This blog is about books, eBooks , my memories .

Monday, February 23, 2015

It looks like a spider on the end of a string



سلام


"موفقیت تو از بابت کاری که انجام می دهی نیست، بلکه ناشی از وجود خودت است. قدرت دنیوی ات نتیجه ی قدرت شخصی و موقعیت شغلیت به خاطر کشش شخصیتی خودت می باشد.                   مری آن ویلیامسن "

_________________________________

Anyway, there he was, sitting in the reception room very proper with his hat and stick and gloves beside him; and Julia and Sallie with seventh hour recitations that they couldn't cut. So Julia dashed into my room and begged me to walk him about the campus and then deliver him to her when the seventh hour was over. I said I would, obligingly but unenthusiastically, because I don't care much for Pendletons.

But he turned out to be a sweet lamb. He's a real human being--not a Pendleton at all. We had a beautiful time; I've longed for an uncle ever since. Do you mind pretending you're my uncle? I believe they're superior to grandmothers.

Mr. Pendleton reminded me a little of you, Daddy, as you were twenty years ago. You see I know you intimately, even if we haven't ever met!


He's tall and thinnish with a dark face all over lines, and the funniest underneath smile that never quite comes through but just wrinkles up the corners of his mouth. And he has a way of making you feel right off as though you'd known him a long time. He's very companionable .
اسم
lamb آدم ساده، بره
recitation از بر خوانی، از حفظ خوانی

صفت
proper  مخصوص، شایسته، مناسب، مطبوع
superior  بهتر، بالاتر، ارشد
intimate صمیمی ، خودمانی
companionable  خوش برخورد، قابل معاشرت، شایسته ی رفاقت
underneath زیرین ، پایین

قید
unenthusiastically غیر مشتاقانه
obligingly  اجباراً

فعل
  to dash به سرعت رفتن، به سرعت انجام دادن، خودنمایی کردن
to beg خواهش کردن، درخواست کردن، استدعا کردن ، گدایی کردن
to deliver  آزاد کردن، تحویل دادن، سخنرانی ایراد کردن
to long آرزو داشتن، اشتیاق داشتن، میل داشتن 

به هرحال، آقای پندلتون مرد بسیار مؤدب و با نزاکتی است. در اتاق پذیرایی کلاه ، عصا و دستکش خود را درآورد و کنارش گذاشت و رو به روی من نشست. چون جولیا و سالی زنگ هفتم درس داشتند و نمی توانستند غیبت کنند، از این رو جولیا آمد به اتاق من و خواهش کرد که عمویش را در دانشکده بگردانم و بعد از کلاس او را به جولیا تحویل بدهم

من هم بدون نظر این کار را قبول کردم ، چون من علاقه چندانی به پندلتون ها ندارم ، اما این آقا خیلی دوست داشتنی به نظر می آید، به هیچ عنوان شبیه سایر پندلتون ها نیست
.
خیلی به ما خوش گذشت. کاش من هم عمویی مثل او می داشتم، شما حاضرید برای مدتی عموی من بشوید؟ مثل این که بهتر از مادربزرگ شدن است. آقای پندلتون مدام مرا به یاد شما می انداخت ، البته نه یاد بیست سال پیش شما می انداخت ، می بینید با این که شما را ندیده ام ، تا چه اندازه با وجود شما آشنایی دارم

آقای پندلتون قد بلند و باریک اندام است، رنگ پوست صورتش کبود است، چین و چروک های ریزی هم در گوشه ی چشم او هست، وقتی تبسم می کند خیلی خوش قیافه می شود، از آن مردهایی است که آدم فکر می کند عمری با آنها آشنا بوده و هرگز از وجود آنها ناراحت نخواهد شد ، خیلی خوش معاشرت است



_________________________________


24 آوریل

بابای عزیز،

باز بهار فرا رسید. کاش شما هم می دیدید که باغ دانشکده ما چقدر زیبا شده است. خوب خودتان تنها بیایید و بدون این که من بفهم آن را تماشا کنید.
جمعه گذشته آقای جروی برای چند دقیقه اینجا آمد . اما خیلی بی موقع آمد . چون درست در همان لحظه من و جولیا و سالی داشتیم می دویدیم تا به قطار برسیم. حدس بزنید می خواستیم کجا برویم؟

داشتیم می رفتیم پرینستون ، می خواستیم در جشن باله آنجا شرکت کنیم.

من از شما اجازه نگرفتم چون می دانستم در پاسخ من منشی شما خواهد نوشت " نه" اما هیچ ناراحت نباشید، من خیلی دختر منشانه رفتار کردم مؤدب و متین. از دانشکده به طور رسمی اجازه گرفتم . خانم مک براید هم به عنوان سرپرست با ما بود
.

بابا، به ما خیلی خوش گذشت. اما چون حالا وقت ندارم نمی توانم جزئیات را برای شما شرح بدهم . خیلی درهم است.

شنبه

امروز سحرخیز شده بودیم. نگهبان کشیک ما را بیدار کرد. ما شش نفر بودیم ، روی آتش قهوه درست کردیم و بعد پیاده دو مایل راه رفتیم  تا به تپه ی تک درخت رسیدیم. به خاطر این که آفتاب را تماشا کنیم، ناچار شدیم آخرین سر بالایی را با دو دست و پا و با سختی طی کنیم.

هیچ نمانده بود که آفتاب زودتر از ما سر بزند. شاید فکر کنید در مراجعت به هیچ عنوان اشتها نداشتیم، اما باباجان توی این صفحه علامت تعجب گذاشته بودم.

تصمیم داشتم درباره ی غنچه ی گلها ، راه جدید زمین ورزش ، درس چرندی که فردا در زمینه ی زیست شناسی داریم . قایق های روی دریاچه ، " کاترین پرنتیس " که ذات الریه گرفته، گربه ی پشمالوی "پرکسی" که از خانه اش فرار کرده و دو هفته در ساختمان فرگوسن مانده بود که سرانجام پیشخدمت متوجه این موضوع شده بود و خبر داده بود ، در مورد سه دست لباس خودم ( صورتی ، سفید و آبی با کلاه قشنگ) در مورد همه اینها برای شما بنویسم. اما خوابم گرفته بود و نمی توانستم این کارها را بکنم.

عذر من همیشه همین است مگر نه؟ اما دانشکده دختران جای پرجوش و خروشی است و تا غروب آدم حسابی خسته می شود . بخصوص اگر این جنب و جوش از صبح زود هم شروع شده باشد.

با تجدید احترام
جودی


_________________________________

15th May Dear Daddy-Long-Legs,

Is it good manners when you get into a car just to stare straight ahead and not see anybody else?

A very beautiful lady in a very beautiful velvet dress got into the car today, and without the slightest expression sat for fifteen minutes and looked at a sign advertising suspenders. It doesn't seem polite to ignore everybody else as though you were the only important person present. Anyway ,you miss a lot. While she was absorbing that silly sign, I was studying a whole car full of interesting human beings.

The accompanying illustration is hereby reproduced for the first time. It looks like a spider on the end of a string, but it isn't at all, it's a picture of me learning to swim in the tank in the gymnasium.

The instructor hooks a rope into a ring in the back of my belt, and runs it through a pulley in the ceiling. It would be a beautiful system if one had perfect confidence in the probity of one's instructor. I'm always afraid, though, that she will let the rope get slack, so I keep one anxious eye on her and swim with the other, and with this divided interest I do not make the progress that I otherwise might.

Very miscellaneous weather we're having of late. It was raining when I commenced and now the sun is shining. Sallie and I are going out to play tennis--thereby gaining exemption from Gym.




M.T

مردی سوار بر بال رویا



سلام آقای استیو جابز

حدس بزنید چی شده؟ فردا روز تولد شماست و من خیال داشتم که تنها 560 واژه از مردی که متفاوت فکر می کرد ، روی کاغذ بیاورم و باورتان می شود که چندین کتاب و کلی مقاله درباره ی شما خواندم تا سطر سطر زندگینامه تان را از بر شدم ، اما هنوز دل نوشتن از استیو جابز را ندارم.

خب، " بگذارید سه تا قصه برایتان تعریف کنم، خیلی طولانی نیست، تنها سه داستان

اولین داستان من مربوط به اتفاقات ظاهراَ نامربوط زندگی است."

من اینور و آنور حرف هایی از اپل و مکینتاشش شنیده بودم ، اما راستش را بخواهید دلبستگی ویژه ای به آن نداشتم، از هنگامی که چشمم به جمال رایانه روشن شد، داس دیدم و بعد ویندوز .

رایانه ی خانه ی ما هم مشابه بسیاری دیگر با ویندوز سازگار بود و بنابراین نسبت به رویدادهای اپل بی تفاوت بودم ، تا این که اتفاقی زندگینامه ی شما - استیو جابز- را در یک شبکه ی ماهواره ای شنیدم، جالب بود به دلم نشست، ولی تأثیر خاصی روی زندگیم نگذاشت، مدتی گذشت.

یک بار که زندگی مثل پتک توی سرم کوبید و سرخورده شده بودم ، پای کامپیوتر نشستم و بی هدف پوشه هایم را باز کردم و بستم که یکهو چشمم خورد به یک مقاله:« سخنرانی استیو جابز در دانشگاه استنفورد.»

قبلاً دیده بودمش، اما چون حوصله ی خطابه نداشتم ، بی توجه از کنارش گذشته بودم، اما در آن لحظه ی سرنوشت ساز فکر کردم بد نیست برای پر کردن وقت هم که شده، نیم نگاهی به متن مقاله بیندازم، شاید خوشم آمد، بنابراین شروع کردم به خواندن :« بسیار خوشحالم ...» شبیه ی سخنرانی های کسل کننده به نظر نمی رسید، ادامه دادم تا رسیدم به « پس باید اطمینان داشته باشد که این نقاط جدا از هم جایی در آینده ی شما به هم می پیوندند ، باید به یک چیزی اطمینان داشته باشید، به جرئتتان ، سرنوشتتان، زندگی تان ، کارما یا هرچیز دیگر. این نگاه هیچ وقت مرا ناامید نکرده و باعث همه ی این تغییرات در زندگی من بوده است....» احساس کردم نوری به قلبم تابید، امیدوارتر شده بودم ، درد سرم هم پریده بود.

« در سی سالگی رسماً اخراج شدم... در سیری استثنایی از اتفاقات اپل نکست را خرید و من دوباره به اپل برگشتم... گاهی اوقات زندگی با تکه سنگی سر شما می کوبد، ایمان تان را از دست ندهید، من اطمینان دارم تنها چیزی که مرا به حرکت وا می داشت این بود که عاشق کارم بودم....»

آه، چشمانم از تعجب گرد شدند: چه جسارتی، چه روحیه ی خارق العاده ای! شما از شرکتی که خودتان تأسیس کردید اخراج شدید و دوباره از صفر شروع کردید؟ تصور نکنم من می توانستم تحمل کنم.

این یک سخنرانی عادی نبود، دلم می خواست تک تک کلماتش را ببلعم، با اشتیاق تمامش کردم و چند بار دیگر آن را مرور کردم، دست آخر هم چاپش کردم تا همیشه همراهم باشد - الان هم دارمش ولی جمله های شما را از آن متن برنداشتم - پس از خواندن سخنانتان احساس کردم خونی تازه در رگهایم جاری شد، انگار روحیه تان به قلبم و ذهنم تزریق شده بود، این دنیا ، دنیای قبلی نبود، ندایی به من می گفت تمام نقاط تاریک و روشن ، مبهم و پراکنده ی زندگیم برای ساختن آینده ام لازمند ، خندیدم، حالا انگیزه ی بیشتری برای مبارزه با ناملایمات زندگی داشتم.

فردای آن روز را هنوز به روشنی به یاد می آورم، با غرور در خیابان گام برمی داشتم، در حالی که جملات جادویی شما در ذهنم تکرار می شدند.



" داستان دوم درباره ی عشق و خسران است. "

حتماً مستحضرید که کتابهای بی نهایت خوبی درباره ی شما ، شیوه ی تفکر و سبک مدیریتتان نگاشته شده است. 

داستان عشق شما به اپل برایم شگفت انگیز است، واقعاً مایلیم من هم چنین عشقی را به کارم و زندگیم داشته باشم. بی خود نیست حتی وقتی کارهای من مورد پسند دیگران قرار نمی گیرند، باز هم می نویسم و ادامه می دهم.

در چنین لحظات تیره و ملال آوری به یاد نکست و پیکسار می افتم، به یاد همان سالهایی که بی وقفه میلیون ها دلار از جیب خرج کردید و از جانتان مایه گذاشتید، تا شرکتتان سرپا بماند. بیشتر مردم این فداکاری را انجام نمی دهند، کسب و کارشان که نمی گیرد، رهایش می کنند و سراغ حرفه ای تازه می روند.

اما شما به خودتان ، به همکارانتان، به سرنوشتتان ایمان داشتید و ادامه دادید، تا این که داستان اسباب بازی گل کرد و همه ی خسارت ها جبران شد. « پیکسار به چشم خیلی از مردم یک موفقیت یک شبه است، اما اگر شما به دقت نگاه کنید اغلب موفقیت های یک شبه به زمان زیادی نیاز دارند.»

« باید زندگی تان را پایش خرج کنید! چنان لحظات سختی پیش روست که بیشتر مردم تسلیم می شوند.... من آنها را سرزنش نمی کنم کار واقعاً سختی است و تمام زندگی تان را در برمی گیرد.»




"سومین داستان من درباره ی مرگ است."

« زمان شما محدود است ، پس آن را با زندگی به سبک دیگران هدر ندهید. خود را گرفتار اندیشه های جزمی نکنید که با نتیجه ی تفکر دیگران زنده اند. نگذارید هیاهوی عقاید دیگران ندای درونی شما را خفه کند و از همه مهم تر شجاعت داشته باشید و دنبال قلب و شهود خودتان بروند. این دو از پیش می دانند که دقیقاً چه کاره می خواهید بشوید، همه چیزهای دیگر در درجه ی دوم اهمیت اند.»

و چون زمان زندگیم محدود بود و هست، سعی کردم تا طرحی مناسب خودم از زندگیتان بردارم، دل خوشم که با پاس کردن واحدهای مورد علاقه ام در دانشگاه شما با جسارت در مسیری که قلب و شهودم نشان می دهند با عزمی راسخ پیش روم.



من فهرست کوچکی از چند واحد انتخابیم را یادداشت کرده ام، ملاحظه بفرمایید:

الهام و تقلید: احتمالاً اشخاص زیادی قبل از شما ابتکارات مرکز پارک ( پلو آلتو زیراکس) را دیده بودند، اما فقط شما از این نوآوری تازه آنقدر به وجد آمدید که از گروه مکینتاش خواستید که رایانه ای با رابط گرافیکی و موس طراحی کنند.

در واقع شما همیشه خودتان را معرض تجربه های تازه و بهترین کارها قرار می دادید ، و وقتش که می رسید ماهرانه به سبک هنرمندان بزرگ از ایده هایی که پیشتر مغزتان نت برداری کرده بود، استفاده می کردید.

« تجربه های نخستین از قدرت جادویی برخوردارند، مشروط بر این که در لحظه ای مهم آن را به یاد داشته باشید.»

« این جمله از پیکاسوست: هنرمندان خوب تقلید می کنند، هنرمندان بزرگ می دزدند....» من هم آثار نویسندگاه بزرگ را می خوانم و بی شرمانه جملات ، احساسات و سبک های نگارششان را به روح و قلمم وارد می کنم.


کوچک و متمرکز: نام بیش از صد نفر را نمی توانستید در خاطر نگه دارید، در بازگشت دوباره به اپل تولید برخی محصولات را متوقف و بعضی پروژه ها را کنار گذاشتید، تا با تمام حواستان روی محصولی خاص متمرکز شوید.

نکته سنج و باریک بین بودید، ریزترین جزئیات برایتان مهم بود، آن قدر که گاهی شخصاً کاشی های کف فروشگاههای اپل را بازدید می کردید، و اگر جلوه لازم را نداشت، می خواستید فوراً تعویضش کنند.



تغییر فکر: از کالاهای بزرگ به کالاهای خاص تغییر جهت دادید. به گمانم شما حتی یک لحظه از عمرتان را هدر ندادید، هر تجربه ای که در جایی کسب کردید، در پروژه ای دیگر به کارتان آمد، از کلاس های خطاطی کالجتان برای طراحی قلم مک و از تجربیات گرانقدری که در نکست و پیکسار اندوختید، به آی پاد ، آی پد و آیفون رسیدید.

اول به خلق محصولات بزرگ تمایل داشتید، بعد نگاهتان عوض شد و به آفرینش محصولاتی خاص گرایش پیدا کردید، این طور شد که اپل جای خودش را در قلب ها باز کرد.


آینده نگری: تریپ هاوکینز:« قدرت آینده نگری او ترسناک است وقتی استیو چیزی را باور داشته باشد، قدرت این امر می تواند هر مخالف، مقاومت و یا هر چیز دیگری را از سر راه بردارد، گویی این مشکلات از اول وجود نداشته اند.»

به جرئت می توان گفت که یکی از دلایل موفقیت اپل قدرت پیشگویی مدیر خلاقش بود؛ وقتی اپ استور را راه انداختید ، دیگران اعتقاد داشتند که خرده فروشی پایان خوشی ندارد، البته اشتباه فکر می کردند.

شما نیاز را می دیدید و بر طبقش محصولی خوش دست و کاربر پسند می ساختید؛ علی رغم وجود ام پی تری پلیر در بازار آی پاد را ساختید ، چون فکر می کردید که جوانها به دستگاهی که هم زیباست و هم ظرفیت بالایی دارد نیاز دارند.

بعد فکر کردید که گوشی ها تلفن همراه اصلاً خوشگل نیستند و زیادی هم پیچیده اند. چطور می شد گوشی یک دکمه ای ساخت؟ مهندسان و طراحان را مجاب کردید تا آن را بسازند.

آی کلاود چطور به ذهنتان خطور کرد؟ لقب اعجوبه ی فناوری هوشمند برازنده ی شماست، می دانستید چطور مشتری ها را در کشتی اپل نگه دارید و کشتی را از طوفان های سهمگین. بی شک شما دست کم ده سال جلوتر از زمان بودید و مانند عقاب چشمانی دوربین داشتید.


انگیزه بخش و قدر شناس: به عنوان رئیس دزدان دریایی دریا را خوب می شناختید و وظیفه ی کشف جزیره ی گنج و خلق ایده های نو بر عهده ی شما بود، بعد با شور و اشتیاق زاید الوصفی با کلمات افسونگر و چشمانی سحر انگیز آتشی در دل اپل روشن می کردید که تا تولد محصول نهایی فرو نمی نشست.

مدیر بداخلاقی بودید اما بسیار قدرشناس. هر موقعیتی را برای تشویق و تقدیر کارکنان غنیمت می شمردید، به همین خاطر این قدر محبوب بودید.

می توان گفت از این نظر اسطوره هستید: هم شور و اشتیاق نوجوانان را داشتید و دیگران سرذوق می آوردید و هم تجربه و خرد یک مرد دنیادیده را داشتید و با آرامش و اطمینان کشتی را در مسیر افق های تازه هدایت می کردید.

***

گفته بودید که : می خواهم دستور العمل های روی جعبه به قدری ساده نوشته شود که یک کودک کلاس اولی آن را بفهمد، من توانستم این نامه را خیلی ساده بنویسم؟ چون یکی از رموز موفقیت شما ساده کردن مفاهیم پیچیده بود.

به هر حال دزد دریایی عالی قدر تولدتان مبارک ، از این که به این اقیانوس پهناور پا گذاشتید و آن را زیباتر و دل نشین تر کردید ، بسیار بسیار سپاسگزارم.

خوشبختانه، دنیای ما حالا پر است از آدم هایی که می کوشند آن را تغییر دهند، البته صدای همه شان به بلندی صدای شما نیست.

امیدوارم من هم یک دزد دریایی بی باک شوم و کشتی ام را به دریا بیندازم و همه ی زندگیم را پای پیدا کردن ماده ی رویا بگذارم.

تجربه ی فوق العاده ای بود نوشتن یک نامه با کمک شما ، متشکرم :)




باید در اشتیاق یک ایده ، مسأله یا خطایی که قصد اصلاحش را دارید شعله ور شوید.
                                                                                استیو جابز 


رزومه ی استیو جابز: " دنبال یک دلال موادم، با بنیه ی قوی ، دلم می خواهد دیوارها را فرو ریزم، پل ها را بسازم و آتش برپا کنم. تجربه ی فوق العاده ای دارم ، انرژی بسیار و کمی ماده ی رویا و هیچ باکی ندارم که همه چیز را از صفر شروع کنم .
مهارت ها: ماده ی رویا، حرف زدن در جمع ، گروه های انگیزه بخش و کمک رسانی برای تولید محصولات حیرت انگیز "


" با این که استیو فنی نبود در این اشتیاق می سوخت که روزی خودش محصولی خلق کند."






M.T

Sunday, February 22, 2015

We went up 2 miles to see the sunrise



صبح بخیر

" تا به امروز صبر کردی تا کسی به تو حرفی بزند و یا چیزی به تو بدهد تا احساس خوبی پیدا کنی فقط همین امروز این فرصت را ایجاد کن تا با خودت کنار بیایی . خودت را در هر وضعیت و هویتی قبول داشته باش.                                 ایانلا ونزنت "


_________________________________


That's a great experience. I never talked to a man before ( except occasional Trustees, and they don't count) . Pardon, Daddy, I don't mean to hurt your feeling when I abuse Trustees. I don't consider that you really belong among them. You just tumbled on the Board by chance. The Trustee, as such, is fat and pompous and benevolent. He pats one on the head and wears a gold watch chain.

That looks like a Jung bug, but is meant to be a portrait of any Trustee except you.

However--to resume:
I have been walking and talking and having tea with a man. And with very superior man--with Mr. Jervis Pendleton of the House of Julia; her uncle, in short ( in long , perhaps I ought to say; he's as tall as you.)

Being in town on business, he decided to run out to the college and call on his nieces. He's her father's youngest brother, but she doesn't know him very intimately. It seems he glanced at her when she was a baby, decided he didn't like her, and had never noticed her since.


اسم
tumble افتادن، چرخش، آشفتگی
portrait  پیکر، تصویر، نقاشی، شبیه
intimate مأنوس، محرم

صفت
occasional بعضی مواقع، گاه و بیگاه
 benevolent کریم، نیکخواه، خیراندیش
superior  عالی، ارشد، مافوق، برتر
intimate صمیمی ، محبوب، خودمانی

فعل
 to abuse  بدگویی کردن، توهین کردن، پرخاش کردن
to tumble رقصیدن، پریدن، جست و خیز کردن، ناگهان افتادن

تا امروز با هیچ مردی حرف نزده بودم . ( البته به جز هیئت معتمدان آن هم گاهی که البته به حساب نیاورم بهتر است ) بابا، خیلی عذر می خواهم اگر این طور راجع به هیئت معتمدان حرف می زنم قصد اهانت به آنها را ندارم و هیچ دوست ندارم که ذره ای شما را ناراحت کنم
.
سر در نمی آورم چرا هرگز نمی توانم شما را جزو آنها به حساب بیاورم. فکر می کنم بطور اتفاقی شما جزو آن ها شده اید، اغلب آنها آدم های چاقی هستند که از روی لطف و مهربانی دست نوازش به سر بچه ها می کشند و همیشه هم زنجیر ساعتشان طلا است
.
این تصویر را که ملاحظه می فرمایید عکس اعضا هیئت اعانه دهندگان و معتمدان است.
خب بگذریم، از مطلب دور شدیم
.

خلاصه من با مردی راه رفتم ، حرف زدم ، چای خوردم . مرد  بسیار موقر و متینی بود. اگر نام این آقا را بخواهید بدانید نامش " جرویس پندلتون" است و از خویشاوندان جولیا و خلاصه عموی او هست

قدش مثل شما بلند است . کاری این طرف ها داشته و بعد تصمیم گرفته که سری به برادرزاده اش بزند. این آقای پندلتون برادر کوچک پدر جولیا است. اما مثل این که جولیا او را خوب نمی شناسد، شاید هم وقتی جولیا نوزاد بوده ، عمویش نگاهی به او کرده و از همان اول از او خوشش نیامده و دیگر هم سراغش را نگرفته است


_________________________________

آقای اسمیت عزیزم،

خوشوقت خواهید شد که بدانید من امتحاناتم را با موفقیت به پایان رسانیدم و حالا دوره ی سه ماهه ی جدیدی را شروع کرده ام. من دوره شیمی و تجزیه و ترکیب را به پایان رساندم و زیست شناسی را شروع کرده ام
.

البته با کمی ناراحتی و شک و تردید این درس تازه را شروع می کنیم ، چون به قرار اطلاع باید قورباغه را تشریح کنیم
.
هفته ی گذشته در کلیسا سخنرانی جالبی در زمینه ی آثار باقیمانده از تمدن رمی ها در جنوب فرانسه انجام شد. من تاکنون چنین موضوع جالبی را نشنیده بودم
.

ما در درس زبان انگلیسی قطعه ی " صومعه ی تین ترن" اثر " وردزورث" را می خوانیم . قطعه ای عالی بود . او نظر خود را خیلی عالی در مورد وحدت وجود توصیف کرده بود
.

نهضت رمانتیسم که در اواخر قرن گذشته نمایندگانی از جمله شلی - بایرون - کیتز و وردزورث به جهان عرضه کرد. برای من از دوران ماقبل آن یعنی عصر ادبیات کلاسیک جالبتر است
.

بعد در مورد شعر حرف به میان آمد ، نمی دانم شما قطعه ی معروف و کوچک "لاکسلی" اثر " تنیسون" را خوانده اید یا نه؟

من هر روز به ژیمناستیک می روم ، به تازگی در سالن ژیمناستیک مأمور گذاشته اند و هر کس خطا کند به دردسر می افتد. یک استخر قشنگ از سیمان و مرمر در سالن ژیمناستیک ساخته اند. این هدیه یکی از فارغ التحصیلان سابق دانشکده است
.

دوشیزه مک براید که هم اتاقی من است. لباس شنای خودش را به من داد ( آخر آب رفته بود و برای او تنگ شده بود ) من تصمیم دارم به زودی شنا کردن را یاد بگیرم
.

دسر دیشب ما بستنی صورتی رنگ خیلی خوشمزه ای بود. در اینجا برای رنگ کردن غذاها از رنگهای نباتی استفاده می کنند
.
به طور کلی دانشکده به کلی با استفاده از رنگهای جوهری برای بهداشت و زیبایی مخالف است
.
مدتی است هوا بسیار لطیف شده است. آفتاب درخشان و آسمان آبی است. که گاهی لکه ابری قلب آسمان را تزیین می کند. گاهی هم بوران برف شروع می شود و من و دوستانم از رفتن به کلاسها و این طرف و آن طرف سرزدن لذت می بریم
.

آقای اسمیت در اینجا امیدوارم که این نامه را صحیح و سالم دریافت فرمایید
.

با تقدیم شایسته ترین احترامات
جروشا آبوت


_________________________________

24ht April Dear Daddy,


Spring has come again! You should see how lovely the campus is. I think you might come and look at it for yourself. Master Jervie dropped in again last Friday--but he chose a most unpropitious time, for Sallie and Julia and I were just running to catch a train. And where do you think we were going? To Princeton, to attend a dance and a ball game, if you please! I didn't ask you if I might go , because I had a feeling that your secretary would say no. But it was entirely regular; we had leave-of-absence from college, and Mrs. McBride chaperoned us. We had a charming time--but I shall have to omit details; they are too many and complicated.


Saturday


Up before dawn! The night watchman called us--six of us--and we made coffee in a chafing dish ( you never saw so many grounds!) and walked two miles to the top of One Tree Hill to see the sun rise. We had to scramble up the last slope! The sun almost beat us! And perhaps you think we didn't bring back appetites to breakfast!

Dear me, Daddy, I seem to have a very ejaculatory style today; this page is peppered with exclamations.

I meant to have written a lot about the budding trees and the new cinder path in the athletic field, and the awful lesson we have in biology for tomorrow, and the new canoes on the lake, and Catherine Prentiss who has pneumonia, and Prexy's Angora kitten that strayed from home and has been boarding in Fergusson Hall for two weeks until a chambermaid reported it, and about my three new dresses--white and pink and blue polka dots with a hat to match--but I am too sleepy. I am always making this an excuse, am I not? But a girls' college is a busy place and we do get tired by the end of the day!
Particularly when the day begins at dawn.

Affectionately, Judy.



M.T




Saturday, February 21, 2015

Have you ever read that charming little poetry of Tennyson?



صبح یکشنبه تون بخیر

​" خداوند مسابقه ای بزرگ برایت ترتیب داده، در پناه او، تو بجایی می روی که هرگز پا نگذاشتی و از راههایی به تو کمک می شود که هرگز در خواب و خیال هم نمی دیدی اما تو باید از خود سلب مسؤولیت و به خدا توکل کنی.                  ماکس لوکادو "​

_________________________________

And this summer I'm going to write and write and write and begin to be a great author. Isn't that an exalted stand to take? Oh, I'm developing a beautiful character! It droops a bit under cold and frost, but it does grow fast when the sun shines.

That's the way with everybody. I don't agree with theory that adversity and sorrow and disappointment develop moral strength. The happy people are the ones who are bubbling over with kindliness. I have no faith in misanthropes. ( Fine word! Just learned it.) You are not a misanthrope are you, Daddy?

I started to tell you about the campus. I wish you'd come for a little visit and let me walk you about and say:

'That is the library. This is the gas plant, Daddy dear. The Gothic building on your left is the gymnasium, and the Tudor Romanesque beside it is the new infirmary.'

Oh, I'm fine at showing people about. I've done it all my life at the asylum, and I've been doing it all day here. I have honestly. And a Man, too!



اسم
adversity ، سختی، فلاکت، مشقت، روز بد، بدبختی
strength نیرو، قوه، توانایی، استحکام، پا
misanthropes مردم گریز
infirmary درمانگاه
campus محوطه ی کالج
moral  روحیه ، اخلاق، معنی ، سیرت
kindliness مـهربانی ، محبــت ، خــــوبی 
faith ایمان ،مذهب، کیش، اعتماد، پیمان ، باور، عقیده


صفت
 
moral روحی، معنوی، اخلاقی
exalted عالی
Romanesque  به سبک رومی



Tudor خانواده ی سلطنتی تودو در انگلیس

  از همین تابستان شروع می کنم به نویسندگی . چون تصمیم دارم نویسنده ی بزرگی بشوم

ملاحظه می فرمایید چطور نیروی روحی من دارد قوی می شود؟ احساس می کنم همه این نیروی قوی را در روح خود دارند، من این را قبول ندارم که یأس و بدبختی و فقر و ذلت نیروی اخلاقی را در آدم تقویت می کند، این افراد خوشبخت هستند که به دیگران بی دریغ محبت می کنند، من به اشخاص بدبین و دارای تنفر از زندگی اعتقادی ندارم
.
بابا ، امیدوارم شما به زندگی خوش بین باشید

داشتم برایتان از باغ دانشکده تعریف می کردم ، کاش شما یکبار سری به من می زدید ، تا من شما را به باغ دانشکده برای گردش می بردم . آن وقت برایتان می گفتم
:
باباجان ، این کتابخانه است، این مرکز کار است ، این عمارت به سبک " گوتیک" بنا شده دست چپ ، اتاق ژیمناستیک است . این ساختمان که به سبک " تئودور" ها بنا شده درمانگاه است
.
ما به این روش مردم را در دانشکده این طرف و آن طرف می بریم و نقاط مختلف را به آنان نشان می دهیم ، من با این کار بسیار خوب آشنا هستم، چون عمری در پرورشگاه از این کارها می کردم . امروز صبح تا عصر داشتم از این کارها می کردم ، قبول بفرمایید
.
آن هم با یک مرد



_________________________________

دوست عزیز،

زنده باد ، من حالا یک "فابیان" هستم.

فابیان سوسیالیستی است که میانه رو و صبور است، ما نمی خواهیم انقلاب سوسیالیستی فردا اتفاق بیفتد ( چون همه را ناراحت می کند) بلکه مایلیم به تدریج - در آینده - آن زمان که همه آمادگی داریم ، و تحمل آن را داریم اتفاق بیفتد.

در ضمن خودمان را برای رسیدن به انقلاب مهیا کنیم و به اصلاحاتی مانند تأسیس پرورشگاه و آموزش مسائل صنعتی و فرهنگی و تربیتی به کودکان بپردازیم.

دوشنبه زنگ دوم
همراه با محبت های مهرآمیز
جودی

******

11 فوریه
ب. ل. د. عزیز،

هیچ ناراحت نشوید که این نامه این قدر کوتاه است.

این نامه نیست ، بلکه یادداشتی کوچکی است تا به شما اطلاع بدهم پس از این که امتحاناتم به پایان رسد ، نامه می نویسم.

برای من مهم این است که در امتحانات قبول شوم. باید خیلی خوب هم قبول شوم. چون باید شایسته ی دریافت کمک هزینه ی تحصیلی باشم.

آن کسی که به سختی درس می خواند
ج. آ


*****

5 ماه مارس

بابا لنگ دراز عزیز

امشب "کی لر" رئیس دانشکده درباره ی این که نسل جدید خیلی سطحی و بی پروا شده است سخنرانی می کرد. می گفت ما عقاید کهنه ی دانشجویی را که شامل پشتکار راستین بوده است از دست داده ایم. به ویژه این موضوع در رفتار دانشجویان نسبت به مقامات بالاتر عیان است. دانشجویان آن احترامی را که شایسته استادان است، نسبت به آنان رعایت نمی کنند.

من متفکرانه از کلیسا برگشتم.

باباجان، آیا من نسبت به شما خیلی بی ریا و بی ادب هستم؟ آیا فکر می کنید رفتار من باید جدی تر باشد؟

بله، مطمئن هستم باید این طور باشد، پس روز از نو روزی از نو



_________________________________


My Dear Mr. Smith,

You will be pleased to hear that I passed successfully my mid-year examinations, and am now commencing work in the new semester. I am leaving chemistry--having completed the course in qualitative analysis--and am entering upon the study of biology. I approach this subject with some hesitation, as I understand that we dissect angleworms  and frogs.

An extremely interesting and valuable lecture was given in the chapel last week upon Roman Remains in Southern France. I have never listened to a more illuminating exposition of the subject.

We are reading Wordsworth's Tintern Abbey in connection with our course in English Literature. What an exquisite work it is, and how adequately it embodies his conceptions of Pantheism! The Romantic movement of the early part of the last century, exemplified in the works of such poets as Shelley, Byron, Keats, and Wordsworth, appeals to me very much more than the Classical period that preceded it. Speaking of poetry, have you ever read that charming little thing of Tennyson's called Locksley Hall?

I am attending gymnasium very regularly of late. A proctor system has been devised, and failure to comply with the rules causes a great deal of inconvenience. The gymnasium is equipped with very beautiful swimming tank of cement and marble, the gift of a former graduate. My roommate Miss McBride has given me her bathing-suit ( it shrank so that she can no longer wear it) and I am about to begin swimming lessons.

We had delicious pink ice-cream for dessert last night. Only vegetable dyes are used in coloring the food. The college is very much opposed, both from aesthetic and hygienic motives, to the use of aniline dyes.

The weather of late has been ideal-bright sunshine and clouds interspersed with a few welcome snow-storms. I and my companions have enjoyed our walks to and from classes--particularly from.

Trusting, my dear Mr. Smith, that this will find you in your usual good health,

I remain, Most cordially yours,
Jerusha Abbott



M.T








Friday, February 20, 2015

I'm a Fabian.




سلام، صبح بخیر
" دفعه ی دیگر که با فردی تضاد و ناسازگاری پیدا می کنی ، سعی کن که مسائل و نگرانی های او را هم درک کنی . این موارد را با روشی خلاقانه که به نفع هر دو طرف باشد مورد ملاحظه قرار بده.
                                                     استفن کاوی "


_________________________________

30th May Dear Daddy-Long-Legs,

Did you ever see this campus? ( That is merely a rhetorical question. Don't let it annoy you. ) It is a heavenly spot in May. All the shrubs are in blossom and the trees are the loveliest young green--even the old pines look fresh and new. The grass is dotted with yellow dandelions and hundreds of girls in blue and white and pink dresses. Everybody is joyous and carefree, for vacation's coming, and with that to look forward to, examinations don't count.

Isn't that a happy frame of mind to be in? And oh, Daddy! I'm the happiest of all! Because I'm not in the asylum any more; and I'm not anybody's nursemaid or typewriter or bookkeeper ( I should have been, you know, except for you).

I'm sorry now for all my past badnesses.
I'm sorry I was ever impertinent to Mrs. Lippett.
I'm sorry I ever slapped Freddie Perkins.
I'm sorry I ever filled the sugar bowl with salt.
I'm sorry I ever made faces behind the Trustees' back.
I'm going to be good and sweet and kind to everybody because I'm so happy.
اسم
rhetorical  بیان ، لفاظی، خطابه، علم سجع، علم بدیع blossom  شکوفه، گل
shrub بوته، درختچه ، بوته ی توت فرنگی impertinent  خیره چشم
nursemaid دختر پرستار، دایه slap ضربه ی شدید، تو دهنی، صدای چلپ چلپ


صفت
impertinent  گستاخ، بی شرمانه ، بی ربط
rhetorical معانی بیان

قید
merely  تنها، فقط

فعل

to blossom گل دادن ، دارای طراوت جوانی شدن
to slap ، زدن ، با کف دست زدن، تپانچه زدن 


می
بابا لنگ دراز عزیز

آیا تاکنون باغ دانشکده را دیده اید؟ در ماه می این باغ بهشت است . سرتاسر باغ پر از گل و گیاه شده ، و حتی کاجهای کهنسال هم تر و تازه می شوند ، گلهای زرد و قاصدک ها و صدها دختر در لباسهایی آبــی ، ســفید و صـورتی مخمل چـــمن را به زیبایی می آرایند، به هر کسی که نگاه می کنی وجودش لبریز از شادی و نشاط است

چون تعطیلات نزدیک شده است، این شادی آن چنان زیاد است که اندوه امتحانات را از یاد می برد. اما من ، بابا از همه خوش حالترم ، چون نه در پرورشگاه هستم و نه از بچه ای مجبورم پرستاری کنم. نه ماشین نویس هستم و نه کتابدار کتابخانه ( البته به لطف جناب عالی ) چون اگر شما در زندگی من نبودید من بدون تردید حالا اسیر یکی از این کارها بودم

من از بدی های گذشته ام متأسفم
من از این که به خانم لیپت جسارت کرده ام متأسفم
من از این که گاهی " فردی پرکینز" را کتک زده ام متأسفم
من از این که پشت سر معتمدان ادا درآورده ام متأسفم

تصمیم دارم که از این به بعد نسبت به همه مهربان ، باادب و باگذشت باشم چون دیگر سعادتمندم



_________________________________

من تمام تئاترها، هتل ها ، و بیشتر مغازه ها را تماشا کردم. حالا مغز من پر از عقیق و آب طلا کاری و موزاییک است. هنوز از تماشای آن همه اشیاء دیدنی چشمانم خیره است. اما خوش حالم یکبار دیگر به دانشکده و کنار کتابهایم برمی گردم.
مثل این که من یک دانشجوی واقعی شده ام. من محیط دانشکده را خیره کننده تر و جالب تر از نیویورک می بینم.
کتاب و درس و کلاسهای مرتب اندیشه ی آدمی را زنده و بیدار می کند . هر وقت هم خسته می شویم ،ورزش و ژیمناستیک در هوای آزاد و همراه شدن با دوستان روحیه ی آدم را تقویت می کند ( دوستانی که بحث می کنند، فکر می کنند و به احساسات یکدیگر احترام می گذارند.)
ما بعضی از شب ها دور هم می نشینیم و همه اش حرف ، حرف ، حرف می زنیم. بعد هم با دلی راضی و خوشحال می رویم و می خوابیم. مثل این که مسائل مهم دنیا را حل کرده باشیم.
گاهی هم در میان این حرف ها، دو تا شوخی و متلک گویی بیشتر خوش حالمان می کند، ما خوب قدر این اوقات خوش را می دانیم.
شوخی های بزرگ مهم به نظر نمی آیند، مهم این است که آدم بتواند از یک موضوع کوچک خوشش بیاید.
بابا جان، من راز نیکبختی را کشف کرده ام. آن این است که برای حال زندگی کنیم . افسوس گذشته را خوردن و حسرت آینده را کشیدن اشتباه است. باید از حال حداکثر استفاده را کرد. من می خواهم از هر لحظه ی زندگی ام لذت ببرم . می خواهم خوشی را حس کنم. عده ای زندگی نمی کنند ، آن ها مسابقه ی دو می دهند. می خواهند به هدفی که در افق بسیار دور است برسند. حال آن که نفس آنها به پایان رسیده ، اما می دوند و می دوند و متوجه زیبایی های اطراف خود نیستند. این طور آدم ها به روزی می رسند که پیر شده اند و دیگر رسیدن به هدف یا نرسیدن به آرزوهای دور و دراز برایشان بی تفاوت است.
اما تصمیم گرفته ام که بر سر راه بنشینم و انبوهی از لذات زندگی را ذخیره کنم. چه یک نویسنده ی بزرگ باشم چه نباشم.
بابا جان می بینید من چه فیلسوفی دارم می شوم!
دوستدار همیشگی شما
جودی
( پیوست نامه ) امشب باران شرشر دارد می بارد. دو تا سگ توله و یک بچه گربه همین حالا کنار پنجره افتاده اند


_________________________________
Dear Comrade,

Hooray! I'm a Fabian.
That's a Socialist who's willing to wait. We don't want the social revolution to come tomorrow morning; it would be too upsetting. We want it to come very gradually in the distant future, when we shall all be prepared and able to sustain the shock.

In the meantime, we must be getting ready, by instituting industrial, educational and orphan asylum reforms.

Yours, with fraternal love,
Judy Monday, 3rd hour



11the February Dear D.-L. -L.,


Don't be insulted because this is so short. It isn't a letter; it's just a LINE to say that I'm going to write a letter pretty soon when examinations are over. It is not only necessary that I pass, but pass WELL. I  have a scholarship to live up to.
Yours, studying hard,
J.A.



5th March Dear Daddy-Long-Legs,


President Cuyler made a speech this evening about the modern generation being flippant and superficial. He says that we are losing the old ideals of earnest endeavour and true scholarship; and particularly is this falling-off noticeable in our disrespectful attitude towards organized authority. We no longer pay a seemly deference to our superiors.
I came away from chapel very sober.

Am I too familiar, Daddy? Ought I to treat you with more dignity and aloofness?-- Yes, I'm sure I ought. I'll begin again.



M.T

Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com