This blog is about books, eBooks , my memories and tragic accidents.

Saturday, October 31, 2015

با کمال احتیاج از خلق استـغنا خوش است


در مقاله ی قبل گفتیم که « رها کردن » بزرگ ترین موهبت و طبیعی ترین پدیده ی هستی است و پروازی عقاب وار تا قله ی کامیابی ،بی غبارروبی معبد مقدس قلب از زنگارهای روحی امری ناممکن است؛ با پذیرش این حقیقت، نخستین پرسشی که به ذهن می آید این است که دقیقاً باید از چه گسست؟ پاسخ پرسش را در این مقاله و مقالات بعد بخوانید.

فصل شکوفایی در راه است،قیچی باغبانی را بردارید و آماده ی هرس شاخه های خشکیده شوید.

*****


با کمال احتیاج از خلق استـغنا خوش است
با دهان تشنه مردن بر لب دریا خوش است 

  «به آن ها غبطه می خورم ، نه من بیشتر بچه های مدرسه، خیلی یکدل و یکرنگ هستند، درست مثل یک روح در دو پیکر، همیشه با هم هستند، با هم درس می خوانند، یک باشگاه می روند، تو یک تیم توپ می زنند، هر دو برای مسابقات استانی انتخاب شدند، حتی استعدادهای هنری مشابهی دارند، هر دو ارگ می نوازنند، خیلی دوست داشتم ما هم مثل آنها بودیم، وقتی یک روز همدیگر را نمی بینند کلی گریه می کنند ....»
 
برای دوست مکاتبه ایم نوشته بودم؛ فردا ظهر که جوابش را روی میزم خواندم، پکر شدم ؛ فاطمه که دو سالی از من بزرگتر بود نوشته بود که دوستی ما همین طوری عالی است،خیال نکن اگر برای هم زار بزنیم صمیمی تر هستیم، این که دوستی نیست اعتیاد است.

اوایل معنای حرف هایش را درک نمی کردم، اما کم کم همه چیز دستگیرم شد، چشم های دو یار صمیمی اغلب تر بود، اگر یکی از آنها با شخص دیگری گردش می رفت یا درس می خواند آن یکی دلخور می شد، اصلاً طاقت دوری از یکدیگر را نداشتند، خیلی متوقع بودند کوچک ترین حرف های هم را به دل می گرفتند، خلاصه بیشتر سبب آزار هم بودند تا مایه ی آرامش و دلخوشی ، دیدم حق با فاطمه است این رابطه ارزش حسرت خوردن را ندارد.


وابستگی


وابستگی دو جور است، اما فقط یکی از آنها قفس روح آزاده ی ماست . نوع اول وابستگی، یعنی « وابستگی متقابل » به حدی طبیعی و سالم است که وجودش را اصلاً حس نمی کنیم، هر یک از حلقه های زنجیره ی هستی با دیگر حلقه ها ارتباط داشته، به آن ها نیازمندند، در واقع این وابستگی غیر قابل اجتناب، شرط تشکیل شبکه ی هستی است.

شکی نیست که هر یک از ما به هوا، آفتاب، آب ، گیاهان، جانوران ، سایر انسان ها، محبت و ... محتاجیم، « انسان جزیره نیست» حتی عزلت نشینان هم به هوا، آب و آفتاب و غذا نیازمندند، این وابستگی را از آن رو متقابل می گویند که مشارکتی است بین اجزای هستی. به عنوان مثال نوشته ای که می خوانید محصول مشترکی است از نویسنده ی کتاب، شرکت سازنده ی کامپیوتر، مایکروسافت سازنده ی سیستم عامل، فایرفاکس مروگر کامپیوتر، جی میل گوگل، اینترنت ایرانسل، نیروگاه برق،کوه دماوند، برف، آفتاب، باران، نگارنده ی مقاله،خانواده ی نگارنده، گندمی که نگارنده خورده، کشاورزی که گندم را کاشته، آسیابی که آن را آرد کرده، نانوایی که نان را پخته ... تا شمایی که آن را می خوانید.



وابستگی یک جانبه

جور دیگر وابستگی یک طرفه است و مترادف است با اسارت، ما به سبب توقعات مان از دیگری در این زندان گرفتار می شویم .

این اندیشه که برای بقا به شخص دیگری نیاز داریم در بدو تولد در ما شکل می گیرد، درست در آن هنگام که کوچک و ضعیف بودیم و برای ادامه ی زندگی کاملاً به مادر وابسته بودیم؛ اما این وابستگی مقطعی است و طبیعی است که با پا گذاشتن به دوران بلوغ این نیاز از بین برود، ولی ظاهراً نه در همه ی اشخاص ؛ برخی انسان ها این باور را که « برای بقا به شخص دیگری نیازمندیم»، تا پایان عمر با خود حمل می کنند.

هنگامی که به وجود شخص دیگری معتاد شویم همانند طوطی در قفسیم ،مدام خودمان را به در و دیوار قفس می زنیم مضطرب هستیم و نگران؛ سعی می کنیم به هر قیمتی این رابطه را نگه داریم، حتی به قیمت شکستن دل خودمان ،بله، حتی اگر قلب مان زیر پای شخص پرپر شود باز در قفس می مانیم و اگر توقعاتمان برآورده نشود، یا جدایی اتفاق بیفتد عصبی و سرخورده می شویم.



برای رهایی از وابستگی یک جانبه چه باید کرد؟

اگر به شخصی وابسته هستیم، باید بدانیم که آن شخص عامل اصلی اعتیاد ما نیست بلکه در وجود آن فرد انرژیی جاری است که خوراک روح ماست ( درست مانند معتادان به مواد مخدر که تنها برای احساس بهتر به مواد رو می آورند) ؛ کافی است با درون نگری عامل اصلی این وابستگی را پیدا کرده، سپس خویش را تماماً به آن انرژی تسلیم کنیم، مثلاً زمانی که مطمئن می شویم علت اصلی گرایش ما به آن مخاطب خاص به خاطر حس شوخی طبعی اوست، این حس را به زندگی خود می آوریم: فیلم های کمدی می بینیم، جوک می گویم، بلند می خندیم و ...  وقتی غرق آن انرژی شدیم متوجه می شویم که سرچشمه ی قدرت ما آن شخص خاص نیست، در حقیقت هیچ شخص یا شئیی منبع و مبدأ یک کیفیت نیست و تمام انرژی ها در هستی جاری است، آن هنگام که این حقیقت را پذیرفتیم وابستگی به کلی از بین می رود.


وابستگی نخستین بندی است که به دست و پای روح مان زده ایم. به خاطر بسپریم که وابستگی یک جانبه نوعی اعتیاد است و نشانه ی عدم بلوغ و بهتر است هر چه سریعتر از شرش خلاص شویم.


زندگی در اینجا و اکنون: پروفسور کورت تپرواین
                                                                 M.T


« از همین امروز سعی کنید وسایل اضافی خود را سبک کنید. این کار نه تنها موجب می شود انرژی و هزینه ی کمتری صرف بیمه و جابجایی کنید بلکه انرژی های منفی را نیز از خود دور خواهید کرد. هر چه توانایی شما در سهیم کردن دیگران با دارایی خود بیشتر باشد آرامش بیشتری در زندگی احساس خواهید کرد.
                                                                                               دکتر وین دایر »



M.T

Friday, October 30, 2015

Monday, October 26, 2015

Time is Gold

3

 Time is Gold



As far as the eye can see- golden sands stretch for endless miles on all sides, giant saguaros rise up vertically and fill the sky, while a big truck is cleaving the burning sands and going along with a weary roar, the trucker keeps driving in the scorching sun, although he is tired and somewhat hungry he wastes no time ... no time! Gonzalo likes to regain his dump truck as soon as it is possible, in fact for him Time is Gold.

 A pleasant breeze blows, and swings the saguaros, then softly touches Uncle Larry's cheeks, for the moment his eyelids open, but they are lowered by the blinding glare of the sun, again the man opens his eyes slightly and glances around through  half-closed lids: a hot, tight place with four kids who standing and chatting, where is here? he can't recall, his memory is foggy. Uncle Larry rubs his forehead, his head still hurts a little, but Don't worry about him, he is fine!

Mino seems too restless, nervously she shouts, " Parmis, Hurry up, I have to get off."
Parmis bits her lip, " Here? in the middle of desert? you must be lost your mind?"
Tina says with a nervous giggle, " It's all your fault, you ate the whole ice-creams alone, now the only two ones are left."
Armis looks down and tells Mino with embarrassment, " Feel free, We won't look you at all."
Mino lets out a terrible shriek, " I'll fling myself off the truck, if you- ." her word breaks as
Uncle Larry asks weakly, " Where am I?"

The children's eyes grow wide, Parmis asks, " Uncle Larry?! ", There is no mistaking his voice, all of them turn to the Uncle, and see him trying to stand up, Parmis screams with excitement, " Wow! You woke up, Uncle Larry?! We were very much worried about you! ", Tina shouts with laughter, " Are you OK, Uncle? I nearly died of horror when you fainted ", Little Armis begins weeping, " Oh, my God, we're not going to die." and the restless child shrieks loudly, " Please, Help me!"

 Gonzalo thinks he heard a scream, rapidly he scans around, no one has been seen, the driver laughs to hide his fear, " Desert drives a human being crazy." he wonders aloud , then steps harder on the accelerator to get away from phantoms, Gonzalo is unaware that he has some hitchhikers in the back of his truck.
                                 
When Uncle Larry rises to his feet, Mino cries loudly, " Land this balloon, or else I'll jump myself out.", Uncle Larry repeats under his breath, " Balloon, Balloon, Balloon." Tina shouts at Mino, " Dare you jump out? ", Mino replies, " Yeah, I dare do that." the girls begin arguing with one another while Uncle Larry is staring at them smiling, now he could recall what happened to him.

 " Google Plus and Pancakes ...  kitchen and Sergey .... airport and father's day... harbor and changing place .... hot-air-balloon and whirlwind .... basketball and darkness ... dream and trailer ... Flora's trailer--" his train of thought interrupts as Parmis says to him, " Let's get off right now."

 The Emergency Landing

Uncle Larry's eyes shine, " We're riding in the trailer, aren't we?" Parmis nods, " That's right."
Uncle Larry, " So Let's tell Mrs. Roberts stops here, we can have a roadside picnic, I'm very hungry, Okay? " Parmis raises one of her eyebrows and looks at him in surprise.
Uncle Larry, " If the vehicle needs stopping, what are you waiting for?"
Parmis mumbles, " We--we aren't in-- this isn't the same trailer."
Tina turns to Uncle Larry, " We don't know the trucker, in fact he's a trafficker, and it's all Parmis's fault, I wanted to land the hot-air-balloon but she didn't allow."
Uncle Larry asks Parmis, " What's what? what she said is true?"
Parmis, " We came across the truck on the way, I'll the story later, now you'd better launch the balloon, because Mino can't control herself anymore, she actually needs to use a bathroom." she points at Mino who sitting on the floor and shaking, her face is redder than tomato.

 Uncle Larry winks at Mino, " If I am not mistaken a river must be nearby." quickly he presses the hidden button, as soon as the balloon envelop comes off the cylinder, the pump air system and the solar panel turn on automatically, a few minutes later the hot-air balloon is ready for flight, Goodbye Gonzalo, will we see you again?  When the balloon lifts off the truck and floats across the blue sky, Uncle Larry says with a laugh, " Sergey has an inventive mind, he does strange things, in my view, this hot-air balloon is his best invention." Parmis admits, " Yes, Uncle Sergey has brains."

After a little flight among giant cactus, the hot-air balloon descends near a pretty river, now they are all alone in the  soft sands and Gonzalo has gone away, he took no notice that a hot-air balloon left his truck and landed a few miles away, Now the desert-man looks how much away!

The little girls are over the moon, first Mino gets off, and runs away in tears to find a restroom, " What a beautiful view! I'm very glad to be on land again." Parmis says happily to the others, Tina sighs deeply, " I wish I could make a perfect video of the Arizona desert.", Uncle Larry grins, " Why not? Go for it! ", Parmis says, " Her iPhone needs charging." Tina purses the lips and Uncle Larry laughs, " I can recharge your iPhone by using the balloon solar panel."
Tina jumps for joy, " Really? thank you so much."
Parmis giggles, " It's nice to travel with a chief engineer."

 While the engineer is busy with the solar panel, the little girls leave the basket to plant themselves in a place, a little while later they succeed to find somewhere nice beneath the shade of cactus, swiftly Armis and Tina fetch their stuff there, soon Mino joins them for help, but Parmis thinks about her present.

 The iPhone battery is filling, Uncle Larry glances at his watch and sighs deeply, it is about 4 o'clock, six hours have gone by and the police haven't found them yet, it is very unusual! He wonders why Sergey had not informed the police of the missing balloon, there is no light in his eyes as he murmurs," Likely they thought that we passed away, I should call 911."

Uncle Larry digs in his jeans pocket for his smartphone, the smartphone isn't there, he searches all of his pockets carefully, there is no good news, they all are empty, then the man seeks the balloon basket carefully, Nothing!

Parmis is dragging her suitcase behind her on the sand that Uncle Larry approaches her, he asks seriously, " Don't pull my leg, Parmis! Where have you hidden my smartphone? "
Parmis, " Oh, you've lost your smartphone? "
Uncle Larry, " I can't fine it."
Parmis, " The wind has blown it out, I guess."
Uncle Larry smiles, " No, my wallet and smartphone were in my pocket, I think I lost them at the harbor."
Someone knows where Uncle Larry's smartphone is?



Best Wishes
M.T☺





M.T

نه آن قدر که بر ثابت قدمی ام چیره شود




دیوژن، فیلسوف یونانی، نزدیک به دو هزار سال پیش می زیست.

او بسیار مشتاق بود که جزو مریدان آنتی ستن شود، پس به مکتب کلیبون قدم نهاد ولی آنتی ستن وی را نپذیرفت.

دیوژن اصرار کرد.

پیشوای کلبی مسلک عصای گره دارش را بلند و تهدید کرد که اگر نرود او را می زند.

دیوژن گفت:« بزنید؛ شما چوبی پیدا نمی کنید که آن قدر محکم باشد که بر ثابت قدمی من چیره شود.»

آنتی ستن حرفی برای گفتن نداشت، بی درنگ او را به عنوان مرید و شاگردش پذیرفت.


           کتاب: هیچ گاه، هیچ وقت ، هرگز تسلیم نشوید نوشته ی ری آریا




بسیاری از شکست خوردگان زندگی،
مردمانی هستند که در لحظه ی بازایستادن نفهمیدند
چقدر به موفقیت نزدیک بودند.

                                          توماس ا. ادیسون






M.T☺

Sunday, October 25, 2015

The Desert Man



2

Mislaid Plan


Gem Fever has caused a big traffic jam on the Pacific Coast Highway, Gonzalo's Semi-trailer is there, somewhere among thousands of stopped vehicles, Gonzalo is very nervous and somewhat disappointed, the heavy traffic upset his plan, he grumbles, " What a nuisance! ".

However, the children seem really happy and very excited. The passengers are still in the back of the truck; while Uncle Larry is asleep, all the children try to call their parents but Tina; she is standing on tiptoe looking down at the jammed highway, What a Surprise! for the first time the moments are not being captured by Tina, though the iPhone 6 plus is with her!!!


Dying With Dignity

After a while Mino succeeds to connect her Mom, Mino shouts happily, " Mommy ... Mommy ... Help ... We are lost."
-- Dead Silence
One of Mino's eyebrows is raised in surprise, Parmis and Armis are staring at her, they both look nervous, Armis is chewing her nails and Parmis is chewing on her lip too; Mino swallows hard and forces back her tears, she shouts as loudly as she can, " Mommy, it's Mino, Please Speak with me... Mommy, I'm not joking, we're actually Lost."
-- Gulup - Gulup - Gulup
The sound of bubbles break the silence as if Mom's smartphone is swimming. Armis asks anxiously, " What happened, Mino ?"
Mino shrugs, " I don't know, I can hear just gulup ... gulup."
Armis, " You've got wrong number, try again."
Mino calls over and over again, but no one answers, she shakes her head sadly, " It's no use calling, you'd better try your chance." Armis and Parmis nod their heads, " All right."

Mino turns to Tina, " Have you called your Mom?"
Tina, " Not yet."
Mino, " But why?"
Tina points at the iPhone, " Well, My friend is awfully hungry."
Mino grins, " So it's dead?! ... Yes, right, during the trip you were shooting non-stop."

Tina lets out a bitter sigh, " I Wish I had brought my solar charger; I left it behind because of hurry."
Mino giggles, " Yes, a solar charger," all at once her eyes shine as if she recalled something ," Oh, Parmis's tablet, it's alive ....Parmis is using her smartphone now, so you can borrow her tablet."
Tina explodes, her eyes full of fire, " I prefer dying with dignity to living in disgrace."

Mino presses her lips together and forces herself to be polite, she stares at Tina for one minute or two, then says, " Dying with dignity? You must be mad, mustn't you? --By the way, don't worry, help is coming."

A slow, bitter smile emerges on Tina's face, " Thank you, By the way, my parents must be asleep now, last night they stayed up because of the pirates."

Mino giggles, " Oh, yes, you're quite right--" a terrible shriek interrupts her, both the girls turn around and notice Armis crying, " Mommy ... her cellphone is off ... she doesn't answer the phone at all."

Parmis nods, " Neither does my Mom-- Likely she isn't worried about me, because she thinks I'm at Google now."
Tina's eyes grow wide, " What? our news must be the headline of newspapers now?"

Parmis browses the web, next she says, " Guess what, No news has spread on a missing hot-air-balloon."
Tina's mouth drops open, " Nothing? you must be kidding! It's impossible."
Parmis shakes her head, " Sorry, but no news."

A look of panic crosses Tina's face, " Oh, my God -- isn't it strange? I thought Uncle Sergey was looking for us."
Armis bursts into tears, yet Mino keeps herself cool, " Well, we better call 911."

" I have to download Feech." Parmis says as she points at Uncle Larry. Armis wipes her tears, " So I call 911."

Mino, " Good, and I call Uncle Sergey and Aunt Gloria."
Tina, chewing a pink gum, turns her attention to the busy highway, " Great! I also tries to find a trustworthy person on the road."


Gonzalo's Mission, What Now?


Gonzalo checks around, all the lanes are busy, the long lines of vehicles stretch for miles; the trucker lets out a bitter sigh, he blares his truck horn in despair, suddenly the cars ahead of him start moving slowly, Gonzalo glances at his watch, then shakes his head sadly, " Bad luck! what now?", Gonzalo has to get to the sale on time or else he will miss his toy truck, while he is  going along the highway, he wonders how to escape from the traffic, he decides to take the next exit and get off the highway.

Just For Father's Day Present


After that, the trailer joins the streams of cars are going to the east, he follows the road for about ten miles until he sees the other traffic jam ahead, the cause of the traffic is an angry dad; the father has blocked the road with his van so as to object to his children, unfortunately, the ungrateful kids had forgotten to buy a present for him, Gonzalo knits his brows and turns  into a remote road.


The blare of Mexican music disturbs the silence as Gonzalo comes on the road, at first sight, everything looks wonderful: a lonely, lovely road with a semi-trailer on, Hooray! Gonzalo expresses his excitement by blaring the truck horn, his cheeks are glowing with pride, the trucker has the feeling that he is the king of roads.

Some pretty minutes go by, and then everything goes wrong, the road narrows and turns into a dumpy, dirt trail; loneliness also disappears as stream of cars appears from nowhere, Gonzalo is much shocked by the vehicles turn up in the opposite direction, his trailer is so wide that no cars get by, so he pulls over to the side of the road, lets them pass, and thinks about a real shortcut somewhere without roadblock, passing car or speed limit, and the first name crosses his mind is The Arizona Desert, Gonzalo loves there, desert brings him to life, in fact he is the desert-man, its silence, calmness, and wild nature nourish his free sprite, and although driving across desert doesn't look easy, Gonzalo is good at it.


We Will Come Soon


The truck lurches when Gonzalo hit the desert, Tina shouts," What is he doing? "
Parmis laughs, " 90%"
Tina, " What? "
Parmis points at her smartphone, " I talked about Feech, until now the 90% has been download."
Mino says, " None, none of them answers, their smartphones are off. "
Suddenly Armis shouts with excitement, "Oh, finally the police answer, someone is on the line."
The children scream with laughter, " Hooray!", then listen to the conversation:

Armis, " Hello, Is it Police? we're lost."
Police, " Your name?"
Armis, " Armis."
Police, " Where are you now, Armis?"
Armis, " I don't know exactly." she looks at her friends' face, " Where are we?"
Tina, " In desert."
Armis giggles, " In burning desert sands."
Police thinks herself, " Another Annoying child, this naughty girl tries to pull my leg, I show her ." then she says kindly, " Listen to what I say, Stay there, we will come soon."
Armis, " Okay, but you didn't ask the desert name?"
Police, " I don't need it, however, which desert? "
Tina whispers, " Arizona desert, I think."
Armis, " A---" the little girl lets out a terrible shriek, because her cellphone has gone off.

" My cellphone doesn't have reception again, " Parmis says as she kneels down on the floor, head in hands, " My heart sank-- Only the 1% had remained as WiFi went off."

Armis, " Same Police, she also went off, what now? "
Parmis, " I don't know, we have to wait."
Mino, " I guess he is a smuggler."
Armis, " Who?"
Mino, " The trucker, why is he driving across desert?"
Tina, " Yes, I'd warned you earlier."
Armis, " Yes, Tina had told us, then now we have to escape."
Parmis smirks, " Where? Look, we are in the middle of nowhere, and no one is nearby!"

Armis begins crying , Mino puts her hand on her back, " Don't worry, everything will be fine ... instead of weeping set the table , I'm hungry."
Armis purses her lips, " But I'm not."

Best Wishes
M.T☺


​How to charge your smartphone without access to electricity ​
Beat load shedding: clever ways to charge your phone without electricity
Here's the Right Way to Rescue a Soaking Wet Smartphone



M.T☺

Monday, October 19, 2015

داستان موفقیت


source: googlemusic.ir


امروز دوشنبه است، منتظر داستان موفقیت هستید؟ خودم که بله، منتظر هستم؛ بی حاشیه این دوشنبه از خودِ داستان خبری نیست ولی از حاشیه های داستان چرا، اگر حوصله دارید با من همراه شوید.

داستان های موفقیت را دوست دارم زیاد، چون راهم می اندازند، در واقع سوخت موتور زندگیم هستند، اصلاً نمی توانم تصور کنم بی داستان های الهام بخش و امید آفرین چطوری فکر می کردم حتماً دنیا برایم یک جهنم واقعی می شد، ولی تابش نور آفتاب از روزنه های قصه های شورآفرین قلبم را گرم می کند و شوق پرواز را در ذهنم زنده نگه می دارد.

بعضی از داستان های سال گذشته تراوشات ذهنی خودم بود و بعضی از کتب مورد علاقه ام : بیشتر از هیچ گاه، هیچ وقت ، هرگز تسلیم نشوید و کمتر از : همیشه یک برنده باشید، مبانی موفقیت، فکر بزرگ و چند تای دیگر. کتاب « سرگذشت مشهورترین میلیاردرهای جهان به قلم آقای علی محمد نجاتی » یکی از منابع اصلیم در نگارش زندگینامه ی اشخاص سرشناس بود.

می دانید چرا کتاب « هیچ گاه .... تسلیم نشوید» را این قدر زیاد دوست دارم؟ به این خاطر که از زاویه ی دیگری  به زندگی انسان های موفقیت نگاه کرده است؛ یعنی از شکست به موفقیت رسیده است، برعکس خیلی داستان ها که با نبوغ شروع می شود و به موفقیت می رسد. این کتاب برداشت مرا از موفقیت تغییر داد، گفت موفقیت سکه ای است با دو رویه ، یک لبه اش سیاه است و پر از شکست و لبه ی دیگر درخشان و سرشار از موفقیت، ولی تو و بیشتر مردم همیشه فقط همین رویه را می بینید، شاید برق خیره کننده ی طلا آن قدر چشمانتان را می گیرد که تاریکی ها را از یاد می برید ، بی خبرید که برای رسیدن به بوستان باید از باتلاق گذشت.


استعداد یا شانس؟

راستش اغلب این طوری است؛ فیلم ها و مصاحبه ها فقط برشی از زندگی یک شخص موفق را به ما نشان می دهند نه کل داستان را، خبری از رنج و شکست، درد و مرارت نیست ،همه اش شیرینی و جذابیت و بردن است، بسیاری از مردم دوست ندارند از شکست هایشان حرفی بزنند آن ها قصه ی موفقیت شان را این طوری برای ما تعریف می کنند: من از بچگی به این رشته علاقه داشتم، تمرین کردم ، برای مسابقات انتخاب شدم، دوباره تمرین و تمرین و بعد به یاری خدا، دعای پدر و مادر و همت خودم قهرمان شدم. می بینید همه اش زیبایی است، اکثر مصاحبه ها همین طور هستند، حتی بسیاری از فیلم هم این جوری هستند و منِ بیننده با خودم فکر می کنم ببین اصلِ موفقیت نبوغ است، ایشان قهرمان شدند فقط به خاطر نبوغ شان، اگر من هم ذره ای استعداد داشتم الآن برای خودم کسی بودم.

گاهی هم اشخاص موفق این طوری داستانشان را تعریف می کنند، داشتم خرید می کردم یک آقایی پرسید: دوست دارید بازیگر شوید؟ من پذیرفتم و این طوری شد که بازیگر شدم و داستان های دیگری که طرف شانسی به موفقیت رسیده است و منِ بیننده ( شنونده یا خواننده) می گویم چه شانسی! پیشونی ما رو کجا می شونی؟ اگر شانس داشتم اسمم را می گذاشتند شمسی.

چه دردسرتان بدهم، با این مصاحبه ها و کتاب و فیلم ها من یکی که تصور می کردم موفقیت فقط به استعداد و شانس بستگی دارد، بنابراین اگر بار اول در هر کاری موفق نمی شدم فوری آن را کنار می گذاشتم و می گفتم چرا وقتی استعدادش را ندارم تلاش کنم؟ مثلاً طناب زدن را همان بار اول یاد نگرفتم، گفتم ولش کن تو نمی توانی؛ و حساب کردن را بار اول یاد گرفتم خیال کردم تو این کار استعداد دارم.


1- روشت را عوض کن

با این اندیشه، تبدیل شدم به دو نیمه ، یک نیمه ی موفق و یک نیمه ی ناموفق، فعالیت های فکری را دوست داشتم و از فعالیت های فیزیکی متنفر بودم، گاهی حتی کارهایی را که دوست داشتم به خاطر این طرز فکر رها می کردم، به عنوان مثال از بافتن خوشم می آمد، دبستان که بودم سعی کردم آن را یاد بگیرم ولی موفق نشدم و کنارش گذاشتم.

در دوره ی راهنمایی حرفه و فن داشتیم ، بنابراین یادگیری بافتنی اجباری بود، از شانس بدم، دبیر سال اول زیادی جدی بود، گفت یک شال گردن خوب ببافید، چندی ( بین چند دقیقه، چند ساعت یا نهایت چند روز) تلاش کردم، کارم زیاد جالب نشد، روز آخر مادرم دلش سوخت و با عجله یک شال گردن 50 سانتی بافت که با استرس فراوان به کلاس بردم، می دانستم که نبردن این شال گردن از بردنش سنگین تر است، همان اتفاقی افتاد که حدس می زدم معلم حسابی دستم انداخت و گفت تو به این می گویی شال گردن؟ و نمره ی کامل نداد، به این ترتیب نه تنها از بافتنی بلکه از سه شنبه ها هم متنفر شدم چون آن روز سه شنبه بود.

سال دوم کلاس حرفه به بهترین نحو ممکن برگزار شد، و من خوشمزه ترین سالاد الویه ی عمرم را در این کلاس خوردم و بدون هیچ زحمتی نمره ی کامل گرفتم، دبیر مهربان از ما خواست برای کار عملی خیاطی یک پیش بند ؛ برای بافتنی یک ژاکت کوچک (عروسک) و برای آشپزی فقط مواد لازم را تهیه کنیم. خیاطی را خودم انجام دادم، ژاکت را مامانم و سالاد الویه را خانم معلم، زنگ حرفه دیگر نفرت انگیز نبود، به هر حال من هنوز از بافتنی لنگ می زدم.

سال سوم  شانس به من رو آورد، بغل دستیم مرضیه اگرچه تنبل ترین شاگرد کلاس بود ولی استعداد هنری بی نظیری داشت، ترکیب شاگرد اول کلاس و دختر هنرمند تیم موفقی را به تشکیل داد، آن سال درس بافتنی به قسمت سختش رسیده بود، باید جوراب و دستکش می بافتیم به مرضیه گفتم من حتی از پس بافتن یک شال گردن معمولی هم برنمی آیم. خندید و گفت بافتنی که کاری ندارد، فقط به دستان من نگاه کن.

بهت زده به دستانش خیره شدم، او مثل مامانم نمی بافت مثل مادربزرگ های سریال های خارجی می بافت، کمتر از 5 دقیقه بعد، بافتنی را یاد گرفته بودم، سبک مامانم نمی بافتم اما چند روز بعد یک جفت جوراب بافتم و ماه بعد یک جفت دستکش، تازه بافتنی را به خانه آوردم  ،خواهران کوچکم و حتی یکی از برادرانم می توانستند بافتنی ببافند، واقعاً ساده بود، بعدها که دستم تند شد، به شیوه ی سابق برگشتم؛ یعنی مانند مامان می بافتم، جالب تر این که روش مرضیه را کم کم فراموش کردم.

دوستی خوبی بود، ما با هم کلی کار گروهی انجام دادیم ، روزنامه ی دیواری تهیه کردیم، یک کتاب نوشتیم و بیشتر. همیشه تحقیق و پژوهش با من بود و نگارش و تزیین بر عهده ی او ، گفتم که خیلی با ذوق بود، خط زیبایی داشت، نقاشی اش هم خوب بود، رمان هم دوست داشت اولین بار کتاب های فهمیه رحیمی را دست او دیدم، تا قبل از آن فقط ژول ورن می خواندم یا دیکنز، اصولاً داستان های غیرعاشقانه. البته خیال نکنید که فقط من از این دوستی نفع می بردم، مرضیه هم از ثمرات دوستی بی نصیب نبود، همه ی امتحان هایش ( حتی انشا ) را از روی دست من می نوشت، خیلی اصرار کردم که با هم درس بخوانیم، ولی موفق نشدم، عاشق هنر بود و به درس های نظری گرایشی نداشت.


آن سال مرضیه درس بزرگی به من آموخت ، اگر در کاری موفق نشدی به این معنا نیست که خنگی یا در آن کار شانسی نداری، پشتکار داشته باش، تلاش کن، اگر لازم است راهت را عوض کن، حتی مربی ات، گاهی برای انجام یک کار صدها روش وجود دارد، همه که نباید از یک مسیر بروند هر آدمی شیوه ی خاص خودش را دارد ( دیداری، شنیداری و لمسی NLP را که یادتان نرفته است؟) .


2- صبور باش و به خودت اعتماد کن

خودم را آدم کُندی نمی دانستم، در دوران تحصیل با ساعت مشکلی نداشتم، سر وقت مدرسه می رفتم، به موقع بر می گشتم، برگه ی امتحانی را سریع تحویل می دادم ( غیر از برگه ی انشا که به خاطر دراز نویسی همیشه تا ثانیه ی آخر دستم بود )؛ خلاصه من و ساعت با هم کنار می آمدیم تا این که درسم تمام شد و سر کار رفتم، اولین کارم آمار خاصی نداشت؛ یعنی از صبح تا غروب پیوسته کار می کردیم،گاهی هم که مواد اولیه جور نبود، بیکار می نشستیم و حرف می زدیم، ساعت رفیق مان بود.

از آن کار که درآمدم، در شرکتی استخدام شدم که فقط آمار را می شناختند، من با این شیوه کاملاً بیگانه بودم، اوایل خیال می کردم باید همچون گذشته از صبح تا غروب کار کنم، پس از چند روز به نادرستی پندارم پی بردم، باسابقه ها معمولاً ساعت سه به بعد بیکار می شدند و یک جوری وقتشان را پر می کردند، نه این که کم کار می کردند، نه، آن قدر تند آمارشان را می زدند، که وقت اضافه بیاورند، من اینها را نمی دانستم، بنابراین می اندیشیدم  که زیادی کندم، سایرین هم همین مطلب را در گوشم می خواندند ، آن قدر روحیه ام را باختم که احساس می کردم روز به روز کندتر می شوم، با نگاه به دست همکارم دستان خودم را سرزنش می کردم، اصلاً فکر نمی کردم کارمان متفاوت است او مقاومت می زدند و من خازن و سلکتور؛ اولین ماه به قدری بر من سخت گذشت که می خواستم استعفا دهم، شب ها کابوس سلکتور می دیدم، چند بار نیمه های شب از خواب برخاستم و خودم را در حین زدن سلکتور یافتم .

همکارانم گاهی برای اتمام آمارم به یاریم می آمدند، اما از لحاظ روحی کمکی نبودند، برعکس روحیه ام را تا می توانستند تضعیف می کردند، نه این که بدخواه من باشند، زیاد خوش بین نبودند، مدام می گفتند دختر تو واقعاً کندی؛ از شما چه پنهان دیگر باورم شده بود که حق با آنهاست و واقعاً کندم که اتفاقی افتاد: همکارم تلفن زد که دو ساعت تأخیر دارد، می بایست تنها کار می کردم، به خیال این که وقت کم می آورم شروع کردم به کار ، اما بسیار زودتر از موعد مقرر کار را تمام کردم، خوش حال شدم خیلی زیاد، دانستم که این کار آن غولی نیست که ساخته ام، فقط دست تازه کارم را با دست یک حرفه ای مقایسه می کرده ام، سرپرستم هم متوجه این موضوع شد و از سرگروهم خواست زیاد به من سخت نگیرد، آخر او همیشه گله می کرد که این زیادی کند است.

مدتی نگذشت که از آن دختر پیش افتادم، و وقتی که نحوه ی شمارش قطعات را بلد شدم تازه فهمیدم چه کلاه گشادی سرم رفته است، قطعات من بیشتر بودند زیرا قطعه های سخت دو برابر آسان ها حساب می شدند، البته دیگر زدن همان قطعات سخت برایم شده بود مثل آب خوردن.

راستش همان روزها پریسا نامی با ما همکار بود، دختر زبر و زرنگی بود، ما دوتا زیاد درددل می کردیم، یک بار راز موفقیتش را برایم توضیح داد، گفت : می دانی من به دیگران توجهی نمی کنم، مدلی که دوست دارم کار می کنم، مثلاً تو چطور قطعات را خرد می کنی؟ درست همان طور که آن ها می گویند، در حالی که من شیوه ی خودم را دارم و اگر کسی اعتراض کند جوابش را می دهم و از خودم دفاع می کنم.

پریسا درس دوم را به من آموخت، به خودت اعتماد کن، حتی اگر دیگران بر تو خرده بگیرند.



3- اشتیاقت را حفظ کن و برای رویایت قفسی بساز

امسال یاد گرفتم که مسیر موفقیت آن مسیر همواری نیست که در ذهنم ترسیم شده بود، پر از فراز و نشیب ،مانع و چاله چوله است و اگر درصدد کسب موفقیت هستی استعداد را بی خیال شو  و با تمام وجود تلاش کن.

به خاطر داشته باش که راه موفقیت از ذهن آغاز می شود و با عمل تکمیل می گردد، اگر با ذهنی ناموفق و شکست خورده صدبار بلکه هزار بار کوشش کنی فرسنگ ها از کامیابی دوری، در صورتی که ذهن موفق رسیدن به اهداف سخت را برایت آسان می سازد.

شروع کردن با ذوق و شوق بسیار آسان است، مهم نگه داشتن انگیزه تا پایان مسیر است، من وبلاگم را با شوق بسیار شروع کردم، اما با همان انرژی مسیرم را ادامه ندادم، گاهی به زمین می خوردم و تمام امیدم را از دست می دادم، چند بار تصمیم گرفتم که فراموشش کنم و یا سایت دیگری را آغاز کنم، هر بار که ایده ی داستانی در ذهنم کاشته می شد و برای نوشتن قلم برمی داشتم، با موجی از افکار منفی مواجهه می شدم، افکاری که به من می خندیدند و می گفتند وقتت با ارزش تر از آن است که دورش بریزی، رهایش کن و راه دیگری در پیش بگیر، یا تو استعدادی نداری، بیهوده است، تمامش کن، ولی صدای دیگری نیز بود که می گفت از قلبت پیروی کن، آن چه را که دوست داری انجام بده، این طوری احساس خوبی داری حتی اگر برنده نشوی.

این شد، که به سه سالگی رسیدم، و می دانید امسال حلقه زدن را هم به فهرست می توانایی هایم اضافه کردم، پنج شش ساله که بودم، خیلی دلم می خواست حلقه را برای مدتی طولانی دور کمرم بچرخانم، هر بار چند دقیقه می چرخید و بعد به زمین می افتاد، عاقبت کنارش گذاشتم خب، استعدادش را نداشتم :)

اوایل بهمن 93 یک حلقه رنگارنگ به خانواده ی ما پیوست، بی هیچ انتظاری از خودم آن را برداشتم، حتی یک دقیقه نتوانستم آن را بچرخانم، روز بعد هم همین طور؛ دو سه روزی این مدلی سپری شد جمعه به یکی دو دقیقه رسیده بودم ولی بدنم حسابی درد می کردم ذهن بدبینم می گفت کنارش بگذار، آسیب می بینی ؛ ذهن خوش بینم می گفت ادامه بده، دردش تمام می شود.

حرف ور خوش بین ذهنم را پذیرفتم و ادامه دادم فقط یک بار در روز، سر ساعت مشخص، چند دقیقه حلقه زدم، جمعه بعد نزدیک ده دقیقه حلقه زدم، باورم نمی شد، تصمیم گرفتم از فردا یک دقیقه بیشتر حلقه بزنم و زدم، عید نوروز که رسید به هدفم رسیده بودم ، می توانستم نیم ساعت بی وقفه حلقه بزنم، کاری که در شش سالگی برایم سخت بود، سی سال بعد با نظم، پشتکار و آسان گرفتن بر خودم آسان شد.


حرف آخر، در ذهن تان قفسی برای رویایتان بسازید، قفسی که کاملاً مقابل دیدگانتان باشد، و امید به پرواز را در دل تان زنده نگه دارد « کرم ابریشم تنها زمانی پروانه می شود که به رویای پرواز کردن وفادار بماند»


" اگر
از شما انتقاد شده است،
خدا را شکر کنید، چرا که فرصت یافته اید
تا نادرستی پندار کسی را
به اثبات برسانید."


                                                                                                 M.T☺







M.T

Sunday, October 18, 2015

That Cute, Smart girl!


1

​" I'm fed up with swimming." Mahta says to her cousins while she is getting out of the pool. At this warm midday everything looks pretty, the sun is shining brightly in the sky, the birds are chirping happily in the trees, and the girls are swimming noisily in the pool, but the child is walking unhappily on the ceramic floor tiles, it is quite obvious that something is eating her.

Beneath the trees the grandma is napping on a chaise longue, Mahta approaches her and reclines on the adjacent longue with her Nexus tablet, then her resentful look gazes at the white clouds for awhile, Mahta thinks about her smart sister, " Where is that greedy rat now? ... at Google? .... in Uncle Larry's office? ...  Mino is sitting at her desk, and orders googlers smugly? oh, No, No ",  a teardrop shines in her eye,  she remembers a few hours ago when they both separated from each other at the airport; Mino headed Google with the Uncles and left Mahta behind. Little Mahta swallows hard and forces back her tears, she clenches Nexus tablet firmly in her hand, it was a gift from Uncle Larry, and  reminds her of the pleasant days in Google: when European people would like to forget the gone days ,Oh ,what beautiful days! Mahta liked deleting a little bit, but she enjoyed riding her bicycle among Google's trees ,and painting in Uncle GD's office very much.

Mino is really selfish, she always ignores Mahta's feeling, last summer she demanded much money so she made Mahta work at Google, but this summer she needs Mahta no more, because Mino hopes to work at Google as Uncle Larry's adviser, after that Mino will be rich enough and very popular as well, she may bring a Lexus driverless car for Mommy-- the cellphone ring breaks her thoughts, one of the smartphones on the table is too restless, a look of anger crosses of her face, this is her mom's smartphone, and that one is on the line must be Mino,  Mahta can recognize her ringtone well, she turns her sulky look to the swimming pool, no one is near, and Mom can not answer her smartphone, Mahta has to answer the smartphone herself, though she doesn't like this, it is quite obvious that Mino wants to show off her new post: Guess what Mahta? Cute Mino is the Great Larry's adviser, can you imagine? now you are the sister of the smartest girl in the world.

 Mahta gets up from her seat and picks up the smartphone, she touches the green button, her jaw is clenched tight in anger, she can hear Mino's scream for help, " Mommy... Mommy ... Help ... We are lost." a wry smile emerges on Mahta's face, she says nothing, and only listens to her cute sister, a glimmer of hope lights in her heart, quick as a flash her look shifts from the silent grandma to the noisy pool; luckily, no one notices her speaking with Mino, Mahta thinks herself, " Nobody have been lost in Google so far, but it is nice to see your tears, Cute Mino!"

Stealthily Mahta throws the smartphone away, it falls into water with a slight splash, Mahta thinks, grinning, " I'll buy a new smartphone for Mommy, and Mino will miss her new post, when the news spreads Uncle Larry will know how stupid she is."

As soon as Aunt Lilli's smartphone sinks in the swimming pool, all the smartphones start ringing, it makes Mahta a jump, she stares at Grannie's face, she is still napping, Mahta breathes deeply, and sends a virus to her family's devices via email and they all go off, a grin spreads across her face, Nelly, a friends of hers is a smart hacker. 




" I heard the sound of ringing, did my cellphone ring?" the grandma asks as she checks her cellphone, she lets out a bitter sigh, " Why is its screen black?" Mahta points at the sky, " I guess Its face had caught the sun, because she had remained under the sun without sun-cream." the grandma bursts into laughter, and seats Mahta on her knee, Mahta grabs the cellphone quickly and says cleverly, " I'm awfully hungry, Mammana." The grandma looks upwards, the sun is just in the heart of the sky, she pats the grandchild softly on her head, " Oh, I fell asleep and forgot to cook lunch-- Come on, get up from my knee, soon I'll cook a delicious meal for you."

Mahta keeps sitting on her knee, " I like kebab, Mammana."
The grandma laughs, " Kebab?  Tonight We'll go out to have kebab, Okay?"
Mahta purses her lips, " No, I want to have kebab right now."
A wrinkle forms between Grannie's eyes, " Get up, Mahta."
Mahta rises ,and shouts, " Kebab... Kebab... I want kebab."
The grandma, " Be patient and think about your sister and cousins who are not here right now."

Mahta stamps her feet, " No, I'm hungry now, besides Aunt Mary will watch a football match on TV in the evening, so we can not go out, Please, Mammana, I'm awfully hungry."
The grandma is very friendly, she never gets mad at children, " OK, then call the others."

Mahta kisses her softly, after putting on her dress, she races towards the pool at high speed and calls the rest of the family, " Come here, it's lunchtime."
Ayda with Aynaz along with the mothers comes out of the swimming pool, while they are wearing their clothes, Mahta is keeping on eye on the table, when everyone is ready, quick as a flash she places the aunts' smartphones into their purses, she grabs the purses, and runs out of the house, the grandma says, " Hurry up, this child is too hungry."

They divide to two groups, and get into the cars, the children with Aunt Samy in her auto, and rest of the family in the Aunt Lilli's auto, when the car starts moving, Mahta whispers into Ayda's ear, " Can you keep a secret?"
Ayda nods her head, " Yeah."
Mahta, " They are lost."

Ayda's eyes grow big," Oh, No, we must tell Mommy."
Mahta, " Don't be silly, No one get lost at Google, Unlucky, they'll return in the afternoon."
Ayda, " That's too bad! "
Mahta grins, " No, Now everyone understands Mino isn't as smart as she has pretended."
Ayda, " Right!"


Best Wishes
M.T☺






M.T☺☺☺

Saturday, October 17, 2015

Tuesday, October 13, 2015

The Desert Man


Gem Fever has caused a big traffic jam on the pacific coast highway, Gonzalo's Semi-trailer is there somewhere among thousands of stopped cars in the traffic jam, the trucker looks very nervous and somewhat disappointed, he's thinking about how to escape from the heavy traffic, but his passengers look very happy.

Tina standing in the balloon basket enjoys watching the busy highway, What a surprise! for the first time she is not recording any videos, though the iPhone 6 plus is with her! The three other girls are trying to call their parents.

After a while Mino succeeds to connect her Mom, Mino shouts happily, " Hi, Mommy! we're Lost."
-- silence
Mino raises one of her eyebrows, Parmis and Armis stare at her with surprise, Mino shouts much loud, " Mommy, Mommy, Please Speak to me, I'm not joking, we're Lost."
-- Gulup -- gulup -- gulup
Mino hears the bubbles sound, as if Mom's smartphone was swimming. Armis asks her, " What's happened, Mino?"

Mino shrugs, " I don't know, I can hear just gulup ... gulup ... you better try your chance."
Armis and Parmis nod their heads, " All right."
Mino turns to Tina, "And how about you? Why don't you call to home?"
Tina points at the iPhone, " My friend needs to charge."
Mino grins, " Right, during the trip you're shooting non-stop."
Tina lets out a bitter sigh, " Wish I had brought my solar charger; I left it behind because of hurry."

Mino laughs, " Yes, a solar charger, it's very helpful-- By the way, don't worry, help is coming."
A slow smile emerges on Tina's face, " Thank you, By the way my parents must be asleep now, they stayed up last night because of the Pirates. "
Mino giggles, " Oh, you--" a terrible shriek interrupts her, they both turn around, and notice Armis crying, " My Mommy... her cellphone is off ... she doesn't answer."
Parmis nods, " Neither does my Mom, she isn't worried about me because she thinks I'm at Google."

Tina's eyes grow wide, " What? our news must be the headline of newspapers now?"
Parmis browses the web, then says, " Guess what ,No news has spread on a missing hot-air-balloon."

Tina's mouth drops open, " Nothing? you must be kidding! It's impossible."
Parmis shakes her head, " Sorry, but no news."
A look of panic crosses Tina's face, " Oh, my God -- isn't it strange? I thought Uncle Sergey was looking for us."

Armis bursts into tears, yet Mino keeps herself cool, " Well, we better call 911."
" I have to download Feech." Parmis says as she points at Uncle Larry. Armis wipes her tears, " So I call 911."

Mino, " Good, and I call Uncle Sergey and Aunt Gloria."
Tina chewing gum turns her attention to the highway, " Great! I also tries to find a trustworthy person on the road."



Gonzalo checks around him, the lines of vehicles stretch for miles on all the
lanes, he lets out a bitter sigh, and blares his car horn in despair that the cars start moving slowly, Gonzalo glances at his watch, and shakes his head sadly," Bad luck!-- I have to arrive on time."

Gonzalo takes the next exit, gets off the highway, turns to a narrow road, then he thinks about a really shortcut: Arizona desert, Gonzalo loves the desert, in fact he is a desert-man: its silence, calmness, and wild nature nourish his free sprite, besides there are not any roadblocks or speed limit in desert, and though driving through the desert doesn't look easy, Gonzalo is good at it.

Tina asks, " Where is he going to?"
Parmis laughs, " 90%"
Tina, " What?"
Parmis points at her smartphone, " I talked about the download."

Mino says, " None, none of them answer, their smartphones are off. "
Suddenly Armis shouts, "Oh, finally the police answer, someone is on the line."
The children breathe deeply, and listen to the conversation:

Armis, " Hello, Is it Police? we're lost."
Police, " Your name?"
Armis, " Armis."
Police, " Where are you now, Armis?"
Armis, " I don't know." she looks at her friends' face, " Where are we?"
Tina, " In desert."
Armis giggles, " In desert."
Police thinks herself, " Another Annoying child, this naughty girl wants to pull my leg, I show her ." then she asks kindly, " which desert, Armis?"
Tina whispers, " Arizona desert, I think."
Armis, " A---" she lets out a terrible shriek, because her cellphone has gone off.

" My cellphone doesn't have reception again, " Parmis says as she kneels on the floor, head in hands, " My heart sank-- Only 1% had remained as WiFi went off."
Armis, " Same Police, she also went off ."

Mino, " I guess he is a smuggler."
Armis, " Who?"
Mino, " The trucker, why is he driving through desert?"
Tina, " Yes, I'd warned you earlier."
Armis, " Yes, Tina had told us, now we have to escape."

Parmis smirks, " Where? Look, we are in the middle of the desert, and no one is nearby."
Armis begins weeping, Mino puts her hand on her back, " Weeping is not use, Armis-- Calm down, everything will be OK, Let's have lunch, and hope Uncle Larry will wake up soon."

A light breeze blows through cactus, Uncle Larry opens his eyes,and looks around him while he is rubbing his head softly; he still feels dizzy, but can see the little girls standing and speaking with one another, he asks calmly, " Where am I, Parmis?"

Parmis asks the children, " Did you hear the familiar voice that I heard?"
They admit, then all of them whirl towards the Uncle, and see him smiling, " How are you? I'm OK now-- I guess I scared you when I slept-- Sorry, I had a sleepless night because of the cooking show."

The children get so excited that starts jumping up and down, Uncle Larry repeats his question, " Where are we?"
Parmis, " On a truck."

Uncle Larry, " Where are we going to?"
Parmis shrugs, " I don't know, everywhere he is going to."
Uncle Larry, " Who is the driver?"
Mino, " We don't know him, we were in the sky, then saw a passing car, and land at it, we are hitchhikers."
Uncle Larry, " Then he doesn't know about us?"

Tina, " Yes, and he won't know, because we never talk to him, he is a dangerous smuggler, so we'd better run away right away."
Uncle Larry stares at Parmis, she nods, " Yes, He is a smuggler, we guess."
 


Best Wishes
M.T☺
  



M.T☺

Monday, October 12, 2015

نه بار زمین بخور، ده بار برخیز


آرزوی مشترک چهار زن این بود که خواننده ای حرفه ای شوند. از آنجا که فرصتی پیش نمی آمد، آنان شروع به کار در کلیسای شان و اجرای کنسرت های کوچک کردند.

ولی آنان مجبور نبودند زیاد منتظر بمانند. سرانجام فرصتی به دست آوردند ... فرصتی برای تهیه ی یک آلبوم و زمانی که آلبوم به بازار عرضه شد. فروشش آنان را متعجب کرد؛ شکست مسلم بود!

چند ماه بعد، آنان آلبوم دوم خود را ضبط کردند، ولی آن نیز نتیجه ای مشابه به بار آورد. در این راه سومین، چهارمین، پنجمین تا نهمین آلبوم هم شکست خورد!

آیا تسلیم شدند؟ هیچ گاه! هیچ وقت! هرگز!

در سال 1964، آنان دوباره ضبط کردند ... ضبط کردند :« پس عشق مان کجا رفت؟ » و تنها در طول چند هفته ، آن آلبوم به صدر جدول رسید و از گروه دایانا روس و سوپریمز غولی جدید در عالم موسیقی ساخت.


شکست
فقط یک افق است ،
و
 افق نهایت دورنما نیست.



                    هیچ گاه، هیچ وقت، هرگز تسلیم نشوید : ری آریا














M.T☺

Saturday, October 10, 2015

جا باز کردن برای نعمت و فراوانی

​​​
​​

سنگ ... کاغذ : تسلیم شو سنگ، راه فراری نیست. خنده ی سنگ در دل کوهستان پیچید: « خندیدم نازک نارنجی ... یک نگاه به خودت بینداز ، کمرت به سادگی خم می شود، ظریفی زود می شکنی. » کاغذ بی اعتنا به تمسخرهای سنگ پیش آمد، در یک قدمی حریف ایستاد با لبخند معناداری به وی خیره شد، سپس بسان ماری دورش چنبره زد، سنگ چشمانش را بست و در آغوش کاغذ آرام گرفت؛ نرمش و سازش همیشه نشانه ی ضعف نیست ،همان گونه که نرمی و انعطاف پذیری کاغذ تنها راز توفیقش بر سنگ مستحکم است.

 « کوه باید شد و ماند
                                  رود باید شد و رفت »

در طب سنتی چینی نیز « آب جاری »  قوی ترین عنصر و « فلز » ضعیف ترین است، در اکثر جوامع انسانی انعطاف پذیری را با جوانی و قدرت برابر می دانند، از همین رو کودکی شادترین و خلاق ترین دوران زندگی و پیری کسالت بارترین و منجمدترین آن ها است، در حالی که می تواند چنین نباشد، اگر زمان را نگه نداریم و
در جویبار اکنون جاری شویم.



چرا رهایی؟

رهایی قانون طبیعت است، همواره فرسوده ها می روند تا راه برای تازه ها باز شود؛ متأسفانه، ما فرزند خلفی برای مادرمان نبوده ایم، زیرا با آیین رهایی بیگانه ایم، آدامسی هستیم که می چسبیم، به هر آن چه بر سر راه مان قرار بگیرد، خواه  بخواهیم اش ، خواه نخواهیم اش ؛ خواه به دردخور ، خواه به دردنخور. خلاصه نه تنها خانه ی ما پر شده از اثاث اضافه، خانه ی قلب مان نیز پر شده از نخاله؛ ضایعاتی که برای زندگی در اکنون رهایی از آن ها لازم است.

رهایی دو نوع است : رهایی بیرونی و رهایی درونی ؛ رهایی بیرونی یعنی دست کشیدن از کالاهای اضافه و غیر ضروری و رهایی درونی یعنی زدودن زنگارها از آیینه ی دل، هر چند برای سبکبالی به هر دو رهایی نیازمندیم، موضوع اصلی این کتاب رهایی درونی است.

لابد می پرسید
دیگران از حمل این بار، ناخشنود به نظر  نمی رسند، چرا من از آن دست بردارم؟ مگر چسبیدن به این اضافات خطری دارد؟ رهایی از آن ها چطور؟ واقعاً سودی برایم دارد؟

راستش بهتر است هرگز به چیزی نچسبیم، قایم نگه داشتن چیزی برای ابد اصلاً خوب نیست، چون آن هم سفت و محکم به ما می چسبد و جدایی غیر ممکن می شود. ضمن این که با چسبیدن به هر چیز:
  • از لحاظ عاطفی و روحی تحت فشار هستیم.
  • از زندگی کنار می کشیم.
  • از شور و اشتیاق تهی می شویم.
  • در گذشته می مانیم.
  • از تغییر می ترسیم.
  • اشتباهات گذشته را توجیه می کنیم.
  • همسرمان را سرزنش می کنیم.
    ​ ​

  • گذشته را مسئول اتفاقات آینده می دانیم.
  • بی تجربه عمل می کنیم.​
  • خودمان را منقبض و جمع می کنیم.

و اینک مزایای رهایی :
  • با شور و هیجان زندگی می کنیم.
  • معجزه ی زمان حال را درک می کنیم.
  • نوآورتر می شویم.
  • در زندگی خودمان هستیم، دیگران را از مرکز توجه مان بیرون می رانیم.
  • با نشاط تر و سرزنده تر می شویم.
  • از دنیای مدرن استقبال می کنیم.
  • در زمان و مکان حال زندگی می کنیم.
  • اصالت خودمان را حفظ می کنیم.
  • زندگی مان را از تیررس دیگران دور نگاه می داریم.

فراوانی و خلاء

فراوانی در خلاء شکل می گیرد، تا هنگامی که ذهن و قلب ما سرشار است از گذشته ها، نمی شود در اینجا زیست و در اکنون، درست مثل فنجان پری که جا ندارد، داستان آن مرد را شنیده اید که نزد استاد ذن رفت تا درباره ی این مذهب پرس و جو کند و استاد ذن فنجانی چای مهمانش کرد؟ استاد در فنجانش چای ریخت تا آن حد که فنجان از چای لبریز شد، مرد خواست چای را بنوشد، ولی استاد به ریختن چای ادامه داد، میهمان قدری تأمل کرد، وقتی که دیگر کاسه ی صبرش لبریز شده بود به استاد اعتراض کرد: « استاد، کافی است، فنجان پر شده، دیگر جا ندارد!»
استاد ذن پاسخ داد:« ذهن شما نیز همانند این فنجان از عقاید و افکارت لبریز شده است، چطور ذن را به تو نشان دهم، در حالی که داخل فنجان پر دیگر نمی توان چیزی ریخت!»

آری، شرط رهایی خالی کردن فنجان است؛ این روزها آن قدر از خودمان سرشار هستیم، که در قلب مان جایی برای دیگری باقی نمانده است، بی جهت نیست که آمار طلاق سیر صعودی دارد و آمار ازدواج سیر نزولی.

مشکل اصلی اغلب زوجین بر سر از دست دادن جذابیت های ظاهری نیست، بلکه عدم درک یکدیگر و شنیده نشدن است. ما برای وب گردی بی نهایت وقت داریم اما برای چند دقیقه گپ خودمانی اصلاً!  اگر هم دست بر قضا بعد قرن ها دو کلمه با هم صحبت کنیم، آخرش به دعوا و بگو مگو ختم می شود، و پشت دست مان را داغ می کنیم که تا عمر باقی است گِرد گفت و گو نچرخیم. ما گفت و گو کردن را بلد نیستیم، می شنویم اما به سخنان همدیگر گوش نمی دهیم، چون داریم دفاعیات خودمان را حاضر می کنیم.

راستی که دنیا چقدر کوچک شده است، روز به روز هم کوچکتر می شود، درست مثل خانه ها و قلب های ما؛ بچه که بودم فکر می کردم خانه امان خیلی بزرگ است، بزرگ که شدم غر می زدم که این خانه زیادی کوچک است خیلی خیلی و حس می کردم هر روز هم دارد کوچکتر می شود، شبیه دنیا ، شبیه قلب خودم که لبریز از گذشته هاست و از کدورت ها و آزردگی ها ، قلبم زیادی کوچک شده است، واقعاً به خلاء نیاز دارد.

بیشتر مردم خواستار روابط عاطفی با دیگران هستند، در حالی که قلب شان فضایی ندارد،  آن ها معاشری نمی یابند زیرا با خودشان سرگرمند، تا هنگامی که آنان جایی در قلب شان برای دیگری نگشوده اند، ساختن رابطه ی عاطفی جدیدی ناممکن است ، و اگر چنین رابطه ای بنا شود مطمئناً موقتی است، زیرا که مکانی برایش در نظر گرفته نشده است.

بنا بر گفته ی اینشتین زمان و مکان بر هم منطبق هستند، بنابراین اگر در دوران تجمع و بی فضایی انسانی یافتیم که برای ما فضایی قائل شد، پای حرف های دلمان نشست بدون قطع سخنان ما یا قضاوت درباره ی ما، لحظه ای شک نکنیم که فرشته ای است آسمانی و ما خوشبخت ترین موجود این سیاره هستیم.

 بزرگی گفته است :« دوست کسی است که بتوان در حضورش بلند فکر کرد»، شخصی که برایت فضایی قائل است و تو را همان گونه هستی می پذیرد ،نه آن طور که باید باشی .


کتاب زندگی در اینجا و اکنون یک سیستم دفع زباله های درونی است، قصد دارد تا با حذف دور ریختنی ها و تصفیه ی روح ها، طوطی مقلد را به عقاب ،سلطان آسمان، ارتقا دهد تا افق های تازه ای ببیند.


زندگی در اینجا و اکنون : پروفسور کورت تپرواین
M.T☺


« طبیعت واقعی آدمی، همانند عقاب است.  بی آن که مرزی میان زمین و آسمان بشناسد، در پرواز و نوسان است،در حالی که نعمت و فراوانی آفرینش در زیر پای اوست. اما بیشتر انسان ها مانند طوطی شده اند. آن ها عاجز از پرواز کردن، در قفس خود نشسته اند و حرف هایی را تکرار می کنند که یادشان داده اند تا دوستشان داشته باشند و غذایی به آن ها بدهند.
مشکل اینجاست که به طوطی بفهمانی که او در واقع عقاب است و می تواند قفس را ترک کند. حتی اگر در قفس را هم باز کنی، باز هم در آن می ماند، زیرا کار دیگری بلند نیست. طوطی ها این طور تربیت شده اند.
آن ها در محیطی می مانند که با آن کنار بیایند و از دنیای ناشناخته ی خارج می ترسند. اما اگر هم بخواهند بلند شوند و پرواز کنند دم سیاه و آغشته به زنگارشان، دوباره آن ها را به زیر می کشد . حتی اگر هزار بار ببینند که دیگران چگونه می پرند و بکوشند از آن ها تقلید کنند، تا زمانی که از شر این ضایعات و زباله ها خلاص نشوند، نخواهند توانست پرواز کنند. »


از متن کتاب







M.T☺

Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com