Tuesday, April 16, 2019
Monday, April 1, 2019
به گوگل پلاس سلامی دوباره خواهم گفت؟



خلاقیتم را با گوگل پلاس آغاز کردم، آنجا یک عالمه دوست پیدا کردم و حالا باید بگویم خداحافظ؟ به همین سادگی؟ درسته که به گوگل پلاس کم سر میزدم اما دلم قرص بود که هست. حالا چطوری بدون گوگل پلاس زندگی کنم؟ دوستانم چی میشوند؟ دوستیها چی میشوند؟ گوگل برای این پرسشها پاسخی دارد؟ کاش کمپانیها به احساسات کاربرانشان بیشتر اهمیت میدادند.
امسال چه حوادث عجیبی اتفاق افتاد. کتابفروشی که ازش اولین کتاب دوران کودکیم را خریدم، بعد قریب چهل سال فعالیت فرهنگی جمع کرد. بانک سپه خلوت نزدیک خانهمان به مکانی دور منتقل شد و گوگل پلاس هم که خسته شد. یاد جملهای میافتم که روی جلد آخرین شماره از مجله کاتالوگ کامل زمین در زمان استیو جابز نوشته بود : Stay hungry Stay foolish
Gmail, Thanks for everything
دوستان همیشگی،
سلام
سال نو مبارک
امیدوارم سال نود و هشت، سال برآورده شدن امیدها و رویاهاتون باشه.
این وبلاگ بدون وجود جیمیل هرگز وجود نداشت. به دلیل فیلتر بلاگر من سالهای اولیه کارم به وبلاگم دسترسی نداشتم، بنابراین تمام پستها با جیمیل ارسال میشد. اغلب بدون اینکه وبلاگم را ببینم صبح بعد مینشستم و ایمیل بعدی را ارسال میکردم. گاهی دو بار در روز ایمیل ارسال میکردم، گاهی خبر نداشتم که عکسهایی که با جیمیل فرستادم خوب درج نشدند، گاهی عکسها اصلاً نبودند :) من بیخبر به کارم ادامه میدادم. هفتهای چند بار به آدرس پیشنهادات گوگل ایمیل میزدم که امروز ایمیلم خوب کار نمیکند لطفاً رسیدگی کنید.
چه خاطرات دوستداشتنی از جیمیل دارم! بههرحال جیمیل برای خودم فراتر از یک ایمیل بود. البته سرویسهای پستی دیگری مثل جیامایکس، هاتمیل و یاهومیل در روزهایی که جیمیل در دسترس نبود به دادم رسیدند از همه متشکرم.
از همه شما دوستانی که در سال نود و هفت همچون سالهای قبل در کنارم ماندید و یادداشتهای گاه و بیگاهم را خواندید بسیار سپاسگزارم. دوستداشتنیترین خاطرهای که از این شش هفت سال وبلاگنویسی دارم رانندهای بود که به من سلام گفت. سالی که هر صبح بخشی از داستان بابا لنگ دراز را پست میکردم و یادداشتم را با سلام و کلامی از مشاهیر شروع میکردم، یک روز صبح که برای پیادهروی بیرون رفته بودم، وقتی خواستم از عرض خیابان عبور کنم، رانندهای جلوی پایم نگه داشت، سرش را از پنجره بیرون آورد و گفت: سلام و به راهش ادامه داد. سلامش بیپاسخ ماند. من به خودم گفتم این کی بود؟ با من بود؟ به اطرافم نگاه کردم، هیچ کس دیگری غیر خودم در خیابان نبود. آن راننده شاید ندانست که سلام گرمی که آن صبح فرستاد، قلبم را گرم کرد تا آن سال رکورد بزنم و بیشترین پستها را منتشر کنم.
تولدت مبارک جیمیل 🎂
☔☔☔تولد باران هم مبارک، باران امسال کولاک کرده، سالی که نکوست از بهارش پیداست، خدا کنه امسال سال خوبی برای همه ایرانیان و همه مردم دنیا باشد.
پ. ن. دوباره یک یادداشت شتابزده و ویرایشنشده دیگه. یادداشتهام مث فستفوده و هفت سال تجربه تأثیری تو روش نوشتنم نذاشته :) این یادداشت با جیمیل ارسال میشه.
M.T ☺
Friday, March 15, 2019
یاد من باشد فردا، بازی اس اسو ببینم
ماه بالای سر آبادی است
پارمیسجان سلام،
دیروز آخرین جمعه سال بود و بسیاری از شهروندان به زیارت اهل قبور رفتند. امروز هم آخرین شنبه سال است و آخرین بازی سال: استقلال و نساجی .
بعد از تساوی با العین، استقلال که حالا همسایهی صدرنشینهای لیگبرتر است، امیدوارتر از همیشه برای کسب سه امتیاز ارزشمند در آزادی به مصاف نساجی مازندران میرود. برد در این مسابقه رویای قهرمانی را در دل استقلال زنده نگه میدارد. از همین رو، وینفرد شفر، سرمربی استقلال بازی با نساجی را پراهمیتتر از شهرآورد برآورد کرده است. البته شکست حریف کار چندان آسانی نیست؛ نساجی آقا معلم تیم خوبی است و به سختی امتیاز از دست میدهد.
هنوز چیتهای نساجی مازندران فلکه سوم به سان چیتا میدوند در کودکیهایم و ساعتهایی که با مادرم در صف میایستادیم تا چند متر پارچه بگیریم. چقدر از نساجی خاطره دارم، اما اگر استقلال، استقلال بازی با العین باشد، نساجی روز سختی خواهد داشت. یاد من باشد فردا، دو سه متر چیت بگیرم:)
و یاد من باشد فردا، بازی رو حتماً ببینم. بازی رفتو نشد که ببینم، اما به محض اینکه مسابقه تمام شد، تو خونه الم شنگه راه انداختم و یه بشقاب رو هم زدم شکستم. خانواده دلیل دیوانگیام رو پرسیدند، وقتی گفتم استقلال مساوی کرده، فک کردن راست راستی خل شدم. برادرم میگفت تو اینطوری نبودی، راستشو بگو کی این کارارو بهت یاد داده؟ با عصبانیت گفتم هیچکی، بعد جام جهانی با هیچکدوم از دوستام حرف نزدم، فقط از نتیجه مسابقه عصبانیم. برادرم باورش نشد و گفت: نه، یه نفر داره به تو خط میده.
نمیدانم چرا غیرفوتبالیها باورشون نمیشه هر مسابقهی فوتبال برای یه فوتبالی چقدر مهمه! خودم میدانستم که کارم اشتباهه، اما آن زمان فوقالعاده خشمگین بودم. بعد دعوا با گریه مسابقات بعدی رو دنبال کردم، اینتر بازی داشت، رئال بازی داشت، خوشبختانه هر دو هم بردند. فک کنم زمان لوپتگی بود. راستی زیدان هم که به رئال برگشت! چرا رفتشو که هرگز نفهمیدم، اما خوشحالم که برگشت. البته از هر دو سرمربی قبلی راضی بودم، لوپتگی و سولاری هر دو کاربلد، با دانش و خوشاخلاق بودند، اما هیچکی زیدان نمیشه. الآن آقای ماه بالای سر رئاله، اما خبری از بیبیسی نیست. منم عصر جمعه رفته بودم بیرون، دقت کردم ماه بالای سرم بود، اما از آبادی خبری نبود شهر بود و پیادهروهای با بوی عید :) الآن لج رئالیها رو درآوردم نه؟ :)
خلاصه، یاد من باشد فردا، کاری نکنم که به قانون زمین بربخورد. و یادم باشد در روزهای آتی در مصرف کامنت صرفهجویی کنم و بهتر از اون اصلاً کامنت نذارم تا فوتبالیستها زندگی آسودهتری داشته باشند. البته برای شخصی که با نوشتن زندگی میکند چنین خواستهای عملاً غیرممکنه:) دیدی رونالدو مأموریت غیرممکن رو ممکن کرد و یونتوس به دور بعد صعود کرد. مسی هم کار مشابهی برای بارسلونا انجام داد و بارسلونا با پنج گل لیون را فتح کرد. حیف بایرن و شالکه حذف شدند. تو لیگ اروپا هم اینتر دوستداشتنی حذف شد. نبود ایکاردی، ناینگولان و مارتینز کار دستشون داد. تیم زنیت سردار آزمون نیز از صعود به مرحلهی بعد باز ماند.
در رقابتهای قهرمانان آسیا، هر دو نمایندهی کشورمان نمایش خوبی داشتند اما نتیجه جالبی نگرفتند: تساوی و شکست نتیجهای بود که رقم خورد. برد ذوب را هم که قبلاً نوشته بودم. با این وجود الآن برای پیشبینی تیمهای صعودکننده زود است، خدا رو چه دیدی شاید استقلال و پرسپولیس باقی بازیهاشون رو بردن!
تا نوروز راهی نمانده، سال نو مبارک
M.T :)
در رقابتهای قهرمانان آسیا، هر دو نمایندهی کشورمان نمایش خوبی داشتند اما نتیجه جالبی نگرفتند: تساوی و شکست نتیجهای بود که رقم خورد. برد ذوب را هم که قبلاً نوشته بودم. با این وجود الآن برای پیشبینی تیمهای صعودکننده زود است، خدا رو چه دیدی شاید استقلال و پرسپولیس باقی بازیهاشون رو بردن!
تا نوروز راهی نمانده، سال نو مبارک
M.T :)
Tuesday, March 12, 2019
این ایتالیای دوستداشتنی
سلام
امشب شب ایتالیاست. همهی نگاهها سمت تورینه. یونتوس با درخشش رونالدو، دیبالا، مانژو و آلگری به شبی رویایی فکر میکند، هرچند رقیب رو دست کم نمیگیرد. رقابت شالکه و منسیتی هم جذاب خواهد بود. اینجا در قاره کهن، رقابتهای لیگ قهرمانان آسیا بین استقلال و العین برگزار خواهد شد. پرسپولیس به مصاف السد میرود و الهلال با الدوحیل و پاختاکور با الاهلی به رقابت میپردازند.
دیشب شب خوبی برای فوتبال ایران بود و دیگر نمایندهی کشورمان، ذوب آهن، سه امتیاز ارزشمند به دست آورد. امیدوارم امشب شب بهتری برای فوتبال کشورمان و همچنین ایتالیا باشد. فردا شب هم بارسلونا در خانه به مصاف لیون میرود و بایرن به دیدار لیورپول میرود.
تا پایان سال زمان زیادی باقی نمانده، هفتهی بعد همین شب چهارشنبه سوریه و بعد به استقبال سال نو میرویم. حتماً این روزها همه فکر میکنند به چند تا از آرزوهای سال نود و هفتشون رسیدن. خودم به چند تا آرزوی فوتبالی رسیدم و البته یک قولی هم دادم که هنوز بهش عمل نکردم اما یک قول، قوله و حتماً بهش عمل میکنم. هفت سال قبل هم به گیدئون شالویک قول دادم یک فیلم کوتاه بسازم ولی هنوز نساختهام، ساختن یک فیلم از خودت کار سختی نیست. مردم روزی هزارتا استوری تو اینستاشون میگذارند اما خودم هنوز فیلمی نساختم، یک روز میسازمش. یک قول، قوله، سعی میکنم به وعدههایم عمل کنم به خصوص قولی که امسال دادم. به هرحال یک قول قوله. رونالدو عدد پنج رو نشان میده تا پنج بار قهرمانی لیگ قهرمانان رو به مادریدیها یادآوری کند و خودم عدد هفت و پنج را نشان میدهم تا به خودم یادآوری کنم یک قول هفت ساله فیلمسازی دارم و یک قول پنج ساله نیکولایی.
به امید برد استقلال
Thursday, March 7, 2019
تو برای وصل کردن آمدی
« تو برای وصل کردن آمدی
نی برای فصل کردن آمدی»
پارمیس جان سلام،
امیدوارم حالت خوب باشه، خودم خوبم اما پریشان. هفته خوبی نداشتم و در عرض دو روز شاهد حذف سه تا از تیمهای محبوبم از لیگ قهرمانان اروپا بودم. رئال، پاریسن ژرمن و رم به طرز شگفتآوری از دور رقابتها کنار رفتند. نتیجه بازی استقلال ناراحتم کرد اما نه ناامید. همانطور که در یادداشت قبلی نوشته بودم برای استقلال بازی برگشتی وجود دارد و میتواند سرنوشتش را دگرگون کند، اما برای رئال، پیاسجی و رم لیگ قهرمانان امسال تموم شده.
حیرتآورترین نتیجه در مسابقهی پیاس جی رقم خورد، آنها تمام مدت بازی را تحت کنترل خودشون داشتند و بدبینترین بیننده هم تصور نمیکرد که بازی رو ببازند. اما سوت دقیقهی نود ورق را برای پیاسجی برگرداند. یک سناریوی تکراری برای بوفون. او که سال قبل با پنالتی دقایق پایانی و اخراج از بازی نظارهگر حذف تیمش از گردونهی رقابتها بود این بار هم مغلوب تصمیم اشتباه داور شد. با خودم فکر کردم مظلومتر از بوفون هم پیدا میشه؟ سالها بهترین دروازهبان دنیا باشی و بانامردی اجازه ندهند که به فینال برسی!
خوبه VAR اختراع شد، وگرنه چطور پاریسن ژرمن رو حذف میکردند؟ تو بازی رئال هم توپی را که از زمین بیرون رفته بود و گل شده بود را با VAR بیرون نرفته فرض کردند! درسته که اشتباهات داوری بخشی از فوتباله، اما عجیبه که تکنولوژی به جای اینکه داوری را راحتتر کند آن را بحثبرانگیزتر کرده و همه میپرسند راستی کمک داور ویدیویی به چه دردی میخورد؟ گل پاریسنژرمن آفسایده و خطای ظاهراً هند پیاسجی جریمهاش یک پنالتیه!
بعد از این نتایج غمانگیز و حوادث تأسفبار اصلن اشک نریختمــــ تازه بارسلونا هم تو فینال سوپر کاپ کاتالونیا به جیرجیرکها باخته بودـــبرای ژیرونا هم یک پنالتی گرفتندـــــ و آنها را به عنوان سرنوشت پذیرفتم. دلم شکست و غصه خوردم اما از یادداشت قبلم و ابراز ناراحتی برای استقلال پشیمان نشدم. بعد بازی احساس واقعیام همان بود، ناراحتی. یعنی باید احساساتم رو نادیده میگرفتم و مینوشتم بیخیال فوتبال همینه دیگه، محکمتر از قبل برمیگردیم. البته این جملهی باحالیه اما وقتی کارد بهت بزنن خونت درنمیاد نمیتونی این جمله رو بنویسی. احساسم همون بود وگرنه کینه، دشمنی یا کدورتی از قطریها ندارم. فوتبال با برد و باخت معنا پیدا میکند سالها استقلال قطریها را به سادگی میبرد، اما امسال دو بار از آنها باختیم. اما تا آخر دنیا فرصت داریم که آنها را ببریم. خوبی فوتبال همینه، امکان جبران در روزها، ماهها و سالهای آتی میسر است. اگر خودمان را از قبل بازنده ندانیم. شاید اگر آن یادداشت رو ننوشته بودم الآن پاریس، رم و رئال سرنوشت زیباتری داشتند. اما این فقط در حد یک اگره و با اگر اگر نمیشه زندگی کرد. نتایج مسابقات آسیا ربطی به مسابقات اروپا یا آمریکا ندارد. هر مسابقهای یه نبرد تازه است با امکان برد، باخت و مساوی.
آرزویم برد پاریسنژرمن، برد رئال و برد رم بود، به آرزویم نرسیدم اما از بیان احساساتم پشیمان نیستم. ما با احساساتمان زندگی میکنیم، با احساساتمان تصمیم میگیریم، خرید میکنیم، زندگی تشکیل میدهیم و حتی با احساساتمان رأی میدهیم. بیان احساسات خطری ندارد. و آنهایی که فکر میکنند اگر احساساتمان را پنهان کنیم و مرموز باشیم و یک کتابنخوانده برای دیگران همیشه موفق هستیم در اشتباهند. آنها همان آدمهایی هستند که از نردبان ترقی پله پله بالا میروند اما شبها با قرص خواب میخوابند و نمیتوانند ارتباط صمیمانهای با دیگران برقرار کنند.
بعد آن یادداشت با برادرم حرفم شد، بعد چهارتا مسابقه رو باختیم، اما میدانم سکوت مرهمی بر دردهایم نبوده و نیست. سال قبل بردهای زیادی را تجربه کردم و فهمیدم شادی هر برد یک روزه. اما دردهای زندگی هر روزه و نمیتوانیم با بردهای فوتبالی بر روی حقایق تلخ اجتماعی سرپوش بگذاریم. شاید نوشتههایم مشکلی را حل نکند اما حداقل دل خودم را آرام میکند و پیش وجدانم نمیگویم منم یکی از آنها بودم. یکی مثل بقیه که ساکت بود و حرفی نزد.
یادمه دبیرستان که بودیم یکی از دوستانم به نقل از خواهرش گفت: تو یکی از میدانهای اصلی شهر تجمع کرده بودیم برای اعتراض به وضعیت دانشگاهمان. چند نفراز مردم عادی که از کنارمون رد میشدند میگفتند برای این گرونی تظاهرات میکنید آفرین! شما راه بیفتید ما پشتتون هستیم. ما میخندیدیم و میگفتیم اینا چه زرنگن. ما رو جلو میاندازن و خودشون هیچ کاری نمیکنند.
آره، اگر همه از این وضعیت ناراضی هستند باید سکوتو بشکنن، شاید حکومت کمی به فکر بیفتد.
حرف را باید زد
درد را باید گفت
برادرم میگوید: فقط احمقها میشینن دربارهی مشکلاتشون با غریبهها صحبت میکنن. این نظر شخصی برادرمه و برایم محترمه، به هرحال من نظر دیگری دارم، من حرف زدن و بیان احساسات و افکارم را دوست دارم، حتی وقتی دیگران از آن حرفها به سود خودشان و به ضرر خودم استفاده میکنند. (و اغلب آنها چنین کاری رو انجام میدهند حرفهایم به سود آنها و به ضرر خودم.)
این وبلاگ را با درد و غصه شروع کردم. سپیدهدمی که این وبلاگ کلید خورد، خبر بستریشدن برادرم در بیمارستان رو شنیده بودم و از این همه حوادث تأسفبار به ستوه آمده بودم. میخواستم بنویسم بلکه از بار غمهایم کم کنم و آیا تأثیری داشت؟ بله، برای چند سال مؤثر بود. قبل از وبلاگم هر چند ماه یکبار بلایی سر یکی از برادرهام میآمد، به نظر میرسید شخصی عمداً قصد ضربهزدن به خانوادهام را دارد. وقتی شروع به نوشتن کردم هنوز آزارها وجود داشت اما میزانش کم شده بود. برای همین هروقت برادرم دیر میکرد منتظر تماس تلفنی از بیمارستان نبودیم، فکر میکردم حتماً اضافهکاری داره. از سه سال قبل دوباره موج حوادث شدت گرفت. اول برادر چهارمم بیکار شد، یک ماه بعد به شدت تصادف کرد، رانندهای وسط خیابان در سمت مسافر را باز کرده بود و موجب سرنگونی برادرم از موتورسیکلتش شده بود، پای برادرم به شدت آسیب دید و حدود یک سال تحت مداوا بود. سرانجام در یک هایپر استخدام شد. هنوز مدتی از استخدامش نگذشته بود که برادر دومم شرکت و زندگیش رو از دست داد و بیکار شد. اعصابش به حدی ضعیف شده بود که تو خونه مدام جنجال به پا میکرد. بیکاری و اعصاب متشنج برادرم کم بود، هزینههای بالای زندگی مزید بر علت شد تا خواهرم تصمیم انقلابی بگیرد. او بعد از دوازده تا چهارده ساعت کار بیوقفه در شرکت به آرامش نیاز داشت و میدید تورم مدتهاست که از حقوقش جلو زده، پس مادرم رو راضی به ترک خونه کرد. تأمین یک زندگی سه نفره راحتتر از زندگی در یک خانوادهی نه نفره بود. بعد از آن ما هر روز تو خونه سر خرج و مخارج با هم مشاجره داریم. برادر بزرگم از ما خواسته تا حد امکان صرفهجویی پیشه کنیم. بچه که نیستیم چرا خودمونو فریب بدهیم هر قدر هم صرفهجویی کنیم و بعضی از اقلام ضروری رو از زندگیمون حذف کنیم از گرونی عقبتر هستیم، مگر اینکه راهی برای افزایش درآمدمون پیدا کنیم که تا حالا پیدا نکردیم.
برادر سومم میگوید این فقط خانوادهی ما نیست که بعد از چند برابر شدن قیمت کالاها چند پاره شده است، دیگران نیز وضعیتی مشابه ما دارند؛ یکی از همکارانش به او گفته: ما چندتا برادر بودیم که با پدر و مادرمون زندگی میکردیم تا قبل تابستون بخشی از درآمدمون به عنوان کمک خرج به خانواده پرداخت میشد. اما وقتی قیمتها سرسامآور بالا رفت، مادرم گفت از سر برج نفری پانصدتومان باید به خانه کمک کنید. پانصد تومان برای ما خیلی زور داشت مگر حقوقمون چقدر بود: به زور یه میلیون و دویست. ماه اول همه پرداخت کردند. ماه دوم یکی از برادرهام سر زندگیش رفت و خودش را معاف کرد. برادرهای دیگرم هم کمکم به فکر رفتن از خانه افتادند.
شاعر گفته: حرف را باید زد/ درد را باید گفت. این حرفها باید گفته بشود، اگر سکوت کنیم تا مسائل جامعه خودبهخود حل بشوند که نمیشوند. اگر قرار به حل بود این همه وقت سکوت کردم مسئلهای حل شد؟ تورم فروکش کرد یا روزبهروز شدیدتر شد؟ من دوست دارم پیک خوش خبر باشم و هر هفته دربارهی حال خوش مردم، خودم و خانوادهام بنویسم. اما از طرف دیگر دوست ندارم چشمم رو به روی حقایق موجود ببندم و وضع بد معیشتی مردم یکی از آن حقیقتهاست. این روزها فروشندگان مردم را به خرید بیشتر ترغیب میکنند با این تهدید که اگر الآن نخرید بعد عید چند برابر شده.
شاید اگر در کشور دیگری زندگی میکردیم، کشوری که همدلی و اتحاد بیشتری بین مردم بود، الآن وضعیت مطلوبتری داشتیم. هر ایرانی به این نکته واقفه که خرید کالا به هر قیمتی به معنای تأیید و تشویق گرونی است. سایر کشورهای دنیا هنگامی که در شرایطی مشابه شرایط ما قرار میگیرند با تعطیل خرید اعتراض خودشان را به گوش دولت میرسانند.
حرفهایم رو کوتاه کنم، تا حوصلهات سر نرفته. از اعتراض فوتبالی شروع کردم و به اعتراض اجتماعی رسیدم. شکستهای فوتبالی جبرانپذیرند و اشتباهات داوری هم گاهی به سود ماست و گاهی به زیان ما. اما شکستهای اجتماعی اغلب جبرانناپذیرند و تصمیمهای اشتباه تأثیر عمیقی بر پیکر جامعه وارد میآورند. پس به امید تدبیر کابینهی دکتر روحانی و نخبگان و اندیشمندان
هفته بسیار خوبی داشته باشی
M.T :)
پ. ن. این شعر تو برای وصل کردن آمدی/ نی برای فصل کردن آمدی: برای بوفون، نیمار و امباپهاست که قرار بود سه تایی پیاسجی رو به کاپ چمپیونزلیگ وصل کنند اما ازش جدا شدند. در ضمن باید الآن به برادرم کجکی لبخند بزنم و بگم دیدی پدر برای پسر هیچ کاری نکرد. اما مادر برای دختر فداکاری کرد، دیدی رئال چطوری فدا شد. طفلک هر تا تعویضشون با چشم گریان زمین را ترک کردند. خدا کند امشب حداقل شب خوبی باشد.
Tuesday, March 5, 2019
مادرم چشم و چراغ خانهی ماست
نامهی بلندی که قرار بود بنویسم راست راستی بلند شد به بلندی بیست روز :) در این مدت اتفاقات زیادی افتاد، مثلاً هفتهی قبل روز مادر بود، مامان جون روزت مبارک. مادرم پنجشنبه و جمعه پیش ما بود و خالهام هم با ما تماس گرفت و حال مادرم رو پرسید. این روزها تلافی این هفت سال کمگویی و زیاد نویسی رو درآوردم؛ به اندازهی تمام این هفت سال تلفنی با مادرم صحبت کردم و کمتر از همیشه نوشتم.
پانزده روز دیگه نوروز است، امسال بیشتر از هر سال دیگری منتظر نوروز هستیم تا با مادرم همراه باشیمــ قول داده نوروز بیاد پیش ما.
بازی پرسپولیس که شروع شده و بازی استقلال تا چند لحظه دیگر شروع میشه. باید به فکر شام باشم و بعدش هم بازی رئال رو ببینم. نگران بازیهای فردا هم هستم یکی از برادرهایم شدیداً طرفدار رمه و یکی دیگه طرفدار پیاس جی و یونتوس. خودم هر سه رو دوست دارم با استقلال، رئال، اینترو بارسلونا و خیلی تیمهای دیگه حتی یونایتد و پورتو هم خوبن. اصلن همهی تیمها خوبن. خب باید برم، یه نامهی بلند هنوز بدهکارم که سرفرصت مینویسمش. این روزها واقعاً سرم شلوغه. راستی پانزده اسفند روز درختکاری مبارک.
M.T :)
پ. ن. ۱- جام باشگاههای آسیا شروع شده.
۲- دیروز ذوب آهن مساوی کرد.
۳ـ این اخطاریهها رو نمیدونم کی میفرسته.
۴ـ از الآن سال نو مبارک، امیدوارم تا اول فروردین چند تا یادداشت دیگه بنویسم.
۵- دوست ندارم اسم هیچ فوتبالیستی رو تو وبلاگ بیارم، چون همه برام عزیزن. و وبلاگم یه وبلاگ ورزشی نیست بیشتر اجتماعیه. اما دست خودم نیست سالهای اخیر بیشتر با فوتبال اخت شدم. بههرحال امیدوارم به روزهای قبلم برگردم و سبزتر بشم.
۶- بازی استقلال یه ربعه که شروع شده، دیگه برم سراغ فوتبال.
بعد از مسابقه استقلال
مادرم هنوز چشم و چراغ خانهی ماست. من گریه نمیکنم، درسته استقلال سه تا گل خورد و حقش نبود، اما اگر زندگی یکی از شما فقط به خاطر فوتبال به هم ریخته بود، حال منو درک میکردید و متوجه میشدید هیچ باختی برام مث سابق مهم نیست. شما میدانستید مادرم درست روز قبل بازی ایران و ژاپن از خانهی ما رفت؟ آن شب کلی گریه کردم و روز مسابقه ایران و ژاپن اصلن مغزم کار نمیکرد و فقط با خودم فکر میکردم فوتبال چه بلایی سر زندگیم آورده و به کلی داغوشون کرده.
بابام وقتی شانزده ساله بودم ما رو ترک کرد. آن موقع خیلی جوون بودم، ترسیده بودم شوکه شده بودم و مدام فکر میکردم چه به سر ما میاد. شبها مدام کابوس میدیدم و ضربان قلبم آنقدر بلند بود که صداشو میشنیدم گاهی فکر میکردم الآنه که قلبم وایسته. اما به کسی حرفی نمیزدم دوستانم تو مدرسه خبر نداشتن که پدرم رفته، معلمهام خبر نداشتن و از من انتظار داشتن مثل قبل شاگرد نمونهای باشم، سعی میکردم باشم و درسام رو خوب خوندم اما دو سال آخر دبیرستان فقط به فارغالتحصیلی فکر میکردم در صورتیکه دو سال قبلش رویای من دانشگاه بود، دو سال آخر هر روز میگفتم کی این دو سال میگذره که زودتر برم سرکار بلکه به خانوادهام کمک کنم. من فرزند دوم خانواده بودم و برادر بزرگم که نوزده سالش بود سرکار میرفت. او تو سن سربازی بود و با خودم فکر میکردم اگر بره خدمت چه به سر خانوادهی ما میاد. آره آن موقع تجربهام کم بود هیچی از زندگی نمیدونستم برای همین بسیار میترسیدم، هرچند با کسی دربارهی ترسهام صحبت نمیکردم.
الآن بعد از سالها دوباره با اون وضعیت روبهرو شدم مادرم رفته البته دیگه نمیترسم چون شانزده ساله نیستم، اما از این که زندگی اینقدر با ما بد تا کرده غصه میخورم. بههرحال شاید این تقدیر ما بوده. شاید تجربیات زندگیم باعث شد شجاعتر بار بیایم، با وجود مشکلات زیادی که داشتیم برادر دومم به فعالیتهای سیاسی پرداخت و مدتی را در اوین گذراند، شاید اگر در خانوادهی دیگری بود چنین جرئت و جسارتی رو نداشت. سر کار که بودم کسانی که فقط خرج یه نفر یا دو نفر رو میدادند اصلن با سرکارگر بحث نمیکردند چون از بیکاری میترسیدند اما من که اونموقع خرج زندگی نه نفر رو تأمین میکردم هرجا احساس میکردم حقی پایمال شده اعتراض میکردم. الآن هم میدونم بخشی از مشکلات امروز زندگی ما به دلیل مسائل سیاسیه؛ همون برادری که سرش برای کارهای سیاسی درد میکرد دو سه ساله که تو خونه محصوره. خیلی غمانگیزه ببینی یه آدم فنی گوشه خونه نشسته و داره به زمین و زمان بد و بیراه میگوید. به هرحال همه چی با هم قاتی شده سیاست فوتبال اقتصاد و خانواده.
نمیدونم مردم ایران چطوری زندگی میکنن اینجا؟ با این که خودم تو ایران زندگی میکنم اما الآن چند ساله که مدام از خودم میپرسم راستی ما اینجا چطوری زندگی میکنیم؟ چطوری؟ این معما رو خودم هنوز نتونستم حل کنم. چون گمان نکنم مردم هیچ کجای دنیا غیر از زمان جنگ بتونن چنین وضعیتی رو تحمل کنن. یاد فیلمهای جنگ جهانی دوم میافتم و بازار سیاه یا زمان جنگ خودمون که هر صبح برادرم میرفت صف شیر و همه جا صف بود همهچی صفی. یه داستانی نوشتم برای مهاجران مکزیکی که از آمریکا برگشت میخورن و تو شهر نوگالس ازشون پذیرایی و مراقبت میشه، فک کنم یکی هم اون سر دنیا باید داستان مردم شهر منو بنویسه که چطوری با این وضعیت هنوز زنده هستن. شاید هم مردم ما راهشو یاد گرفتن، راه زنده موندن و زندگی کردن در سختترین شرایط. در هر صورت نمیدانم باید از چی بنالم؟ از اقتصاد مملکت؟ از وضعیت خانوادهی خودم؟ از باخت تیم استقلال، نمیدانم فقط در مورد استقلال میدونم که بازی برگشتی وجود داره و امکان جبران هست. ولی این بندهنوازی یا استقلالنوازی قطریها جای سپاس و تشکر داره، تو این شش ماه دو بار استقلال رو مورد لطف و رحمت قرار دادن فقط چون استقلال بوده. من میدونم چی دارم میگویم، به کسی هم بدهکاری ندارم. اتفاقاً طلب زیاد دارم، به وقتش سراغ طلبهام هم میرم. فقط خواستم اینو بدونید که کم سختی نکشیدم، و از شانزده سالگی که پدرم رو از دست دادم تا به امروز با مشکلات دست و پنجه نرم کردم و اگر تو زندگیم قرار باشه به چیزی افتخار کنم همین درد و رنجهایی که کشیدم، دکتر ویکتور فرانکل اعتقاد داشت معنای زندگی همینه. آره باید به زخمهایی که داریم افتخار کنیم. همیشه به استقلال افتخار میکنم، و مطمئنم یه روزی تمام نامردیهایی که در این چند سال در حقش شده جبران میشه.
خدا کنه که امشب رئال برنده باشه.
هفتهی خوبی داشته باشید. در ضمن m t یعنی Maryam Tinadfam or Mary Tinat، از وقتی هفده سالم بود از این نام مستعار روی جلد کتابهای درسیم استفاده میکردم.
Subscribe to:
Comments (Atom)
















