This blog is about books, eBooks , my memories and tragic accidents.

Friday, October 2, 2015

باز هم شاخه ای شکست ...

عید سعید غدیر خم مبارک


پارمیس جان، سلام؛ عیدت مبارک

«دفتــــرش را نــــگاه کرد، ناگهان گـــــریه اش گرفت
  عکس خود را کشیده بود، بی امان گریه اش گرفت

ما همه یک نفریم

نا گفته پیداست که آدم کنجکاوی مثل من ، چقدر تشنه ی دانستن است، به ویژه درباره ی آدم هایی که یک خرده متفاوت تر  به نظر می رسند؛ از شانس خوبم همیشه آدم های این تیپی به پُستم می خورند، مثل « دُنا » - همکلاسیم - که ارمنی بود.

اولین باری که رفتم سر کلاس نیست مسیرم دور بود، یک ساعت، نه دو ساعت زودتر از خانه راه افتاده بودم و
چون جمعه بود و بالتبع ترافیک سنگین نبود، نیم ساعت زودتر به کلاس رسیدم، چاره ای نبود باید تا آمدن بقیه همان جا می ماندم.

پشت در کلاس منتظر نشسته بودم که با مامانش پیدایش شد، چند دقیقه بعد مادرش رفت و ما با هم گرم صحبت شدیم، ذوق مرگ شدم وقتی که فهمیدم از ارامنه است، این آغاز دوستی ما بود، تصورم می کردم به زودی اطلاعات جامع و کاملی از ارامنه ی تهران و آداب و رسومشان به دست می آورم.

اما هر چه بیشتر دنا را می شناختم، امیدهایم کمرنگ تر می شد، دنا مثل بقیه ی بچه ها بود، کاملاً مثل ما.

ماه رمضان بود، در کلاس ما تک و توک بچه ها روزه گرفته بودند، با دنا به سوپر مارکت رفتیم ، او یک بسته شکلات خرید، بعد پرسید:« تو چی؟ » لبخند زدم، با شرمندگی گفت:« اوه، ببخشید، واقعاً معذرت می خواهم ، آخر هیچ کدام از دوستانم روزه نمی گیرند، اگر می دانستم--» ، گفتم:« نیازی به عذر خواهی نیست درک می کنم.»

به کلاس رفتیم، بچه ها حرف سحری و افطاری و روزه را پیش کشیدند، یکی از بچه ها پرسید:« راست است که شما وقتی روزه اید فقط مواد خام می خورید؟ » ، دیگری گفت:« واقعاً، چه آسان! چند روز روزه می گیرید؟» و ...

بازار سؤالات داغ بود و دنا صبورانه به پرسش ها گوش می داد بی هیچ حرفی، آخرش گفت:« بچه ها من هم مثل شما هستم ..... شما مسجد می روید؟ نماز می خوانید؟ روزه می گیرید؟ من هم کلیسا نمی روم، تا حالا روزه نگرفتم و درباره اش هیچی نمی دونم ، البته ما کریسمس را جشن می گیریم ولی در کل مثل بقیه زندگی می کنیم، اکثر دوستانم مسلمان هستند و ...»

حرفش را کاملاً درک می کردم، دنا با ما بزرگ شده بود، در کنار ما، بنابراین درست مثل ما بود، یکی از خودمان، تازه به قول استاد باید قدرش را می دانستیم، می گفت:« این ها { ارامنه} هر سال کمتر می شوند، همه شون دارند می روند.»


فصل میــــــــــلاد باد بود، رعد هم خنده می سرود
ابــــرها تکه تکه شد، آســـــمان گــــریه اش گرفت

عکس یادت نرود

ما همه با هم تفاوت هایی داریم، اما شباهت هایمان بیشتر است، دنا خودش را بیشتر ایرانی می دانست تا ارمنی؛ بچه های زرتشتی مدرسه ی ما هم چنین می اندیشیدند، حتماً می دانی که تهرانپارس یک محله زرتشتی نشین است، باغ رستم در فلکه ی دوم تهرانپارس نسبتاً مشهور است، در حدی که شبکه ی تهران چند بار آن را نشان داده است؛-- آآآآآه، این را که گفتم یاد مسابقه ی « ویکی دوستدار یادمان ها 2015 ایران/ تهران » افتادم، چرا اسم باغ رستم تو فهرست محله های تاریخی نبود؟ نکند باغ رستم تاریخی نیست و ما سرکاریم؟ راستی تو این مسابقه شرکت کردی؟ فقط 5 روز باقی مانده است: بشتابید، بشتابید عکس یک یادمان تاریخی و فرهنگی ایران را بگیرید، در ویکی پدیا بارگذاری کنید، خدا را چه دیدید؟ شاید عکس تان برنده شد و رفتید به ایتالیا ؛ اگر هم نرفتید، ضرری نمی کنید، حداقلش اینه که به فرهنگتون خدمت می کنید، والا، بد می گم؟ --


رنگ پـــــاییز ســـــــــرخ و زرد، ســــــــــــکوت و درد
هر که از کوچه ها گذشت، بی امان گریه اش گرفت

داستان حضرت اسماعیل واقعی شد

خب، دوباره زدم تو جاده خاکی و از بحث اصلی خارج شدم، داشتم درباره ی تفاوت ها ، شباهت ها و ادیان آسمانی صحبت می کردم؛ نیست هفته ی قبل عید قربان بود؛ یعنی، بزرگترین عید مسلمانان و امروز هم عید غدیر است؛ یعنی، بزرگترین عید شیعیان، و هنوز که هنوز است تب عید قربان داغ داغ است و حتی از هفته ی پیش هم داغ تر شده است، بله، دقیقاً به همین خاطر.

و راستش را بخواهی برای من واقعاً تعجب برانگیز است که دنا، یا همدرسان زرتشتی ام خودشان را با ما یکی می دانستند و می دانند در حالی که بسیاری از هم کیشان ما در اقصی نقاط دنیا ما را غریبه می پندارند و به چشم دشمن، بیگانه، خارجی و در یک کلام عجم به ما می نگرند، البته از شما چه پنهان، برخی از هموطنان ما نیز حسی مشابه به این عزیزان دارند، تنها برخی و نه همه.

بله، یک هفته از واقعه ی دلخراش منا گذشته بی هیچ ابراز تأسف یا شرمندگی؛ نمی دانم اگر کویتی ها در عربستان این طوری قربانی می شدند،خاندان آل سعود واکنش مشابهی نشان می دادند؟!

من که کاملاً از آن ها نومید شدم، تصور می کردم حکومت جوان آل سعود منعطف تر و شاید مهربان تر است چه خیال خامی ! بله ، یک هفته نشستم و صبر کردم شاید یک بیاینه ی بلند بالایی بشنوم، حالا اگر بلند بالا هم نشد، حداقل یک جمله، نه حتی یک کلمه، یک خم شدن سر به نشانه ی خجلت زدگی؛ و چه دیدم؟آهـــــــــــ فقط چند تا تأسف خشک و خالی.


اگر من خدا بودم
اگر اشتباه نکنم جیم کری ( مطمئن نیستم) نو یکی از فیلم هایش فقط یک روز جایش را با خدا عوض می کند و وقایع بامزه ای اتفاق می افتد، اگر من فقط یک روز، حتی یک ساعت خدا بودم، یک خانه برای خودم تو ژاپن می ساختم می دانید چرا؟

آن وقت اگر یک خش به خانه ام می افتاد، یا اگر یک قطره خون از دماغ یکی از زائران خانه ی مقدسم می چکید، سران ژاپن تا کمر خم می شدند و از تمام مردم دنیا معذرت می خواستند، اگر قضیه جدی تر بود مثلاً یکی از سنگ های خانه می افتاد رو سر زوار که دیگر کار با تعظیم و عذر خواهی حل و فصل نمی شد، خودکشی می کردند. باور ندارید همین یک ماه پیش بود - 13 شهریور خبرش را خواندم ،پس هنوز یک ماه هم نشده است - که مدیر عامل تویوتا « آکایو تویودا » پس از کنفرانس خبری در برابر ملت ژاپن سر تعظیم فرود آورد و از برای نقص فنی تویوتا عذر خواهی نمود :)

راستش کلی فکر کردم چرا خاندان آل سعود در برابر جامعه ی جهانی خم نشدند، از غرور؟ نه، مسلمان و تکبر؟ مشغله ی زیاد؟ نه، سازمان های امدادگر که هستند، درک نکردن ابعاد فاجعه؟ نه، بابا، ماشاء الله این آل سعودها هم تحصیل کرده هستند، آن هم تحصیل کرده ی بهترین دانشگاه های غربی، پس چی؟ که به فکر، پوشش شان افتادم، به گمانم جواب سؤال همین باشد.

 نه همه ی سعودی ها، شماری از آن ها روسری چهارخانه ی قرمز می پوشند، زدم به هدف نه؟ شاید احتیاط کرده اند ، ترسیده اند که مبادا با تعظیم روسری از سرشان بیفتد و سرشان ( تاس یا پرمو) دیده شود؟

شاید هم دلایل دیگری دارد ولی خدایش تعظیم با آن عبا و روسری کمی دشوار به نظر می رسد، ژاپنی ها کت شلواری هستند، پیشتر هم که کیمونو می پوشیدند که جامه ی نسبتاً راحتی است.

بله، اگر با این دید به سران حکومت عربستان بنگریم، شاید بتوان خطای عذر نخواستن را توجیه کرد، ولی از کنار این سهل انگاری ( ضعف مدیریت) نمی شود به سادگی گذشت، چه بسیار روابط کشورها تیره و تار شده ، فقط به خاطر کشته شدن یکی از اتباع آن کشورها در کشور دوست؛ حالا ما این همه جسد و مفقودالاثر را کجای دل مان جا بدهیم؟ عربستان هم که انگار که آب از آب تکان نخورده، دمش گرم، واقعاً خوش به غیرتش!


بـــــاد و تـــوفان و جـــــزر و مد، ساحل سرد پر جسد
ناخــــدا جــــــان سپرده بود، بادبان گریـــه اش گرفت
 
بابا، ما آدمیم

این حرف ها را هفته ی قبل ننوشتم تا ببینم آخرش چی می شد، که دیدیم چی شد، فقط شمار قربانیان بیشتر شد و از سر گذشت و البته مقامات عربستان تسلیتی هم گفتند و رهبر انقلاب تهدیدی هم کردند و خبرنگاران برداشتهایشان را هم نوشتند و ... و ... و ما هم احساسات خودمان را نوشتیم و امیدواریم که شما با جنبه باشید و فردا سلاح برندارید و به میدان جنگ نروید و بگذارید این منطقه مدتی آسوده و بی جنگ باشد و  بلکه باقی جنگ ها هم خاتمه یابد و ببخشید از این همه و، و، و ، ولی خوب است آل سعود مسئول تر باشد و به ما ایرانی ها حداقل به عنوان یک هم کیش ( تو سرم بخورد) حداقل به چشم یک انسان بنگرد و از مسیحی ها و یهودی ها و زرتشتی ها و بودایی ها نسبت به ما یک خرده، قدر یک ارزن مهربان تر باشد و هر چه نباشد بالاخره هم قاره ای که هستیم، هم منطقه ای که هستیم، برادر که هستیم بابای همه ی ما آدم هستیم و هزار و ِ دیگر.


سوز ســـــردی درون بـــاغ، سبزه هایی لـــــگد شدند
باز هم شـــــاخه ای شکست، باغبان گریه اش گـرفت
                                                                 هادی خورشاهیان »

تا کمر خم می شوم

و در پایان مصیبت وارده را به تمام خانواده های داغدیده تسلیت گفته ، برایشان از ایزد منان صبر جمیل می طلبم و از صمیم قلب از آن ها عذر می خواهم.

خیلی ببخشید کوتاهی کردیم، ما در برابر جان و مال شما مسئول بودیم ، نباید این اتفاق می افتاد، خواستم استعفا بدهم دیدم که خودم ننویسم کسی نیست اگر یک جانشین داشتم استعفا هم می دادم.

 به هر حال ببخشید واقعاً واقعاً عذر می خواهم، کوتاهی کردیم ، اشتباه از فامیل های ما بود، فامیل دور هستند، بله، الآن که عید غدیر است باید بگویم، مادر محترم ما، سید است، ما یک جوری با این حضرت ابراهیم فامیل هستیم، یعنی نسبت مادرم می رسد به حضرت محمد (ص) ، حضرت محمد نسبش می رسد به حضرت ابراهیم (ع) و خوب که فکر کردم ما با این یهودی ها هم فامیل هستیم ؛ درباره ی مسیحی ها باید بیشتر تحقیق کنم، تا این جای کار ما با ژاپنی ها هیچ نسبت فامیلی نداریم جز علاقه ی مشترک ولی خب ، با این عربستانی ها و اسرائیلی ها بله، یک نسبت فامیلی داریم.

 البته فامیل دور هستند و از قدیم گفته اند:« ژیان ماشین نمی شود/ باجناق فامیل نمی شود» وقتی باجناق فامیل نشود، فامیل خیلی خیلی خیلی به توان بی نهایت که جای خودش را دارد، ولی یک ذره که
فامیل هستند و ما کاملاً احساس مسئولیت می کنیم، لطفاً ما را ببخشید، عذر می خواهیم ، ان شاء الله حج بعد جبران می کنیم.

اما اگر شما جان تان را دوست دارید، با بادی گارد بیاید بهتر است و بگویم خود ما، حتی مامان این جانب، تاکنون به حج مشرف نشده ایم؛ در حالی که بعضی دیگر از فامیل ها، حتی غیر فامیل ها، هزار بار رفته اند و برگشته اند، شاید هم دولت عربستان به همین خاطر خواسته کسانی که زیاد در رفت و آمد هستند ( بیش فعالند) گوش مالی بدهد یا شاید درمان کند، این روزها همه دیگر متخصص اعصاب و روان شده اند و می خواهند دیگران را درمان کنند، حتی اگر خودشان بیشتر به درمان نیاز داشته باشند.

خب، خسته شدی؟ خودم هم همین طور،
راستی گوگل در این هفته هفده ساله شد:

ریتم شخصی

« یک زن زائر هنگامی که مرد مسافر از سالن کنفرانس خارج گردید، گفت:

-- در گفتگوی شما درباره ی « راه سانتیاگو » چیزی کم بود.
او گفت:
-- برای من مشخص است که اکثر زائران و مسافران - حال چه در راه سانتیاگو و یا در راه های زندگی -- همیشه سعی در دنبال کردن ریتم و روش دیگران دارند.

در آغازِ راه زیارتی ام، سعی در همراهی کردنِ با گروهم را داشتم. خسته می شدم، از بدنم بیشتر از آنی که می توانست ارائه بدهد، انتظار داشتم، عصبی و هیجان زده بودم و سرانجام در تاندون های پای چپم مشکل پیدا کردم.

وقتی برای دو روز از عمل راهپیمایی و همراهی با گروهم بازماندم، متوجه شدم که فقط در صورتی موفق به رسیدن به سانتیاگو خواهم شد که از ریتم شخصی خودم پیروی کنم.

بیشتر از دیگران معطل شده و تکّه های بسیاری از راه را باید به تنهایی طی می کردم، اما فقط به خاطر این که به ریتم شخصی خودم احترام گذاشتم، توانستم راه را کاملاً بپیمایم. از آن زمان به بعد این فرمول را برای هر کار دیگری که در زندگی قصد انجامش را داشتم به کار می بردم.                          
                          مکتوب، نویسنده : پائولو کوئلیو »


این است پاسخ من به همه ی دوستانی که از دست این نویسنده ی کُند به ستوه آمده اند، من به ریتم شخصی خودم احترام می گذارم، عاشق خوانندگان مطالبم هستم، اما فقط در صورتی می توانم به راهم ادامه بدهم که به ریتم شخصیم احترام بگذارم.


تولد گوگل هم مبارک

آن قدر این پست طولانی شد، که مجبورم به همین جمله ی کوتاه تولدت مبارک اکتفا کنم، تولدت هفده سالگیت مبارک گوگل.

عید غدیر خم هم مبارک
 و غم آخرتان باشد

راستی ، کاپیتان تیم پرسپولیس، آقای نوروزی ،متأسفانه به دیار باقی شتافت و صبح به خاک سپرده شد؛ شنیدن مرگ یک جوان واقعاً شوکه کننده است، خدا ایشان را رحمت کند و به خانواده ی داغدارش صبر بدهد.

زندگی هیجان و اشتیاق است

« امروز جمعه است، شما به خانه برگشته و روزنامه هایی را که در طول هفته نتوانسته اید بخوانید در دست می گیرید. تلویزیون را بدون صدا روشن کرده و صفحه ای را برای گوش دادن می گذارید. از دستگاه کنترل از راه دور برای تغییر کانال استفاده کرده و در عین حال همانطور که به موسیقی گوش می دهید، نگاهی به صفحات روزنامه ها می اندازید. روزنامه های فوق حامل هیچ نوع خبر جدیدی نبوده، برنامه های تلویزینون تکراری بوده و شما آن صفحه موسیقی را ده ها بار گوش داده اید، همسر شما در حال مراقبت از فرزندانتان بوده و بهترین سال های جوانیش را فدا کرده است، بدون آن که دقیقاً بداند که برای چه در حال انجام چنین کاری می باشد. عذر و بهانه ای از ذهنش می گذرد:« خب زندگی همین است!» نه زندگی این چنین نیست.

زندگی هیجان و اشتیاق است. به جایی فکر کن که در آن اشتیاقت را پنهان کرده ای . دست زن و بچه هایت را بگیر و تا قبل از آن که خیلی دیر بشود، بدنبال آن برو. عشق هرگز مانع از تعقیب و دنباله روی رویاهایت نخواهد شد.
                                                          مکتوب، نویسنده: پائولو کوئلیو »


​به امید هفته ی سرشار از موفقیت و شادکامی
                                                                                                              M.T




M.T☺

0 comments:

Post a Comment

Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com