This blog is about books, eBooks , my memories .

Saturday, September 27, 2014

نیروی برتر درون ما


در ردیف درختان پارک ، درخت افرا سر بر آسمان ساییده ، قرص و استوار ایستاده و سایه ی بلندش را به هر سو افکنده است ، فروتنانه دست نوازشگرش را بر سر دوستان خردسالش می کشد و آزادوار در گوش نسیم زمزمه می کند که از طوفان و تندر ، گردباد و کولاک بیمناک نیست

نسیم حرفش را باور می کند ، می داند که عزت نفس درخت آزاده از پیکر پرهیبتش نیست ، او به ریشه هایش مطمئن است ، همان پنجه های ظریف و شکننده ای که خاک را محکم در برگرفته اند و تا توانسته اند دراز شده اند و پیش رفته اند

درست است تا وقتی که خبری از تبر و اره برقی نیست ، درخت افرا به امید ریشه های مستحکمش در ردیف درختان پارک مردانه زندگی می کند

ساخت یک خانه ی مستحکم بدون پی ریزی یک اسکلت مقاوم ناممکن است ، همچنین است درباره ی بنیان گذاری یک دنیای تازه بدون پایه و اساسی محکم

بن و ریشه ی زندگی جدید اعتقاد به وجود شعور و خردی والاتر در درونمان است ، نیرویی که بی هیچ هراسی تسلیمش می شویم ، سکان زندگیمان را در دستش می گذاریم ، تا ما را به سوی بهترین ها پیش برد

نامهای بیشماری بر روی  این نیروی برتر درون نهاده اند ، همانند : الله ،خدا ، هستی ، کائنات ، نور ، خرد برتر، منبع ، شعور کیهانی ، وجدان ، راهنمای درون ، قدرت بالاتر و ...

مهم نیست چگونه صدایش بزنیم ، مهم این است که باور کنیم که خدا کسی یا چیزی در بیرون جسم نیست ، او ساکن همیشگی معبد قلبمان است ، هر چقدر بیشتر بشناسیمش ؛ بیشتر دوستش بداریم ؛ در برابرش تسلیمتر شویم ؛ دستهایش را مطمئن تر بگیریم و در کوچه های پر نور هستی گام برداریم ، قلبمان فروزنده تر و پیوندمان با جهان هستی و کائنات مستحکمتر و ناگسستنی تر می شود ؛ دیگر تنها نیستیم ، چون با هستی یگانه ایم


خلاصه

پی ریزی زندگی جدید براین اساس است که خردی برتر در درون ما وجود دارد که ما را به سوی بهترین ها هدایت می کند

این شعور والاتر در فرهنگ ها و ادیان گوناگون نامهای متعددی دارد ، برای ما نامش مهم نیست ، باور به این که چنین نیرویی در درونمان و نه در بیرونمان وجود دارد ، نکته ی اصلی است

هر قدر رابطه مان با قدرت برتر درون قوی تر شود ،ارتباطمان با جهان هستی مستحکم تر می شود ، احساس می کنیم هر آنچه می خواهیم برایمان مهیاست و در مسیر کامیابی و سعادت پیش می رویم

​زندگی در روشنایی : شاکتی گاوین
M.T​




M.T

Friday, September 26, 2014

The worst barber




صبح بخیر، یک هفته ی پر از انرژی و نشاط داشته باشید

__________________________
یادآوری
Mrs. Scott bought a new house last year.
خانم اسکات سال پیش خانه ای جدید خرید
Its wall had painted , but its windows hadn't curtains.
دیوارها رنگ شده بود ، اما پنجره هایش پرده نداشتند
She wanted to buy the new curtains whose colors would go with the walls.
او می خواست پرده های جدید به دیوارها بیایند
Her comb was exactly the same color as the walls.
رنگ شانه اش دقیقاً مشابه دیوارها بود
She took it with her whenever she went to look for cloth for curtains.
هر جایی برای جستجوی پارچه ی پرده ای می رفت ، آن را با خوش می برد
One time she showed her comb to shopkeeper, and they looked at cloths for a long time.
یک بار او شانه اش را به مغازه دار نشان داد و آنها مدتی پارچه ها را دیدند
Then man was tired and suggested that she'd better buy some cloth which she likes ,
مرد خسته شد وبه او پیشنهاد کرد بهتر پارچه ای را که دوست دارد بخرد و بعد دنبال شانه ای بگردد که به پارچه بیاید
and then find another comb which was like that cloth.

________________________
​تمرین ​دیروز

پت همسرش را با خودش به انگلستان آورد
Pat brought his wife to England with him.
او همه ی پولهایش را خرج نمی کرد
He did not spend all his money.
مادر خانمش هم به انگلستان آمد ، چون بیمار بود
His mother-in-law came to England too, because she was ill.
پت برای دیدن مادر خانمش رفت ، چون او ( مادر خانم ) بیمار بود
Pat went to see his mother-in-law because she was ill.
پت بعد از یک هفته نامه ای به همسرش نوشت
Pat wrote a letter to his wife after a week.
او از همسرش خواست دست خط بد و غلطهای املایی کشیش را ببخشد
He asked his wife to excuse the priest's bad writing and spelling.




Find Love again

عشق را دوباره پیدا کن

For fell emotionally whole

تا کمال عاطفی را حس کنی


from " The joy of Shaun"
_________________________

​​
The worst barber

Mark went to a barber's shop and had his hair cut, but when he came out, he was not happy with the result, and when his friends George saw him, he laughed and said, ' What's happened to your hair, Mark?

Mark said,' I tried a new barber's shop today, because I wasn't at all satisfied with my old one , but this one seems even worse.'

George agreed.' yes, I think you're right,Mark. Now I'll tell you what to do next time you go into a barber's shop: look at all the barbers' hair, and then go to the one whose own hair has been cut the worst.'

' The one whose hair's been cut the worst?' Mark repeated. ' But that would be foolish!'

' Oh, no, it wouldn't ,' answered George,' who do you think cut that man's hair? He couldn't cut it himself, could he? Another of the barbers cut it---- and he must have been a worse barber than the one whose hair he cut.'
بدترین آرایشگر

مارک به یک آرایشگاه رفت و موهاش را کوتاه کرد. بعد از خروج از آرایشگاه از نتیجه راضی نبود و هنگامیکه دوستش جورج او را دید ، خندید و گفت :« چه بلایی سر موهات اومده ، مارک؟؟

مارک گفت: « من یک آرایشگاه جدید را امتحان کردم ، چون از قبلی راضی نبودم ولی به نظر می رسه که این یکی بدتراست »
جورج موافقت کرد : « بله ، مارک ، حق با توئه . حالا بهت می گم دفعه ی بعد که رفتی آرایشگاه چی کار کنی . به موی همه ی آرایشگرها نگاه کن ، بعد برو پیش کسی که موهاش بدتر از همه اصلاح شده است .

مارک تکرار کرد: " کسی که موهاش بدتر از همه است ؟؟ اما این احمقانه است

جورج جواب داد:« اوه ، نه ، اون نیست . فکر می کنی کی موهای اون مرد را اصلاح کرده ؟ خودش نمی تونسته ، می تونسته ؟ آرایشگر دیگری آن را اصلاح کرده است و اون بایستی آرایشگر بدتری از این مرد آرایشگر باشه



______________________


تمرین

موهای مارک بد اصلاح شده بود
او به آرایشگاه قبلی نرفته بود
آن بود بهتر از آنی که قبلاً عادت داشته به آنجا برود
دوستش جورج بهش توصیه کرد که آرایشگری را انتخاب کند که موهایش بدترین به نظر می آید
آرایشگرها موهای همدیگر را اصلاح می کنند
آرایشگری که موهاش بدترین اصلاح را دارد بدترین آرایشگر نمی تواند باشد
________________
زمان ماضی بعید

Subject + had + pp
After he had gone we had lunch.
بعد از این که او رفت ما ناهار خوردیم

I had gone
You had gone
She/He/ It had gone
We had gone
You had gone
They had gone

وقتی دو حادثه در گذشته رخ می دهند که یکی مقدم بر دیگری است . اولی ( گذشته ی دورتر ) را با ماضی بعید و دومی ( گذشته ی نزدیکتر ) را با گذشته ی ساده بیان می کنیم

When I got home, my sister had done her homework.
وقتی من به خانه رسیدم ، خواهرم تکالیفش را انجام داده بود

در این مثال انجام دادن تکالیف قبل از رسیدن من اتفاق افتاده است ، پس برای آن گذشته دور ( ماضی بعید) به کار می بریم

معمولا جملاتی که  بعد از Before یا  By the time می آیند  می توان از ماضی بعید استفاده کرد

Before I arrived, the library had closed.
کتابخانه بسته بود ، قبل از اینکه من برسم
By the time I got there, she had left.
تا وقتیکه که به آنجا رسیدم ، او رفته بود

برای تقدم : ماضی بعید و تأخر : گذشته ی ساده را به کار می بریم . ماضی بعید در فارسی از اسم مفعول  فعل اصلی + مصدر بودن  ساخته می شود :  رفته بودم ، اما در ترجمه ی جملات انگلیسی به فارسی نیازی نیست ، از این قانون پیروی کنیم ، گاهی بهتر است جملات ماضی بعید انگلیسی را به گذشته ی ساده ترجمه کنیم .

______________________________________

وازه کلیدی امروز  Satisfaction است

اسم
Satisfaction رضایت ، خشنودی ، مایه ی مسرت
 hair  مو، موها ، تار مو ، پرز، کرک ، ذره
haircut  اصلاح مو ، مدل مو
hairdresser سلمانی ، آرایشگر
 hairdressing  آرایش مو ، مدل مو
hairstyle مدل آرایش مو

________________________
فعل
to satisfy راضی کردن ، فانع کردن
_______________________________
صفت
satisfied  راضی ، خرسند، حاکی ار رضایت ، قانع ، متقاعد
satisfying  راضی
کننده ، قانع کننده ، کافی
________________________________________

not turn a hair خم به ابرو نیاوردن ، از جا در نرفتن
split hairs مته به خشخاش گذاشتن
make one's hair stand on end از چیزی مو به تن کسی سیخ شدن

آغاز سال تحصیلی جدید بر همه ی دانش آموزان گرامی باد

All the Best
M.T



M.T

Thursday, September 25, 2014

​ The bad writing



سلام

__________________________
یادآوری
Mr and Mrs. Richards lived in a comfortable house near the sea.
خانم و آقای ریچاردز در خانه ای راحت نزدیک دریا زندگی می کردند
Every summer many their relatives used to come and stay there for a long time.
هر تابستان بسیاری از بستگانشان عادت داشتند بیایند و برای مدتی طولانی آنجا بمانند
Mr. Richards didn't like it, and complained to an intelligent friend.
آقای ریچاردز این را دوست نداشت و نزد دوستی باهوش شکایت کرد
His friend told him how to stop visitors.
دوستش بهش گفت چطور  جلوی آمدن میهمانان را بگیرد
You should borrow money from your rich relatives and lend money to your poor ones,
شما باید از خویشاوندان دارا پول قرض بگیرید و به بستگان فقیرتان بدهید
 after that none of them come again.
بعدش هیچکی برنمی گردد
________________________
​تمرین ​دیروز

جورج فقط با مردمی که کم هوش تر از او بودند بحث می کرد
George only argued with people who were less clever than he was
مردم نادان آنچه را که او می گفت می فهمیدند، زیرا او خیلی واضح صحبت می کرد
Stupid people understood what he said because he spoke very clearly
مردم ابله اعتقاد داشتند که همیشه حق با آنهاست
Stupid people believed that they were always right
جورج از مردم نادان به خنده می افتاد
George was sometimes amused by stupid people
مرد احمق فکر می کرد که جورج و او هر دو در اشتباهند
The stupid man thought that both he and George were wrong
جورج زود فراموش کرد آنچه را که مرد گفته بود
George soon forgot what this man had said
______________


You're just too good to be true

تو خوب تر از آنی که حقیقت داشته باشی

Shaun find eye contact is crucial in attracting a partner.

شاون خوب می داند که نگاه چه قدر
در جذب طرف مقابل مهم است

from " The joy of Shaun"
_________________________


The bad writing

Pat came over from Ireland to England with his wife one year to find work. He got quite a good job with a building company, and as he did not drink or smoke , he saved up quite a lot of money.

His wife's parents were still in Ireland , and one day she got a telegram to say that her mother was ill, so Pat gave her some money and she went to Ireland to see her.

After a week, Pat wanted to write a letter to her, but he could not read or write very well, so he went to his priest and asked him to do it for him. Pat told the priest what he wanted to say, and the priest wrote it down. After a few minutes Pat stopped , and the priest said, " Do you want to say any more?'
'Only, " Please excuse the bad writing and spelling",' Pat said.

بد خطی

یک سال پت با همسرش برای پیدا کردن کار از ایرلند به انگلستان آمد، او کار خوبی در شرکت ساختمان سازی گرفت و چون  اهل مشروب یا سیگار نبود ، پول فراوانی پس اندار کرد

والدین همسرش هنوز در ایرلند بودند ، و یک روزی همسرش تلگرافی دریافت کرد که می گفت  مادرش مریض است ، بنابراین پت به خانمش مقداری پول داد و او برای دیدن مادرش به ایرلند رفت

پس از یک هفته ، پت خواست نامه ای برایش بنویسد، ولی او نمی توانست خیلی خوب بخواند یا بنویسد ، بنابراین  نزد کشیش رفت و از او خواست این کار را برایش انجام دهد. پت آنچه را می خواست بگوید به کشیش گفت و کشیش آنها را نوشت

چند دقیقه بعد ، پت ساکت شد، کشیش گفت :« می خواهی چیز دیگری بگویی؟
پت گفت: « فقط ، لطفاً منو ببخش به خاطر خط بد و غلطهای املایی

______________________
​تمرین

پت همسرش را با خودش به انگلستان آورد
او همه ی پولهایش را خرج نمی کرد
مادر خانمش هم به انگلستان آمد ، چون بیمار بود
پت برای دیدن مادر خانمش رفت ، چون او ( مادر خانم ) بیمار بود
پت بعد از یک هفته نامه ای به همسرش نوشت
او از همسرش خواست دست خط بد و غلطهای املایی کشیش را ببخشد
________________

وازه کلیدی امروز priest است

اسم

Priest کشیش ، روحانی
 priestess روحانی زن
 priesthood مقام کشیشی ، کشیش ، کشیشان
 minister وزیر ، کاردار ، کشیش
the clergy  کشیشان
clergyman کشیش ، مرد روحانی
ministry  روحانیت ، وزارت ، وزارتخانه ، هئیت دولت ، وزرا، پیشه ی کشیشی
save در فوتبال : نجات دروازه
 saving صرفه جویی ، راه صرفه جویی
 spelling هجی

 savings پس انداز
hand writing دستخط
chaplain پدر روحانی
________________________
فعل
to minister کمک کردن ، خدمت کردن
to save پس انداز کردن ، ذخیره کردن ، صرفه جویی کردن
to spell هجی کردن
_______________________________
صفت
ministerial وزارتی ، مربوط به وزارت یا وزرا
________________________________________


آغاز سال تحصیلی جدید بر همه ی دانش آموزان گرامی باد

​Pretty hand writing
M.T




M.T

تصاویر فلیکر را مستقیماً از فتوشاپ جستجو کنید



" رفتــــــه بودی تفـنگ برداری ، هم نفس با برادرت باشی

در شبی که محاق آمده است ، مرد تنهای سنگرت باشی


پارمیس جان ، سلام


دوشنبه، " دو، سه ، قدم نزده رفت - تا زمین افتاد / درست لحظه ی آخر به روی مین افتاد " ، روبروی مزار پدر ندیده اش نشسته بود " ندیده بود برای خودش چه پیش آمد/ به یاد دختر ناز و گلش ثمین افتاد " ، آه حسرت بارش دل آسمان را به درد آورد : سی و چهار سال گذشت ؟؟ " تمام فاصله ها را دوباره با خود برد/ و سیب سرخ لبش پای هفت سین افتاد ؟ " با اشک هایش سنگ مزار پدر را شست ، برخاست ، دو ، سه قدم که رفت ، بازگشت ، ایستاد و با غرور به مرد تنهای سنگر چشم دوخت " نرفت یک دو سه متری جلو ، اگر برگشت ؟! / نرفت یک دو سه متری عقب ، همین افتاد !"



بنویس دو خط برای پسر ، نامه ای که به اشک آغشته است

بوسه بر روی دخترت بزنی ، مرد غــمگین همسرت باشی


سه شنبه ، آفتاب نزده از خانه بیرون زد و در خیابان درازی که بی پایان بود آهسته پیش می رفت ، ناگهان صدای زوزه ی باد در گوشش پیچید و با ناله ی برگهایی پاییزی که زیر پایش زنگ می زدند در هم می آمیخت ؛ بدو ! مدرسه ات دیر شد

دبستان که بودم خانم معلم جایمان را تعیین می کرد و چون من قد بلندی داشتم معمولاً دو سه میز مانده به آخر می نشستم و همیشه در حسرت میز اول می سوختم ، راهنمایی که آمدم باز هم همان داستان بود ، منتها دیگر تمایل چندانی به اولین نیمکت نداشتم ، چون بچه های ردیف آخر جالب تر بودند ، به دبیرستان که رسیدم آرزویم برآورده شد ، دیگر معلم ها جایمان را تعیین نمی کردند ، روی هر نیمکتی که دوست داشتی می نشستی ، این طوری شد که من ساکن نیمکت های جلویی شدم ، حتی سال آخر جلوی کلاس، ردیف اول ، میز اول می نشستم ، و حالا دارم داستان" ته کلاس ، ردیف آخر ، صندلی آخر" را می خوانم ، این همان کتابی است که دیروز از کتاب سبز دانلود کردم ، شخصیت اصلی داستان را دوست دارم خیلی بامزه است




" پک به سیگار خیس خود بزنی ، فکر فردا که ماه می خوابد

مســــت باروت نم کشیده شوی ، فکر شب های دیگرت باشی "


هفته ی قبل و این هفته همه ی سایتها از آیفون 6 نوشته بودند ، مقالات مخالف و موافق زیادی را خواندم ، طراحیش بسیار زیباست و به گفته ی اسکات استین مدیر CNET این نازک ترین تلفن همراه دنیاست . مخالفین هم می گویند که نکسوس گوگل که دو سال پیش به بازار عرضه شد ، همین ویژگی ها را دارد 

اما شکستن رکورد فروش در 24 ساعت اول بیانگر واقعیت دیگری است ، با وجود همه ی اظهارنظرها اپل همچنان یکه تاز دنیای دیجیتال است " هدف ما این نیست که اولین باشیم ، هدفمان این است که بهترین باشیم ."


دشمن از دوردســــــت می آید، نگرانی که مرز را ببرد

رفته ای آرش زمان بشوی ، رفته ای مرز کشورت باشی"


جایزه ی 50 هزار دلاری بورس تحصیلی جشنواره علمی گوگل به سه نوجوان ایرلندی اهدا شد

این هفته برندگان جشنواره علمی 2014 گوگل معرفی شدند.  دراین مسابقات که هر ساله از سوی گوگل برگزار می شود ، نوجوانان مبتکر سراسر دنیا ، از ابتکارات و نوآوری های خود سخن می گویند

سه دختر نوجوان ایرلندی در گروه سنی 15 تا 16 سال برنده رقابت امسال بودند؛ کایرا جاج ، امر هیکی و سوفی هیلی با پروژه ی قحطی در شاخ آفریقا

کایرا ، امر و سوفی در جستجوی راهی برای مبارزه با گرسنگی در آفریقا بودند که باکتری جدیدی را کشف کردند که فرایند جوانه زنی جو و جو دو سر را در خاک سرعت می بخشد ، به این ترتیب غلات که غذای قالب مردم است، در زمان کمتری تولید می شوند


" این آخرین مقاومت من نیست

جان آخرین فشنگ من است اما "


با گوگل بهترین دانشگاه را برای ادامه ی تحصیل پیدا کنید

تابستان امسال گوگل محبوبترین موتور جستجوی دانشگاه در سراسر جهان شد . آمار نشان می دهد که جستجوی آن لاین برای انتخاب دانشگاه اولین گزینه ی دانشجویان ( و گاهی تنها انتخاب) است

گوگل فهرست بیست دانشگاه برتر جستجو شده ی امسال را منتشر کرد ، در این فهرست دانشگاه فونیکس در آمریکا محبوبترین دانشگاه برای دانشجویان جستجوگر بود

 

تصاویر فلیکر را مستقیماً از فتوشاپ جستجو کنید

این کاملاً عادی است که گاهی حین کار با فتوشاپ متوجه می شوید که به عکسی خاص نیاز دارید ، در این موارد نیازی نیست که به فلیکر بروید ، با اپلیکیشن pictura می توانید مستقیماً از فتوشاپ به دنبال تصاویر مورد نیازتان در فلیکر بگردید


" مردان کامیاب غالباً از شکست میوه ی پیروزی می چینند" گوته


هفته ی خوشی پیش رو داشته باشید

M.T

اشعار از هادی خورشاهیان ، احسان خلیلی ، هادی خوانساری


Search Flickr from inside Photoshop

 فلیکر 

قد کشیدن آیفون 6

Google has revealed the most popular searches for people around the world looking for universities.

2014 Google Science Fair winners

First hands-on review: iPhone 6 vs. iPhone 6 Plus


M.T

They were right




ســــــــــــــــــــلام


اهل کاشانم
I'm native of Kashan ;
پیشه ام نقاشی است
my profession is painting,
گاه گاهی قفسی می سازم با رنگ می فروشم به شما
Sometimes I build a cage with color and offer it you
تا به آواز شقایق که در آن زندانی است
with the song of the peony limited therein
دل تنهایی تان تازه شود
To ease you lonely heart,
چه خیالی ! چه خیالی ! ... می دانم !
What's fancy! Just a fancy! ... I know!
پرده ام بی جان است
My canvas is lifeless
خوب می دانم حوض نقاشی من بی ماهی است
I well know my painted pond is fishless
__________________________________________
یادآوری
Peter was a soldier .
پیتر یک سرباز بود
He was good at everything except shooting.
او در هر چیزی خوب بود به جز تیراندازی
One day he and his friends were practicing their shooting.
یک روزی او و داشتند مشغول تمرین تیراندازی بودند
All of them were doing well ,but none of Peter's nine bullets hit the target.
همه کارشون خوب بود اما هیچ یک از نه گلوله ی پیتر به هدف نخورد
and he had only one bullet.
و او فقط یک گلوله داشت
The officer was very angry with him,
فرمانده خیلی از دستش عصبانی بود
and said ,' Go behind the wall and shoot yourself with the last bullet.'
و گفت : برو پشت دیوار و خودت را با آخرین گلوله بزن
Peter went behind the wall, and the officer heard the sound of a shot.
پیتر رفت پشت دیوار و افسر صدای یک شلیک شنید
He ran behind the wall anxiously, but Peter was all right, and said:
او پشت دیوار با نگرانی پشت دیوار پرید ، اما پیتر خوب بود و گفت
I'm sorry,sir. I missed again.'
متأسفم آقا. من دوباره از دست دادم.
________________________
​تمرین ​دیروز

آقای جونز صورتحسابی از فروشگاهی بزرگ گرفت
Mr. Jones got a bill from a big shop
او باور داشت که در صورتحساب اشتباهی هست
He believed that the bill was wrong
او تنها آقای هنکینسون را در واحد حسابداری می شناخت
He only knew Mr. Hankinson in the Accounts Department
اپراتور تلفن سعی کرد آقای هنکینسون را برای او بگیرد
The telephone operator tried to get Mr.Hankinson for him
آقای هنکینسون آن روز در واحد حسابداری نبود
Mr. Hankinson was not in the Accounts Department that day.
اپراتور تلفن خیلی به آقای جونز کمک کرد
The telephone operator helped Mr.  Jones a lot
______________


They were right

George Banks was a clever journalist. He worked for a good newspaper, and he liked arguing very much. He argued with anybody and about anything. Sometimes the people whom he argued with were as clever as he was, but often they were not.

He did not mind arguing with stupid people at all; he knew that he could never persuade them to agree , because they could never really understand what he was saying; and the stupider they were, the surer they were that they were right; but he often found that stupid people said very amusing things.

At the end of one argument which George had with one of these less clever people, then man said something which George hears always remembered and which has always amused him. It was,' Well, sir, you should never forget this; their are always three answers to every questions: your answer, my answer, and the correct answer.'
آنها حق داشتند

جورج بانکز روزنامه نگار باهوشی بود . او برای یک روزنامه ی خوب کار می کرد و از مناظره بسیار لذت می برد، او با هر کسی و درباره ی هر چیزی بگو مگو می کرد. گاهی اوقات کسانی که با آنها یکی به دو می کرد ، به باهوشی خودش بودند ، اما اغلب آنها باهوش نبودند

او مناظره با مردم نادان را اصلاً نمی پسندید ، می دانست که هرگز نمی تواند آنها را  به توافق وادار کند، زیرا آنها هر گز نمی توانستند آنچه را که او می گفت واقعاً درک کنند و هر چه احمق تر بودند بیشتر مطمئن بودند که حق با آنهاست . اما اغلب او چیزهای خنده داری در گفته های مردم جاهل پیدا می کرد

در پایان یکی از بحث هایی که جورج با یکی از این کم هوش ها داشت ، مرد چیزی به جورج گفت که هر وقت به یادش افتاده ، او را به خنده انداخته است ، آن این بود : " خب ، آقا، شما هرگز نباید این را فراموش کنید : برای هر سوالی سه پاسخ وجود دارد: جواب تو ، جواب من و جواب درست ."

______________________
​تمرین

جورج فقط با مردمی که کم هوش تر از او بودند بحث می کرد
مردم نادان آنچه را که او می گفت می فهمیدند، زیرا او خیلی واضح صحبت می کرد
مردم ابله اعتقاد داشتند که همیشه حق با آنهاست
جورج از مردم نادان به خنده می افتاد
مرد احمق فکر می کرد که جورج و او هر دو در اشتباهند
جورج زود فراموش کرد آنچه را که مرد گفته بود

________________
زمان گذشته ی استمراری
Subject + was/were + v+ ing

I was watching TV at six o'clock yesterday evening.
دیروز حدود ساعت 6 مشغول تماشای تلویزیون بودم



گذشته ساده و استمراری

هر گاه دو واقعه در گذشته با فاصله ی کمی از یکدیگر اتفاق بیفتند : اولی مدتی در گذشته استمرار داشته که واقعه ی جدیدتری رخ داده است، عمل طولانی تر و قدیمی تر را با گذشته استمراری و دومی که کوتاهتر و جدیدتر است با گذشته ی ساده بیان می کنیم

I was writing a letter when the phone rang.
سرگرم نوشتن نامه بودم که تلفن زنگ زد

در این جمله قبل از این که تلفن زنگ بزند نوشتن نامه مدتی ادامه داشته است . ( شاید نوشتن نامه بعد از شنیدن زنگ تلفن هم ادامه پیدا کند ، یا متوقف شود )


اگر کاری مدتی در گذشته استمرار داشته و ناگهان کار دیگری آن را متوقف کند ، کار قطع شده را گذشته ی استمراری ، کار قطع کننده را گذشته ی ساده به کار می بریم

when I was reading a book under the tree , it begun to rain.
وقتی زیر درخت کتاب می خواندم ، باران شروع شد

در این مثال ، خواندن کتاب مدتی استمرار داشته ( کار قطع شده ) اما با بارش باران متوقف شده است

دو گذشته ی استمراری با هم

اگر دو حادثه در گذشته مدتی با هم استمرار داشته باشند ، هر دو را گذشته ی استمراری به کار می بریم و با as یا while  آنها را به هم ربط می دهیم


While everyone was talking and laughing, Mary was crying quietly in the kitchen downstairs.
در حالیکه همه می گفتند و می خندیدند ، ماری آرام آرام درآشپزخانه ی طبقه ی پایین گریه می کرد


دو گذشته ی ساده با هم

اگر دو یا چند کار در گذشته به دنبال هم  یا همزمان با هم رخ بدهند ( همه لحظه ای و بدون استمرار)  همه را گذشته ی ساده به کار می بریم

When the phone rang, I answered it.
وقتی تلفن زنگ زد ، جواب دادم
As I saw him, I said ," Hello"
وقتی او را دیدم سلام کردم
_________________________________________________

وازه کلیدی امروز amusement است

اسم
journalist روزنامه نگار
journalism زوزنامه نگاری ، سبک روزنامه نگاری ، روزنامه نویسی
journal مجله ، نشریه ، روزنامه ، دفتر خاطرات ، یادداشت روزانه
argument جر و بحث ، مشاجره ، بگو مگو، دعوا ، بحث ، خلاصه، دلیل
mind ذهن ، خاطر ، فکر ، عقیده ، هوش و حواس ، عقل
amusement سرگرمی ، تفریح ، شادی

______________
فعل

to argue جرو بحث کردن ، یکی به دو کردن ، بحث کردن ، استدلال کردن
to persuade وادار کردن ، ترغیب کردن ، برآن داشتن
to amuse سرگرم کردن ، خنداندن ، به خنده افتادن
to mind اهمیت دادن ، توجه کردن ، پاییدن ناراحت شدن ، اعتراض داشتن ، بد آمدن
 to argue for دلیل آوردن  برای، استدلال کردن به نفع
to argue against دلیل آوردن بر ضد ، استدلال کردن علیه
_______________________________
صفت
amused حاکی از خرسندی
amusing خنده دار ، خنده آور ، شوخ ، بامزه
arguable قابل بحث ، محل تردید
  journalistic مربوط به روزنامه نگاری
________________________________________
be amused at/ by خوش آمدن از ، به خنده افتادن
stick in one's mind در خاطر کسی ماندن
bear/keep sth in mind چیزی را به خاطر سپاردن
put sb in mind of sth/sb کسی را به یاد چیزی انداختن
bring/call sth to mind چیزی را به یاد آوردن
read sb's mind فکر کسی را خواندن
________________________________________
شعر از سپهری ، مترجم : یلدا توفیقی

آغاز سال تحصیلی جدید بر همه ی دانش آموزان گرامی باد

happy moments
M.T






Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com