This blog is about books, eBooks , my memories .

Wednesday, December 5, 2018

Friday, November 30, 2018

چشم به راه روزهای خوب





   چشم به راه روزهای خوب بودن عادت همیشگی ماست


«مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست
یا شــــب و روز به جز فـــــکر توام کاری هست»
سلام، امروز سی‌ام نوامبره، فردا هم تولد دسامبره؛ آخ جون، روزهای کریسمسی داره از راه می‌رسه!
 این جمعه در‌ آفتاب پاییزی می‌درخشید، برخلاف جمعه‌ی قبل که پیوسته‌ باران می‌بارید. «بلک فرایدی» بود و روز بعد از جشن شکرگزاری. خودکار برداشتم تا برایت نامه بنویسم که توجهم رفت به گفتگوی باران با شیشه‌ی پنجره.
 دیدم باران نامه‌ قشنگ‌تری می‌نویسد، نامه‌ی زندگی، سپاسگزاری و سپاسگزاری. نشستم به تماشای باران و همراه با قطراتش تک‌تک داشته‌های زندگیم را شمردم. دیدم چقدر خوشبخت‌تر از سال قبل هستم به واسطه‌ی حضور‌ انسان‌های دوست‌داشتنی و قهرمانی که امسال به زندگیم قدم گذاشتند ـــ حالا دست‌کم سیصد، چهارصد تا فوتبالیست را می‌شناسم که سال قبل نمی‌شناختم:)ــــ به دلیل حفظ دوستان دیرینم، به خاطر خانواده‌ی فوق‌العاده مهربانی که با اخلاقم می‌سازند، به خاطر خدای بزرگ و بخشنده و به بسیاری دلایل دیگر چقدر سپاسگزار و چقدر خوشبختم.

البته به کاستی‌های زندگیم هم فکر کردم. درست است که روز شکرگزاری بنا نیست به نداشته‌ها فکر کرد، اما وقتی شکردان‌مان خالی از شِکَر است سخت‌ است به نداشته‌ها فکر نکرد. امسال هرچه سال حاصلخیزی بودـــ بوته‌هایی که کاشتیم هنوز سبزندـــ سال اقتصادی پر رونقی نبود و وضعیت اقتصادی خانواده‌ها گواه این ادعا بوده و هست.


خودم که امسال را سال بی بستنی نامگذاری کردم، چون کمترین تعداد بستنی‌های عمرم را تابستان امسال خوردم! کاش تو سال بی‌ بستنی از بستنــــــــــــ ـی هم خبری نبود. اما همان‌طور که مستحضری سران ایالات متحده علی‌الخصوص رئیس‌جمهور ترامپ فقط به بستن و بستن و بستن فکر می‌کنند. امیدوارم دونالد ترامپ که همگان معترفند اقتصادان بزرگیست در سال جدید اقتصادی‌تر ببیند و با ملت ایران رحیم‌تر و نرم‌تر تا کند، درست مثل رونالدو.


گفتم فوتبال، یادم آمد که موقع شکرگزاری، سپاس ویژه‌ای برای درخشش فوتبال ایران و فوتبالیست‌های ایرانی در سال ۲۰۱۸ داشتم. تیم ملی در جام جهانی نتایج رضایت‌بخشی کسب کرد. تیم استقلال و پرسپولیس نیز در لیگ قهرمانان آسیا تا مراحل بالا صعود کردند و تیم پرسپولیس برای نخستین بار به فینال راه یافت. در ضمن بسیاری از فوتبالیست‌های ایرانی در لیگ‌های معتبر اروپایی خوش درخشیدند، حیف که علیرضا بیرانوند مرد سال آسیا نشد و ورود خانواده‌ها هم به ورزشگاه‌های ایران هنوز آزاد نشده است! اما برای سربلندی فوتبال ایران خدا را سپاس می‌گویم و امیدوارم سال بعد با درایت و تیزهوشی سرمربی تیم ملی، کارلوس کی‌روش، تیم ملی قهرمان آسیا شود. می‌بینی من ممکنه از نوشتن دست بردارم، اما هرگز از آرزوهای قشنگ دست برنمی‌دارم.


«گل خندان که نخندد، چه کند؟
علم از مشــک نبندد، چه کند؟»
خب، تا یلدا و کریسمس چند هفته‌ای دیگر باقی‌ است. امیدوارم از لحظه‌ لحظه‌ی واپسین روزهای پاییز لذت ببری و برای حال خوش مردم ایران و جهان و زمستانی پربرکت و پررونق دعا کنی. می‌بینی در اثر همراهی با روح‌های بزرگ و دلاور، احساس آرامش و جرئت بیشتری می‌کنم و با وجود اعتصابات، تعطیلی‌ کارخانه‌ها، افزایش زندانی‌های سیاسی، فیلتر تلگرام و ... کمتر ناله سر می‌دهم. باشد که منم بشود مثل باران و ترانه‌های قشنگ‌تری بنویسم؛ هفته‌ی قبل که آنقدر نوشت، نوشت و نوشت که تمام آلودگی‌ها و ناپاکی‌ها را از خیابان‌های شهر زدود و حرف‌های مرا از دهن انداخت طوری‌که بی‌خیال نامه‌نگاری شدم. دیگر تاریک شده و هنوز اثری ازش نیست، شاید اما به زودی پیداش بشه.

«سرش همواره بالا بود و در چشمانش نور خداوندی موج می‌زد.»
​                                                                                 ــــمسیح فرزند انسان 


M.T :)                                 
«گر تو فارغی از حال دوستان، یارا
 فراغت از تو میسر نمی‌شود ما را​»





Friday, October 5, 2018

سپتامبری بی‌تو؛ هنوز از عشق لبریزم، هنوز از عشق سرشارم


رابطه‌ی من و وبلاگم شبیه رابطه‌ی مسافر کوچولو و گلشه؛ شاید هفته به هفته بهش سر نزنم، اما شب و روز به یادشم. 
دوشنبه که اکتبر رسید دیدم ای دل غافل سپتامبر رفته بی‌نامه و تبریک. هر قدر هم بی‌حوصله باشی و افسرده مگر می‌شه تولد عشقت رو جشن نگیری؟ آن هم بیستمین سالروز تولدش رو ــــمی‌دانید که هفته‌ی آخر سپتامبر تولد گوگل دوست‌داشتنی است ــــ راستی چه بر سرم اومده که بی‌ذوق شدم و با شمع و کیک و جشن و سرور غریبه؟ 

فقط این که نیست، دیدم کل سال باغم بی‌حاصل بوده و شمار مطالبم از سی و هفت فراتر نرفته. به عبارتی، کم پست‌ترین سال کاری در شش سال دوره‌ی وبلاگ‌نویسی. اسفناک‌تر از کمیت، کیفیت وبلاگ است، شده شبیه صفحه‌ی آگهی ترحیم روزنامه‌ها یا تبریک گفتم یا تسلیت :)

به نظر می‌رسد به خط پایان رسیده باشم، اما این فقط یک روی سکه است، نیمه‌ی پر لیوان را هم خوبه ببینم: هارد درایو پرشده‌ی کامپیوتر شهادت می‌دهد امسال بیشتر از هر سال دیگری داستان نوشتم فارغ از هر خودنمایی (: هنوز از داستان لبریزم) و کفش‌های ورزشی پرتلاشم روایت می‌کند هزاران گامی رو که در راستای تندرستی برداشتم (: هنوز از عشق سرشارم). نه، امسال سال کم‌کاری نبود، اتفاقاً سخت در تکاپو بودم، فقط تمرکزم به جای وبلاگ روی زندگی بود. ریکاوری مفیدی بود، تا توانستم از حاشیه‌ها و شایعات فاصله گرفتم که از آزادنویسی و فوتبال لذت ببرم. البته حساب تحریم‌های آمریکا و افزایش بی‌سابقه‌ی قیمت دلار را نکرده بودم. شما انتظارش را داشتید؟ وضعیت دلپذیری نیست. باید خوش‌بین باشیم به آینده و امیدوار به تدبیری برای بهبود وضع معیشتی و بهبود اوضاع اقتصادی.

الآن کم‌کم نم‌نم باران می‌بارد، چه خوب! من مدتیه که حال ابرها را نپرسیدم و از هواشناسی غافل شدم، اما خوشبختانه آنقدرها هم از خبر و روزنامه دور نیستم و هر وقت فرصت کنم اخبار ورزشی رو دنبال می‌کنم، پس به جای اخبار هواشناسی می‌رم سراغ مهم‌ترین خبرهای ورزشی هفته‌ی قبل ـــفقط فوتبالــ

هفته‌ی پیش، سه‌شنبه شب پرسپولیس در بازی رفت مرحله‌ی نیم‌نهایی قهرمانان آسیا، السد را برد. در همان شب استقلال با غلبه بر نفت مسجد سلیمان به مرحله‌ی بعد رقابت‌های جام آزادسازی خرمشهر راه یافت. تبریک به هر دو تیم سرفراز.

 در لیگ قهرمانان اروپا، رئال مادرید در غیاب مهره‌های کلیدی خود بازی را با یک گل به زسکا مسکو واگذار کرد. چهارشنبه شب بارسلونا با نمایش خیره‌کننده مسی و یارانش در ومبلی بر تاتنهام چیره شد و دست پر به خانه بازگشت.

 این هفته برای تمامی تیم‌های ایتالیایی حاضر در لیگ قهرمانان هفته‌ی خوشی بود؛ هر چهار تیم ایتالیایی با غلبه بر حریفان خود سه امتیاز ارزشمند کسب کردند. این طور که پیداست «سری‌ آ» و تیم‌های ایتالیایی پس از حضور رونالدو در یونتوس جانی تازه گرفته و به روزهای اوج گذشته بازگشته‌‌اند، این موضوع دیگه، قابل پیش‌بینی بود :)


موفق باشید

M.T 




Tuesday, August 21, 2018

Wednesday, August 15, 2018

Friday, August 10, 2018

داستان دفتر آبی من


پارمیس جان سلام،
چه خبـــــــــر؟ خودم این روزها که بیشتر خبر‌خوانم تا خبرنگار. اما دو روز پیش، چهارشنبه هفده‌ مرداد روز خبرنگار بود. این روز را به همه‌ی خبرنگاران پرتلاش به خصوص در عرصه‌ی ورزش تبریک می‌گویم. می‌شود گفت یک سالی هست که در این زمینه فعالیت می‌کنم اما به طور خصوصی.‌ آره، دقیقاً از شش مرداد نود و شش، اولین بازی استقلال در لیگ هفدهم، با کاغذ‌های اضافه دفتر بزرگی ساختم و شروع کردم به نوشتن گزارش مسابقه‌ی هر هفته‌ی استقلال. قرار بود این اوراق اضافی فقط اوقات اضافی زندگی مرا پر کنند، اما به خودم که آمدم دیدم گاهی نیمی از شبانه‌روز با این دفتر و تماشای مسابقات ورزشی مشغولم. 

یادته دو سال قبل گفتم فوتبال‌زده شدم و همه کلی خندیدند؟ وضعیت حالا را باید چه بنامم؟ هنوز کلمه‌ای برایش نساختم، ولی هرگز فکر نمی‌کردم به جایی که الآن هستم برسم، قرار نبود به این جا برسم، ولی ببین بازی سرنوشت ما را به کجا رساند؟ پایان فصل فوتبال که می‌رسد زانوی غم بغل می‌گیرم که فصل دوباره کی شروع می‌شود و وقتی شروع شد، از خودم می‌پرسم چقدر زود شروع شد.

حالا سه هفته‌ است که از شروع لیگ برتر گذشته است، لیگ جزیره هم که امروز شروع می‌شود. تا شروع لیگ اسپانیا هم فقط چند روز فرصت مانده است ـــــ باورم نمی‌شود رونالدو در رئال نباشد، نمی‌دانی چقدر غصه خوردم، هنوز هم دارم اشک می‌ریزم، خوش‌ به حالت که فوتبال‌زده نشدی و درد ما را نداری ــــ سری آ هم که در راهه‌.  فصل پیش که شروع باشکوهی برای دفتر آبیم بود، امیدوارم این فصل، فصل پربارتری هم برای فوتبال و هم برای دفترم باشد و جالب‌تر بنویسم. صادقانه بگم هنوز دفتر امسال را نساختم، منتظر شروع لیگ جزیره، لالیگا و سری‌ آ هستم که همه‌ی گزارش‌ها را با هم وارد کنم، البته اگر حوصله داشته باشم :)

تو این سالی که من تب فوتبالی داشتم، اقتصاد و سیاست هم بدجوری تبدار بودند و هستند. شاید الآن موقعیت خوبی برای صحبت درباره‌ی قیمت ارز نباشد فقط امیدوارم این قیمت رو به صعود سرش کج بشه و بشه رو به نزول، دقیقاً برعکس آرزویی که برای تیم فوتبال محبوبم دارم آرزوی صعود مداوم: بالا بالا بالاتر، هر چه بالاتر بهتر.


به امید دیدار
M. T




Monday, August 6, 2018

برای ساداکو



بدشانسی

وقتی بیدار شدم تمام تنم درد می‌کرد و می‌سوخت. چشم‌هایم را باز کردم و دیدم پرستاری کنار تختم ایستاده.

او گفت: «آقای فوجیما، شما خیلی شانس آوردید که دو روز پیش، از بمباران هیروشیما جان به در بردید. حالا در این بیمارستان در امان هستید.»

با ضعف پرسیدم: «من کجا هستم؟»
زن گفت: «در ناگازاکی

                                                        الن ای. مه‌یر

 
Bad luck

I awoke to searing pain all over my body. I opened my eyes and saw a nurse standing by my bed.

     “Mr. Fujima,” she said. “You were lucky to have survived the bombing of Hiroshima two days ago. But you’re safe now here in this hospital.”
      Weakly, I asked, “Where am I?”
      “Nagasaki,” she said.

Alan E.Mayer

 
برای بابا

 

 بابای منی 
 
بابای منی ولی همیشــــــــه
بی‌حوصله‌ای و می‌کنی «آخ»
زیرا که به جای پول و چک پول
جیبت شده است غرق سوراخ

 
 

در حال دویدنم ولی تو
غر می‌زنی «آی! چرا نشستی؟»
من فکر توام که غصه داری
اما تو فقط به فکر قسطی!

ای کاش اداره‌ای که هستی
این قدر تو را نمی‌چلاندت
یا این که برای وام کشکی
در پله کج نمی‌کشاندت

 
 
این قدر نجو سبیل خود را
از غصه این که پول نداری
تو در دل من درخت توتی
این قدر نگو ته خیاری!

زهرا درّی

Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com