This blog is about books, eBooks , my memories and tragic accidents.

Monday, August 6, 2018

برای ساداکو



بدشانسی

وقتی بیدار شدم تمام تنم درد می‌کرد و می‌سوخت. چشم‌هایم را باز کردم و دیدم پرستاری کنار تختم ایستاده.

او گفت: «آقای فوجیما، شما خیلی شانس آوردید که دو روز پیش، از بمباران هیروشیما جان به در بردید. حالا در این بیمارستان در امان هستید.»

با ضعف پرسیدم: «من کجا هستم؟»
زن گفت: «در ناگازاکی

                                                        الن ای. مه‌یر

 
Bad luck

I awoke to searing pain all over my body. I opened my eyes and saw a nurse standing by my bed.

     “Mr. Fujima,” she said. “You were lucky to have survived the bombing of Hiroshima two days ago. But you’re safe now here in this hospital.”
      Weakly, I asked, “Where am I?”
      “Nagasaki,” she said.

Alan E.Mayer

 
برای بابا

 

 بابای منی 
 
بابای منی ولی همیشــــــــه
بی‌حوصله‌ای و می‌کنی «آخ»
زیرا که به جای پول و چک پول
جیبت شده است غرق سوراخ

 
 

در حال دویدنم ولی تو
غر می‌زنی «آی! چرا نشستی؟»
من فکر توام که غصه داری
اما تو فقط به فکر قسطی!

ای کاش اداره‌ای که هستی
این قدر تو را نمی‌چلاندت
یا این که برای وام کشکی
در پله کج نمی‌کشاندت

 
 
این قدر نجو سبیل خود را
از غصه این که پول نداری
تو در دل من درخت توتی
این قدر نگو ته خیاری!

زهرا درّی

0 comments:

Post a Comment

Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com