This blog is about books, eBooks , my memories and tragic accidents.

Saturday, December 8, 2018

شاید که عشق معجزه باشد


«شاید که ابر حادثه باشد! شاید که عشق معجزه باشد
بـــاران فقط به حکم غریزه بی‌چشـــم داشت باز ببارد

آن گاه در تلاطم بــــاران، از انتهـــای پیـــــــچ خیابان
می‌آیی و دوباره در این خاک عشقت انار بار می‌آورد»

پارمیس جان سلام،
 از دیروز به این فکر می‌کردم که چه خبر خوشی دارم تا برایت بنویسم. دیدم فقط دو تا خبر خوش دارم: اولی توپ طلا، دومی روز دانشجو.

درباره‌‌ی اولی: مراسم توپ طلای امسال دوشنبه هفته‌ی قبل، دقیقاً سوم دسامبر، برگزار شد و برنده‌ی جایزه امسال شماره ده رئال مادرید، لوکا مودریچ معرفی شد. صادقانه بگم من هرچقدر هم در سالهای قبل از فوتبال دور بودم، اما این موقع سال که می‌شد فکر می‌کردم توپ طلا به مسی می‌رسه یا رونالدو، به رونالدو می‌رسه یا مسی؟ پارسال فکر می‌کردم باید به مسی برسه اما به رونالدو رسید. امسال فکر می‌کردم باید به رونالدو برسه اما به مسی نرسید و به مودریچ رسید. خب، شاید هم زیاد فرقی نداشته باشد به هرحال به یه شماره ده رسید و یک شماره هفت (کیلیان امباپه) به عنوان بهترین بازیکن جوان سال ۲۰۱۸ انتخاب شد.

بعد این خبر نه چندان غافلگیرکننده (چون ماه‌ها درباره‌اش حرف و حدیث بود) مردم درباره‌ی پایان سلطه‌ی مسی و رونالدو صحبت می‌کردند. خودم اما با توجه به اینکه یک سال فوتبال هر دوتاشون دنبال کردم نظر دیگری داشتم. به اعتقاد من آنها فصل قبل نه تنها افتی نداشتند بلکه فرمانده تیم‌های خودشان بودند، مسی با بارسلونا دو قهرمانی به دست آورد و رکورد جالبی هم زد آنها تا اواخر فصل رنگ شکست را ندیدند و با فاصله‌ی زیاد به سوی قهرمانی می‌تاختند. رونالدو هم با رئال مادرید فاتح لیگ‌قهرمانان شد، قهرمانی که رویای بسیاری از تیم‌های اروپایی است. شاید ملاک این انتخاب جام جهانی ۲۰۱۸ بود و نه سال ۲۰۱۸😋

 در هر صورت جایزه اهدا شد و لوکا مودریچ هم شایسته این توپ طلا بود؛ هم در قهرمانی رئال مادرید و هم در نایب قهرمانی کروواسی در جام جهانی نقش به‌سزایی داشت.  

خبر دوم هم به دیروز برمی‌گردد که شانزده آذر بود و روز دانشجو. درباره‌ی این که چرا این روز به عنوان روز دانشجو نامگذاری شده فکر کنم چند سال قبل یک چند خطی نوشته بودم. پس فقط می‌ماند تبریک روز دانشجو به تمامی دانشجویان عزیز. من هر وقت یاد رابطه‌ی دانشجویی با وبلاگم می‌افتم خنده‌ام می‌گیره. چون خاطره‌ی کافه‌ شیمی را که مربوط به استاد شیمی‌مان بود اوایل وبلاگ‌نویسی نوشتم. الآن چقدر دور به نظر می‌رسد. مثل اینکه وبلاگمون دیگر کم‌کم داره با تجربه می‌شود :)

اول هفته‌ است و از بارون خبری نیست. ولی هفته‌ی قبل حسابی بارید، پس بیا به این هفته هم به بارش خوش‌بین باشیم.

موفق و موید باشی
 😀M.T


0 comments:

Post a Comment

Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com