This blog is about books, eBooks , my memories .

Friday, January 29, 2016

مثل غنچه بود آن روز


« مثل غنچه بود آن روز
غـنچه ای که رویــــیده
در هــــــوای بهمن ماه
بر درخــــت خشکیده »

« مثل غنچه بود آن روز ...» برایم پر از نوستالژی است، پر از مزه، بو، صدا، رنگ، تصویر و خاطره. اگر شما دهه ی پنجاه، شصتی نیستید، بعید است بدانید از چی حرف می زنم و اگر دهه ی پنجاه یا شصتی هستید به احتمال زیاد چهره در هم می کشید، رو ترش می کنید و می گوید چه خاطراتی؟

چه خاطراتی؟ شما را نمی دانم، اما من کلی خاطره دارم . هر وقت دهه ی فجر می آید پرچم های مثلثی کاغذی، بادکنک ها و فانوس های رنگی در ذهنم جان می گیرند، گروه سرود، نمایش، آهنگ های انقلابی، خاطره گویی بزرگ ترها، چاق و لاغر، مسابقه ی بخور بخور با اجرای شورانگیز آقای شهریاری، این کدام یار انقلاب است؟ و ... آن قدر زیاد هست که اگر بخواهم بنویسم باید همین طور بنویسم، بنویسم و بنویسم.

دهه ی فجر اوایل خیلی پر هیجان برگزار می شد، مردم خوشحال بودند یا شاید وانمود می کردند خوشحالند این را دقیقاً نمی دانم، چون کودک بودم، اما ما بچه ها واقعاً از ته ته ته دل خوشحال بودیم، چون بچه ها جشن و سرود ، بادکنک و شیرینی را دوست دارند. بهتر از آن، بچه ها حس غرور را دوست دارند، من که کلی به خودم می بالیدم، فکرش را بکن به یک بچه ی شش هفت ساله بگویند تو باید خیلی خوشحال باشی چون درست بعد از یک حماسه ی بزرگ به دنیا آمده ای، تو اولین نسل پس از انقلابی و من راستی راستی به خودم افتخار می کردم، انگار کار خیلی خیلی بزرگی انجام داده بودم. در حد پخش کردن اعلامیه یا حضور در تظاهرات و تحمل سخت ترین شکنجه های ساواک.

یکی از آرزوهایم این بود که زمان شاه به دنیا آمده بودم تا روی دیوار « مرگ بر شاه » بنویسم، بعد تا مأمورها سر می رسند فرار کنم ته کوچه و در تاریکی شب ناپدید شوم. واقعاً که این شاه چه آدم بدی بود!

کم کم که بزرگتر شدیم رنگ و لعاب مراسم کمتر شد، اما تا سال آخر راهنمایی هنوز مراسم دهه ی فجر تقریباً باشکوه برگزار می شد، خاطره ی اجرای مسخره ی سرود خمینی ای امام! را که سه چهار سال پیش برایتان نوشته بودم- خب، نه در این وبلاگ در آن یکی- بله، پس از آن اجرای تاریخی و ورود به دبیرستان مراسم دهه ی فجر ابهتش را از دست داد، با این حال ما هنوز یک مراسم مختصری برگزار می کردیم البته از تزیین کلاس ها خبری نبود. فکر کنید من دهه های فجر با چه حالی پله های دبیرستان صادقی را بالا و پایین می رفتم، وقتی که آنجا دبستان می رفتم، دبیرستانی ها چه با سلیقه این راهروها را تزیین کرده و پرده های کلاس ها را عوض کرده بودند، از تزیین کلاس که دیگر نگو، سنگ تمام گذاشته بودند، آن وقت خودم که دبیرستانی شدم، راهروها و کلاس ها نه تنها تزیینی نداشت، دیگر هیچ کس نمی گفت شما اولین نسل بعد از انقلاب هستید، و من تازه متوجه شده بودم که هیچ کار مهمی انجام نداده ایم ،تصادفی پس از انقلاب به دنیا آمده ایم، می توانستیم قبل انقلاب به دنیا بیاییم. اکنون بچه هایی که دو سه سال بزرگتر از ما بودند (متولدین قبل از انقلاب) به ما فخر می فروختند که ما شاهی هستیم ،شما امامی.

آه، چقدر همه چیز زود عوض می شود! تا دو سه سال قبل می گفتند حماسه، یک دفعه همه می گفتند بدبختی، مصیبت! ما که واقعاً تکلیف خودمان را نمی دانستیم ، همین الآن هم نمی دانیم و سردرگمیم، یکی می گوید شاه بد بود، سریال ضد شاه می سازد، دیگرانی که همان سریال را تماشا می کنند می گوید عجب مرد بزرگی بود! من که یاد ابوالفضل بیهقی و قصه ی حسنک وزیر می افتم، چقدر این متن را دوست داشتم خصوصاً سطر آخرش را « بزرگا مردا، که این پسرم بود که پادشاهی چون محمود این جهان بدو داد و پادشاهی چون مسعود آن جهان.»  ( یکی از دوستانم می گفت کج سلیقه، آخر متن به این سختی و پر از توضیحات دوست داشتن دارد واقعاً دیوانه ای! ولی من می گفتم بیهقی الحق نویسنده ی توانا و بی نظیری است. یعنی اصلاً امید ندارم که هیچ وقت جا پای او بگذارم.)


 نمی دانم این خصلت مشترک ایرانی هاست یا باقی مردم دنیا هم عین خودمان هستند، تا یک چیزی خوب است که خوب است، خودمان را برایش می کُشیم و به به و چهچه می گوییم، اما همین که به این نتیجه رسیدیم که بد است، روی تمام خوبی هایش خط می کشیم و به کلی طردش می کنیم،یا رومی روم یا زنگی زنگ.

مسلماً رژیم گذشته یک خوبی هایی داشته است، کارهای عالی زیادی انجام داده است، نویسندگان، دانشمندان و هنرمندان زیادی را پرورانده است و بی شک بدی های زیادی هم داشته است، فساد بوده، اختلاف طبقاتی بوده، فقر فرهنگی بوده و کلی دیگر، من که کارشناس نیستم ولی مطمئنم اگر نظام فوق العاده خوبی بود، جوان های تحصیل کرده، نویسندگان و روشنفکران به فکر اصلاحش نمی افتادند، بنابراین نمی توانم بگویم کاش، این انقلاب نمی شد، یا چه مصیبتی! به هر حال مردم دلشان می خواست بهتر زندگی کنند، درست مثل الآن ما، که دوست داریم بهتر زندگی کنیم.

و این انقلاب هم واقعاً حماسه بود و هست، دلیلش هم کاملاً روشن است حداقل برای خودم، حماسه یعنی خرق عادت، اثری مردمی و ملی « حماسه داستانی روایی است با زمینه ی قهرمانی و رنگ قومی و ملی که در آن حوادثی بیرون از حدود عادت جریان دارد. ادبیات فارسی سوم دبیرستان.» انقلاب ایران مثل یک معجزه بود، حتی الآن هم باورش سخت است که دولت شاه با آن همه امکانات به قول عده ای ، از پس یک سری بچه برنیامد، البته یک عده ای هستند که به این استدلال شبهاتی را وارد می کنند، مثلاً می گویند اصل قضیه این طوری نبوده، حقیقتش این است که آمریکا و دولت های غربی پشت شاه را خالی کردند و این انقلاب نه با امداد غیبی و همت مردم و رهبری امام بلکه به خاطر حمایت قدرت های غربی به پیروزی رسید. این فرضیه درست است یا غلط؟ نمی دانم، خودم که تا مدرک کافی وجود نداشته باشد حرفی را باور نمی کنم و شدیداً هم به معجزه اعتقاد دارم.


به هر حال، به عنوان نخستین نسل بعد از انقلاب از انقلاب اسلامی شرمسار نیستم ( خیلی ها هستند، دلایلشان محترم است) توقعات زیادی هم دارم مثل فضای آزادتر برای اندیشیدن. اما فکر نکنم برای ایجاد این فضا دوباره باید انقلاب کرد و تو یک چاه دیگر افتاد که نسل های بعد بگویند چرا این کار را کردید؟

به نظرم این انقلاب خوب است، به هر حال شاه رفت چه مرد خوبی بود چه مرد بدی! ما می توانیم خوبی هایش را گرامی بداریم و از خطاهایش بگذریم و بچسبیم به زمان حال، ببینیم برای بهتر شدن ایران امروز چه باید کرد، چطور می توان اقتصاد ایران را تکان داد؟ چطور می توان هنر، ادبیات، فرهنگ و تمدن آن را به دنیا نشان داد؟ چطور می توان راه مردان و زنان بزرگ ایران زمین را ادامه داد و از میراث فردوسی پاسداری کرد.

احساس می کنم همه گم شده ایم، چه بزرگتر ها، چه میانه ها و چه جوان ها و چه نوجوان ها، بعضی ها به گذشته های دور چشم دوخته اند، بعضی ها به گذشته ی پنجاه سال قبل، بعضی به سی و هفت سال قبل و بعضی به غربی ها. راستی چند نفر چشمشان به همین لحظه و به همین جاست؟ نمی دانم، فقط می دانم این انقلاب مفتی به دست نیامده است، با خون نوجوانان و جوانان زیادی که هم میهن ما بودند شکل گرفته است، آنها هدف بدی نداشتند می خواستند دنیای قشنگ تری برای ما بیافرینند، درست مثل سبزی های امروز! اگر امروز وضعیت دانشگاه ها، روزنامه ها، زندان ها این است، تقصیر آن ها نیست، آرمان زیبای آنها هنوز محقق نشده است، آنها می خواستند دیکتاتوری از بین برود، آزادی بیان باشد، حالا هست؟ همین هفته به یکی از بازیگران ایران توهین شد، فقط به خاطر بازی در یک فیلم سینمایی که اتفاقاً مجوز هم گرفته بود، این به معنای آزادی بیان است؟ تا حرف می زنیم می گویند ما انقلاب کردیم که اسلام را برقرار کنیم، همه ی مردم برای برقراری اسلام انقلاب کردند؟ دغدغه ی همه ی مردم اجرای قوانین اسلام بود؟ درست است که ما جامعه ای اسلامی هستیم، درست است که اکثر ایرانی ها به اصول اخلاقی پایبند هستند، ولی این تنها حرف مردم برای تظاهرات نبود، آنها آرمان بزرگتری داشتند، استقلال، آزادی و آخرش جمهوری اسلامی ، الآن اول جمهوری اسلامی بعد استقلال و اگر شد آزادی آن هم آزادی تعریف شده توسط یک عده ی خاص و مردم چی؟ نقش مردم فقط شرکت در انتخابات است، آن هم انتخاباتی که خیلی از نمایندگان منتخبشان رد صلاحیت می شوند و اجازه ی حضور ندارند، خب پس انقلاب اسلامی واقعی کی ظهور می کند؟ یعنی به قول بعضی ها باید تا آخرالزمان صبر کنیم یا به قول بعضی دیگر باید برویم تو خیابان ها شعار بدهیم و انقلاب دیگری راه بیندازیم.


احساس خطری  که گروهی از روحانیون از آن دم می زنند کاملاً بجاست. جالب نیست که همان هایی که انقلاب کردند الآن مقابل یکدیگر ایستاده اند و هریک دیگری را به خیانت به راه امام و شهدا متهم می کنند؟

احساس خطر؟ درست است، با این طرز فکر باید هم احساس خطر کنید، کجا حضرت علی (ع) یا پیامبر یا ائمه مثل بعضی از آقایون فکر می کردند، دیگران نباشند فقط ما باشیم تا انقلاب پابرجا بماند. خب زبانم لال، بعد صد و بیست سال که شما رفتید چه؟ تکلیف این انقلاب چه می شود؟ آن موقع چطور از این انقلاب دفاع می کنید؟ بسیج؟ اگر جای شما بودم زیاد به بسیجی ها دلخوش نمی کردم این ها فرزندان همین ملت هستند، همان طور که رفیق های گرمابه و گلستان شاه پایش نایستادند، بسیجی ها هم از زمانه پیروی می کنند.

منظورم این است که اگر می خواهید نام انقلاب اسلامی جاودانه شود، آرمان های دوران جوانی خودتان را به یاد آورید، برای همه ی ایده ها و اندیشه ها راه باز کنید، مردم را به خودی و غیر خودی تقسیم نکنید؛ زندانی های سیاسی را آزاد کنید؛ مردم را برای اندیشه هایشان به بند نکشید، تعصب و افکار جاهلی را در جامعه رواج ندهید، حق آن ور آبی ها ( غربت زده ها) را محترم بشمارید، نگذارید ایرانی های دیگری آرزوی دیدن کشورشان را به گور ببرند. کمی مهربان تر باشید ضرر نمی کنید. به قول حافظ « آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است/ با دوستان مروت با دشمنان مدارا.»


و شکوه این انقلاب را به یاد نسل جوان بیاورید؛ من پر از نوستالژی هستم، اما خواهر کوچکم نه. او و همسالانش هیچ تصویری از دهه ی فجر ندارند، چون ما یادشان ندادیم، انقلاب انتظارات ما را برآورده نکرد، کودکی در جنگ گذشت، جوانی در نابرابری ، فاصله ی طبقاتی، کنکور، بیکاری، درد مسکن، غول ازدواج و تشکیل خانواده و هزار مشکل دیگر. وقتی دستمزد من سی هزار تومان بود، ایران جوان از پول تو جیبی میلیونی بچه های بالا شهر تیتر می زد و حرف امام خمینی را در ذهنم تداعی می کرد: « ما باید خدمتگزار آنها { مردم} باشیم.» مردمی که تصور می کردند با انقلاب ،حکومت ارباب رعیتی از بین می رود، سرخورده شدند؛ ارباب و رعیت که از بین نرفت هیچ ، چه بسیار فرصت طلبانی که یک شبه میلیاردر شدند، دلاری 10 تومانی 700 تومان شده بود، ظاهراً مستقل بودیم اما باطناً اقتصادمان متکی به دلالانی بود که نفت ایران را مفت می خریدند و به قیمت گزاف می فروختند، چه کسانی را که ثروتمند نکردیم!   وقتی حماسه در نظرمان رنگ باخت، تابلو را دور انداختیم، برای همین است که نسل حاضر دیگر به انقلاب افتخار نمی کنند، از نظرشان این انقلاب حکومتی است همچون سایر حکومت ها.


من هنوز به این انقلاب افتخار می کنم، چون هنوز از نوستالژی پرم ، اما با آن جوانی که می گوید با تحریم از دنیای علم و دانش عقب افتادیم همدردی می کنم و به استدلال جوانی که می گوید عوضش توانستیم از سیستم عامل و نرم افزار رایگان استفاده کنیم لبخند می زنم، حق با این جوان است قفل برنامه ها را شکستیم و مجبور نشدیم پول بپردازیم، اما همه ی ما هایی که با این حرف دل خودمان را خوش می کنیم چند نکته را خوب می دانیم: اگر دلار هنوز 10 تومان بود خرید این برنامه ها برای همه امکان پذیر بود  و نیازی به شکستن قفل و نقص قوانین کپی رایت نداشتیم . دوم این که برنامه ی کرک شده مشکلات زیادی دارد، پشتیبانی ندارد، گاهی حتی مشکلاتی برای سیستم عامل به وجود می آورد. تازه همه ی دنیا می گویند اینها از برنامه های ما مجانی استفاده می کنند و ....


بهتر است سخن را کوتاه کنم و این نامه را به پایان ببرم، ولی چون زیاد از انقلاب حرف زدم و گفتم دهه ی فجر پر از مزه و نوستالژی است،بگذارید یک خاطره ی شاهی هم تعریف کنم.

بعد انقلاب سکه ها و اسکناس های شاهنشاهی باطل شدند و جای خودشان را به سکه و اسکناس های جمهوری اسلامی دادند. سه چهار ساله که بودم هنوز سکه ی شاهی در خانه مان پیدا می شد: زیر فرش ها، توی ظرف و ظروف یا قفسه و کمدها . اوایل وقتی سکه ها را پیدا می کردم و از بزرگترها می پرسیدم این چند تومان است؟ و پاسخ شان را می شنیدم لب و لوچه ام آویزان می شد:حیف نیست سکه ای که می شد یک قاقا لی لی خوشمزه شود دوره اش گذشته؟

 چه شانسی! این آرزو با ورود برادرم به دبستان برآورده شد، او می توانست سکه ها را به نان قندی تبدیل کند. برای همین ما خانه را وجب به وجب می گشتیم تا دو تومانی شاهی پیدا کنیم. تعجب نکنید، او هری پاتر نبود، فقط سر راه مدرسه مغازه ای را پیدا کرده بود، که هنوز پول شاهی قبول می کرد. حالا دو تومانی های شاهی مزه ی شیرینی می دادند، به شیرینی نان قندی.


M.T☺

پی نوشت :می دانم که متن شسته رفته ای ننوشتم، دوباره مثل انشاهای مدرسه تند تند و پشت سر هم ،فقط خوبیش این است که خط خوردگی ندارد. به هر حال این مدلیم دیگر چه می شود کرد، البته امید است که روزی روزگاری به راه راست هدایت شوم، به اعتقاد بزرگان محال است و برادر کوچکم مثل همیشه شاکی: تو را چه به حرف های سیاسی.



M.T☺

Wednesday, January 27, 2016

He had no one in the world but Her










Uncle Larry is an island in himself as a man with crutches approaches him. The man coughs three times to get his attention, Uncle Larry quickly looks around and notices him: a gray-headed man with bushy eyebrows and a bright smile on his tanned face, his sunglasses are on his head and a rucksack slung over one shoulder, a cigarette is held between his index and middle finger, and one leg is in a cast- his left leg from knee to foot- Uncle Larry is not the last any longer, he smiles at the man.

A grin spreads across the man's face, " Can you give me a light?" Uncle Larry shakes his head, "No, I don't smoke- Smoking damages my health." His grin rapidly vanishes from his face, " You're right. I'm not a heavy smoker, I smoke about twenty cigarettes per day." Uncle Larry's eyes widen in surprise, " Really?! Man, you should quit it." The man nods, " Yeah, I'm trying to cut out smoking, but it's not very easy- I've been smoking for twenty years, " he lets out a deep sigh, " My father used to smoke a lot- about three packs a day- Smoking calmed his nerves, he was so upset, " the man stares into space, " he much missed my mother, as is he had had no one in the world but her, " his eyes fill with tears. After a pause he smiles at Uncle Larry, " I'm Texas. By the way, what is your name?"

Uncle Larry can't help laughing, " Texas! what a funny name! I'm Larry, you speak English very fluently, Texas."
Texas grins, " Thank you. In fact, my name is Julio, but my friends call me Texas. Well, we used to live in Texas." He sticks the cigarette between his lips, then looks into his shirt pocket, but he can't find any lighters.

At the moment, the sound of the crutches can be heard. The deep worry lines appears on Uncle Larry's forehead as he sees the same young man coming toward them. Texas laughs, " He's my cousin, Fernando." Uncle Larry nods, " Yes, I saw him recently by the telephone, he was speaking with Isabella on the phone." Fernando whispers in Larry's ear, " If the telephone rings, don't answer it. " Uncle Larry nods his head, " Okay."

Texas asks, " ¿Tienes un encendedor? (= have you got a lighter?)" Fernando hands him a matchbox. Texas thanks, " Muchas gracias." and Fernando walks away. Texas strikes a match and lights up his cigarette. He is watching the man going away, shaking his head sadly, " Poor Fernando- He was out of work, so Isabella left him. Now she lives in America."

The silence surrounds the two of them for a while. Then Texas says, " My mother lives in America, too. When she was a child, her family moved to the States to live with her older uncle who lived in Austin, Texas. She worked hard there until she became a beautiful young lady. At that time, she returned to Mexico. There, she fell in love with my father at first sight. They got married two hours after they met. So, I was born in Mexico. Later, we had to cross the border, because our house was too small to live in.

I grew up in San Antonio. We were a very happy family until the second Monday of December-- I was only 12- My father and I had to go downtown, " Texas begins laughing, " Poor daddy- he was the worst driver that I've seen until now, he was driving so carelessly that I was terribly scared, when he raced through the stop light, the cops appeared, next they checked our documents and sent back us to Mexico. My mother stayed in the U.S. to work hard. My father couldn't help thinking her- He tried to cross the border several times, he didn't succeed however. So he was sitting alone, smoking cigarette all the time until he passed away. Now my mother lives in California, she became a U.S. citizen recently."




Best Wishes
      M.T

Monday, January 25, 2016

A Lonely Man





Don't Act Smart

If you are waiting at the end of a long line, you have to be patient. However, Uncle Larry is not, he is fed up with this slow-moving line. So when he realizes that a migrant's family is a pizza shared between two countries, in his haste to call Sergey, he rushes to the head of the line.

There, a young man is speaking by phone. Such as many people standing in line, he has a broken leg, for this reason he is on crutches. The man is holding the receiver between his head and shoulder and talking to his wife at the other end in English. He looks very upset, his cheeks are wet with tears. Uncle Larry stands there, staring at his tearful eyes. For a few seconds he hesitates what to do, then hands a tissue to the young man and says sadly, "Amigo, Don't cry, everything will be OK, she's angry now .... why don't you call her later? I'm the last, let's change places, how's that?" The man looks at Uncle Larry, thinking he is kidding, then he begins talking on the phone again.

Uncle Larry doesn't give up easily, he repeats his request over and over again, but the man takes no notice and keeps talking by phone," Isabella, If you want me to, I'll come back." Uncle Larry frowns and taps the man on the shoulder, " Amigo, have a heart! My brother is decidedly worried about me. Please, let me call him right away, it will take just a few minutes." The young man covers the receiver with his hand, turns to Larry, looks him in the eye and shouts, " Senor, you have to wait in line like everyone else!"

Uncle Larry takes two steps backward, but he doesn't leave there. The man's face is dark with anger as he presses the receiver to his ear, " Isabella, Isabella, Isabella."

The man bursts into tears, the phone has gone dead, Isabella is not at the other end anymore, the receiver is hanging from the telephone, and the people are shouting at Uncle Larry.

As a man happily grabs the phone to call his wife, Uncle Larry returns furiously to the end of the line. What drives him mad more is that he found he has missed his turn. The pretty woman whom he was talking to is not there anymore, because many newcomers have joined the line. Uncle Larry looks completely disappointed. No smile is on his face, no light is in his eyes.

Alone in line, Uncle Larry stands staring at the people. Some of them are telling their immigration stories and the others are listening to them. Few Mexicans are weeping bitterly and their countrymen are trying to calm them down. Uncle Larry's eyes fill with tears, he feels sorry for all the illegal immigrants, he is wondering why they immigrate? what is the chief cause of their immigration? and another thousand questions are burning on his lips, but there is not anyone to answer them. He wish Google were here, maybe it could help. Uncle Larry sighs deeply, why no one talks to him? why no one notices his loneliness, as if he was invisible. Uncle Larry feels so homesick, he wish Sergey were here, he wish someone spoke English, he longs Pedro will be back before long.

Uncle Larry is an island in himself as a man with crutches approaches him. The man coughs three times to get his attention, Uncle Larry quickly looks around and notices him: a gray-headed man with bushy eyebrows and a bright smile on his tanned face, his sunglasses are on his head and a rucksack slung over one shoulder, a cigarette is held between his index and middle finger, and one leg is in a cast- his left leg from knee to foot- Uncle Larry is not the last any longer, he smiles at the man.

A grin spreads across the man's face, " Can you give me a light?"




Best Wishes
      M.T

تو هرگز نمی توانی خیلی دقیق باشی



« تو هرگز نمی توانی خیلی دقیق باشی،
   این چیزی است که من همیشه می گویم.
 
   بنابراین من یک یا دو کلاه روی سرم می گذارم،
   چون شاید موهایم سفید شوند.

    من ۱۳چرخ زاپاس در ماشینم دارم،
    برای وقتی که ماشینم پنچر می شود.

   من شلوار سایز بزرگ می پوشم،
    چون شاید خیلی چاق شوم.

  تو هرگز نمی توانی زیاد دقیق باشی،
  مطمئنم که آخر به حرف من می رسی ...»

ما هیچ وقت درباره ی نبوغ یا امکانات مان خیلی دقیق نیستیم؛ گاهی برای کشف ذوق و قریحه به یک جفت چشم اضافی نیاز داریم. یک جفت چشم تیزبین و مطمئن، یک مشاور کاردان، مانند دوستی صمیمی، همکار، رئیس یا متخصصان موفقی که در حرفه ی ما کار می کنند، مشاوری که به ما کمک کند تا استعدادها و فرصت های پنهان را ببینیم.

لس براون نویسنده و سخنران مشهور که با ارسال اولین کاست سخنرانی خود برای دکتر « نورمن وینسنت پیل» سفر موفقیتش را آغاز کرد، می گوید:« آن چه دوستان بیش از هر کار دیگر انجام می دهند، این است که به شما کمک می کنند تا بر ضعف « ندیدن امکان و فرصت » غلبه کنید.»




به توصیه ی مشاور خود عمل کنید

جیسون دورسی دانشجو بود که به گونه ای نامنتظره با اولین رایزن خود، صاحب شرکتی محلی که از او خواسته بودند برای دانشجویان بازرگانی دانشگاه تگزاس سخنرانی کند، ملاقات کرد. وقتی براد بچه ها را به چالش کشید و خواست تا موفقیت را چیزی غیر از کسب مبالغ زیادی پول تعریف کنند، جیسون دل به دریا زد و از او خواست تا مشاورش باشد و توصیه های لازم را به وی بکند.
 
در اولین جلسه، براد از جیسون در مورد طرح ها و برنامه هایش سئوال کرد . او پاسخ داد برنامه اش این است که دانشکده را تمام کند، در بازار سهام نیویورک کار کند، دکترا بگیرد، تجارت خود را شروع کند و بالاخره در ۴۰سالگی بازنشسته شود و وقتی بازنشسته شد، برنامه ی کار با جوانانی را که سخت یاد می گیرند شروع کند تا آینده اش از لحاظ تحصیلی و موقعیت شغلی اجتماعی تضمین شود.

وقتی براد این صحبت ها را شنید از جیسون پرسید زمانی که به این جوانان کمک می کند چند ساله شده است؟ جیسون حدس زد حدود ۴۵ سال، سپس براد سئوالی کرد که زندگی او را متحول کرد:« چرا برای انجام کاری که واقعاً می خواهی انجامش دهی، ۲۵ سال صبر کنی؟ چرا همین الآن شروع نمی کنی؟ هر چه بیشتر منتظر شوی، به دلیل فاصله ی سنی برقراری ارتباط با جوانان برایت مشکل تر می شود.»
 
اظهار عقیده ی براد مفهوم بود، اما جیسون فقط هجده سال داشت و در خوابگاه دانشجویی زندگی می کرد، بنابراین پرسید: « اگر الآن شروع کنم، به نظر شما چگونه می توانم بهتر به افراد هم سن خودم کمک کنم؟»

براد پاسخ داد:« کتابی بنویس که جوانان واقعاً دوست دارند آن را مطالعه کنند. به آن ها رمز و راز احساس خوبی را که نسبت به خودت داری حتی زمانی که دیگران به شدت منفی هستند، بگو. به آن ها بگو چه شد که از کسی خواستی تو را راهنمایی کند. به آن ها بگو چرا این قدر فرصت های شغلی زیادی داری در حالی که فقط هجده ساله هستی.»
 
بنابراین در هفتم ژانویه سال ۱۹۹۷، در ساعت ۱:۵۸  دقیقه ی صبح ، جیسون نوشتن کتابش را آغاز کرد. چون مطمئن نبود می تواند این کار را بکند یا نه، اولین پیش نویس کتاب « از فارغ التحصیلی تا شغلی عالی » را در سه هفته تکمیل کرد. جیسون آن کتاب را خودش چاپ کرد و در مدارس شروع به سخنرانی و راهنمایی افراد جوان دیگر کرد. وقتی بیست و پنج سالش شد، برای پانصد هزار نفر سخنرانی کرده و برنامه اش سه بار از کانال ان بی سی پخش شده بود، و اولین کتابش در بیش از۱۵۰۰مدرسه جزو کتاب های درسی قرار گرفت. جیسون آن قدر با هیجان و انگیزه سخنرانی کرد که طولی نکشید مدارس او را برای تدریس به معلمان و مشاوران استخدام کردند. آخرین مشتری او شرکت جدیدی است که به مدیران کمک می کند تا یاد بگیرند چگونه به کارمندان انگیزه بدهند و آن را حفظ کنند . بهتر از همه، جیسون هنوز از مشاوران خود اطلاعات می گیرد از هر پنج نفر آن ها.


وقتی جیسون بیست و شش ساله بود، جایزه ی سال را در مقوله ی آموزش دریافت کرد. فقط تصورش را بکنید، اگر جیسون خطر سئوال کردن از یک غریبه را برای راهنمایی گرفتن به جان نخریده بود، اینک در بازار سهام نیویورک مشغول کار بود.


           کتاب مبانی موفقیت : جک کنفیلد


شعر: کن نسبیت . برگردان : علیرضا باقری جبلی 












M.T☺

Saturday, January 23, 2016

آیا زندگی ارزش این همه سختی را دارد؟



ترس از رنج و چسبیدن به رنج ،از دیگر مواردی هستند که لازم است رها شوند. در این یادداشت به این موضوع می پردازیم که چه رنجی سودمند و چه رنجی زیان بار است.

« در آسمان از یک ارتفاعی به بعد، دیگر هیچ ابری وجود ندارد.
   پس هر وقت آسمان دلت ابری شد، با ابرها نجنگ، فقط اوج بگیر.»



آیا زندگی ارزش این همه سختی را دارد؟
« ما انسان را در رنج آفریدیم.»

فیروزه، همکلاسی ما، دختر فوق العاده ای بود: خوش سر و زبان، پر انرژی، روشنفکر و اهل مطالعه. کلاس از حضورش مغرور بود و همکلاسی ها صادقانه دوستش داشتند. الگوی فیروزه، برادر بزرگش بود که فرانسه تحصیل می کرد.

اواسط سال تحصیلی بود؛ در حیاط نشسته بودیم که فیروزه آمد. هاج و واج ماندیم که چه شده است، نخستین باری بود که فیروزه را این چنین می دیدیم؛ دختر شادی که گنج لبخند لحظه ای از لبانش محو نمی شد، اینک با چشمانی قرمز و متورم و قیافه ای زار و پریشان مقابل ما ایستاده بود. خیلی زود، کل کلاس دورش حلقه زدند و دلیل ناراحتیش را پرسیدند.

فیروزه گفت:« برادرم--» و زد زیر گریه. شست مان خبردار شد که برای برادرش اتفاق بدی افتاده است؛ مدتی به دلداری فیروزه سپری شد؛ وقتی که حالش کمی بهتر شد، گفت چند روزی است که برادرش با خانه تماس نگرفته است و خانواده می ترسند خدایی نکرده بلایی سرش آمده باشد.

اگر هر وقت دیگری بود می گفتیم زیادی شلوغش کرده، اما آن روزها وضعیت عادی نبود، جرقه های اسلام ستیزی دامن فرانسه را گرفته بود، به همین خاطر بسیار نگران شدیم. یکی از بچه های کلاس که حسابی شوکه شده بود، پرسید:« فایده ی این زندگی چیه؟ اگر قرار است این قدر زود بمیریم چرا تا صبح بیدار بمانیم و درس بخوانیم؟ چرا این همه سختی را تحمل کنیم؟ آخرش که می میریم.» پاسخ روشنی نداشتم، تلاش کردم با بلغور کردن آموخته های کتاب دینی یک کم آرامش کنم، « ببین، خدا انسان را در رنج آفرید ...» حرف هایی که از ته قلب باورشان نداشتم و تردیدهای زیادی راجع به آن ها داشتم.

فردا ظهر باخبر شدیم که برادر فیروزه صحیح و سالم است و هیچ اتفاق ناگواری برایش نیفتاده است، جز این که چند روزی به تلفن دسترسی نداشته است. آن وقت ها، مثل الآن نبود که هر کسی چند تا تلفن همراه داشته باشد، تلفن همراه محصول نوبرانه بود و فقط دست مایه دارها.

خلاصه، نگرانی فیروزه برطرف شد، ولی شک های من نه، پرسش دوستم در ذهنم جا گرفت و برای یافتن پاسخ مرا به دنبال خودش کشید:
بعضی ها می گفتند ما تاوان اشتباهات آدم و حوا را پس می دهیم، اگر آن بندگان خدا وسوسه نمی شدند و از میوه ی ممنوعه نمی خوردند، الآن در قصرهای طلایی مان نشسته بودیم و از دست همه ی سنت های الهی از آزمایش و ابتلا گرفته تا قضا و قدر و امداد و ... راحت بودیم.

برخی دیگر می گفتند رنج و عذاب دنیایی کفاره ی گناهان خود ماست.

با استناد به مطلب اخیر، هر انسان گرفتاری ، بد و خطاکار است و انسان بی غم نیز لابد پاک و درستکار.

چنین شیوه ی نگرشی به رنج کاملاً متفاوت با نظر خدایی است که رنج را گوهر و امتیاز انسان معرفی کرده است. « ما انسان را در رنج آفریدیم.»
رنج، امتیاز انسان است، زیرا سختی ها روح انسان را صیقل می دهند و او را به کمال می رسانند. از این رو، رنج در تمام ادیان مورد توجه ویژه قرار گرفته است. با این وجود، تحمل هر رنجی، نیکو نیست؛ تحمل بعضی رنج ها واقعاً غیر ضروری است، خصوصاً سختی هایی که خود بر خویشتن روا داشته ایم. این طور که پیداست، بعضی چنان به درد و رنج خو گرفته اند، که مدام در پی عذاب می دوند، برخلاف دسته ای دیگر که از رنج می گریزند.



انواع رنج ها

رنج ها به دو دسته ی اجتناب ناپذیر و غیر ضروری تقسیم می شوند. عمده ی رنج هایی که در زندگی با آنها رو به رو می شویم، عبارتند از:

1- رنج های جسمی ، مانند دردهای جسمی، سرما و گرما، گرسنگی و تشنگی
2- رنج های عاطفی، مانند بی مهری، دوری، شنیدن سخنان ناپسند
3- رنج های روحی، مانند نابرابری، مورد ستم واقع شدن
4- رنج بی وطنی، مانند از دست دادن ریشه، خانواده
5- نگرانی های مالی، مانند تنگدستی
6- رنج از موقعیت اجتماعی، مانند از دست دادن احترام، اعتبار، شغل یا جایگاه
7- رنج از بی نتیجگی، مانند وقتی که مجسمه ای را می سازیم و آن می افتد و ظاهراً همه ی زحمات مان برباد می رود.
8- رنج از اشتباهات و ناکارآمدی، مانند به نتیجه نرسیدن برنامه ها، نارضایتی همسر، فرزندان و اعضای خانواده.
9- رنج از دست دادن چیزی، مانند گم شدن شی مورد علاقه مان.
10- ناراحتی از عذاب دیگران، مانند دلسوزی و همدردی
11-رنج معنوی، احساس جدایی از خداوند که به عقیده ی بسیاری ریشه ی همه ی رنج های دیگر است.



شیوه ی رویارویی با رنج ها

مزه ی رنج ، تلخ و ناخوشایند است. شاید به همین خاطر است که وقتی حضور رنج را حس می کنیم، یک پا داریم، یک پا هم قرض می کنیم و فرار را به قرار ترجیح می دهیم. درست است مزه ی تلخ را دوست نداریم، از درد حاصل از رنج می ترسیم و مجبور می شویم یک رنج را بارها و بارها تجربه کنیم، زیرا تا زمانی که با حریف رو در رو نشد، نمی توان شکستش داد.

برعکس هنگامی که با رنج رو به رو شویم، می توانیم راز و رمزش را کشف کنیم- چون در پس ظاهر هر رنج حقیقتی پنهان وجود دارد-با کشف کلید می توان از دل رنج گذشت و برای همیشه از دست رنج رها شد.

پس بهتر است از راحت طلبی دست برداریم، مزه ی تلخ رنج را بچشیم، تا رنج ما را رها کند.





مزایای رنج 

« در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم
سرزنش ها گر کند خار مغیلان غــــــــم مخور »

تحمل سختی ها گاهی برای خود ما سودمند است ،گاهی برای همنوعان مان و زمانی برای هر دو. دانش آموزی که قید خواب شیرین را می زند و تا صبح درس می خواند، سعادت آینده ی خودش را تضمین می کند؛ سربازی که در جنگ کشته می شود تا از آب و خاک کشورش دفاع کند، مرگ را به آسایش هم میهنانش ترجیح می دهد؛ کارگری که با دستمزد کم در یک کارخانه از بام تا شام عرق می ریزد، با تلاش و غیرتش نه تنها چرخ های زندگی خانواده اش ، بلکه چرخ های صنعتی کشورش را نیز می گرداند.


 در دل هر سختی، رسالتی نهفته است که دوست دارد کشف بشود، پس تا زمانی که رسالت کشف نشود از سختی رها نمی شویم. سختی های سودمند اغلب نتایج زیر را به همراه دارند:

_ غالباً سبب تغییر و تحول می شوند.
_اولویت های ما را از نو مشخص می کنند و ما را نکته بین تر و سنجیده تر می کنند.
_ما را انعطاف پذیرتر می کنند.
_با آگاهی از این نکته که هر ستیزی با هستی درد و رنج را بیشتر می کنند، ما را به آشتی با جهان ترغیب می کنند.
_آگاه تر می شویم و به معنای اصلی زندگی توجه می کنیم.
_ما را بر آن می دارند که به درون برویم و فضای درونی که درد و رنجی در آن وجود ندارد را کشف کنیم.
_درد و رنج به ما امکان می دهد بیندیشیم، پرده های ظاهری را کنار بزنیم، حقیقت را کشف کنیم و رهایی را تجربه کنیم. بله ، رهایی ، محصول نهایی رنج سودمند است.  
  

 رنج های بی فایده
  
 رنجی که ما را عصبانی و سرخورده می کند و نمی توانیم چیزی از آن بیاموزیم، رنجی بی فایده است. چنین رنجی چنان ما را در خودش غوطه ور می کند که رهایی از آن ناممکن به نظر می رسد. پایان این جاده، هرگز رهایی و آرامش خاطر نیست. 

رنج های بیهوده، اکثراً به سبب اعتقادات نادرست یا وضعیت روحی ما ایجاد می شوند و مانع پیشرفت ما به مدارج عالی تر می شوند. یگانه راه رهایی از این رنج ها، کنار گذاشتن آنهاست.

مثال: کشیشی که با خودش عهد بسته است تا پایان عمر با فقر زندگی کند، اما حسرت یک زندگی مرفه را می خورد، باید به این نکته توجه کند که برای رسیدن به خدا راه های بیشماری وجود دارد، ساده زیستی یکی از راه هاست و تنها راه نیست، سپس رنج فقر را رها کند.


  روش هایی برای رویارویی با رنج 


 آدم های نازک نارنجی با کوچکترین مشکلی
آرامش خاطرشان را از دست می دهند و شروع می کنند به گله گذاری و شکایت. شاید به این روش عادت کرده باشیم، اما راستی راستی راه حل کارآمدی نیست، به گله و شکایت معتاد می شویم و روز به روز عصبی تر و بد اخلاق تر می شویم. بیاید این طوری رفتار کنیم: هر وقت رنج در زد و خواستیم غر بزنیم، بگوییم :« نه، نه ، این طوری نمی شود، ما این طوری عمل نمی کنیم.» بعد یک نفس عمیق می کشیم و یکی از روش های پیشنهادی زیر را امتحان می کنیم:

۱-دلداری را با گوش کردن به موسیقی که ما را می سازد به دست می آوریم.
۲-به قلب رنج می رویم. همواره در دل رنج و درد فضایی سرشار از آرامش وجود دارد، این فضا به ما می گوید که چقدر در حاشیه هستم و چقدر از مرکز دور شده ایم. بهتر است، درد و رنج را آموزگار خویش قرار دهیم و با او مثل یک دوست صمیمی رفتار کنیم.

۳- ابرهای ناراحتی را با درخشش لبخند کنار بزنیم. به لحظاتی بیندیشیم که غمگین بودیم و دوستی با لبخند زیبایش، شادی را به قلب ما برگرداند. پس از یادآوری، لبخند را به خانه ی رنج بفرستیم.

۴- خدا را به یاری بطلبیم. یاد خدا آرام بخش دلهاست.

۵- درد و رنج را عمیقاً حس کنید، به این تجربه آری بگویید:« قبول» تو را می پذیرم.  

 


مشکلات، این شکلات های تلخ گرانبها
 مشکلات شکلات های تلخ زندگی هستند؛گرچه طعم دلپذیری ندارند ،هر آدم دانایی می داند که به دلیل درصد کاکائوی بالاتر از شکلات های شیرین ارزشمندترند. نه پدید آوردن درد و رنج و نه فرار از درد به وجود آمده، فایده ای ندارد. هنگامی که درد و رنج را بپذیریم، معجزه را به چشم خواهیم دید. رنج همان جاست، بی آن که کاری انجام دهیم، خودش تغییر خواهد کرد. همواره، همراه رنج چیز دیگری است که نامرئی است، وقتی رنج را می پذیریم به دیگری مجال بروز می دهیم، وقتی دیگری همچون گیاهی جوانه زند و رشد کرد، همان وقت وارد مرحله بهبود می شویم و معجزه را می بینیم، می دانیم چیزی تغییر کرده است، با این که ما کار خاصی جز پذیرش رنج انجام نداده ایم.


درست است که بودا گفته :« دنیا از درد و رنج تشکیل شده است.»، ولی موضوعات به خودی خود رنج آور نیستند، وابستگی به آن هاست که آن را رنج آور می کند. آن چه درباره ی درد و رنج باید رها شود، وابستگی به درد و رنج و یا فرار کردن از آن است. « رنج یافتن راهی برای فرا رفتن از تجربه و دریافت حسی است.»


« خدایا! هر چه می خواهی بر من نازل کن
   چه رنج باشد و چه عشق، 
هر دوی آن ها را به جان می پذیرم،
که از تو بر من آمده است.

چه شادی باشد و چه عذاب،
زیاده بر من نفرست!
که فروتنی و افتادگی در میان است.           
                                                        ادوارد موریکه»
                          



زندگی در اینجا و اکنون: پروفسور کورت تپرواین
 
M.T☺




​​


M.T

Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com