار زیاد به دستم می رسید، اسکناس های کهنه را با اسکناس های نصفه ترمیم می کردم، این طوری با خیال راحت اسکناس ها را خرج کردم.

__ هنوز هم باقی مانده؟

__ یک چهارم یک دویست تومانی را برای یادگاری نگه داشتم. ولی خرج کردن یک اسکناس نصفه قدیم بسیار(!) کار آسانتری بود الآن دیگر هم اسکناس ها نو هستند و هم دستگاه کارت خوان فراوان، تازه مغازه ها هم کمتر سرشان شلوغ است :)

--- خوب، نویسنده من بازهم سئوال داشتم، اما می بینم داری غش می کنی ، پس فعلاً باهات خداحافظی می کنم بعداً برمی گردم تا باقی سئوالاتم را بپرسم چون هنوز سئوالات اصلی را نپرسیدم، مثلاً این که امسال چطور گذشت و چه سالی بود؟

__ تازه اینها فرعی بود؟! بد نگذشت ولی سال عاشقی بود، سالی بود که ثابت کردم پای این وبلاگ وایسادم، حتی وقتی که ندیدمش. آره، امسال، سال ۹۵ اولین بهاری است که وبلاگم را ندیده ام، الآن بیشتر از هفت هشت ماهی است که وبلاگ را ندیدم، و واقعاً بعضی وقت ها اصلاً دلم نمی خواست هیچ مطلبی بگذارم، یا بنویسم، نمی دانم چرا نوشتم، چرا داستان را تمام کردم، تنها پاسخم فقط عشق است، من عاشق این وبلاگ بودم و هستم، با این که یک دامنه داشتم، اما فقط برای همین وبلاگ نوشتم، فکر می کنم پارسال خیلی عاشق بودم، درست مثل مسافر کوچولو که عاشق گلش بود، من هم عاشق سیاره ی خودم بودم، عاشق گل خودم. دیگر حتی اگر از این وبلاگ یک روزی روزگاری صددرصد هم جدا بشوم، می دانم که قلب من همیشه با این کار بوده، و خواهد بود و نظرات دیگران مثل احمق، ساده و ببو و از این جور حرف ها هیچ تأثیری رو من نمی گذارد. امیدوارم و خداحافظ. آخیش، پارمیس رفت!










Monday, March 21, 2016

Saturday, March 19, 2016

عید شما مبارک






«ساقیا سایه ی ابرست و بهار و لب جوی
من نگویم چه کن ار اهل دلــی خود تو بگوی

دو نصیحت کنمت بشــــنو و صد گنــــج ببر
از در عیـــــش در آر و بــره عیـــب مپوی

شـــکر آن را که دگر باز رسیدی به بـــهار
بیخ نیــــــکی بنشان و ره تحـــــــــقیق بجوی

گوش بگـــــــــــشای که بلبل به فغان میگوید
خواجه تقصیر مفرما گــــــــــل توفیق ببوی

گفتی از حــــــــــــــافظ ما بوی ریا می آید
آفرین بر نفســـت باد که خوش بردی بوی.» 


سلام، الآن ساعت دو و چهل و یک دقیقه ی بامداد است، بنابراین کمتر از پنج ساعت و بیست دقیقه تا تحویل سال باقی مانده است. پیشاپیش آغاز سال یک هزار و سیصد و نود و پنج خورشیدی را به شما دوستان و همراهان گرامی شادباش می گویم و سالی پر خیر و برکت برایتان آرزومندم.

بنا داشتم که این پست را در آخرین دقایق سال نود و چهار منتشر کنم، اما درست در همان لحظه یک مشکل فنی پیش آمد. این درسی است که من از این چند سال آن لاین بودن فرا گرفتم هرگز قول ندهم چون یک شیطونکی منتظر نشسته تا برنامه های مرا بر هم بزند، برای همین است که من معمولاً یکهویی و بی خبر کارهایم را انجام می دهم، برنامه های اصلی را ناچارم در ذهنم انجام بدهم و برنامه ی بی اهمیت را روی کاغذ می آورم، امیدوارم این شیطونک ها دور و بر شما نگردد، اما اگر هم داشتید به توصیه ی من عمل کنید، من از وقتی این مدلی کار می کنم کمتر اعصابم بهم می ریزد، و خاطرم آسوده است.

آره، به خاطر همین، اول که داستان خودم و سبزه ام را شروع کردم نگفتم چه قصدی دارم، می خواستم یک مقدار بار گناهم سبک بشود، تو این چند سال کلی عکس های خوشگل از عکاس های حرفه ای تو وبلاگم گذاشتم، اما هیچ عکسی از خودم ! البته رو تصاویر زیاد کار کرده بودم، اما عکسی ننداخته بودم، عکاسی را دوست دارم، اما زیاد اهلش نیستم. چه دردسرتان بدهم، هر بار که به صفحه ی pixabay می رفتم و نوشته بود اوه، پروفایل شما زیادی سفید است، شرمنده می شدم، با خودم قرار گذاشتم تا پایان امسال حداقل ده تا عکس بگیرم، و حالا گرفتم.( هنوزم پروفایلم سفید است :))

البته من عکاس نیستم، یکی از دلایلی هم که عکس نمی گرفتم همین بود، می گفتم چرا باید عکسهای بی کیفیتم را رو اینترنت منتشر کنم، و آبروی خودم را ببرم، اما خوشبختانه این چند هفته ی اخیر تقریباً هر روز مکتوب را می خواندم و آن مرا به مسیر درست هدایت کرد، حوصله ندارم کتاب را بیارم، جمله ی دقیق را بعداً می نویسم اما مفهومش این بود که همیشه کسانی وجود دارند که کاری را بهتر از شما انجام می دهند، لازم نیست به آنها حسادت کنید یا این که کارتان را رها کنید، فقط کار خودتان را با عشق انجام دهید، چون تنها چیزی که دنیا به آن نیاز دارد عشق است و تنها چیزی که در این دنیا باقی می ماند عشق است.

آره، خوشبختانه من سال ۹۴را با خواندن یک کتاب عالی به پایان بردم، و این کتاب هدایتم کرد که در مسیر درست حرکت کنم، مثل همیشه کارم را انجام دهم و به آخر و عاقبتش فکر نکنم، چون آخر و عاقبتی وجود ندارد، خدا از من نمی پرسد چقدر عکس گرفتی یا چند تا داستان نوشتی، خدا از من می پرسد کارهایت را با عشق انجام دادی، توانستی بازتاب خوبی برای عشقی که در قلبت گذاشتم باشی یا نه؟

نمی دانم آن روز، روز موعود چه پاسخی در آستینم داشته باشم، اما دیگر مطمئنم خدا نمی پرسد بهترین بودی یا نه؟ فقط می پرسد سعی کردی به بهترین نحو عشق بورزی، همان طور که خودم عشق می ورزم. امیدوارم که پاسخم این باشد سعی کردم یک کمی سعی کردم فقط یک ذره شاید هم یک قطره ، پاسخم را نمی دانم، اما خدا کند همین خط بالا باشد تلاش کردم شاید یک ارزن شاید به قدر یک دانه ی گندم یا جو؟ پاسخ شما چیه، نکند مثل حافظ ریاکار باشیم :)


پیوست: در ضمن حالا می دانم عمرم را بیهوده هدر ندادم، چون همیشه کوشیدم به خودم یا دیگران خوبی کنم. یک نفس راحت 

پیوست ۲: سبزه ی مرا دیدید  که دیروز چقدر ژولیده بوده است، این وضعیت من بود در آخرین روز سال، این اولین سالی است که این قدر ژولی پولی هستم :) عوضش با عشق کار کردم. :) حالا ساعت ۳:۱۳ است. 
 

Google Kids


The third day

The glasses are vibrating with heavy Iranian music, the distracted mothers are wailing and the depressed fathers are weeping, Flora is watching the rueful families in case they argue with each other again. Gloria is standing beside the coffee machine, staring sadly at Mary.

That lonely mother doesn't weep, though her cheeks are wet with tears. She is still in shock, she can't believe Parmis's death, Mary thinks Parmis is sound and safe. Since yesterday evening, she has been keeping herself occupied with her cell phone, Mary has been attacking forts aimlessly, she has failed for more than 100 times and spent a lot of money to provide gems.

Now she is in Bronze III league, though she was in Titan I league three days ago, but she doesn't seem to care. She needs no money or fort without Parmis, she only longs to embrace her lovely girl once again, Gloria says that she has gone forever, Sergey says that they have to think about the funeral, Mary's eyes fill with tears, and says to herself, " No news is good news." oh, another fail, she is such a failure.

The aroma of hazel coffee swirls around Mr. Assistant and reminds him of Larry. He takes another sip of his coffee and thinks about his wonderful leader, Larry's memories bring a tear to his eye, Mr. Assistant rises from his chair and shouts, " It's all her fault, Parmis touched the green button, she killed our unique-" as he bursts into tear, he can't finish his sentence, Gloria brings him another cup of coffee at once, then turns her attention to her date and wonders why Sergey doesn't talk about their missing friends, because they have gathered together in here to decide whether spread the news of Larry's disappearance or not? Gloria would like to post selfies to G plus and share her exciting news with her friends as soon as possible, then why Sergey is silent?


Sergey stands at the window, staring at the distant mountains. It is still dark, the birds are singing happily, but not for Glass tower. Sergey tries to review a few days ago quickly:

On the first day, Sergey and Gloria searched all over the Arizona desert by helicopter, in the evening they found their hot-air balloon stuck among the cacti, and took Parmis's empty suitcase, three cell phones, one tablet and four backpacks out of the basket. Sergey checked the cells, the little girls had snapped plenty of pictures with Uncle Larry.

At the same day, Parmis's family, Martin and Thomsons formed a rescue team , They sought the desert with five jeeps,  The sun was setting when some Popsicle Sticks turned up on the bank of the river, they followed the river until they reached the California Gulf, they discovered some boat crafts with Popsicle sticks, Mary cried, " These are Parmis's surprise gift, where is she now?" She tried to fling herself into the ocean, but her family didn't allow her. Samy threw herself into Lily  arms and cried, "My little Armis's disappeared?"

The seagulls were circling overhead, the roar of ocean waves made Martin's heart go racing. Parmis's mom knelt down on the sand, her head in hands,  she sobbed, " I'm sure they're sound and safe, I'm sure." Nescafe brought her a mug of Nescafe. Then he, Renate , Sabine,and Julius had a good weep. In the end, Martin, Julius and little Sabine picked up a craft as a memento from their dear friend, Parmis.

Tina family tracked  Larry's cellphone signals and found his cell phone on the deck of a cruise without Larry, he was not there, none of the cruise passengers had seen him or the kids, in fact, they never boarded the ship. They disappeared somewhere in the desert.The search was called off as it got dark.

The roar of jeeps filled the desert for two days, and the rescue team searched the desert high and low, however they couldn't find the missing friends, the ground was hot enough to fry an egg on, and they all were nervous and disappointed. Sergey's cell phone was now on, he wanted to miss no calls, or messages, maybe Larry or children would call him. Parmis's mom only attacked forts and wept bitterly.



At the end of the second day, Tina's iPhone turned up in the burning sand. Tina's videos answered many questions, such as how they came to the desert. Yes, that fearless girl had recorded all the moments, from leaving the beach until reaching the highway, then she shot a long video of their picnic in the desert, in the video, Uncle Larry and all the children were happy and healthy . The next video was of a pretty deer, and the last video was very short, about two seconds. Tina cried, " Goodbye, my lovely iPhone!" and darkness.

After watching video, the families argued with each other for about two hours. Tina's family believed that Parmis was fault, not only she pushed the green button, but also she landed the hot-air balloon on the truck. Mary sat there, staring into space and said nothing.

After two days search secretly and out of the Media's eyes, Sergey decided to spread the news, now he was nearly certain that his best friends have missed forever.


Sergey is standing at the window, staring at the distant mountains, but all he can see is black, he thinks about a respectful funeral for his friends, he imagines himself wearing Google Glass reading Larry's favorite poem at the funeral, his eyes cloud with tears, suddenly a cool breeze blows and blows his hair about, his cell phone comes call after two days of silence,  Sergey shouts, "Please, Could you turn down that music down?"

As the silence surrounds the coffee-shop, Sergey answers his cell phone, all eyes are fixed on him with worry. But when Sergey says, " Hi, Mommy."  Iranian music blares into the air and no one notices Sergey, but Gloria. Sergey's mother asks, " When is your wedding date Sergey?"
A bitter, slow smile emerges on his face, " We haven't set a wedding date yet."
--, " Why?"
Sergey cries, " Larry, he--" but he doesn't continue as Flora sends him a flare of anger. Sergey says, " Sorry, Mommy, I can't speak now."
Sergey places the cell phone on the table, and wants to walk toward the coffee machine that his cell rings again. Flora bites her lip and grumbles under her breath. Ignoring him, Sergey takes the restless cell, he wants to say, " Yes, Mommy," that he hears Larry's voice at the other line,  his voice is more tired than before, but still lively, he shouts in a trembling voice. " Sergey, Sergey, that is you?  I have not much time, then Listen to me, Come to Mexico, Nogales, We all are there, come soon."

Tears fall down on Sergey's cheeks, he can't believe what he hears, he says in trembling voice, " Larry, is this you really?  why Nogales?"
Larry, " We are arrested because of illegally entry to America. I can't talk a lot, only come soon."

 Texas doesn't let him hang up the phone, he grabs the handset and calls his mother. Uncle Larry takes a deep breath and says with a smile,  " In the end, I could call him, they'll come as soon as possible."


For a few minutes Sergey is silent, he is still confused, and doesn't know how to say the good news, finally he tells, " They're alive, they're in Mexico."

For a few minutes, everyone is shocked, then they hug and kiss each other, jump up and down for joy.  Mahta is happier than the others, her lovely sister is alive. They board the plane and fly to Nogales quick as  a flash.

There, they free Uncle Larry and little girls. Parmis's mom hugs her, " I was sure that you are safe and sound."

 Uncle Larry says, " I never called Flora, my smartphone and wallet got lost at the harbor."
Tina," I promise not to take any videos, it all was my fault."
Uncle Sergey, " No, your videos were a grand help. Keep on shooting."

Parmis, " No,in fact, It all was my fault, I landed the balloon on the truck."
Mary, " No, your work was great, sometimes happened strange things."
Armis, " I won't travel again."
Uncle Larry, " Neither will I."
Parmis objects to him, " How about Canada and the women world cup? you've promised, Uncle Larry."
Uncle Larry sighs deeply, " Yeah, I forgot that."

Parmis turns to Martin," We watched the match between US and Nigeria with a small television in a fast-food restaurant."
Martin shakes his head, " Oh, Parmis, I'm sorry. I guessed you were in a bad situation, but nobody believed my saying."

Parmis laughs, " No, it was not terrible, I learned a lot."
Uncle Larry says to Sergey, " Yes, we learned a lot. you know the chief cause of the immigration is the poor, I want to develop Google, we should hire more employees."

Tina's Mommy hands her iPhone to her, " Tina screams with laughter,  then says to her daddy, " Charging an iPhone in the desert is a big bother."

All of the sudden,Texas turns up and says, " Larry, you are invited to my wedding. I spoke with Zaviera just now, she loves me too."
 Uncle Larry congratulates him, however, he is cut off from his Mexican friend by a crowd of family and friends. Uncle Larry has a big grin on his face when he leaves Nogales.



Travel around the world

The Uncles, Martin, the girls and their families all travel to Canada for watching World cup games. Parmis, her family and uncles stay in Canada till 3rd of July
, and enjoy watching world cup matches, then travel around  Canada with Renate's private jet. After championing USA team, they head north, and take a lot of photos with polar bears, the children make Uncles build seven igloos for each of them.


After traveling to Europe, Iran, China , they head South. Parmis's mom believes that they must be mad to travel to Antarctica in winter, but Parmis thinks, " It's the best time, because there is very lonely in this season." They enjoy watching beautiful aurora australis and play with penguins, and catch a cold, finally they come back home.





Back to Google
Traveling around the world was exciting, the tourists return home, and start working at Google.

Uncle Larry would like Parmis to work at GD's office, but Parmis doesn't accept, she wants a new post, Parmis proposes working in a separate department, a department special for children, she wonders Google must be kinder with little children, Parmis believes that the children need MiGoogle (= Mini Google), and also a separate search engine, or even a special YouTube, G mail and a lot of things else. Uncle Larry accepts her offer, because he would like to develop Google, he thinks about a new Company, a holding.

By the way, a beautiful office is built in Google just for children, the new office is so large that Uncle GD moves to.  Uncle Gd, Parmis ,her friends and some of Googler's children work there.

Everyday Uncle Larry with Mino , his new adviser in children department, steps into the children office, and checks his little coworkers, Tina works as the YouTube kids manager, she supervises the new videos made about children, and gives permission to play the suitable videos,only boring videos.

Parmis is also the leader of YouTube gaming, she plays the best children games, and writes about them on the blog, she chats with other players, and queries their view to analyses data, she is also learning coding to make mobile games just like Martin, Uncle Larry is her teacher, and Martin helps her.

This office has a TV channel,too. Armis is its chief. Mahta, Aynaz and Ayda are her assistants,  the children walk around Google, and interview Google employees, They make TV programs about Google, its festivals, doodles, celebrations, history, and so on.

However, Parmis and her friends are very busy at Google, Uncle Larry is satisfied with them, because he and Mr. Assistant can focus on their work , and the children don't disturb them.

Uncle Sergey has promised to set up a wonderful theme park in Google, he often comes to this office at noon, just one hour before the kids' office is off , and always brings ice-creams and sandwiches with himself. Gloria helps the little girls a lot, everything is good at Parmis's office. The children are very happy, because a wedding is coming on.



Happy Birthday to You

All his friends can hear wedding bells, this is  Sergey's best birthday, because he intends to marry lovely Gloria. Rocky presents the gem treasure as wedding present. It is quite obvious that the pink balloon brought good luck for him, for this reason Sergey
donates a ship to Vendor Larry.

At the wedding celebration, you can see many Mexican friends, Pedro, Texas  with his wife, Zaviera, Salvador with his father, Gabriel and Gonzalo. Gabriel and Gonzalo? Guess what? Gabriel could find that sunk truck, of course not in Pacific ocean, but in Atlantic ocean.
 

Vendor Larry turns the ship to a beautiful cafe, he with Julia runs their cafe-ship on the pacific ocean. Now there is no thirsty sailors on the ocean, so Tina will be comfortable forever.



Happy Nowruz

About twenty minutes until New Year


Best Wishes
M.T ☺




M.T

Friday, March 18, 2016

بهار، بی تو در این خانه، گل نخواهد داد






« نگیر از این دل دیوانه ابر و باران را
هوای تنـــــــــگ غروب و شب خیابان را 

اگر چه پنـــــجره ها را گرفته ای از من
نگیر خلــــوت گنجشـــک های ایــــوان را 

بهار، بی تو در این خانه، گل نخواهد داد
هوای عطــــر تو دیـــــوانه کرده گلدان را

بیا که تابســـتان با تو سمــــت و سـو بدهد
نگـــــاه شعــــــله ور آفتــــــابگــــــردان را

تو نیستی غم پایــــــــیز را چه خواهم کرد
و بی پـــــرندگی عصـــــــرهای آبــــان را

سرم به یاد تو گـــــرم است زیر بال خودم
اگر به خــــــانه آورده ای زمســــــــتان را 

بریز! چاره ی این عشق قهوه ی قجری ست
که چشــــــم های تو پر کرده اند فنــــجان را

 سراینده: اصغر معاذی»

 پارمیس جان، سلام، سال نو مبارک

فردا آخرین روز سال نود و چهار است، آره، الآن بهار با بار و بندیلش  پشت در منتظر است. بهار منتظر ایستاده تا مستاجر قبلی، زمستان، بساطش را جمع کند و برود، اما ننه سرما عجیب دقیق است، می گوید من سر وقت می روم، نه یک ثانیه زودتر نه یک ثانیه دیرتر! بهار هم با مهربانی لبخند می زند، ساکت سرجایش می ایستد، اما نه بیکار؛ پرنده ها را صدا می زند، درخت ها را از خواب بیدار می کند و جوانه های خوشبو را در فضا می پاشد، بهار سر پرشوری دارد.


هنوز نرفته دلتنگت هستیم
 
سال نود و چهار سپری شد، با همه ی تلخ و شیرینش؛ شاید فرخنده ترین رخداد این سال توافق هسته ای بود، و شاید تلخ ترین رویدادها: جنگ و خون ریزی در کشورهای همسایه، مرگ دلخراش حجاج در حرم امن الهی، حملات تروریستی گروه داعش که تا گوش برج ایفل هم رسید و بسته شدن سفارت عربستان در ایران. بله، سفارتی باز شد و سفارتی دیگر بسته شد!

مهمترین رویداد ورزشی امسال جام جهانی فوتبال زنان بود که در کانادا برگزار شد و همانند چند دوره ی قبل تیم آمریکا جام را به خانه برد.

و بسیاری رویدادهای دیگر ....


خبرهای دنیای دیجیتال

گوگل، زیر مجموعه هلدینگ آلفابت شد. ویندوز ۱۰ و آیفون ۶ اس و ۶ اس پلاس به بازار عرضه شد، واتس اپ زیر مجموعه ی فیس بوک شد و کلی چیزهای دیگر.

خودم نامه های کمتری برایت نوشتم، اما تو همان نامه ها تقریباً تمام اتفاقات امسال را برایت شرح داده ام.

داستان من و سبزه ام را هم که می دانی، فردا این قصه هم به سر می رسد. عکس امروزم چطوره؟


حیاط خانه ی ما اصلاً سوژه ی مناسبی برای تهیه ی یک عکس زیبا نیست، ولی امروز که گیاهان خودروی بین موزاییک ها را دیدم نظرم عوض شد، تصمیم گرفتم عکس امروز سبزه با گیاهان سرسبز و ماهی طلایی باشد. سبزه را در یک ظرف شیشه ای گذاشتم چند تا عکس ازش انداختم، خواستم ماهی طلایی را بگذارم کنارش، دیدم ماهی کوچولو حسابی وحشت کرد، دلم هری ریخت ترسیدم ماهی تلف شد، سبزه را آوردم خانه و با فتوشاپ یک ماهی کنار سبزه گذاشتم.

الآن دیگر باید بروم خواهرم ناخوش است، من اصلاً نفهمیدم این سطرها را چطوری نوشتم، سال نو مبارک، امیدوارم امسال بهتر از پارسال باشد.
 سین امروز هم سرکه است.
 








 

سرکه: نشانه ی فرشته ی امرداد است و نماد جاودانگی و صبر.

ماهی قرمز: نماد سال نوی چینی است و در کمتر از یک قرن پیش در کنار سفره ی هفت سین جای گرفته است. در آیین پارسی انار و یا سیب سرخ را بر آب قرار می دهند.



 

Thursday, March 17, 2016

همیشه بین بــــــــهار و درخت می مردیم





« دو تا پرنده که همواره در قفس بودیم
نفـــــس بریده ولی باز هـــــم نفس بودیم

نه روز طعم خوشی داشت نه شب تاریک
دو تا انار رسیـــــده ولی ملـــــــس بودیم

همیشه بین بــــــــهار و درخت می مردیم
شکـــوفه های دم عیــــــــد زودرس بودیم

چقدر قفــــــــــــــل بر این در زدند آدم ها
به چشم مردم این شهر خار و خس بودیم

میان این همه مخــــلوق مــــــا فقـــط انگار
دو آفــــــریده ی بی عــــلت عبـــــث بودیم 

درســـــــت مثل دو تن که میان مـــــردابند
بدون راه به بـــــــــالا و پیش و پس بودیم

پـــــرنده بودن ما لــــذتی نداشت عـــــزیز
که صــــــاحبان دو تا بال در هرس بودیم

  سراینده : طاهره نوروزیان »





سلام، سال نو مبارک
امروز باران می بارید، سبزه را بردم پشت بام ، گفتم طفلکی آفتاب که نمی بیند حداقل یک بار باران را ببیند، بعد با درخت توت دوست داشتنی خانه ی ما یک عکس یادگاری انداخت، خوب دقت کنید، باران هم تو تصویر هست :) 
سین امروز سنجد است. راستی سنجد را یادتان هست؟ من که خیلی دوستش داشتم.





سنجد، نشانه فرشته ی خرداد است و نماد دلبستگی
سنجد که عطر برگ و شکوفه های آن محرک عشق و مهر است و از مقدمات اصلی زایندگی به شمار می آید، باید بر سر خوان نوروزی نمایان باشد. وجود سنجد در سفره نوروزی انگیزه زایش کیهانی است.




آینه : نماد جهان بی پایان و بارگاه خداوندی است.



امروز بالاخره من مجبور شدم از خانه بزنم بیرون، برای آن که فقط دو روز تا نوروز مانده است، بیست و نهم که همیشه تعطیل است و بیست و هشتم هم که امسال افتاده جمعه. باید آرایشگاه می رفتم، چند تا خرید هم داشتم ( که این دومی انجام نشد). برای پیدا کردن آرایشگاه به دردسر افتادم، به قول خواهرم زیاد تو خانه نشستن عاقبتش همین دیگه. خوب، چون هر آرایشگاهی که می شناختم دیگر وجود نداشت، خلاصه همین طور خیابان را رفتم پایین تا رسیدم به یک آرایشگاه و خوشبختانه آن قدر هم شلوغ نبود، ولی خوب شاید یک ساعتی آنجا منتظر نشستم تا نوبتم شد. آرایشگر هم خانم خوبی بود، معلوم بود که حسابی خسته است؛ خوب، آرایشگری هم یکی از مشاغلی است که آخر سال شلوغی دارد. بعضی آرایشگرها حتی تعطیلات نوروزی هم ندارند، خانم آرایشگر می گفت تا هفتم عید سرکار است، بعد می رود مسافرت. راستش چهره اش خیلی ذهنم را مشغول کرده، همه اش فکر می کنم کجا دیده بودمش؟! جالبه که چهره ی من هم به نظر آرایشگر آشنا بود، ولی این که کجا همدیگر را دیده بودیم هنوز یک معما است.
بله، چهره ی این شهر هم روز به روز تغییر می کند، هر بار که در کوچه و خیابانها می گردم، از خودم می پرسم آن درخت، خانه، مغازه، مدرسه و ... کجاست. بعضی کوچه ها کلاً تغییر کردند، یعنی تمام ساختمانها فرو ریختند و آپارتمانهای شیک و مدرن جای آن ها را گرفتند، وقتی بچه بودم از این تغییرات خیلی ذوق می کردم، عاشق ارتفاع، برج و ساختمان های بلند بودم، الآن که مشکلات زندگی در این خانه ها را می بینم و در ضمن منظره های طبیعی را از دست دادم به قدر آن موقع ذوق نمی کنم، الآن هم ارتفاع را دوست دارم، اما زندگی در یک خانه ی ویلایی را ترجیح می دهم. به هرحال، زندگی همیشه در حال تغییر است و نباید حسرت گذشته را خورد باید به تغییرات دل سپرد و با آنها همراه شد. 
البته، نه به این معنا که همه ی گذشته ها را پاک کرد و طرحی تازه ریخت، گذشته ها تصویری از ما هستند، خاطرم با خاطراتم زنده است/ زانکه خاطر تا ابد پاینده است.
بعد از آرایشگاه، خواستم بروم خرید، اما باران گرفت، هوا به قدری سرد بود که دستانم یخ کرد، من هم برگشتم خانه. اما از گل فروشی محلمان چند تا عکس گرفتم، ببینید سبزه هاش چه سبز و پر هستند، برعکس سبزه ی من که سفید و کچل است :) البته، سبزه ی من بی تقصیر است، اتاقم آفتابی نیست، طفلک تا حالا آفتاب را ندیده است، اما این سبزه ها در آفتاب رستند و رشد کردند. 
پیوست: بعد دیدن این گلدان ها به خودم گفتم دفعه ی بعد باید سبزه هام را بکارم.








Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com