This blog is about books, eBooks , my memories .

Friday, October 9, 2015

روز کودک نبود؟



پارمیس جان، سلام

« دوستی یعنی چه؟
دوستی یعنی گل
                      با کمی پروانه

دوستی یعنی من
روی دوشِ بـــابـــا
                      در میان خانه »

دیروز شانزدهم مهر و روز کودک بود. روز کودک مبارک ☺

« تو ولی وقتی که
در دل آفریقا
                         بچّه ای می میرد

دل تو، نه خیلی
قّدِ یک تکّه ی نان
                             واقعاً می گیرد؟»

روز کودک بود و آبجی کوچیکه زیادی هیجان زده؛ با خوش حالی کنار پنجره نشسته بود و از تماشا لذت می برد. نگاه کنجکاوش مدام بین مسافران اتوبوس و رهگذران خیابان می آمد و می رفت، هروقت هم چیزی توجه اش را جلب می کرد، چند لحظه هاج و واج به آن خیره می شد، بعد دستم را می کشید و می گفت :« اون را دیدی؟ » و پقی می زد زیر خنده، قیافه ی بامزه اش با چالی که روی گونه اش پیدا شده بود، واقعاً دیدنی بود.

 مردم سر تا پای کاراگاه کوچولو را ورانداز می کردند و کودک خردسالی را می دیدند با  چشمان سیاه، پوست گندمی و موهای صاف ، شبیه ژاپنی ها؛ لبخندشان با تو حرف می زد و می گفت که این دخترک خندان با موهای دم موشی، تی شرت کارتونی، دامن پلیسه ی سورمه ای و کفش های بندی بسیار دلنشین است.


« روی میز کارت
کُره ای داری که
                       جنس آن از چوب است

هر چه کشور دارد
می شماری هر روز
                           چون حسابت خوب است.»


اتوبوس مدام بین راه ایستاد؛ چند نفری پیاده کرد، هزار نفری سوار کرد تا  رسیدیم به مقصد ، شادمانه از جا برخاستیم، با هر مشقتی که بود از لای مسافران گذشتیم و درست یک هزارم ثانیه قبل از این که پای راننده به پدال گاز برسد، با قیافه ای آویزان به آسفالت قدم گذاشتیم، پس از یک نفس عمیق با دیگر رهگذران همراه شده، از خط عابر گذشته، خود را به آن سوی خیابان رساندیم.

بعد از ظهر بود و پارک دانشجو مطابق معمول شلوغ، هنوز دقایقی وقت داشتیم بنابراین در پارک قدم زدیم، دور ساختمان تئاتر گشتیم، مجسمه ها را تماشا کردیم ،کنار قوهای سفید رفتیم و خلاصه تا رسیدن گروه نمایش وقت را کُشتیم.


« آن کُره مال تو است
می توانی آن را
                              ناگهان ریز کنی

یا نه، چون زیباتر
می توانی آن را
                              زینت میز کنی

این زمین اما نه
این زمین، باور کن
                            واقعاً مال خداست

هر چه نفت و آهو
هرچه ماهی دارد
                        مال ما انسان هاست »
 
چند نفر بیشتر نبودند، چند متر دورتر از پله های ساختمان ایستادند، بچه ها که جمع شدند، نمایش شروع شد و صدای خنده بچه ها رفت هوا؛ تئاتر خیابانی خنده داری بود، هر بار که بچه ها می خندیدند بازیگران سر ذوق آمده،
نمک بیشتری می ریختند؛ من همراه چند مادر و پدر دیگر در ردیف آخر ایستاده، از شیرین کاری های بازیگران و شادمانی کودکان غرق لذت بودم که اتفاق غیر منتظره ای رخ داد، ناگهان یک پیشی پرید وسط بچه ها.

میو میو ها پاک حواس بچه ها را پرت کرد، دیگر تک و توک نمایش را نگاه می کردند، بیشترشان به سمت بچه گربه برگشته بودند، چند دختر کوچولو گربه را نوازش می کردند و می خندیدند، آبجی کوچیکه هم که جک و جانور زیاد دوست داشت از دیدن گربه ذوق زده شده بود اما نه به اندازه ی دیگران، می دانید از وقتی یادم هست گربه ها علاقه ی ویژه ای به خانه مان داشتند.


« تو ولی خود خواهی
ماه را هم حتی
                          مال خود می خواهی

چون نمی دانی که
                             ماه، یعنی مادر
                             آب یعنی ماهی


اول که بچه گربه مثل جن ظاهر شد، مامان و باباها لبخند زدند و از این که کودک دلبندشان دمی نوازشگر گربه شده است ، هیچ احساس خطر نکردند، اما همین که صاحب گربه را دیدند چهره در هم کشیدند و رو ترش کردند؛ دختر ملوسی بود ، پنج شش ساله با موهای ژولیده؛  تی شرت و شلوار رنگ و رو رفته ای به تن داشت، دخترک دنبال بچه گربه می دوید و می گفت:« این گربه ی منه، مال منه، یک دفعه فرار کرد.»

همیشه این بچه ها را با یک دسته گل، چند بسته آدامس یا چسب زخم کنار خیابان دیده بودم، بعضی هایشان واقعاً سمج بودند :« خانم تو رو خدا، تو رو خدا یک بسته بخر، فقط یک بسته--»، حالا ماتم برده بود از دیدن دختر بچه ای  که نه گلی داشت و نه آدامسی ،فقط یک بچه گربه داشت.

« تو بخواهی یا نه
ماه، مالِ همه است
                                مالِ من، مالِ رضا
مال هر که الآن
توی ننو خواب است
                                      مثل معصومه ی ما »

 همین که دخترک به گربه اش نزدیک شد، یکی از مادرها با لحن خشنی دست دختر کوچکش را گرفت و او را از جمع بچه ها بیرون کشید و گفت:« اینا پر از میکروب هستند، کثیفند ، نباید به آنها دست بزنی.» نگاه غضبناکم را به آن مادر دلسوز دوختم، هرچند که فایده ای نداشت بی توجه به نگاه سرزنش بار من و بازیگران نمایش به تحریک والدین ادامه داد:« دروغ که نمی گم اینها هزارتا درد و مرض دارند، بچه های ما رو مریض می کنند...» چند تا مامان دیگر هم با تکان سر حرفش را تأیید کردند.

دخترک چیز زیادی نمی خواست، همانند سایر کودکان برای تماشای تئاتر آماده بود، اما از رفتار دیگران فهمید که اینجا جای او نیست، بچه گربه اش را بغل گرفت و همان طور که ناگهانی ظاهر شده بود، ناگهانی غیب شد و رفت. مدتی نگاهم در بین عابران پیاده سرگردان شد شاید ببینمش ، نه واقعاً دود شده بود، رفته بود هوا.

بچه ها دوباره دل به نمایش دادند و بازیگران پکر با تلاشی مضاعف کوشیدند غبار غم را از چهره ی کودکان بزدایند و موفق شدند لبخند به چهره ها برگشت؛ بغض گلویم را گرفته بود، واقعاً دلم نمی خواست بیشتر بمانم، از مادر تمیز فاصله گرفتم، خواهرم قاه قاه می خندید و  ساعتم می گفت یک خرده دیگر صبر کن فقط به خاطر آبجی کوچیکه، چاره ای نبود ماندم و با چشمان غمبار نظاره گر تئاتر خیابانی شدم، تئاتری که نقش آفرینانش کودکانی بودند که زود بزرگ شده بودند، خیلی زود.

« شعر من پایان یافت
کاشکی شعرم را
                                     خوب می فهمیدی
کاشکی دنیا را
لااقل مثل مار
                                  با صفا می دیدی.»

 
آفتاب غروب کرده بود، با آبجی کوچیکه به خانه برگشتیم هنگامی که بچه ها هنوز سر چهار راه گل می فروختند؛ آن روز ،روز کودک نبود.


« نه! نمی فهمی تو
چون نمی دانی که
                                 گل نرگس زرد است

چون نمی دانی که
خانه ی بی بابا
                             بی نهایت سرد است.
چون نمی دانی که
 این زمین جز آهن
                          شاپرک هم دارد
چون نمی دانی که
سینه ات تو خالی است
                        قلب را کم دارد.»
 

با امید به فردایی روشن، بدرود
M.T☺

شعر راستی قلبت کو؟ از محمد کاظم مزینانی




M.T☺

Saturday, October 3, 2015

زندگی شما پاسخ به سؤال است



« انسان باید در برابر مجهولات درونی صبور باشد
و تلاش کند حتی خود سؤال را دوست داشته باشد،
مانند کتاب هایی که به زبانی بیگانه نگاشته شده اند.
بحث این است که باید همه جوره زندگی کرد.
اگر با پرسش ها به سر ببریم،
روزی بی آن که خود متوجه شویم،
روزی از همین روزها،
به آرامی پاسخ را می یابیم.»
                               رینر ماریا ریلکه در نامه ای به ، شاعری جوان ، فرانسیس زاویه

نامه ی بالا زینت بخش پشت جلد کتابی است که در دست دارم: « زندگی در اینجا و اکنون »، کتابی برای زدودن زنگارها از آیینه ی قلب. درست حدس زدید این عنوان کتابی است که قصد دارم درباره اش مقالاتی بنویسم.

 بله، بالاخره پس از یک هفته تأمل و از نظر گذراندن کتاب های کتابخانه به این کتاب رسیدم که کتاب آسانی هم نیست، و از همین الآن دارم با خودم کلنجار می روم که چرا کتاب ساده تری برنداشتم، همین تازگی ها خواندن « انضباط شخصی در ده روز » را تمام کرده ام، هم ساده است و هم کاربردی، اما این یکی تو مسیرم بود.

داشتم به راه خودم می رفتم که سر راه سبز شد، دست تکان داد و پرسید :« زندگی در روشنایی؟» منتظر جوابم نشد و بی معطلی پرید بالا ؛ پس بهتر است به جای آه و ناله و شِکوِه از همسفر جدید، از هم صحبتی با او لذت ببریم، نویسنده ی کتاب : پروفسور کورت تپرواین است با ترجمه ی کلارا کرمی ، ناشر  کتاب هم نسل نو اندیش است.

                                                         M.T






M.T☺

Friday, October 2, 2015

باز هم شاخه ای شکست ...

عید سعید غدیر خم مبارک


پارمیس جان، سلام؛ عیدت مبارک

«دفتــــرش را نــــگاه کرد، ناگهان گـــــریه اش گرفت
  عکس خود را کشیده بود، بی امان گریه اش گرفت

ما همه یک نفریم

نا گفته پیداست که آدم کنجکاوی مثل من ، چقدر تشنه ی دانستن است، به ویژه درباره ی آدم هایی که یک خرده متفاوت تر  به نظر می رسند؛ از شانس خوبم همیشه آدم های این تیپی به پُستم می خورند، مثل « دُنا » - همکلاسیم - که ارمنی بود.

اولین باری که رفتم سر کلاس نیست مسیرم دور بود، یک ساعت، نه دو ساعت زودتر از خانه راه افتاده بودم و
چون جمعه بود و بالتبع ترافیک سنگین نبود، نیم ساعت زودتر به کلاس رسیدم، چاره ای نبود باید تا آمدن بقیه همان جا می ماندم.

پشت در کلاس منتظر نشسته بودم که با مامانش پیدایش شد، چند دقیقه بعد مادرش رفت و ما با هم گرم صحبت شدیم، ذوق مرگ شدم وقتی که فهمیدم از ارامنه است، این آغاز دوستی ما بود، تصورم می کردم به زودی اطلاعات جامع و کاملی از ارامنه ی تهران و آداب و رسومشان به دست می آورم.

اما هر چه بیشتر دنا را می شناختم، امیدهایم کمرنگ تر می شد، دنا مثل بقیه ی بچه ها بود، کاملاً مثل ما.

ماه رمضان بود، در کلاس ما تک و توک بچه ها روزه گرفته بودند، با دنا به سوپر مارکت رفتیم ، او یک بسته شکلات خرید، بعد پرسید:« تو چی؟ » لبخند زدم، با شرمندگی گفت:« اوه، ببخشید، واقعاً معذرت می خواهم ، آخر هیچ کدام از دوستانم روزه نمی گیرند، اگر می دانستم--» ، گفتم:« نیازی به عذر خواهی نیست درک می کنم.»

به کلاس رفتیم، بچه ها حرف سحری و افطاری و روزه را پیش کشیدند، یکی از بچه ها پرسید:« راست است که شما وقتی روزه اید فقط مواد خام می خورید؟ » ، دیگری گفت:« واقعاً، چه آسان! چند روز روزه می گیرید؟» و ...

بازار سؤالات داغ بود و دنا صبورانه به پرسش ها گوش می داد بی هیچ حرفی، آخرش گفت:« بچه ها من هم مثل شما هستم ..... شما مسجد می روید؟ نماز می خوانید؟ روزه می گیرید؟ من هم کلیسا نمی روم، تا حالا روزه نگرفتم و درباره اش هیچی نمی دونم ، البته ما کریسمس را جشن می گیریم ولی در کل مثل بقیه زندگی می کنیم، اکثر دوستانم مسلمان هستند و ...»

حرفش را کاملاً درک می کردم، دنا با ما بزرگ شده بود، در کنار ما، بنابراین درست مثل ما بود، یکی از خودمان، تازه به قول استاد باید قدرش را می دانستیم، می گفت:« این ها { ارامنه} هر سال کمتر می شوند، همه شون دارند می روند.»


فصل میــــــــــلاد باد بود، رعد هم خنده می سرود
ابــــرها تکه تکه شد، آســـــمان گــــریه اش گرفت

عکس یادت نرود

ما همه با هم تفاوت هایی داریم، اما شباهت هایمان بیشتر است، دنا خودش را بیشتر ایرانی می دانست تا ارمنی؛ بچه های زرتشتی مدرسه ی ما هم چنین می اندیشیدند، حتماً می دانی که تهرانپارس یک محله زرتشتی نشین است، باغ رستم در فلکه ی دوم تهرانپارس نسبتاً مشهور است، در حدی که شبکه ی تهران چند بار آن را نشان داده است؛-- آآآآآه، این را که گفتم یاد مسابقه ی « ویکی دوستدار یادمان ها 2015 ایران/ تهران » افتادم، چرا اسم باغ رستم تو فهرست محله های تاریخی نبود؟ نکند باغ رستم تاریخی نیست و ما سرکاریم؟ راستی تو این مسابقه شرکت کردی؟ فقط 5 روز باقی مانده است: بشتابید، بشتابید عکس یک یادمان تاریخی و فرهنگی ایران را بگیرید، در ویکی پدیا بارگذاری کنید، خدا را چه دیدید؟ شاید عکس تان برنده شد و رفتید به ایتالیا ؛ اگر هم نرفتید، ضرری نمی کنید، حداقلش اینه که به فرهنگتون خدمت می کنید، والا، بد می گم؟ --


رنگ پـــــاییز ســـــــــرخ و زرد، ســــــــــــکوت و درد
هر که از کوچه ها گذشت، بی امان گریه اش گرفت

داستان حضرت اسماعیل واقعی شد

خب، دوباره زدم تو جاده خاکی و از بحث اصلی خارج شدم، داشتم درباره ی تفاوت ها ، شباهت ها و ادیان آسمانی صحبت می کردم؛ نیست هفته ی قبل عید قربان بود؛ یعنی، بزرگترین عید مسلمانان و امروز هم عید غدیر است؛ یعنی، بزرگترین عید شیعیان، و هنوز که هنوز است تب عید قربان داغ داغ است و حتی از هفته ی پیش هم داغ تر شده است، بله، دقیقاً به همین خاطر.

و راستش را بخواهی برای من واقعاً تعجب برانگیز است که دنا، یا همدرسان زرتشتی ام خودشان را با ما یکی می دانستند و می دانند در حالی که بسیاری از هم کیشان ما در اقصی نقاط دنیا ما را غریبه می پندارند و به چشم دشمن، بیگانه، خارجی و در یک کلام عجم به ما می نگرند، البته از شما چه پنهان، برخی از هموطنان ما نیز حسی مشابه به این عزیزان دارند، تنها برخی و نه همه.

بله، یک هفته از واقعه ی دلخراش منا گذشته بی هیچ ابراز تأسف یا شرمندگی؛ نمی دانم اگر کویتی ها در عربستان این طوری قربانی می شدند،خاندان آل سعود واکنش مشابهی نشان می دادند؟!

من که کاملاً از آن ها نومید شدم، تصور می کردم حکومت جوان آل سعود منعطف تر و شاید مهربان تر است چه خیال خامی ! بله ، یک هفته نشستم و صبر کردم شاید یک بیاینه ی بلند بالایی بشنوم، حالا اگر بلند بالا هم نشد، حداقل یک جمله، نه حتی یک کلمه، یک خم شدن سر به نشانه ی خجلت زدگی؛ و چه دیدم؟آهـــــــــــ فقط چند تا تأسف خشک و خالی.


اگر من خدا بودم
اگر اشتباه نکنم جیم کری ( مطمئن نیستم) نو یکی از فیلم هایش فقط یک روز جایش را با خدا عوض می کند و وقایع بامزه ای اتفاق می افتد، اگر من فقط یک روز، حتی یک ساعت خدا بودم، یک خانه برای خودم تو ژاپن می ساختم می دانید چرا؟

آن وقت اگر یک خش به خانه ام می افتاد، یا اگر یک قطره خون از دماغ یکی از زائران خانه ی مقدسم می چکید، سران ژاپن تا کمر خم می شدند و از تمام مردم دنیا معذرت می خواستند، اگر قضیه جدی تر بود مثلاً یکی از سنگ های خانه می افتاد رو سر زوار که دیگر کار با تعظیم و عذر خواهی حل و فصل نمی شد، خودکشی می کردند. باور ندارید همین یک ماه پیش بود - 13 شهریور خبرش را خواندم ،پس هنوز یک ماه هم نشده است - که مدیر عامل تویوتا « آکایو تویودا » پس از کنفرانس خبری در برابر ملت ژاپن سر تعظیم فرود آورد و از برای نقص فنی تویوتا عذر خواهی نمود :)

راستش کلی فکر کردم چرا خاندان آل سعود در برابر جامعه ی جهانی خم نشدند، از غرور؟ نه، مسلمان و تکبر؟ مشغله ی زیاد؟ نه، سازمان های امدادگر که هستند، درک نکردن ابعاد فاجعه؟ نه، بابا، ماشاء الله این آل سعودها هم تحصیل کرده هستند، آن هم تحصیل کرده ی بهترین دانشگاه های غربی، پس چی؟ که به فکر، پوشش شان افتادم، به گمانم جواب سؤال همین باشد.

 نه همه ی سعودی ها، شماری از آن ها روسری چهارخانه ی قرمز می پوشند، زدم به هدف نه؟ شاید احتیاط کرده اند ، ترسیده اند که مبادا با تعظیم روسری از سرشان بیفتد و سرشان ( تاس یا پرمو) دیده شود؟

شاید هم دلایل دیگری دارد ولی خدایش تعظیم با آن عبا و روسری کمی دشوار به نظر می رسد، ژاپنی ها کت شلواری هستند، پیشتر هم که کیمونو می پوشیدند که جامه ی نسبتاً راحتی است.

بله، اگر با این دید به سران حکومت عربستان بنگریم، شاید بتوان خطای عذر نخواستن را توجیه کرد، ولی از کنار این سهل انگاری ( ضعف مدیریت) نمی شود به سادگی گذشت، چه بسیار روابط کشورها تیره و تار شده ، فقط به خاطر کشته شدن یکی از اتباع آن کشورها در کشور دوست؛ حالا ما این همه جسد و مفقودالاثر را کجای دل مان جا بدهیم؟ عربستان هم که انگار که آب از آب تکان نخورده، دمش گرم، واقعاً خوش به غیرتش!


بـــــاد و تـــوفان و جـــــزر و مد، ساحل سرد پر جسد
ناخــــدا جــــــان سپرده بود، بادبان گریـــه اش گرفت
 
بابا، ما آدمیم

این حرف ها را هفته ی قبل ننوشتم تا ببینم آخرش چی می شد، که دیدیم چی شد، فقط شمار قربانیان بیشتر شد و از سر گذشت و البته مقامات عربستان تسلیتی هم گفتند و رهبر انقلاب تهدیدی هم کردند و خبرنگاران برداشتهایشان را هم نوشتند و ... و ... و ما هم احساسات خودمان را نوشتیم و امیدواریم که شما با جنبه باشید و فردا سلاح برندارید و به میدان جنگ نروید و بگذارید این منطقه مدتی آسوده و بی جنگ باشد و  بلکه باقی جنگ ها هم خاتمه یابد و ببخشید از این همه و، و، و ، ولی خوب است آل سعود مسئول تر باشد و به ما ایرانی ها حداقل به عنوان یک هم کیش ( تو سرم بخورد) حداقل به چشم یک انسان بنگرد و از مسیحی ها و یهودی ها و زرتشتی ها و بودایی ها نسبت به ما یک خرده، قدر یک ارزن مهربان تر باشد و هر چه نباشد بالاخره هم قاره ای که هستیم، هم منطقه ای که هستیم، برادر که هستیم بابای همه ی ما آدم هستیم و هزار و ِ دیگر.


سوز ســـــردی درون بـــاغ، سبزه هایی لـــــگد شدند
باز هم شـــــاخه ای شکست، باغبان گریه اش گـرفت
                                                                 هادی خورشاهیان »

تا کمر خم می شوم

و در پایان مصیبت وارده را به تمام خانواده های داغدیده تسلیت گفته ، برایشان از ایزد منان صبر جمیل می طلبم و از صمیم قلب از آن ها عذر می خواهم.

خیلی ببخشید کوتاهی کردیم، ما در برابر جان و مال شما مسئول بودیم ، نباید این اتفاق می افتاد، خواستم استعفا بدهم دیدم که خودم ننویسم کسی نیست اگر یک جانشین داشتم استعفا هم می دادم.

 به هر حال ببخشید واقعاً واقعاً عذر می خواهم، کوتاهی کردیم ، اشتباه از فامیل های ما بود، فامیل دور هستند، بله، الآن که عید غدیر است باید بگویم، مادر محترم ما، سید است، ما یک جوری با این حضرت ابراهیم فامیل هستیم، یعنی نسبت مادرم می رسد به حضرت محمد (ص) ، حضرت محمد نسبش می رسد به حضرت ابراهیم (ع) و خوب که فکر کردم ما با این یهودی ها هم فامیل هستیم ؛ درباره ی مسیحی ها باید بیشتر تحقیق کنم، تا این جای کار ما با ژاپنی ها هیچ نسبت فامیلی نداریم جز علاقه ی مشترک ولی خب ، با این عربستانی ها و اسرائیلی ها بله، یک نسبت فامیلی داریم.

 البته فامیل دور هستند و از قدیم گفته اند:« ژیان ماشین نمی شود/ باجناق فامیل نمی شود» وقتی باجناق فامیل نشود، فامیل خیلی خیلی خیلی به توان بی نهایت که جای خودش را دارد، ولی یک ذره که
فامیل هستند و ما کاملاً احساس مسئولیت می کنیم، لطفاً ما را ببخشید، عذر می خواهیم ، ان شاء الله حج بعد جبران می کنیم.

اما اگر شما جان تان را دوست دارید، با بادی گارد بیاید بهتر است و بگویم خود ما، حتی مامان این جانب، تاکنون به حج مشرف نشده ایم؛ در حالی که بعضی دیگر از فامیل ها، حتی غیر فامیل ها، هزار بار رفته اند و برگشته اند، شاید هم دولت عربستان به همین خاطر خواسته کسانی که زیاد در رفت و آمد هستند ( بیش فعالند) گوش مالی بدهد یا شاید درمان کند، این روزها همه دیگر متخصص اعصاب و روان شده اند و می خواهند دیگران را درمان کنند، حتی اگر خودشان بیشتر به درمان نیاز داشته باشند.

خب، خسته شدی؟ خودم هم همین طور،
راستی گوگل در این هفته هفده ساله شد:

ریتم شخصی

« یک زن زائر هنگامی که مرد مسافر از سالن کنفرانس خارج گردید، گفت:

-- در گفتگوی شما درباره ی « راه سانتیاگو » چیزی کم بود.
او گفت:
-- برای من مشخص است که اکثر زائران و مسافران - حال چه در راه سانتیاگو و یا در راه های زندگی -- همیشه سعی در دنبال کردن ریتم و روش دیگران دارند.

در آغازِ راه زیارتی ام، سعی در همراهی کردنِ با گروهم را داشتم. خسته می شدم، از بدنم بیشتر از آنی که می توانست ارائه بدهد، انتظار داشتم، عصبی و هیجان زده بودم و سرانجام در تاندون های پای چپم مشکل پیدا کردم.

وقتی برای دو روز از عمل راهپیمایی و همراهی با گروهم بازماندم، متوجه شدم که فقط در صورتی موفق به رسیدن به سانتیاگو خواهم شد که از ریتم شخصی خودم پیروی کنم.

بیشتر از دیگران معطل شده و تکّه های بسیاری از راه را باید به تنهایی طی می کردم، اما فقط به خاطر این که به ریتم شخصی خودم احترام گذاشتم، توانستم راه را کاملاً بپیمایم. از آن زمان به بعد این فرمول را برای هر کار دیگری که در زندگی قصد انجامش را داشتم به کار می بردم.                          
                          مکتوب، نویسنده : پائولو کوئلیو »


این است پاسخ من به همه ی دوستانی که از دست این نویسنده ی کُند به ستوه آمده اند، من به ریتم شخصی خودم احترام می گذارم، عاشق خوانندگان مطالبم هستم، اما فقط در صورتی می توانم به راهم ادامه بدهم که به ریتم شخصیم احترام بگذارم.


تولد گوگل هم مبارک

آن قدر این پست طولانی شد، که مجبورم به همین جمله ی کوتاه تولدت مبارک اکتفا کنم، تولدت هفده سالگیت مبارک گوگل.

عید غدیر خم هم مبارک
 و غم آخرتان باشد

راستی ، کاپیتان تیم پرسپولیس، آقای نوروزی ،متأسفانه به دیار باقی شتافت و صبح به خاک سپرده شد؛ شنیدن مرگ یک جوان واقعاً شوکه کننده است، خدا ایشان را رحمت کند و به خانواده ی داغدارش صبر بدهد.

زندگی هیجان و اشتیاق است

« امروز جمعه است، شما به خانه برگشته و روزنامه هایی را که در طول هفته نتوانسته اید بخوانید در دست می گیرید. تلویزیون را بدون صدا روشن کرده و صفحه ای را برای گوش دادن می گذارید. از دستگاه کنترل از راه دور برای تغییر کانال استفاده کرده و در عین حال همانطور که به موسیقی گوش می دهید، نگاهی به صفحات روزنامه ها می اندازید. روزنامه های فوق حامل هیچ نوع خبر جدیدی نبوده، برنامه های تلویزینون تکراری بوده و شما آن صفحه موسیقی را ده ها بار گوش داده اید، همسر شما در حال مراقبت از فرزندانتان بوده و بهترین سال های جوانیش را فدا کرده است، بدون آن که دقیقاً بداند که برای چه در حال انجام چنین کاری می باشد. عذر و بهانه ای از ذهنش می گذرد:« خب زندگی همین است!» نه زندگی این چنین نیست.

زندگی هیجان و اشتیاق است. به جایی فکر کن که در آن اشتیاقت را پنهان کرده ای . دست زن و بچه هایت را بگیر و تا قبل از آن که خیلی دیر بشود، بدنبال آن برو. عشق هرگز مانع از تعقیب و دنباله روی رویاهایت نخواهد شد.
                                                          مکتوب، نویسنده: پائولو کوئلیو »


​به امید هفته ی سرشار از موفقیت و شادکامی
                                                                                                              M.T




M.T☺

Thursday, October 1, 2015

Feech Turned One



Suit Yourself

A
wrinkle forms between Renate's eyes, she shouts at Martin, " Don't be silly-- we can't cancel the interview just for a little girl."

Martin narrows his eyes at her,  " Parmis is our lead designer, and my business partner, I never bypass her.... I'm pretty sure she won't forgive me for this."

Angry bird burns with anger, she looks Martin in the eye, and asks angrily, " Your Business Partner? Who's Feech investor? who is? " and without waiting for answer she yells, " Renate, Renate-- Head for the taxi, Come on!", as her yell fills the airport all the looks freeze on the little boy, Martin swallows hard and tries to force back his tears, but he can not, he feels so embarrassed as to fill his eyes with tears; everyone can touch this deep pain, and feel sorry for the little boy.

 
Hr. Thomson turns pink, and objects to his daughter, " Renate! You should not talk to Martin like this in front of the others. Do you understand ? "
Renate stares at the floor, and nods her head, " Yeah."


Then Hr.Thomson turns to Martin and his parents, " I'm really Sorry about what happened--  We shouldn't have promised reporters without consulting Martin, but we were so excited about " Pretty Mind" that we decided hastily... however, we have enough time to postpone the news conference, Whatever Martin decides."



Martin is eager to scream " Yes, please put off it." but seven pair of eyes shake his confidence; the eyes that are full of sense. Martin can read worry, happiness, fear, hope, anger, thrill and sorrow in them, and he can not ignore those feelings as he is not selfish. The family and friends are so important for him that he gives in, and accepts the Thomsons' will, " I change my mind, I come."



Two taxis are waiting to take the entrepreneurs to the hotel where the news conference will be held. On the way Martin wonders, " What a pity that Renate upset my plan, but Parmis can realize me, yes, I'm pretty sure that Parmis is with me."




Feech Turned One

They have a little chat, the news conference lasts no more than twenty minutes: Martin, his father and Renate sit at the table in order to introduce their new production. Martin's father keeps looking at the interviewers, President of company- Renate- is resting her arms on the table, while Feech co-founder, Martin, is speaking about his latest application, " Pretty Mind ".



Martin says,smiling, " Today Feech turned one; yeah, just one year has gone since we launched Feech, the application which surprised our minds, and changed our lives: about a little girl, her silent world turned into a melodic one, and about my daddy, his busy minds turned into easy minds, and how many depressed people who have changed into pleasant characters!

There is no doubt at all that Feech changed the world, and I can't express my happiness to be a part of that--" for one minute or two Martin pauses as the digital cameras start clicking, then he resumes, " Now ...  now we intend to release our other amazing app: Pretty Mind, I'm sure you'll like this one too."

The crowd begins clapping, suddenly Sabine with her model plane runs towards the table, waves her plane at the audience , and shouts, " Ich habe mich verirrt,  wo ist die polizeiwache?  ( = I am lost, where is the police station? ), Renate bits her lip, and Martin just shrugs, while smiles bitterly, " Frl. Sabine is my assistant."


 Martin explains a little about Pretty Mind, then it's his father's turn to speak, " Pretty Mind is cool, it saved our inheritance, my father had threatened me to disinherit , because I looked overweight, I'm not kidding you, we might miss our inheritance-- so if you are plump, make sure that you have added it to your apps, since this application installed on my smartwatch I could have reduced about 40 pounds just in 1 month, it is unbelievable, isn't it?  Would you like to try it?"





Winnipeg

After interview, they go to a pretty airfield, and fly to Winnipeg. It is five after three in Winnipeg as they are arrive at the stadium. the match between Germany and Thailand has just started.

The stadium is bubbling with excitement, and all looks are fixed on the football field, the players follow the football while the spectators cheer. Most of the front row seats are occupied, Martin wonders, " What a pity! I prefer the front seats." but it is not strange that Renate is leading them forwards?


We have a nice place!
It is not easy to get through the crowd, however the newcomers proceed towards German spectators, and look for Nescafe; earlier this morning he had come there to find a nice place among Germany team supporters.

The spectators are screaming, Martin puts his hands over his ears, and grumbles, " They are too noisy."  Julius stares at him, " Have you ever been in a stadium? "

 Martin shakes his head, " Never!"
Renate lets out a bitter sigh, " Oh, I guessed, I have never seen such a boy." then bursts into laughter,  Martin sticks his tongue out at her, " And I just saw your laughing." Renate brings a big smile on her face, " Now See, Mr. Martin."

At the moment Sabine shouts with excitement, " Look! I'm sure that's Nescafe." Martin admits her, " Yes, it is."

Renate's forehead wrinkles in confusion, her expression shows she hasn't yet recognized her boyfriend, she asks, " I can't see him, where is he?"

A grin spreads across Martin's face, he points at German fans ," Over there -- If your eyesight was good you could see Nescafe."
Renate turns red, and shouts,  " Mr. Nescafe."

Martin shrugs, " By the way, Mr. Nescafe is visible on the stadium monitors."
The Thomsons turns to the monitors.

In the Middle of eight free seats, Nescafe sitting with a soda enjoys watching the match, he has changed so much since Renate saw him last, and that is why she couldn't recognize her boy friend, Nescafe looks more lovely with the Germany flag is painted on his face. He with his vacant seats is at the center of attention, because the eight seats are filled with a pile of foods, the stadium monitors have showed him several times.

Renate gets excited and calls him, and Nescafe waves back, and invites them to join, he
says, " Come here! All the children are here." and the newcomers rush to the seats, yes, watching a match from the front seats is so delightful that no one refuses this special offer.

Hr. Thomson glares at Nescafe, " What are these?"
Nescafe replies, smiling, " Food, I guessed you would be hungry, so provided them for you, sandwiches for the elders ; pizzas for younger ones, and soda, Nescafe--"

Renate interrupts him, " We had lunch at our jet."
Nescafe giggles, " Oh, yes, I forgot your jet."

Hr. Thomson knits his brows," What did you mean by a lot of food, you wanted to feed a big elephant?"
Nescafe's cheeks glow, he points at his friends, " They are hungry too."

Herr. Thomson shakes his head, then signals to the children to empty the seats, Renate and Julius quickly arrange the food
on Nescafe's lap, then the two families sit among the other excited German and enjoy watching the match but Martin; the little boy feels pity for Nescafe who buried under a pile of foods, so tries to save him, he distributes the snacks and sodas among the spectators quickly, little Sabine also helps him.

After getting rid of all the food, Nescafe breathes deeply, and asks, " Who is Germany coach?"
Julius replies, " Silvia Neid "

The match has interested Martin, he'd like to express his eagerness, so shouts, " Who is in goal? "

The little boy nearly dies of embarrassment when all the German fans glare at him, and Julius pinches him sharply on the arm, and Renate explodes, " You'd better have stayed at home, Martin. "

Martin turns pink, he swallows hard and forces back his tears, that time Nescafe saves him by asking a funny question, " Who is in goal for Thailand?"

As the looks are fixed on Nescafe, he whisperers to Martin, " Don't mind her-- she didn't mean what she said, Sit beside me during the match." Martin smiles, and sits on the seat adjacent to Nescafe, and decides to keep quiet until the end of the mach, while Renate and Nescafe make a lot of noise, they are constantly singing and cheering the Germany team.


As Melanie Leupolz scores into the goal in the 24th minute, the German supporters get so much excited that create a great wave, and Martin fears of throwing at the football field, he hopes it will be the last score for  German, but the Germany goal machine has just started.

They score in 56th,57th and 73th minutes, while the fans jump up and down Marin is stuck on his seat and prays. Finally the match ends, Renate screams with laughter, " Oh, we won the match, Martin."



It is already 5 in the afternoon, when they flies back to Vancouver, Martin is somewhat disappointed with Parmis, her smartphone is still off, and it looks really strange. Martin thinks a lot during the flight, and at last he planed to wait till tomorrow afternoon, maybe Parmis wants to give him a surprise.



Best Wishes
M.T☺







M.T☺

Monday, September 28, 2015

زندگی خود را با این باور هدر ندهید



هر وقت به واژه ی « نمی توانم » می اندیشدم، آرزو می کنم که این واژه از کل واژه نامه ها حذف بشود، چون بیشتر ضربه های وارده در زندگی، برخاسته از این باور مخرب « نمی توانم » است، این طور نیست؟

این یکی از الهام بخش ترین داستان هایی است که تاکنون خوانده ام، داستانی درباره ی « من می توانم»


زندگی خود را با این باور که نمی توانید هدر ندهید

در سال 1977 در تالاهاس فلوریدا، لورا شولتز که در آن زمان 63 ساله بود، عقب یک بیوک را از روی زمین بلند کرد تا دست نوه اش را از زیر آن بیرون بیاورد، قبل از آن هیچ چیزی سنگین تر از کیسه ی بیست و دو سه کیلویی غذای حیوانات خانگی را بلند نکرده بود.

دکتر چارلز کارفیلد، نویسنده ی کتاب « عملکرد عالی و عاملان عالی»، بعد از این که ماجرای او را در روزنامه خواند، با او مصاحبه کرد. وقتی به خانه اش رفت، لورا شولتز از هرگونه صحبت در مورد آنچه خودش آن را « رویداد » می نامید، امتناع ورزید. دائم از چارلی می خواست که صبحانه بخورد و به مادربزرگش زنگ بزند، که او هم این کار را کرد.

بالاخره چارلز موفق شد او را وادار کند تا در مورد « رویداد » صحبت کند. او گفت دوست ندارد در مورد آن فکر کند چون باورهایش را درباره ی آنچه می تواند و آنچه نمی تواند در مورد کاری ممکن انجام دهد ،به چالش می کشد. او گفت: « اگر زمانی که خیال می کردم نمی توانم این کار را انجام بدهم، توانستم انجامش بدهم، در مورد بقیه ی زندگی ام چه بگویم؟ آیا آن را هدر نداده ام؟»

چارلی لورا را متقاعد کرد که زندگی هنوز تمام نشده و او هنوز هم می تواند هر کاری دلش می خواهد انجام دهد. چارلی از او پرسید دلش می خواهد چه کار کند و نسبت به چه کاری شور و شوق دارد؟ او گفت که همیشه عاشق صخره ها بوده و دلش می خواسته زمین شناسی بخواند، اما والدینش آن قدر پول نداشتند که هم زمان او و برادرش را به دانشگاه بفرستند بنابراین فقط برادرش به دانشگاه رفته بوده است.

لورا شولتز در 63 سالگی ، با راهنمایی چارلی تصمیم گرفت به مدرسه برگردد و زمین شناسی بخواند. بالاخره مدرک تحصیلی خود را در آن زمینه گرفت و در دانشکده ی محلی به تدریس مشغول شد.

منتظر نشوید 63 ساله شوید و بعد تصمیم بگیرید که می توانید هر کاری که دلتان می خواهد انجام دهید. سال های عمر خود را هدر ندهید. تصمیم بگیرید که شما قابلیت و توانایی انجام هر کاری را که می خواهید دارید و از همین الآن شروع به تلاش در جهت به دست آوردن آن کنید.

از کتاب مبانی موفقیت نوشته ی جک کنفیلد






M.T☺

Happy Birthday



🎂HAPPY BIRTHDAY GOOGLE🎂


​LOVE IS TO THINK ABOUT SOMEONE ELSE MORE TIMES IN A DAY THAN YOU THINK ABOUT YOURSELF...

 
👏​search... search... and again search... life passes such👏

 Oh, My God! I just discovered we love you
​, I can prove it: as we think about you more than we think about ourselves...

M.T☺







M.T☺

Saturday, September 26, 2015

Have You Tried This New App?



T-shirt Message

The airplane touches down at the Vancouver Airport around 10 o'clock, and its passengers exit, three familiar faces can be seen among them: Little Martin and his happy parents.

" I feel light as a feather." Martin's father says as he crosses the jet bridge, a bright smile emerges on the woman's face, she admires her charming man, " Oh, Mike! You look more attractive now." Martin begins giggling, the mother throws her arm around the son's shoulders, and proudly says to her husband," Our son is Really a genius at computing."

Martin's cheeks glows with embarrassment, the little boy is wearing a white T-shirt with a pair of blue skinny jeans, he seems to be a computer nerd because of his plastic glasses, and the message on his T-shirt admits this guess: " Say Hello to Feetch."

Martin is watching around him, the airport is very noisy and busy as many people travel to Canada for watching the Women's World Cup; a crowd of blond girls waving the flags of USA are at the center of attention, likely they are U.S. team supporters, the match will be held tomorrow, Martin smiles because Parmis is supposed to arrive in Vancouver on the same day.



Missed Calls

Quick as a flash Martin pulls out his smartphone, his mother asks, " Who are you calling?" Martin replies, " Parmis.. I want to say that we are in Canada." his parents look at each other and laugh.

A few short beeps .... then the call connects for a split second, Martin can hear Parmis's shout for help, then the call disconnects, Martin cries, " Parmis, Parmis, what's happened? Are you OK? ", silence... there is no answer and Martin can't get the number again; though he is disappointed, he keeps phoning that a football is shot at him, after touching his white soccer cleats, it stops just 5 inches away from Martin.



What A Warm Welcome!

The daddy, " Look! The Thomsons are here!" Martin's look turns to where his daddy pointing at, and sees Herr and Frau Thomson who wave their hands at them; and Sabine whom has a bar of chocolate in her left hand, and a model plane in the other hand, Sabine is jumping about, and shouting, " Hr. Martin ... Mr. Martin." ; and Julius whom comes running towards him; and Renate, that Angry bird standing with crossed arms, looking angry like before. The siblings are dressed alike, they all have Germany soccer Jerseys.

A few minutes later, the two families have joined together, and they are busy with greeting . Hr. Thomson asks, " Why today? I thought that you would come tomorrow morning."
Martin's daddy, "Yeah, but Martin got through his work last night, so we flew. Have you heard about his new app?"

Hr. Thomson puts his hand on his friend's shoulder, grinning: " Right now, I see it-- Mike! you look at least 10 years younger."

Martin's daddy, " Oh, thanks...well, I have a smart boy. "

Martin is still busy with his smartphone as Hr. Thomson strokes his hair, " Excellent, the other success... I congratulate you."

Martin responds, smiling, " Thanks , it was so easy that everyone could make." Hr.Thomson, " No, You are really wonderful."

Sabine shows Martin her plane, " Do you know that we have a private jet?" Julius's eyes shine, " By flying around the Canada we watched all the matches ." Martin's look shifts from Julius's happy face to Sabine's model plane, he smiles at the little girl, " How pretty, Lucky you!"

Renate glances at her watch, shout , " Come on, we have to leave right now, it's getting late.... have you forgotten? the interviewers are waiting."

As soon as Martin hears this, his eyes grow large and his mouth drops open in surprise, " What are you talking about?"

Hr. Thomson laughs, " Well, we arranged a news conference-- you'd better introduce your new application to people."
Martin's eyes grow larger " What? right away? "
Hr. Thomson nods, " Why not?"
Martin's mother brings a soft smile on her face, " How soon! we just arrived."
Renate's mom , " We have little time, the match will start at 3 o'clock."
Martin's family checks their watches, then their eyebrows are raised in surprise, Martin's mom says, grinning, " We have enough time, now it's 10 ."

Renate replies impatiently, " No, it's 12."
Martin checks the time once again, " No, your watch is fast, It's is exactly ten past ten by my watch."

Julius mentions, " The match will be held in Winnipeg."
Renate adds, smirking, " Yes, it's in other time zone, now it's 12 in Winnipeg time, so we have to fly after news conference at once."
Martin, " sorry, we have to put off it, I can't come."
Martin's daddy, " why not? what is the problem? I thought the app worked well."
Martin," No, there is no problem with that-- just for Parmis ... Daddy! we should wait for her till tomorrow."

Best Wishes
M.T




http://blog.freepeople.com/2013/02/10-ways-feel-light-feather/



M.T☺

Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com