This blog is about books, eBooks , my memories .

Thursday, December 4, 2014

Such a lot of troubles!

​​

سلام

امیدوارم جمعه ی خوشی را بگذرانید

تصور می کنم بابا لنگ دراز من ، زیادی قدیمی است ، شاید آن موقع هنوز " بلندی های بادگیر یا عشق هرگز نمی میرد" به فارسی ترجمه نشده بوده است، هر چند که خودم جین ایر و بلندی های بادگیر را چند سال زودتر از بابا لنگ دراز خواندم.


جلد کتاب من از دست رفته بنابراین سال انتشار آن را نمی دانم :)  فقط از صفحه های رنگ و رو رفته و لحن کتاب می فهم یک خورده قدیمی است البته نه خیلی فقط یک خورده

به هر حال من که از این برگردان لذت می برم ، هرچند که گاهی بعضی از اصطلاحات مثل " میکل آنجلو" برایم ناآشناست ، چون من به اسم میکل آنژ می شناسمش،( شاید هم مترجم عمداً آن را آنجلو نوشته که به آنجل بیاید حدس می زنم)  ولی خب، خواندن نسخه ی اول چاپ شده یک لطف دیگری دارد ( حدس می زنم که این نسخه ی اول باشد) چقدر حدس!


---------------------------------------------------

10th October Dear Daddy-Long-Legs,


Did you ever hear of Michael Angelo?
He was a famous artist who lived in Italy in the Middle Ages. Everybody in English Literature seemed to know about him, and the whole class laughed because I thought he was an archangel. He sounds like an archangel, doesn't he? The trouble with college is that you are expected to know such a lot of things you've never learned. It's very embarrassing at times. But now, when the girls talk about things that I never heard of, I just keep still and look them up in the encyclopedia.

I made an awful mistake the first day. Somebody mentioned Maurice Maeterlinck, and I asked if she was a Freshman. That joke has gone all over college. But anyway, I'm just as bright in class as any of the others and brighter than some of them!

Do you care to know how I've furnished my room? It's a symphony in brown and yellow. The wall was tinted buff, and I've bought yellow denim curtains and cushions and a mahogany desk ( second hand for three dollars ) and a rattan chair and a brown rug with an ink spot in the middle. I stand the chair over the spot.

Literature ادبیات
archangel فرشته ی مقرّب ، فرشته ی بزرگ
encyclopedia دایره المعارف
symphony سمفونی ، هم نوایی،
tint ته رنگ، رنگ مختصر، سایه رنگ، سیری
denim پارچه ی کتانی راه راه و زبر
curtain پرده
cushion متکا، کوسن ، پشتی
mahogany  درخت ماهون آمریکایی، چوب ماهون، رنگ قهوه ای مایل به قرمز
rug قالیچه
spot موقعیت ، خال ، لکه
rattan خیزران ، چوب دستی
-------------------------------------
صفت

buff زرد نخودی

------------------------------------
فعل

to furnish مبله کردن، دارای اثاث کردن، تزئین کردن، تهیه کردن
to rug فرش کردن
to spot لکه دار کردن یا شدن، با خال تزئین کردن، در نظر گرفتن ، کشف کردن
----------------------------------- 

10 اکتبر

بابا لنگ دراز عزیز،

آیا هیچ درباره ی میکل آنجلو چیزی شنیده اید؟

او نقاش مشهوری است که در قرون وسطی در ایتالیا زندگی می کرده است . تمام دانشجویان ادبیات انگلیسی خیلی خوب او را می شناسند ، اما وقتی نام او را گفتند من فکر کردم فرشته ی بزرگی باید باشد. همه ی کلاس زدند زیر خنده . تلفظ آنجلو شبیه آنجل ( فرشته ) است. مگر نه ؟ مشکل اینجاست که در دانشکده همه انتظار دارند ، آدم همه چیز را بداند، آن هم چیزهایی که آدم تاکنون حتی حرفش را نشنیده است ، اما من حالا فهمیده ام باید چکار کرد.

هر وقت بچه ها درباره ی چیزی حرف می زنند که من نمی دانم . من یک کلمه اظهار نظر نمی کنم ، بعد می روم در دایره المعارف نگاه می کنم و یاد می گیرم.

روز اول اشتباه مسخره ای کردم، یک نفر به طور اتفاقی نامی از " موریس مترلینگ " برد ، من بدون تأمل پرسیدم؟
- از دخترهای سال اول است؟

یک ساعت نگذشته بود که همه ی بچه های دانشکده موضوع را فهمیدند و همه می خندیدند.
به هر حال احساس می کنم در هوش و دانایی من از کسی کم ندارم. حتی گاهی از مواقع حس می کنم بیشتر از دیگران هم می فهم

راستی دوست دارید بگویم چطور اتاقم را مبلمان کرده ام؟ رنگهای زرد و قهوه ای را مخلوط کرده ام ، رنگ اتاق نخودی است . پرده و پشتی ها را زرد انتخاب کردم . یک میز آلبالویی ( دست دوم است و آنرا یک دلار خریده ام ) و یک صندلی از چوب ماهون و یک قالیچه ی قهوه ای که وسطش یک لکه جوهر دارد توی اتاقم هست. من صندلی را به نحوی روی لک جوهری قالی گذاشته ام که معلوم نشود

---------------------------------


پنج شنبه بعد از کلیسا

می دانید من چه کتابی را بیشتر دوست دارم؟ منظورم حالا است ، چون هر سه روز یکبار نظرم در مورد کتاب تغییر می کند. " وودرینگ هایتز" که نویسنده اش " امیلی برونته" است . امیلی برونته وقتی این کتاب را نوشت خیلی جوان بود و تا آن روز از " هاورث" خارج نشده بود

او با هیچ مردی هم آشنا نشده بود، حالا چطور توانسته شخصیتی مثل " هیث کلیف" را خلق کند خدا می داند.

گاهی به سرم می زند که من به هیچ عنوان استعداد و شعور نویسندگی ندارم. بدون تردید، بابا اگر من نویسنده ی بزرگی نشوم شما خیلی ناراحت می شوید مگر نه؟

در این هوای لطیف بهاری که همه چیز بسیار زیباست و فرش سبزه و چمن همه جا گسترده شده ، و غنچه ها سر از شاخه ها بیرون آورده اند ، دوست دارم درس و تکلیف مدرسه را رها کنم و سر به صحرا گذارم. دوست دارم به طبیعت پناهنده شوم . چقدر صحراها و طبیعت سرشار از راز است. چقدر زندگی پررازتر و ماجرا سازتر خواهد شد اگر با این طبیعت آمیخته شویم و لذت این است نه نوشتن کتاب

آی!!!!!!!

این صدای جیغ سالی و جولیا بود که از لای در اتاق سر می کشیدند ، من داشتم به شما نامه می نوشتم و هنوز جمله ی آخر را تمام نکرده بودم که صدای جیغ آنها بلند شد. این شکل را می بینید در این موقع یک هزارپا بلکه هم بدقیافه تر از این شکل از سقف پهلوی من تالاپی افتاد و من در حالیکه از ترس خودم را کنار می کشیدم زدم دو تا فنجان چای خوری را از روی میز انداختم

سالی با پشت برس زد روی هزار پا  - که دیگر دلم نمی خواهد دست به آن برس بزنم - و سر هزار پا له شد و تنه اش رفت زیر میز آرایش. این عمارت قدیمی هست و چون دیوارهایش پر از پیچک هست پس هزار پا زیاد دارد ، قیافه ی هزار پا خیلی ناراحت کننده است، من دوست دارم ببر زیر تختم باشد ، اما هزار پا نباشد

-------------------------------------
Friday, 9.30 p.m.

Such a lot of troubles! I didn't hear the rising bell this morning, then I broke my shoestring while I was hurrying to dress and dropped my collar button down my neck. I was late for breakfast and also for first-hour recitation. I forgot to take any blotting paper and my fountain pen leaked. In trigonometry the Professor and I had disagreement touching a little matter of logarithms. On looking it up, I find that she was right. We had mutton stew and pie-plant for lunch--hate 'em both; they taste like the asylum. The post brought me nothing but bills ( though I must say that I never of get anything else; my family are not the kind that write) . In English class this afternoon we had an unexpected written lesson. This was it:
I asked no other thing, No other was denied. I offered Being for it; The mighty merchant smiled.
Brazil? He twirled a button Without a glance my way: But, madam, is there nothing else That we can show today?
That is a poem. I don't know who wrote it or what it means. It was simply printed out on the blackboard when we arrived and we were ordered to comment upon it. When I read the first verse I thought I had an idea--The Mighty Merchant was a divinity who distributes blessings in return for virtuous deeds--but when I got to the second verse and found him twirling a button, it seemed a blasphemous supposition, and I hastily changed my mind. The rest of the class was in the same predicament; and there we sat for three-quarters of an hour with blank paper and equally blank minds. Getting education is an awfully wearing process!

But this didn't end the day. There's worse to come.
It rained so we couldn't play golf, but had to go to gymnasium instead. The girl next to me banged my elbow with an Indian club. I got home to find that the box with my new blue spring dress had come, and the skirt was so tight that I couldn't sit down. Friday is sweeping day, and the maid had mixed all the papers on my desk. We had tombstones for dessert ( milk and gelatin flavored with vanilla). We were kept in chapel twenty minutes later than usual to listen to a speech about womanly women. And then--just as I was settling down with a sigh of well-earned relief to The Portrait of a Lady, a girl named Ackerly, a dough-faced, deadly, unintermittently stupid girl. who sits next to me in Latin because her name begins with A ( I wish Mrs. Lippett had named me Zabriski) , came to ask if Monday's lesson commenced at paragraph 69 or 70, and stayed ONE HOUR. She has just gone.
Did you ever hear of such a discouraging series of events? It isn't the big troubles in life that require character. Anybody can rise to a crisis and face a crushing tragedy with courage, but to meet the petty hazards of the day with a laugh--I really think that requires SPIRIT.

It's the kind of character that I am going to develop. I am going to pretend that all life is just a game which I must play as skillfully and fairly as I can. If I lose, I am going to shrug my shoulders and laugh--also if I win.
 May Daddy-Long-Legs,Esq.

Anyway, I am going to be a sport. You will never hear me complain again, Daddy dear, because Julia wears silk stockings and centipedes drop off the wall.

Yours ever,
Judy
Answer soon


​​


M.T

برگشت خط فاصله ها را مرور کرد، تولید گلس جدید با همکاری اینتل



 
خداوند خاطراتمان را به ما داد تا شاید در ماه دسامبر گل های رزی داشته باشیم.
                                                       جی . ام. بوی


پارمیس جان سلام ، خوبی ؟





"از کوچه های رفته دوباره عبور کرد
برگشت خط فاصــله ها را مرور کرد


برگشت خط فاصله ها را مرور کرد

زیباترین و تکراری ترین خبر گوگلی این هفته درباره ی گلس بود : قرار است نسخه ی بعدی عینک گوگل با همکاری اینتل تولید شود.




در ذهن خود به عشق دو تا سایه فکر کرد
از بوی عشق در تنش احســاس شور کرد

آمازون هم بهشت است

عبور بسیار سریع از روی ریل جالب ترین رویدادها : در خبرها آمده بود که گوگل بهشت کارمندان است، جف بزوس مدیر سایت آمازون گفته بود، درست است که در آمازون از غذا، ماساژ رایگان و ... خبری نیست، اما آمازون شرکت عظیمی است که همه ی کارمندانش به کار کردن در آنجا افتخار می کنند، ضمن این که مردم برای کار در پی مکانی هستند که استعدادها و قابلیت هایشان را شکوفا کند ، نه شرکتی که خدمات رایگان ارائه می دهد.





آن وقت سهم محو خودش را زمین زد و ..
آن چشم های ساده به ذهنش خطور کرد

جدایی اروپا از گوگل

الان به ذهنم خطور کرد که مابقی خبرهایی که خواندم مثل جدایی  اتحادیه ی اروپا از گوگل و .... سهم مهمی در سرمقاله های این هفته داشتند، اما من به سادگی از کنارشان گذشتم





حالا چقدر ساده به قلبش رسیده بود
خود را میان معرکه از خود که دور کرد

حالا خیلی ساده می گم ،هفته ی خوبی داشتم ، بهتر از هفته ی قبل . یکی دیگر از کتابهای  دارن شان را تمام کردم و باید جلد بعدی را شروع کنم ، پست هایی را که می خواستم نوشتم  و اگر داستانم را هم تا فردا تمام کنم ، از این هفته راضی می شوم ، البته هنوز کارهای نیمه تمامی دارم ، اما تمرکزم روی کارهای اصلی است. می توانم بگم این هفته را دوست داشتم و با یک احساس خوب این هفته و این نامه را تمام می کنم . تا هفته ی بعد خدانگهدار



بعدش نگاه کرد به جام بلور و بعد
برگشت خط فاصله ها را مرور کرد...


احساس می کنی نامه زیادی کوتاه است؟ نگران نباش ! نامه های بلند هم در است ، تا آخر پاییز فرصتی نمانده .

سبزترین ، شادترین و دل نشین تر لحظات تقدیم تو
M.T

شعر از پروانه عزیزی



به من کمک کن تا همیشه باغبان امیـــدوار روحم باشم. باغبـــــانی که می داند بدون تاریکی هیچ چیز متولد نمی شود ، همان گونه که بدون نور، هیچ گیاهی گل نمی دهد.
می سارتن


Wednesday, December 3, 2014

My Recent Favorite Book

​کسی از چشم آیینه به جانم اشک می ریزد
خدا انگار جای هر دو عالم اشــــک می ریزد
چنان می گرید آسان آســـمان سرزمین من
که در آرامش و طوفان دمادم اشـک می ریزد
نه تنها مرد بــــارانی برای بــــــاغ می گرید
اگر باران بیاد چـــتر من هم اشــک می بارد
                                           سیده فاطمه صانعی

سلام، تعطیلات خوبی داشته باشید
-------------------------------------

Tuesday


They are organizing the Freshman basket-ball team and there's just a chance that I shall get in it. I'm little of course, but terribly quick and wiry and tough. While the others are hopping about in the air, I can dodge under their feet and grab the ball. It's loads of fun practicing--out in the athletic field in the afternoon with the trees all red and yellow and the air full of the smell of burning leaves and everybody laughing and shouting. These are the happiest girls I ever saw--and I am the happiest of all!

I meant to write a long letter and tell you all the things I'm learning (Mrs. Lippett said you wanted to know), but 7th hour has just rung, and in ten minutes I'm due at the athletic field in gymnasium clothes. Don't you hope I'll get in the team?
Yours always,
Jerusha Abbott


PS.(9 o'clock.)

Sallie McBride just poked her head in at my door. This is what she said
'I'm so homesick that I simply can't stand it. Do you feel that way?'
I smiled a little and said no; I thought I could pull through. At least homesickness is one disease that I've escaped! I never heard of anybody being asylum-sick, did you?
اسم
dodge جاخالی ، اهمال، عمل شیطانی
load کوله بار، محموله، مسئولیت
poke فشار با نوک انگشت، حرکت ، به هم زدن آتش بخاری با سیخgymnasium ورزشگاه، زورخانه، دبیرستان

-----------------------------------------
  صفت
athletic ورزشی، پهلوانی ، تنومند، ورزشکار

wiry سفت ، پر طاقت، منعطف
tough ،سرسخت، محکم ،بی نظیر،
homesick  بیمار وطن ، دلتنگ ،در فراق  میهن

---------------------------------------
فعل
to dodge، گریز زدن ، جا خالی دادن، این سو و آن سو رفتن ،
to poke ، هل دادن ، کنجکاوی کردن ، زدن، سیخ زدن، سقلمه زدن
to load بار کردن، پر کردن، بارگیری کردن، تفنگ یا سلاحی را پر کردن

سه شنبه
دانشکده دارد از دانشجویان سال اول یک تیم "بسکت بال" ترتیب می دهد ، امکان دارد من هم انتخاب بشوم. جثه ی من خیلی لاغر است اما خیلی زرنگ و بلا هستم . هنگامیکه همه سر به هوا دارند این طرف و آن طرف دنبال توپ می دوند ، من از وسط پاهایشان می دوم و توپ را می گیرم . در یک زمین ورزش که اطراف آن را درخت فرا گرفته و برگهای زرد و قرمز درختان بوی آفتاب خوردگیشان در هوا پراکنده است ، تمرین کردن چقدر جالب و دوست داشتنی است . صدای خنده و جیغ و داد از هر گوشه شنیده می شود . اینها دخترانی هستند که من دیده ام و من از همه ی آنها خوشبخت ترم . چقدر احساس جالبی است
قصد من از نوشتن نامه این بود که من در مورد درس و کلاسم برای شما بنویسم . البته خانم لیپت می گفت که شما دوست دارید از این موضوع باخبر باشید . اما حیف که زنگ را زدند و تا چند دقیقه ی دیگر من باید لباس ورزش بپوشم و در حیاط دانشکده حاضر باشم.
شما دعا کنید که من در تیم بسکتبال انتخاب بشوم.
                               ارادتمند همیشگی
                                 جروشا آبوت

پیوست نامه  ( ساعت 9)

همین حالا سالی مک براید توی اتاق من سر کشید و گفت :
-- آنقدر دلم هوای مامان و پاپا را کرده که دارم از غصه می میرم . تو چطور؟

من تبسمی کردم و گفتم :
-- چکار می شود کرد؟ باید سوخت و ساخت.
دلتنگ شدن برای خانواده نوعی بیماری است که من نسبت به آن مصونیت دارم ، مگر کسی دلش برای یتیمخانه و خان لیپت تنگ می شود؟




----------------------------------------



دوشنبه زنگ هشتم

بابا لنگ دراز عزیز

امیدوارم که شما آن معتمد و امینی نباشید که روی قورباغه نشست.
می گفتند قورباغه زیر آن آقا " بامبی" صدا کرد و ترکید. پس باید یکی خیلی چاق تر از شما بوده باشد

شاید یادتان باشد که در مؤسسه ی جان گریر ، نزدیک پنجره ی رختشوخانه سوراخهایی بود که رویش چوب های مشبک زده بودند، هر سال بهار که فصل قورباغه است تعداد بسیاری قورباغه جمع می کردیم و توی آن سوراخها می گذاشتیم . گاهی هم قورباغه ها می پریدند و توی رختشوخانه می افتادند و سرو صدا ایجاد می شد و به خاطر این کار ما چند مرتبه به شدت تنبیه شدیم

اما با این حال باز قورباغه ها را جمع می گردیم . سرانجام روزی - ان شاء الله که با این تعریف ها شما را ناراحت نکنم - سرانجام روزی نمی دانم چه شد که یکی از چاق ترین و بزرگترین و گنده ترین قورباغه روی یکی از آن مبل های چرمی بزرگ در اتاق اعضای هیئت مدیره پیدا شد و آن روز بعد ازظهر هنگام کمیسیون... اما چرا بنویسم شما که خودتان آنجا تشریف داشتید و می دانید

راستش این است که نمی دانم چرا این چیزها را به یاد می آورم . شاید به خاطر این است که بهار شده و قورباغه ها پیدا شده اند، دلیل این که چرا من اینجا قورباغه جمع نمی کنم به خاطر این است که در اینجا هیچکس مانع  جمع کردن قورباغه نیست

---------------------------------------------

After chapel, Thursday
What do you think is my favorite book? Just now, I mean; I change every three days. Wuthering Heights. Emily Bronte was quite young when she wrote it, and had never been outside of Haworth churchyard. She had never known any men in her life; how COULD she imagine a man like Heathcliffe?

I couldn't do it, and I'm quite young and never outside the John Griper Asylum--I've had every chance in the world. Sometimes a dreadful fear comes over me that I'm not a genius. Will you be awfully disappointed, Daddy, if I don't turn out to be a great author?
 In the spring when everything is so beautiful and green and budding, I feel like turning my back on lessons, and running away to play with the weather. There are such lots of adventures out in the fields! It's much more entertaining to live books than to write them.

Ow ! ! ! ! !

That was a shriek which brought Sallie and Julia and ( for a disgusted moment) the Senior from across the hall. It was caused by a centipede like this: only worse. Just as I had finished the last sentence and was thinking what to say next--plump!--it fell off the ceiling and landed at my side. I tipped two cups off the tea table in trying to get away. Sallie whacked it with the back of my hair brush--which I shall never be able to use again--and killed the front end, but the rear fifty feet ran under the bureau and escaped.

This dormitory, owing to its age and ivy-covered walls, is full of centipedes. They are dreadful creatures. I'd rather find a tiger under the bed.





M.T

Tuesday, December 2, 2014

Toad Collector

​​

To Mr. Daddy-Long-Legs Smith

1st October
Dear Daddy-Long-Legs,


I love college and I love you for sending me--I'm very, very happy, and so excited every moment of the time that I can scarcely sleep. You can't imagine how different it is from the John Grier Home. I never dreamed there was such a place in the world. I'm feeling sorry for everybody who isn't a girl and who can't come here; I'm sure the college you attended when you were a boy couldn't have  been so nice.

My room is up in a tower that used to be the contagious ward before they built the new infirmary. There are three other girls on the same floor of the tower-- a Senior who wears spectacles and is always asking us please to be a little more quiet, and two Freshmen named Sallie McBride and Julia Rutledge Pendleton. Sallie has red hair and turn-up nose and is quite friendly; Julia comes from one of the first families in New York and hasn't noticed me yet. They room together and the Senior and I have singles. Usually Freshmen can't get singles; they are very scarce, but I got one without even asking. I suppose the registrar didn't think it would be right to ask a properly brought-up girl to room with a foundling. You see there are advantages!

My room is on the north-west corner with two windows and a view. After you've lived in a ward for eighteen years with twenty room-mates, it is restful to be alone. This is the first chance I've ever had to get acquainted with Jerusha Abbott. I think I'm going to like her.
Do you think you are?

اسم

ward نگهبان اتاقی عمومی که بچه های صغیر تحت قیومیت باشد، 
mate دوست ، همدم، همسر، رفیق ، شاگرد ، مات،
advantages محسنات
foundling بچه سر راهی
Freshman دانشجوی سال اول
spectacles عینک
infirmaryدرمانگاه ، درمانگاه یا بیمارستان کوچک
-----------------
صفت

Senior ارشد، بالاتر ، بزرگتر
restful پر آسایش
contagiousواگیر ، مسر، واگیردار ، ساری
--------------------------
فعل
to acquaint آشنا کردن ، مطلع کردن ، آگاه کردن
to ward توجه کردن ، نگهداری کردن
to attend حضور داشتن در، توجه کردن ، مواظبت کردن 

to mate شاه مات کردن
-----------------------------------------
قید
scarcely ندرتاً

-------------------------------------

به آقای بابا لنگ دراز اسمیت
اول اکتبر
بابا لنگ دراز عزیز

من دانشکده را دوست دارم ، و بیش از همه ، شما را دوست دارم که مرا به دانشکده فرستادید. آنقدر خوشحالم که از شدت شادی خوابم نمی برد. شما نمی دانید اینجا چقدر با پرورشگاه جان گریر تفاوت دارد . من حتی در خواب هم نمی دیدم که چنین جایی وجود داشته باشد. دلم برای دخترانی که نمی توانند به این دانشکده بیایند می سوزد. اطمینان دارم دانشکده ای که شما در دوران جوانی رفته اید ، اینقدر خوب نبوده است

اتاق من در یک عمارت برج مانند هست که آنرا پیش از ساختن عمارت ساخته اند . سه دختر دیگر در اتاق پهلوی اتاق من هستند که یکی از آنها سال آخر دانشکده است و عینک می زند و مدام می گوید:« بچه ها خواهش می کنم کمتر سرو صدا کنید .» و دو نفر دیگر سال اول هستند که یکی از آنها نامش " سالی مک براید" و دیگری " جولیا راتلج پندلتون" است

سالی مویش قرمز ، بینی اش سربالا ، خیلی پرجوش و خیلی صاف و ساده است. جولیا از خانواده ی اعیان است و از نیویورک آمده ، اما هنوز درست و حسابی مرا نشناخته است. هر چند معمول است که به دانشجویان سال اول اتاق یک نفره نمی دهند ، اما نمی دانم چرا بدون اینکه من درخواست کنم به من اتاق یک نفره داده اند . شاید آن کسی که ثبت نام می کند ، نخواسته دخترهای با پدر و مادر را با دخترهای یتیم که در پرورشگاه بزرگ شده اند یکجا اتاق بدهد . ملاحظه می فرمایید که گاهی فقیر بودن هم مزیتی است.

اتاقم در قسمت شمال غربی است و دو پنجره دارد و از پنجره ها مناظر قشنگی را می توان دید. زمانی که دختری هجده ساله با 20 نفر مدتها در یک اتاق خوابید ، تنها شدن در یک اتاق برایش خیلی جالب است.

این نخستین مرتبه ای است که توانستم با جروشا تنها شوم و او را خوب بشناسم . فکر کنم از او خوشم بیاید . شما چطور؟


---------------------------------------

از درمانگاه

چهارم آوریل

بابا لنگ دراز بسیار عزیزم

دیروز عصر همانطور که توی بستر نشسته بودم و داشتم از پنجره به ریزش باران نگاه می کردم، احساس کردم دیگر از زندگی خسته شده ام. ناگهان پرستار با یک جعبه ی سفید بلند پر از گلهای سرخ بسیار قشنگ که نام من روی آن نوشته شده بود وارد اتاق شد.
از گلها ، قشنگ تر و دوست داشتنی تر خطوطی بود که خیلی ریز و ظریف روی کارت قشنگی نوشته شده بود

باباجون یک دنیا متشکرم

این گلها نخستین گلهایی است که من در عمرم از کسی دریافت می کنم. اگر بخواهید بدانید که من تا چه اندازه بچه هستم حالا برایتان می نویسم. من دراز کشیدم و از شدت ذوق و خوشحالی زار زار گریه کردم

حالا مطمئن شدم که شما نامه های مرا می خوانید . حالا دیگر سعی می کنم جالبتر بنویسم تا شما دوست بدارید آنها را با روبان قرمز بسته بندی کنید و در جعبه ای نگاهداری نمایید. اما خواهش می کنم آن یکی را بیرون بیاورید ، آن را بسوزانید.
چه خوب بود اگر شما هرگز آن نامه را نخوانده بودید

من از شما خیلی تشکر می کنم به ویژه به خاطر اینکه شما یک بیمار عصبی را خوش حال کردید. بدون تردید شما دوستان بسیاری دارید که همه به شما علاقه مندند ، حال به شما حق می  دهم که شما متوجه تنها بودن و تنهایی نیستید و نمی دانید چقدر تلخ است. اما من معنی تنهایی و تنها بودن را خوب می دانم

خدانگهدار، قول می دهم که دیگر بد نباشم. چون دیگر اطمینان دارم که شما یک انسان واقعی هستید ، قول می دهم که شما را با پرسش های خودم ناراحت نکنم.

آیا هنوز شما از دخترها بدتان می آید؟
دوستدار همیشگی شما
جودی


-------------------------------

8th hour, Monday Dear Daddy-Long-Legs,

I hope you aren't the Trustee who sat on the toad? It went off--I was told--with quite a pop, so probably he was a fatter Trustee.

Do you remember t
​​
he little dugout places with gratings over them by the laundry windows in the John Grier Home? Every spring when the hop-toad season opened we used to form a collection of toads and keep them in those window holes; and occasionally  they would spill over into the laundry, causing a very pleasurable commotion on wash days .We were severely punished for our activities in this direction, but in spite of all discouragement the toads would collect.

And one day--well, I won't bore you with particulars--but somehow, one of the fattest, biggest, JUICIEST toads got into one of those big leather arm chairs in the Trustees' room, and that afternoon at the Trustees' meeting--But I dare say you were there and recall the rest?

Looking back dispassionately after a period of time, I will say that punishment was merited, and--if I remember rightly--adequate.

I don't know why I am in such a reminiscent mood except that spring and the reappearance of toads always awakens the old acquisitive instinct. The only thing that keeps me from starting a collection is the fact that no rule exists against it.






M.T

Concentrate & Never Forget ( Free eBook)







A man forgets because he does not concentrate his mind on his purpose, especially at the moment he conceives it. We remember only that which makes a deep impression, hence we must first deepen our impressions by associating in our minds certain ideas that are related to them.

We will say a wife gives her husband a letter to mail. He does not think about it, but automatically puts it in his pocket and forgets all about it. When the letter was given to him had he said to himself, 'I will mail this letter. The box is at the next corner and when I pass it I must drop this letter,' it would have enabled him to recall the letter the instant he reached the mail box.

The same rule holds good in regard to more important things. For example, if you are instructed to drop in and see Mr. Smith white out to luncheon today, you will not forget it, if , at the moment the instruction is given, you say to yourself something similar to the following:



'When I get to the corner of Blank street, on my way to luncheon, I shall turn to the right and call on Mr. Smith.' In this way the impression is made, the connection established and the sight of the associated object recalls the errand.

The important thing to do is to deepen the impression at the very moment it enters your mind. This is made possible, not only by concentrating the mind upon the idea itself, but by surrounding it will all possible association of ideas , so that each one will reinforce the others.

The mind is governed by laws of association, such as the law that ideas which enter the mind at the same time emerge at the same time, one assisting in recalling the others.

The reason why people cannot remember what they want to is that they have not concentrated their minds sufficiently on their purpose at the moment when it was formed.

You can train yourself to remember in this way by the concentration of the attention on your purpose, in accordance with the laws of association.

When once you form this habit, the attention is easily centered and the memory easily trained. Then your memory, instead of failing you at crucial moments, becomes a valuable asset in your every-day work.

Exercise in Memory Concentration . Select some picture; put it on a table and then look at it for two minutes. Concentrate your attention on this picture, observe every detail; then shut your eyes and see how much you can recall about it. Think of what the picture represents; whether it is a good subject; whether it looks natural. Think of objects in foreground, middle ground. background; of details of color and form.

Now open your eyes and hold yourself rigidly to the correction of each and every mistake. Close eyes again and notice how much more accurate your picture is. practice until your mental image corresponds n every particular to the original.

 Nature is Wonderful instructor. But there are very few who realize that when we get in touch with nature we discover ourselves. That by listening to her voice, with that curious. inner sense of ours, we learn the oneness of life and wake up to our own latent powers.
 
Few realize that the simple act of listening and concentrating is our best interior power, for it brings us into close contact with the highest, just as our other senses bring us into touch with the coarser side of human nature.

The closer we live to nature the more developed is this sense. "So called" civilization has over developed our other senses at the expense of this one.

Children unconsciously realize the value of concentration-for instance: When a Child has a difficult problem to solve, and gets to some knotty point which he finds himself mentally unable to do-though he tries his hardest- he will pause and keep quite still, leaning on his elbow, apparently listening; then you will see, if you are watching, sudden illumination come and he goes on happily and accomplishes his task.

A child instinctively but unconsciously knows when he needs help, he must be quiet and concentrate.

All great people concentrate and owe their success to it. The doctor thinks over the symptoms of his patient, waits, listens for the inspiration, though quite unconscious, perhaps, of doing so.
 
The one who diagnoses in this way seldom makes mistakes. An author thinks his plot, holds it in his mind, and then waits, and illumination comes. If you want to be able to solve difficult problems you must learn to do the same.


​​
This Product Is Brought To You By
WINGS OF SUCCESS



M.T






Monday, December 1, 2014

Pink Rosebuds, I'm crying from happiness






​صبح بخیر​
-------------------------------------------------------------------------

I suppose I might call you Dear Mr.Girl-Hater. Only that's rather insulting to me. Or Dear Mr. Rich-Man, but that's insulting to you, as though money were the only important thing about you. Besides, being rich is such a very external quality. Maybe you won't stay rich all your life; lots of very clever men get smashed up in Wall street. But at least you will stay tall all your life! So I've decided to call you Dear Daddy-Long-Legs. I hope you won't mind. It's just a private pet name we won't tell Mrs. Lippett.

The ten o'clock bell is going to ring in two minutes. Our day is divided into sections by bells. We eat and sleep and study by bells. It's very enlivening; I feel
Observe with what precision I obey rules--due to my training in the John Grier Home like a fire horses all of the time. There is goes! Lights out. Good night.
 

Your most respectfully,
Jerusha Abbott

​اسم​

​​

​ insult توهین ، خواری، دشنام ، خون ریزی
external سطح
due date سررسید ، موعد مقرر
smash ضربه ، تصادم ، برخورد، سر و صدا
quality کیفیت ، خصوصیت ، جنبه
due بدهی ، حق، موعد پرداخت، پرداختنی
precision دقت ، درستی ، صحت
------------------------------------
صفت

enlivening مفرح
due ناشی از ، مقتضی
external خارج، بیرون ، ظاهر، خارجی ، بیرونی ، ظاهری
--------------------------------------------
فعل


to smash خرد کردن ، در هم شکستن، ورشکست شدن ، شکست دادن ، در هم کوبیدن
​to insult توهین کردن به ، بی احترامی کردن به ، خوار کردن ، فحش دادن
​to observe ، ملاحظه کردن ، مشاهده کردن ، دیدن ​

----------------------------------

من اگر بخواهم از این به بعد شما را " آقای مهربانی که از دخترها بیزارید" بنامم، آنوقت به شما توهین کرده ام ، اگر بگویم " آقای ثروتمند مهربان " این هم برای شما خوشایند نیست. آنوقت مثل این است که پول مهمترین چیزهاست، وانگهی هیچ معلوم نیست که آدم تا آخر عمر ثروتمند بماند. اما یک چیز مسلم است که شما دارای لنگ های دراز هستید و همیشه هم خواهید بود از این رو من تصمیم گرفته ام که شما را " بابا لنگ دراز" خطاب کنم . انشاء الله که ناراحت نشوید . این شوخی فقط بین ما دو نفر خواهد بود و به خانم لیپت هم نخواهیم گفت

دو دقیقه ی دیگر زنگ ساعت ده زده می شود ، کار ما اینجا خوردن و خوابیدن و سر کلاس حاضر شدن است که همه ی این کارها با صدای زنگ اعلام می شود. تحمل ناپذیر است. احساس می کنم من همیشه مثل اسب پرکار هستم . وقت رو به اتمام است ! چراغ خاموش ! شب بخیر

ملاحظه می فرمایید من با چه دقتی از قوانین پیروی می کنم. این براساس آموزش است که در پرورشگاه جان گریر دیده ام.

                                            با تقدیم احترام
                                                     جروشا آبوت
​​




------------------------------------------------------------------------------

2 آوریل

بابا لنگ دراز عزیز،
من یک جانور وحشی هستم

من به خاطر آن نامه احمقانه ای که هفته ی گذشته برای شما نوشتم عذر می خواهم و شما آن را فراموش کنید، شبی که نامه را نوشتم براستی تک و تنها بودم ، خیلی دلم گرفته بود . گلویم درد می کرد، نمی دانستم که صد نوع مرض دارم. گلو درد، ورم لوزه و گریپ و چند مرض دیگر که اسمشان را نمی دانم. حالا شش روز است که در بخش درمانگاه بستری هستم. و این اولین مرتبه ایست که قلم و کاغذ به من دادند و اجازه گرفتم که بنشینم ، سرپرستار اینجا خیلی بد اخلاق و خشن است

همه مدت تمام فکر من دنبال آن نامه بود. می دانستم تا شما مرا نبخشید حالم خوب نمی شود. تصویرم را با گلوی بسته کشیده ام، دلتان به حال من نمی سوزد؟ لوزه هایم از بیرون ورم کرده اند ، فکر کنید چقدر دردناک است ، با این حال من تمام وقت درس فیزیولوژی می خواندم . من تاکنون درباره ی این لوزه ها هیچ چیزی نشنیده بودم، فکر می کنم تحصیل کار بیهوده ای است

دیگر طاقت ندارم زیاد بنویسم ، وقتی می نشینم تمام بدنم شروع می کند به لرزیدن

باز از شما خواهش می کنم به خاطر آن نامه ی بی ادبانه مرا عفو کنید، من از اول با تربیت بار نیامده ام.

با عشق و احترام

جودی آبوت



-----------------------------------

THE INFIRMARY                           Th April Dearest Daddy-Long-Legs,

Yesterday evening just towards dark, when I was sitting up in bed looking out at the rain and feeling awfully bored with life in a great institution, the nurse appeared with a long white box addressed to me, and filled with the LOVELIEST pink rosebuds. And much nicer still, it contained a card with a very polite message written in a funny little uphill back hand ( but one which shows a great deal of character). Thank you, Daddy, a thousand times. Your flowers make the first real, true present I ever received in my life. If you want to know what a baby I am I lay down and cried because I was so happy.

Now that I am sure you read my letters, I'll make them much more interesting, so they'll be worth keeping in a safe with red tape around them--only please take out that dreadful one and burn it up. I'd hate to think that you ever read it over.

Thank you for making a very sick, cross, miserable Freshman cheerful. Probably you have lots of loving family and friends, and you don't know what it feels like to be alone. But I do.

Goodbye--I'll promise never to be horrid again, because now I know you're a real person; also I'll promise never to bother you with any more questions.

Do you still hate girls?
Yours for ever,
Judy







M.T

در راه رسیدن به هدف چطور پرشور و با انگیزه بمانیم ؟


سلولهای خاکستری سخت

یک ضرب المثل آلمانی می گوید :« آن چه هانس کوچولو یاد نمی گیرد، هانس دیگر هرگز یاد نمی گیرد.» خودم این جمله را بارها از دیگران شنیدم اگر فلان مهارت را در بچگی یاد نگیری ، وقتی بزرگ شدی اصلاً یاد نمی گیری!؟

سلولها عصبی تنها سلولهایی هستند که توانایی تقسیم و ترمیم را ندارند، بنابراین با مرگ هر سلول عصبی، ظاهراً مغز ضعیف تر می شود. سالها دانشمندان بر این باور بودند که با بالا رفتن سن ، مغز پیر و فرسوده می شود و توانایی های ذهنی تحلیل می روند. آن ها مغز انسان را همانند سنگ خارا ، سخت و غیر قابل انعطاف تصور می کردند.



شبکه ی مغزی بزرگتر، هوش بیشتر


اما مقاله ای که در سال 1991 در مجله ی ساینس منتشر شد ، خلاف این موضوع را ثابت می کرد. تحقیقات جدید نشان می داد که مغز انسان همانند پلاستیک است ؛ سنگ در برابر ضربات پاسخی ندارد،سر جایش می ایستد تا خرد شود، اما پلاستیک منعطف است ، او با هر ضربه تغییر شکل می دهد و خودش را با شرایط جدید منطبق می کند درست مثل مغز انسان که خاصیت شکل پذیری (Playsticity) دارد.

اگر چه مغز انسان گرفتار قفس سخت جمجمه است و نمی تواند بزرگتر شود ، اما استاد ارتباطات و شبکه سازی است ؛ مغز انسان حدود 100 میلیارد نورون دارد و هر سلول عصبی  ( نورون) می تواند دست 15 هزار سلول عصبی دیگر را بگیرد و به اطراف گسترده شود تا کارایی مغز افزایش یابد.

 مغز دوست دارد شبکه اش را توسعه دهد و باهوش تر شود، بنابراین عاشق دردسر است و از حل مسأله  لذت می برد ،به همین خاطر هر بار که مشکلی را حل می کنیم ، بار دوم راحت تر از پس آن بر می آییم ، چون منابع اطلاعاتی آن در مغزمان ثبت شده است، در حقیقت ردپای یادگیری تا ابد روی مغزمان باقی می ماند. بنابراین ما می توانیم با گذشت زمان باهوش تر یا کم هوش تر شویم ، انتخاب با خود ماست.


صبح امروز که به صندوق الکترونیکی ام سر زدم ، یکی از دوستانم نامه ی جالبی برایم ارسال کرده بود : با این عنوان : « کاری را برای 30 روز امتحان کن »

به تد تاک سر زدم و این ویدیو جالب را چندین بار دیدم. این ویدیو زیاد تازه نیست ، سال 2011 ساخته شده است ، اما تماشایی است. "مت کاتس" یکی از مهندسان گوگل  که از زندگی کسالت بارش  خسته شده بود ، تصمیم گرفت نظریه ی فیلسوف آمریکایی « مورگان سپورلاک » را امتحان کند، یعنی به مدت سی روز فعالیت تازه ای را انجام دهد؛ او توییتر، تماشای تلویزیون ، شکر و کافئین را برای سی روز از زندگیش برمی دارد و جای آن ها  روزی 10000 قدم ، دوچرخه سواری تا گوگل ، 1667 کلمه تا نوشتن یک رمان و گرفتن یک عکس   را می گذارد.

بعد از سی روز او علاوه بر این که شادتر، سرزنده تر و با اعتماد به نفس تر است، یک رمانِ نوشته، کلی عکسِ گرفته و یک عالمه شکلاتِ نخورده ، دارد.

چند سال پیش من هم طعم این نظریه را چشیدم ، تصمیم گرفتم سی روز پیاده روی کنم ، اولش شک داشتم تا آخر ماه دوام بیاورم ، اما اراده کردم که تا خط پایان بروم و رفتم. تجربه ی هیجان انگیزی بود ، از آن به بعد تا مدتی هر ماه یک سرگرمی نو را امتحان می کردم ، هم روحیه ام بالا رفته بود و هم اعتماد به نفسم.

امروز بعد از تماشای ویدیو با خودم گفتم بهتر است دوباره این راه را محک بزنم ، تا از روزمرگی بیرون بیایم ، مغزم ارتباطات تازه ای بسازد و باهوش تر بشوم ، ضمن این که اعتماد به نفسم هم بیشتر می شود. شما هم خودتان را محک بزنید و هیجانش را تجربه کنید.

برای موفقیت در این مسیر باید سرقولتان بمانید و پشتکار داشته باشید ، هر اتفاقی که می خواهد بیفتد ، بیفتد .شما  باید تا پایان روز ( و پایان ماه ) به تعهدتان عمل کنید؛ از سختی ها نترسید. یک ضرب المثل آلمانی می گوید:« اگر پایان خوب باشد همه چیز خوب است.»


آموزش مغز

روی طاق ، جلوی ورودی کتابخانه اسامی تاجران برنده ی جایزه ی « ارنست اَند یانگ » کنده کاری شده بود، "ریچارد لاچیا "ی جوان آرزو داشت نامش بر روی طاق حک شود، پس از مدتها کاوش در زندگی مردان بزرگ متوجه شد که رمز پیروزی آنان در نظم و انضباط ،برنامه ریزی، سخت کوشی و پشتکار است ، لاچیا تصمیم گرفت که این عادت ها را در خود پرورش دهد ، او یک سال تمام روی طرح شرکت آینده اش کار کرد.

سال بعد به سن دیه گو رفت و شرکتش را راه انداخت ، تنها سرمایه اش طرح تجاریش ، یک وانت قراضه و دانشش در زمینه ی شبکه های کامپیوتری بود، او آپارتمانی را در یکی از فقیرترین و خطرناک ترین محله های شهر اجاره کرد ، آن آپارتمان محقر ،خانه و دفتر کارش شد. لاچیا روز و شب بی وقفه کار می کرد تا رویایش را بسازد. او می گوید می دانستم که هر یک روز استراحت برابر است با از دست دادن چند مشتری.

اما کار به آن آسانی که لاچیا روی کاغذ پیش بینی کرده بود، جلو نمی رفت ، هر مانعی را که بر می داشت ، مشکلات جدیدی سر راهش سبز می شدند، کم کم داشت هیجان و انگیزه ی اولیه را از دست می داد ، اما نمی خواست تسلیم شود. لاچیا می گوید به تدریج دریافتم که هر چقدر تمرکز بیشتری روی کارم داشته باشم و از تلاش دست بر ندارم ، ادامه ی راه برایم  آسانتر می شود، دیگر در برابر شرایط سخت دست و پایم را گم نمی کردم و گیج نمی شدم. در واقع داشتم روی مغز کار می کردم و آن را آموزش می دادم.

چند سال بعد شرکت کوچک او آنقدر بزرگ شده بود که شعباتی در شهرهای دیگر داشت و تنها از راه مشاوره روزی یک میلیون دلار درآمد به دست می آورد.

سرانجام رویای ریچارد لاچیا محقق شد ، در سال 1999 برنده ی جایزه ی سالانه ی ارنست اَند یانگ شد و نامش بر طاق بیرون کتابخانه حک شد.


* برای تبدیل هیجان ها و انگیزه های موقت به عادت و فعالیت دائمی ، مغزتان را با انضباط ، تمرین مداوم و کار مستمر آموزش دهید، اگر فعالیتی را دائماً تکرار کنید ،پس از مدتی صاحب عادت و رفتارجدیدی خواهید شد.



کتاب هوش هیجانی : دکتر تراویس برادبری و دکتر جین گریوز
                                               M.T



​Was Hänschen nicht lernt , lernt Hans nimmermehr.



M.T

Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com