This blog is about books, eBooks , my memories .

Monday, July 6, 2015

مدل کسب و کار یکی برای یکی



این هفته قصد داریم قدری درباره ی الگوی کسب و کار « یک برای یک » حرف بزنیم، اگر شما شخص نیکوکاری هستید که به راه اندازی یک کسب و کار کوچک علاقه مندید ،این مدل واقعاً برازنده ی شماست.

صحبت از کسب و کار در فصل تابستان شاید چندان دلپذیر نباشد؛ برای بسیاری این فصل بهترین زمان برای استراحت و تغییر آب و هواست ،در مقابل گروهی هم هستند که  تابستان را فرصتی طلایی برای کسب درآمد و کارآفرینی می دانند؛ مانند برخی دانش آموزان، دانشجویان، هتل داران، شرکت های ارائه دهنده ی خدمات گردشگری و غیره. اقلیتی هم هستند که با یک تیر دو نشان می زنند، در حین مسافرت تجارت می کنند؛ پیشنهاد کسب و کار « یک برای یک » برای دسته ی اول مناسب است؛ یعنی، اشخاصی که عاشق ایرانگردی و صنایع دستی ایران هستند.
 

داستان کفش تامز موفق ترین مدل کسب و کار یک برای یک، از زمانی آغاز شد که آقای بلیک مایکوسکی ، یک آمریکایی اهل تگزاس برای تعطیلات به آرژانتین مسافرت کرد و بیش از جاذبه های گردشگری آنجا محو کفش های ساده و سبک بازیکنان تیم چوگان شد، صدها سال بود که کشاورزان آرژانتینی این کفش ها را به پا داشتند، کفش « آلپاراگاتاس» به قدری به دل بلیک نشست که یک جفت برای خودش خرید و پوشید.

نکته ی دیگری که توجه بلیک را جلب کرد کودکان پابرهنه ی آرژانتینی بودند، این کودکان که به سبب فقر بدون کفش در خیابان ها راه می رفتند و می دویدند، نه تنها در معرض انواع بیماری های عفونی قرار می گرفتند بلکه از نعمت تحصیل نیز بی بهره می ماندند، این تصاویر دل بلیک را سخت به درد آورد.

هنگامی که بلیک به خانه بازگشت، با الهام از کفش آلپاراگاتاس تنها با 500 دلار کفش تامز را طراحی کرد، او کودکان پابرهنه ی آرژانتینی را هم از یاد نبرد و با خودش عهد بست که در ازای فروش هر یک جفت کفش در آمریکا، یک جفت کفش به کودکان آرژانتین هدیه کند.

در می 2006 بلیک شرکت تامز را تأسیس کرد، اولین تولید شرکت 250 جفت کفش بود که بازتاب خوبی در رسانه های خبری داشت، وقتی لوس آنجلس تایمز از شرکت تامز و نیت بشر دوستانه اش نوشت، ارزش سهام شرکت به نحو چشم گیری بالا رفت ، به طوری که ظرف 6 ماه 10.000 جفت کفش فروخت و در اکتبر همان سال 10.000 جفت کفش رایگان به آرژانتین فرستاد، و این تازه شروع داستان موفقیت تامز بود.

بعدها شرکت تامز زمینه ی فعالیت تولیدی و خیرخواهانه اش را گسترش داد: کفش، عینک آفتابی، کیف و ... اکنون تامز نامی شناخته شده از مدل تجارت یک برای یک در سطح جهانی است.
One for One


ایران میراث دار فرهنگی عظیم و غنی است، فرهنگی که حتی گوشه ای از توانایی ها و استعدادهایش به بار ننشسته است، چه بسیار شهرها و روستاهای دور افتاده ای هستند که گنجینه ای از هنر و سلیقه اند، اما ارزششان هنوز کشف نشده است؛ بیایید ما این تغییر را ایجاد کنیم، این بار که به سفر رفتیم، با هوشیاری کامل و چشمانی تیزبین صنایع دستی و فرصت های کشف نشده ی منطقه را بررسی کرده، ایده های نابی که در زمین و هوا چرخ می زنند را یافته، به رویشان لبخند بزنیم و مردمان زحمت کش محلی ، وارثان فرهنگ ، را از یاد نبریم، آنها را در سود کارمان شریک کنیم.


M.T








M.T😓

Sunday, July 5, 2015

تیم آمریکا جام را به خانه برد



سلام، طاعات و عباداتتان قبول درگاه حق

نمی دانم ایام سوگواری مولای متقیان ، حضرت علی (ع) ، را تسلیت بگویم یا قهرمانی تیم فوتبال زنان آمریکا را تبریک ؟!

هر چند جام جهانی فوتبال زنان در رسانه ها بازتاب گسترده ای نداشت و به قول گوگل متأسفانه ،فقط 1% جست و جوگران گوگلی به فوتبال دختران علاقه نشان دادند و حتی خودم سالهاست که به تماشای جام جهانی فوتبال مردان نشسته ام و نه جام جهانی زنان :( - با وجودی که سطح کیفی رقابت ها به گفته ای حتی بالاتر از سطح فوتبال پسران بود، راستی چرا عده ای می گویند فوتبال پسرانه است؟ دنبال یک توپ دویدن و گل زدن چه ربطی به جنسیت دارد؟ مگر زنها انسان نیستند؟؟ شاید آنان بر این باورند که فوتبال زیادی خشن است و زنها موجوداتی لطیف؛ جدی! پس چرا موقع دعوا  زنها اصلاً کوتاه نمی آیند و با لنگه کفش یا هرچه که دم دستشان هست دمار از روزگار حریف در می آورند؟؟  -
 

ولی واقعاً جام جهانی فوتبال دختران برایم مهم است خیلی ! و امیدوارم روزی فوتبال دختران جایگاه واقعی خودش را در جهان پیدا کند و قلب مردم سراسر دنیا را تسخیر .


تابستان ، گل کوچیک، فوتبال دستی، پلی استیش ... در یک کلام فوتبال ... اوه، چه خاطره انگیز! یادش بخیر! فوتبال تنها ورزش گروهی مورد علاقه ی خانواده ی ما بود، بخصوص تابستان که مدرسه ها تعطیل می شد : من خواهر و برادرهایم، دو تا تیم می شدیم و با یک توپ پلاستیکی تو حیاط یا تو اتاق یک دست فوتبال می زدیم-  بماند که من چقدر با خطا توپ ها را به دروازه می رساندم چون از برادرهایم بزرگتر بودم- دوران خوشی بود، یادش بخیر و یاد زمین فوتبال محله همچنین بخیر!
 
100 متر پایین از خانه یک زمین خاکی بود با دو تا دروازه ی بزرگ، رو دیوارش نوشته بود: ورزش وسیله است هدف نیست.

 نوجوانان و جوانان محله ، آخر هفته یا در تعطیلات فوتبال آنجا بازی می کردند، بعد یک روز صبح از خواب بیدار شدیم و دیدیم در آن زمین یک رشته آپارتمان سبز شده، دیگر نه اثری از زمین فوتبال بود و نه از فوتبال نسبتاً حرفه ای .
 
بچه های آماتور محل اکثراً در کوچه یا وسط خیابان فوتبال می زدند ، دو تا آجر دروازه شان بود و یک توپ پلاستیکی راه راه صورتی و توسی توپشان ، از غروب تا شب دنبال توپ می دویدند، فحش می دادند، سوت می زدند و گل هم می زدند، بندرت شیشه ای نیز شکسته می شد.
رقابت ها پایان خوشی نداشت، اغلب به دعوا ختم می شد، مسن ترهای محل که حوصله ی سر و صدا را نداشتند با داد و هوار به میدان آمده ، بساط  فوتبال را برمی چیدند، ( همیشه می گفتند چرا تو خیابون ؟برید یک جای دیگر . بچه ها می گفتند کجا؟ )  اما بعدازظهر بعد دوباره همین آش بود و همین کاسه، بچه های سمج که از رو نمی رفتند.


الآن گاهی برادرانم در زمین خاکی فوتبال بازی می کنند ولی در خانه نه، دیگر توپ پلاستیکی را تو اتاق پیدا نمی کنی؛ تو حیاط یا رو پشت بوم چرا ، گاهی پیدا می شود؛ بچه های محل هنوز هم گل کوچیک بازی می کنند بیشتر با توپ چهل تیکه، دو تا دروازه هم دارند، گاهی توپشان شوت می شود تو باغچه یا روی پشت بام خانه ی ما.

 راستیش را بخواهید تا این ساعت هنوز توپ های دریافتی را با هندوانه ی به شرط چاقو اشتباه نگرفته ایم، البته اگر تردد توپ ها به خانه مان از حد مجاز فراتر رود، ممکن است خدای نکرده به آن مرحله نیز برسیم :)

اینها که گفتم جوک نبود خاطره بود از روزگاران گذشته، بعضاً دوستانمان می پندارند که لطیفه می گوییم، نه دوست عزیز این فقط خاطره ی از ایام دور بود.

 و راستش دلم خیلی برای یک دست گل کوچیک تنگ شده :)

_______________________________________


14th December Dear Daddy-Long-Legs,

I dreamed the funniest dream last night. I thought I went into a book store and the clerk brought me a new book named The Life and Letters of Judy Abbott. I could see it perfectly plainly--red cloth binding with a picture of the John Grier Home on the cover, and my portrait for a frontispiece with, 'Very truly yours, Judy Abbott,' written below, But just as I was truing to the end to read the inscription on my tombstone, I woke up. It was very annoying! I almost found out whom I'm going to marry and when I'm going to die.

Don't you think it would be interesting if you really could read the story of your life--written perfectly truthfully by an omniscient author? And suppose you could only read it on this condition: that you would never forget it, but would have to go through life knowing ahead of time exactly how everything you did would turn out, and foreseeing to the exact hour the time when you would die. How many people do you suppose would have the courage to read it then? or how many could  suppress third curiosity sufficiently to escape from reading it, even at the price of having to live without hope and without surprises?

اسم
frontispiece  سرلوحه، دیباچه ی کتاب
inscription  نوشته، کتیبه،
صفت
omniscient علامه، واقف به همه چیز

فعل
suppress فرونشاندن


14

 ماه دسامبر

بابا لنگ دراز عزیز

دیشب خنده دارترین خوابها را دیدم. به نظرم آمد که به کتابخانه ای رفته ام. متصدی کتابخانه، کتابی برایم آورد به نام : " زندگانی و نامه های جودی آبوت"
جلد کتاب از پارچه قرمز بود و تصویر پرورشگاه جان گریر روی جلد آن بود

در صفحه ی اول عکس مرا چاپ کرده بودند و زیر آن نوشته بودند: " ارادتمند واقعی جروشا آبوت

شروع کردم به خواندن کتاب، خواندم ، خواندم . به محض این که خواستم صفحه ی آخر آن را ورق بزنم و ببینم روی سنگ قبر من چه نوشته شده از خواب بیدار شدم. خیلی ناراحت کننده بود، چون فهمیدم با چه کسی عروسی می کنم و چه وقتی خواهم مرد

فکر می کنم خیلی عالی است اگر شرح زندگی آدم توسط یک غیبگو خیلی روشن و صریح نوشته شود. اما مشروط بر این که بگذارند آدم شرح حال خودش را بخواند تا هیچ وقت آن را فراموش نکند ، بعد آدم لحظه به لحظه زندگی می کند در حالی که می داند چه می کند و چه خواهد کرد و چه هنگامی خواهد مرد

به نظر شما چند نفر آدم پیدا می شوند که شهامت خواندن شرح زندگی خود را داشته باشند؟


_______________________________________



M.T😓

Saturday, July 4, 2015

جست و جوی خدا




​درود بی پایان
​«  اگر زندگی را با  🔎 خدایی آغاز کنید که در اطراف شماست، هر لحظه یک عبادت است.
                                                                  
                                                                        فرانک بیانکو »

🔍🕛⛪🏯​


_______________________________________


Not on the whole flattering, is it, Daddy? And I thought I was making a notable addition to American literature. I did truly. I was planning to surprise you by writing a great novel before I graduated. I collected the material for it while I was at Julia's last Christmas. But I dare say the editor is right. Probably two weeks was not enough in which to observe the manners and customs of a great city.

I took it walking with my yesterday afternoon, and when I came to the gas house, I went in and asked the engineer if I might borrow his furnace. He politely opened the door, and with my own hands I chucked it in. I felt as though I had cremated my only child!

I went to bed last night utterly dejected; I thought I was never going to amount to anything, and that you had thrown away your money for nothing. But what do you think? I woke up this morning with a beautiful new plot in my head, and I've been going about all day planning my characters, just as happy as I could be. No one can ever accuse me of being a pessimist! If I had a husband and twelve children swallowed by an earthquake one day, I'd bob up smilingly the next morning and commence to look for another set.

Affectionately, Judy.
اسم
literature ادبیات
customs عادات
furnace کوره، تنور، دیگ
pessimist بدبین

صفت
flattering چاپلوس
dejected پژمان، نژند، افسرده
smiling متبسم، خندان، خوشرو

قید
utterly کاملاً

فعل
furnace گرم کردن، مشتعل کردن
cremate سوزاندن، سوازانیدن و خاکستر کردن
deject پژمان کردن، افسردن، دل شکسته کردن
swallow بلعیدن، فرو بردن
commence آغاز کردن، شروع کردن


بابا، خیلی هم اظهار نظر خوشایندی نیست. فکر کردم که اثری در ادبیات آمریکا به جا می گذارم. به خدا باور کنید ، می خواستم پیش از اتمام دانشکده یک کتاب خوب و پسندیده بنویسم و باعث تعجب شما بشوم

مطالب و موضوعات داستان را سال قبل- کریسمس- که منزل جولیا بودم تدارک دیدم، اما حق با ناشر است

دو هفته کافی نیست تا کسی به آداب و رسوم شهر بزرگی آشنا بشود. دیروز وقتی برای قدم زدن رفتم ، کتاب را هم با خودم بردم . وقتی به اتاق موتور خانه حرارت مرکزی رسیدم ، داخل آنجا شدم و از مأمور آنجا پرسیدم که آیا می توانم چند لحظه از کوره آتش استفاده کنم؟ او با کمال ادب در کوره را باز کرد و من با دست خودم کتاب را در کوره آتش انداختم

درست مثل این بود که با دست خودم بچه ام را سوزانده باشم

دیشب با دلی شکسته و نومید به رختخواب رفتم. فکر کردم که به هرحال من چیزی نمی شوم و شما پول خودتان را هدر داده اید. اما باور کنید که صبح با ایده و فکر و موضوعی تازه برای یک داستان خوب از خواب بیدار شدم. امروز هر جا که رفتم و مشغول هر کاری که بودم تمام اندیشه ی من پیرامون نقش آفرینان آن داستان بود. خیلی حالم خوش بود. هیچکس نمی تواند مرا به بدبینی متهم کند. اگر شوهر و 12 بچه ام بر اثر زلزله در یک روز زیر خاک بروند. روز بعد با قیافه ای باز و متبسم دنبال شوهر و بچه های دیگری خواهم گشت
 
با تقدیم احترام
جودی

_______________________________________



M.T☺

پاکسازی باورهای منفی

​​



رهایی از باورهای منفی

« آب هم می خورم چاق می شوم» عبارت آشنایی است، این جمله ورد زبان دوستی بود که خوراکش به اندازه ی یک گنجشک بود، در عوض دوست شکمویی هم داشتیم که یکریز غذا می خورد ولی مثل نی باریک بود و می گفت :« فرقی ندارد چقدر بخوریم ژنتیکی لاغر هستیم. » مشابه این دوستان، هر یک از ما نیز برداشت های نادرستی درباره ی خودمان و غذا داریم که چون سدی در برابر رویای داشتن اندامی زیبا می ایستد، ما را به عقب نگه داشته، مانع پیشرفتمان می شود. پس برای دستیابی به اندامی خوش فرم باید سد را شکست، از تاریکی رد شد و به روشنایی رسید.

تنها راه رهایی از باورهای منفی ، جایگزینی آنها با باورهای مثبت است؛ به نظر می رسد که زدودن باورهای آشنا؛ یعنی باورهایی که از وجودشان واقفیم کار چندان سختی نیست، آنقدر با آن اعتقاد پوچ و واهی سرو کله می زنیم تا اثرش به کلی محو شده، از بین برود.

مشکل اصلی باورهایی هستند که از وجودشان بی خبریم؛ گاهی آگاهانه و از عمق وجود خواهان دستیابی به وزن ایده آلیم ،در صورتی که ناخودآگاه محکم به اضافه وزن چسبیده تا به سبب دلایلی که قبلاً ذکر شد از ما حمایت کند؛ بله گاه بی آن که خود بدانیم،
باورهایی که سالهاست در کنج ذهنمان لانه کرده اند، ما را به مسیری که مایلند می رانند.



شناسایی باورهای پنهان

محک زدن و امتحان باور یکی از بهترین روشهای شناسایی باورهای مخفی است، به این ترتیب اعتقاداتی که در لایه های زیرین و زوایای پنهان ذهن هستند، به سطح آمده، با تبدیل شدن به باور مثبت خنثی و بی اثر می شوند؛ هیولا در اتاق تاریک ترسناک است، چراغ که روشن شد ناپدید می شود.



مراحل باور زدایی

برای امتحان باورها به قلم و کاغذ و ذهنی آماده و مشتاق نیاز داریم. یک صفحه ی سفید را به سه بخش مساوی تقسیم کرده، از دستور العمل زیر پیروی کنید:


مرحله ی باوریابی : تمام باورهایی که در مورد غذا و بدنمان داریم در ستون اول می نویسیم؛ هر باوری حتی اگر خنده دار، نامتعارف یا عجیب و غریب به نظر برسد؛مثال، غذاهای خوشمزه پر  کالری هستند؛ اضافه وزن در خانواده ی ما طبیعی است و ...

بررسی باور : حالا در خاطراتمان کندوکاو کرده، تاریخچه ی شخصی این جمله را می یابیم؛ اولین بار کی چنین باوری شکل گرفت؟ نخستین بار از چه کسی این جمله را شنیدیم؟ از والدین، خواهر ، برادر، معلم ، دوستان یا رسانه ها؟ مثلاً، غذاهای خوشمزه پرکالری هستند، خب،اولین بار از رسانه ها شنیدم.

بررسی موانع : وظیفه ی ناخودآگاه حمایت از شخص ماست. این باور چه نفعی برایمان دارد که ناخودآگاهمان به آن چسبیده است؟ به چه سبب ذهن ناآگاهمان دست از این باور برنمی دارد؟ حتماً گرایش به این باور برایمان سودمند بوده است، بهتر است برای کشف دلیل خوب وقت بگذاریم ؛برای حفاظت، ترس از زیبایی و جذابیت، تنفر از خویشتن یا احساس قدرت ؟ ---  خب، برای حفاظت : با اضافه وزن احساس امنیت بیشتری می کنم ، وحشتناک است که دیده شوم.

رهاسازی باور منفی: خب، این باور تا الآن برایمان سودمند بوده است ولی از این به بعد دیگر نه؛ اکنون هدف ما سلامتی، زیبایی و تناسب اندام است، بنابراین با قدردانی از باور منفی و خدماتی که به ما رسانده، تا لب دریای عدم بدرقه اش کرده، با وی وداع می گوییم. « همین الآن مایلم رهایت کنم.»

آفرینش تأیید مثبت : برای پاکسازی کامل باور منفی لازم است که آن را با باوری مثبت جایگزین نماییم. در خلق باور مثبت موارد زیر می بایست رعایت شوند: کوتاهی، زمان حال،  نام و مستقیماً مربوط به باور منفی

✏باور مثبت باید کوتاه باشد حداکثر 5 کلمه : من هیکل زیبایی دارم.
✏ به زمان حال باشد : من هیکل زیبایی دارم .
نام خودمان حتماً در باور باشد : من ، شاکتی، هیکل زیبایی دارم. 
مستقیماً به باور منفی برگردد : مثلاً اگر باور منفی درباره ی هیکل و اندام است، باور جایگزین نیز بایستی در مورد همان باشد : من، شاکتی، هیکل زیبایی دارم.
✏برای خود ما باشد؛ یعنی، با سلیقه، زبان و احساساتمان همخوانی داشته باشد.


اکنون باور جایگزین ساخته شده است ولی هنوز مانند باور گذشته در کنج ذهنمان لانه نکرده است، از این رو مرحله ی بعد تلقین عبارت به ذهن است، تا حدی که جمله ی ساخته شده به یکی از باورهای ما تبدیل شود:

📲 باور مثبت را در مراقبه تکرار می کنیم.
📲 از همسر یا دوستی می خواهیم باور مثبت را برایمان تکرار کند : تو ، شاکتی، هیکل زیبایی داری.
📲 در پاسخ به جمله ی گفته شده ، بله می گوییم و آن را تأیید می کنیم.
📲
روزی 10 تا 20 بار عبارت را می نویسیم، اگر در حین نگارش باوری منفی به ذهنمان رخنه کرد،آن را در پشت کاغذ یادداشت کرده، به نوشتن باور مثبت ادامه می دهیم، آن قدر جمله را می نویسیم که برای ذهنمان واضح و روشن شده،  ملکه ی ذهنمان و یکی از اعتقاداتمان شود



زندگی در روشنایی: شاکتی گاوین
                                                                           M.T





M.T

Friday, July 3, 2015

فردا روشن است



سلام، به امید هفته ی سرشار از موفقیت ✌

« وقتی به آینده نگاه می کنم، آن چنان درخشان است که چشمانم را می سوزاند.
                                                                       اپرا وینفری »
☀🗽🎶
______________________________
_________



17th November Dear Daddy-Long-Legs.

Such a blight has fallen over my literary career. I don't know whether to tell you or not, but I would like some sympathy--silent sympathy, please; don't re-open the wound by referring to it in your next letter.

I've been writing a book, all last winter in the evenings, and all the summer when I wasn't teaching Latin and sent it to a publisher. He kept it two months, and I was certain he was going to take it; but yesterday morning an express parcel came( thirty cents due) and there it was back again with a letter from the publisher, a very nice, fatherly letter-- but frank! He said he saw from the address that I was still at college, and if I would accept some advice, he would suggest that I put all of my energy into my lessons and wait until I graduated before beginning to write. He enclosed his reader's opinion. Here it is:

'Plot highly improbable. Characterization exaggerated. Conversation unnatural. A good deal of humor but not always in the best of taste. Tell her to keep on trying, and in time she may produce a real book.'

اسم
blight  زنگار، زنگ زدگی ، افت
due بدهی، حق ، پرداختنی
Characterization توصیف شخصیت، شخصیت پردازی

صفت
frank صمیمی ، صریح ، رک
improbable غیر محتمل


فعل
enclose به پیوست فرستادن، در میان گذاشتن
exaggerate مبالغه گویی کردن در، گزافه گویی کردن


17
ماه نوامبر
بابا لنگ دراز عزیز

پیشرفت ادبی من با مانع بزرگی مواجه شده است. نمی دانم برایتان تعریف کنم یا نه؟ اما خیلی به تسلی شما احتیاج دارم. بدون حرف تسلی واقعی . خواهش می کنم در نامه ی خودتان از آن حرفی نزنید و مرا بیشتر ناراحت نکنید

تمام زمستان گذشته، در شبها و تمام تابستان در همان مواقعی که به شاگرد های تنبل درس نمی دادم ، کتابی نوشتم و پیش از باز شدن دانشکده آن را تمام کردم و برای ناشری فرستادم. ناشر دو ماه آن را نگاهداشت . من مطمئن شدم که آن را قبول کرده است. اما دیروز صبح با پست سریع السیر بسته ای برای من رسید ( 35 سنت کسر تمبر هم داشت) جناب ناشر ، کتاب مرا پس فرستاده و نامه ای پدرانه هم به من نوشته ، خیلی رک و پوست کنده ، که از آدرس من استنباط می شود که من هنوز در دانشکده هستم و اگر به حرف او گوش کنم. پیشنهاد کرده که وقت و نیروی خودم را صرف درس خواندن کنم تا روزی که فارغ التحصیل شدم آن وقت شروع به نوشتن بکنم.
نظریه ای که در مورد کتاب به پیوست فرستاده بود به شرح زیر است

 طرح داستان غیر واقعی است . ویژگیهای روحی افراد داستان مبالغه آمیز و حرف ها همه غیر طبیعی است. مقداری لطیفه گویی شده ، اما در کمال بی سلیقگی ، به نویسنده باید متذکر شد که نا امید نشود و به کوشش خود همچنان ادامه بدهد. شاید در آینده بتواند یک کتاب مناسب بنویسد

_______________________________________



M.T

Wednesday, July 1, 2015

برای گریه همیشه فرصت هست




سلام، صبح بخیر

« خوش بین بودن آسیبی به شما نمی رساند. شما همیشه می توانید بعداً گریه کنید.
                                              
                                                                            لوسیمار سانتوس دلیما »
                    تعطیلات خوشی داشته باشید 😰😓😴

______________________________
_________



Dear Daddy, aren't you glad you're not a girl? I suppose you think that the fuss we make over clothes is too absolutely silly? It is. No doubt about it. But it's entirely your fault.

Did you ever hear about the learned Herr Professor who regarded unnecessary adornment with contempt and favored sensible, utilitarian clothes for women? His wife, who was an obliging creature, adopted 'dress reform.' And what do you think he did? he eloped with a chorus girl.

Yours ever, Judy

PS. The chamber-maid in our corridor wears blue checked gingham aprons. I am going to get her some brown ones instead, and sink the blue ones in the bottom of the lake. I have a reminiscent chill every time I look at them.

اسم
adornment تزیین، آراستگی، زیور و پیرایه
contempt  تحقیر، اهانت
utilitarian  سودمندگر
chorus  هم سرایان، دسته ی خوانندگان
chamber خوابگاه

صفت
sensible محسوس، معقول، بارز
reminiscent  یادبود، یادآور

فعل
adopt قبول کردن
oblige مجبور کردن، وادار کردن
elope فرار کردن با معشوق ( درباره ی زن یا شوهر


بابا جان، بی تردید  از این که دختر نیستید خیلی خیلی خوشحالید و فکر می کنید این همه جار و جنجال و حرف زدن در مورد لباس ، کار احمقانه ای هست مگر نه؟
 
من نسبت به این موضوع هیچ تردیدی ندارم، اما خودتان مقصر هستید

نمی دانم داستان آن استاد آلمانی را شنیده اید یا نه؟ او با لوازم زینتی سخت مخالف بود و می گفت اینها زواید زندگی است. از طرفی همسر استاد که زنی مهربان بود شیوه ی اصلاح لباس را قبول کرد و لباس های کیسه ای دوخت و پوشید . شما فکر می کنید استاد وقتی او را دید چکار کرد؟ با یکی دختر خواننده که سخت طرفدار مد و لباس بود فرار کرد
 
دوستدار همیشگی
جودی

 پیوست نامه) پیشخدمت ما روپوش مدرسه ای آبی رنگ می پوشد. من تصمیم دارم یک روپوش قهوه ای برایش بخرم . بعد روپوش فعلی او را دور یک سنگ می بندم و توی دریا می اندازم. هر وقت او را در آن لباس می بینم تنم می لرزد

_______________________________________



M.T😊

بغض فروخورده ای که در باغچه شکست -4

ورزشگاه یکدست سفید بود و صورتی؛ تماشاچیان یک صدا نامم را فریاد می زدند، فرصت زیادی باقی نمانده بود، باید کار را تمام می کردم، با یک پرش بلند از زمین کَندَم و توپ را بالای حلقه رها کردم، سبد نارنجی شد و ورزشگاه غرق سرور؛ پرچم های سفید بی قرار شدند و دوستان گرداگردم حلقه زدند، دست النا به گرمی بر شانه ام نشست:
« هر کسی کاو دور ماند از اصل خویش / باز جوید روزگار وصل خویش »


« خوابم یا بیدار؟ نه بیدارم» در این اوهام بودم که گربه ها به خوابم پا گذاشتند و رویای شیرینم را با خودشان بردند؛ با یک لنگه کفش رفتم کنار پنجره،مردم آزارها دست بردار نبودند، لنگه کفش را پرت کردم رو دیوار، به گمانم قسمت حنایی شد، ناله اش را شنیدم و بعد صدای پاهایی که از دیوار پریدند پایین ،جماعت گربه ها که متفرق شد نسیم خنک شبانه وزیدن گرفت و لرزه بر اندام آدیداس صورتی انداخت، پنجره را بستم، در نور مهتاب سه خط سفید با وقار می درخشیدند.

******

یک ساعتی بود که چهار زانو روبه روی لباس روی زمین نشسته، به زنگ ورزش فکر می کردم و فیلم را در ذهنم مدام عقب و جلو می بردم از لحظه ای که مغرورانه با آدیداس صورتی وارد زمین ورزش شدم تا وقتی که زنگ ورزش خورد و به خانه برگشتیم، به خصوص اسلوموشن رفتارهای النا را دست کم بیست بار از نظر گذراندم و به نظرم خطایی رخ داده بود:
النا به محض دیدن من در پوشش جدید پرسید: آدیداست را تازه خریدی؟
-- تازه ی تازه که نه.
لبخند کجی به چهره آورد و گفت: خیلی خوشگله، مد روز نیست ولی بهت میاد.
چند دقیقه ای بربر مرا نگاه کرد و سپس دور شد ولی تا ثانیه ی آخر تو نخ لباسم بود، چرا آن طور نگاهم می کرد؟ چرا؟ یاد حرف یکی از مشتریان مغازه ی تاناکورا افتادم:« این لباسا همشون خارجی هستن؟» و زنی در پاسخ گفت:« بعضی هاشون مال پولدارای بالاشهره.» شاید این لباس؟؟ اوه ، نه .... فکری مثل خوره تو ذهنم خزید و سایه ی هولناک شک و تردید بر دلم افکند.

*****

هفته ی بعد عمداً لباس را تو خانه جا گذاشتم و به مدرسه رفتم. زنگ اول ریاضی داشتیم که در کلاس را زدند، یکی از دانش آموزان سال دوم بود، آدیداس صورتی را روی میز خانم گذاشت و گفت:« خانم اجازه، مادر مبینا رحمتی لباسش را آورده دفتر .»
آن روز دوباره النا به طرز مشکوکی به لباسم نگاه می کرد، آرزو داشتم نامرئی شوم ولی چشمانش همه جا دنبال من بود.
عصر مامان پرسید:« چرا لباست را جا گذاشته بودی، حواست کجاست، تو پس فردا کنکور داری، با این حافظه ی عالیت بعید می دونم به جایی برسی .»
لبخند زدم:« کثیف شده می رم بشورمش.»
-- :« تا هفته ی بعد که لازمش نداری، بذار قاطی رخت چرکا خودم می شورمش.»
-- : « نه بهتره با دست بشورمش، خارجیه باید بیشتر مراقبش باشم.»
مامانم پوزخندی زد، و من پریدم تو دستشویی لباس را مثلاً شستم و بعد رو بند پهن کردم، خشک که شد آن را اتو زدم آن هم با آخرین درجه.
همین که اتو را روی لباس گذاشتم مامانم پیداش شد:« داری چی کار می کنی ، دختر؟ چه بویی میاد.... وای خدا، تو که لباس رو سوزوندی .... تو که بلد نیستی چرا دس اتو می زنی هان؟»
-- :« ببخشید ... حیف شد خیلی خوشگل بود.»
-- :« نه نگران نباش، چیزیش نشده یک ذره سر آستینش سوخته .... برو لاک صورتیتو بیار خودم درستش می کنم.»
دوباره نقشه ام نگرفت، مامان لباس را برداشت و با مهارت خاصی لکه ی سوختگی را با لاک صورتی کاملاً پوشاند، اما من اصرار داشتم که لکه هنوز پیداست هر چند نبود و گفتم :« مامان، معلومه سوخته ... ولش کن، خودت را خسته نکن، همون لباس قبلیم را می پوشم.»
مامان محکم گفت :« نه، پول که خودش سبز نمی شود، برایش کلی زحمت کشیدم، پس تو این لباس را می پوشی. »
به هر حال من که دیگر حاضر نبودم به هیچ قیمتی آدیداس صورتی را بپوشم بنابراین فردا رفتم سراغ مامان از سختی درس ها شروع کردم و بحث را به خانم های متشخص کشاندم و گفتم :« خاله مهری راست می گه، من دیگه برای خودم خانمی شدم، صورتی خیلی بچگانه و جلفه، یک خانم متشخص از رنگهای سنگینی مثل سورمه ای، مشکی، توسی یا خاکستری  استفاده می کند، اگر لباسی تو این مایه ها نداشت، آبی کمرنگ هم بد نیست، می خوام  از هفته ی بعد گرم کن آبیم را بپوشم، خیلی سنگینتره.»
مهری جون که کنار دست مامان نشسته بود، گفت:« مبینا، پس دیگه از صورتی بدت میاد، آره؟ »
--- :« بدم نمیاد، ولی فکر می کنم بچگانس.»
--- :« ساعت صورتیت را هم می خوای بندازی دور؟»
رنگم پرید :« چطور؟»
--- :« خیلی ازش خوشم میاد.»
آدیداس صورتی را برداشتم و گفتم:« خوب که بهش نگا می کنم می بینم زیادم بد نیس، پس ساعتم را هم باید نگه دارم با این سته.»
دیگر عقلم قد نمی داد چیکار کنم، یک دلم می گفت : « حقیقت را بگو و خودت را خلاص کن.» و یک دل دیگر می گفت:« خل شدی، اگه بفهمه، تا آخر عمر بهت سرکوفت می زنه صد بار بهت گفتم پاتو اندازه ی گلیمت دراز کن.» چیکار باید می کردم، تو مدرسه که نمی توانستم جا بگذارمش، هیچ کس نمی بردش، پس کجا گمش می کردم؟ فکری مثل صاعقه به بالاخانه ام اصابت کرد : «آره ، خودشه، به بهانه ی ورزش عصرگاهی می روم پارک و روی یک نیمکت رهاش می کنم، بهتر از این نمی شود.» ، به طناز زنگ زدم، بعد تندی لباس پوشیدم ، جزوه ام را برداشتم ، افسوس! همین که خواستم از در بزنم بیرون، مامان پرسید:« کجا؟»
--- :« می رم پارک با دوستم درس بخونم.»
مامان بُراق شد و به سمتم خیز برداشت :« بابات رو یادت رفته؟ برو تو اتاقت ، اگه تو درس خون باشی همین جا می خونی، حیاط داریم لازم نیست بری پارک.»
--- :« می خوام با طناز درس بخونم.»
--- :« زنگ بزن بیاد اینجا، اومد که اومد ... نیومد هم تو حق نداری تنهایی بری پارک.»
--- :« چه گرفتاری شدیما، حالا بابا یه اشتباهی کرده، همه که مثل هم نیستن، من خیلی باهوش و دانا هستم.»
--- :« اتفاقاً همیشه برای بچه های باهوش و دانا تله می ذارن. برو سر درس و مشقت.»

این دیگر آخرین راه بود، منتظر نشستم تا رفت نانوایی، لباس را برداشتم گذاشتم تو سفید کننده، بعد شستمش ، انداختم رو طناب.
مامان در حیاط را باز کرد، من روی پله مقابل بند رخت نشسته بودم، خیره به آدیداس بد رنگ ،مامان کنارم نشست و گفت:« چی شده مبینا؟ حالت خوب نیس؟»
با دست به آدیداس اشاره کردم :« لباسم خراب شد مامان. » و زدم زیر گریه. مامان در آغوشم گرفت: « تو که پریروز لباس را شسته بودی، برای چی هر روز هر روز این لباس را می شوری دختر، حالا خراب شد که شد، فدای سرت، این که گریه نداره، با گریه ی تو که لباس دُرُس نمی شه.»
--- :« نه، مامان از ناراحتی گریه نمی کنم گریه ی شوقه ، راستش بهت دروغ گفتم .... ببخش، مامان، مخصوصاً تو سفید کننده انداختمش ... مامان دوس ندارم لباس دس دوم بپوشم ، حس می کنم همه می دونن دس دومه ...»
مامان لبخند تلخی زد و گفت:« من که بهت گفتم نگفتم؟ .... خوشحالم که خودت به این نتیجه رسیدی ... دخترم ارزش آدم که به لباسش نیست. ببین ، من می دونم چقدر برات سخته که با بچه هایی که سطح زندگیشون بالاتر از توئه معاشرت کنی، ولی اگر می خوای بزرگ بشی باید با بزرگان رفت و آمد کنی ... اشتباه برداشت نکن ارزش اونها از نظر هوشی بیشتر از تو نیست ولی از نظر ثروت اونها برتر از تو هستن، گیرم تو این بار هم آدیداس دست اول می خریدی اما فردا چی ؟ تو که نمی تونی با اونها رقابت کنی شاید اونها هر روز یک لباس گران بخرن یا سوار ماشین آخرین سیستم بشن، تو باید به طریق دیگری با اونها رقابت کنی، با هوشت با دانشت، متوجهی چی می گم؟ ....  تو نمی توانی آدیداست را به اونها پز بدی اونها با آدیداس بزرگ شدن ولی می تونی با نمره هات روشون را کمی کنی ... گریه نکن، دیگه ...  من می توانستم تو رو تو همون مدرسه ی قبلی ثبت نام کنم اما می دونی چرا اوردمت اینجا؟ چرا؟ ..... خب، آمار قبولی مدرسه ی قبلیت تو کنکور سالی دو سه نفر بود، آمار این مدرسه بالای 90% است ، تفاوتشون را متوجه می شی ؟؟ آره؟ خودت بگو، تو اینجا بهتر رشد می کنی یا اونجا؟ من همه ی سختیهایی رو که تو می گی می دونم ، فرقمون اینه که تو امروز رو می بینی و من فردارو، من ترجیح می دهم تو امروز یه ذره سختی بکشی اما می دونم وقتی مدرکت را گرفتی می تونی از همکلاسیهات جلو بزنی و تمام نداشتن هات رو جبران کنی، حالا باز هم می خوای به خاطر نداشتن لباس مارک دار ترک تحصیل کنی؟»
-- :« کاشکی اینها رو زودتر گفته بودی.»
-- :« قبلن هم گفته بودم، اما گاهی بعضی مسائل رو خودت باید تجربه کنی ، باید سرت به سنگ بخوره ، منظورم رو گرفتی؟»
-- :« آره، از امروز می چسبم به درسام تا آینده ی خوبی برای خودم و خودت بسازم ... راستی مامان تو که این قدر درس رو دوس داری چرا درست را ادامه نمی دی؟»
-- : « شوخیت گرفته ! کو وقت؟ من تا عصر که تو کارخونه هستم بعدشم که کارهای خونه.»
-- :« می دونم، ولی بیا با هم درس بخونیم، من قول می دم کمکت کنم، تو هم به جای رفتن تو لاین و تماشای تلویزیون درس بخون، دوستام فقط از نظر مالی از من بالاتر نیستن، مادر پدراشون دکتر مهندسن، اگر درس بخوانی هم به آرزوی خودت رسیدی هم باعث غرور من می شی .»
مامان کمی فکر کرد و گفت :« ببینم چی می شه، اگه تو هم خوب درس بخونی و شاگرد اول بشی قول می دم یک دست آدیداس نوی نو برات بخرم، باشه؟»
-- :« نه، بهتره برای خودت یک جفت کفش بخری.»
مامان با خنده گفت:« باشه، یک کفش برای خودم یک آدیداس برای تو ، باشه؟»

******

هفته ی بعد با لباس ورزشی سابقم به مدرسه رفتم، زنگ ورزش با غرور لباسم را پوشیدم، اما از دیدن النا نزدیک بود شاخ در بیاورم، النا یک دست آدیداس صورتی درست عین آدیداس مرحومه ی من بر تن داشت، لبخندزنان نزدم آمد و گفت:« آدیداست را نپوشیدی؟»
-- :« نه، این یکی را بیشتر دوس دارم.»
-- :« اونقدر از آدیداست خوشم اومد که تمام فروشگاههای آن لاین را زیرورو کردم تا یکی مثل همون پیدا کردم، ناراحت که نیستی لباسم مثل لباس توئه؟»
-- :« نه، خیالت راحت، گفتم که دیگه نمی پوشمش.»
نفس راحتی کشیدم ، خدای من! چقدر احمق بودم، چه خیالاتی که از سرم نگذشته بود، فکر می کردم که لباس النا را پوشیده ام، غافل از این که النا آرزوی پوشیدن لباس مرا داشت، خنده ی تلخی زدم و با خود عهد بستم که تا عمر دارم دوروبر هیچ مارکی جز مارک برگه ی امتحانی نگردم.



تهران- تیر 1394M.T😊
                                                                                                   

پانوشت : این هم پیش نویس است ولی خدا رو شکر بالاخره من این داستان را تمام کردم، این پیش نویس ها را چند هفته قبل نوشته بودم ولی تازه تایپ کردم. وقتی داستان را دوباره بازنویسی کردم به گمانم توضیحات پانوشت خیلی بیشتر شود( شاید هم کمتر) ، اما فعلن چند توضیح نسبتاً کوتاه (؟) درباه ی این داستان دارم ، توضیحات بلندتر بماند برای ویرایش نهایی.

1- اولاً این داستان به تمام مادران و پدران کارگر و همه ی نوجوانان سخت کوش تقدیم می شود.
2- برخلاف سایر داستانهایم که جهت گیری خاصی ندارند و فقط داستان است، این داستان کاملاًسیاسی است.
3-این داستان قصه ی تحریم و همچنین نابرابری های اجتماعی است. 
4- شنیدم که خبرنگاری می پرسید: آیا تحریمها بر زندگی شما تأثیری گذاشته است یا نه؟ برخی می گفتند بله و برخی می گفتند نه. من با خودم گفتم اینها کجا زندگی می کنند؟ نکند اینها از مریخ آمده اند؟ تحریم بر زندگی ما تأثیری نگذاشته است، بله، تحریم بر زندگی مرفهین بی درد تأثیری نگذاشته است، اما من در یک محله ی صنعتی زندگی می کنم، همان چند سال قبل چند کارخانه بسته شدند، و هنوز هم بسته می شوند، چطور می توانیم بگوییم که تحریم بر زندگی ما تأثیری نگذاشته است.
5- دوستانی هم هستند که می گویند اگر تحریم ها برداشته شود اوضاع ایران سرو سامان می گیرد، اما منصفانه قضاوت کنیم، مشکلات جامعه ی ما ریشه دارتر از آن است که با برداشتن تحریم ها حل شود.
6- در این که تحریم ها باید برداشته شود شکی نیست، اما فساد، رانت خواری ، تبعیض و تفاوت طبقاتی با رفع تحریم حل نمی شود، به راه حل های اصولی و اجرایی نیاز دارد.
7-در هر قراردادی امتیازاتی می دهیم و بالتبع امتیازاتی هم می گیریم، همه می گویند دنبال یک توافق خوب هستیم ، این حرف همه ی ملت ایران است.

8- از بحث های سیاسی خارج شویم، هسته ی اصلی داستان چند خط بیشتر نبود خیلی طولانی شد، می دانم اما نمی توانستم با 100 کلمه یا 1000 کلمه تمام حرفهایم را بزنم گاهی به کلمات بیشتری نیاز هست.
9- بدی داستان بلندتر همین است دیگر، برای اتمام کار دس دس می کنی، ولی خب گاهی کوتاه نویسی به صلاح نیست.
10- خیلی ها این داستان را به شبکه های اجتماعی مرتبط کردند، خب، کلک خوردند این داستان پیام سیاسی داشت و زیاد به شبکه های اجتماعی ربطی نداشت هرچند که پر از لاین و مارک بود، اما داستان داستان شبکه ای نبود، به هرحال هرطور راحتید.

11- بعضی ها درباره ی النا به شک افتاده اند، می پرسند النا وجود داشت؟ بله، شخصیت النا را از روی یکی از دوستانم گرفتم، البته فقط عشق برندیش را وگرنه شخصیت این دوست گرامی زمین تا آسمان با النای داستان ما فرق دارد. زیاد به مغزتان فشار نیاورید محال است بتوانید حدس بزنید النای واقعی کیست، النای واقعی اسمش النا نیست، باهوش است و بسیار با شخصیت، به برند علاقه ی خاصی دارد اما هرگز نظرش را درباره ی برند به کسی تحمیل نمی کند من فقط دوره ی بسیار کوتاهی از مجالست و همصحبتی با ایشان برخوردارشدم، ولی برایم عجیب بود که مارک لباس آدمها ازشخصیت و منش شان بیشتر برایش مهم بود.

12-این داستان را تند تند نوشتم و مثل باقی داستانها فقط یکبار خواندم بنابراین احتمالاً غلط املایی هم دارد، ببخشید، امیدوارم روزی برسد که داستانهایم یا نوشته هایم را حداقل 6 بار قبل از انتشار بخوانم. 

13- مطالب بیشتری بود که می خواستم بنویسم اما الآن تقریباً نیمه شب است بهتر است تمامش کنم، ولی لازم بود این مطالب را بنویسم بخصوص که این اواخر همه از تحریم صحبت می کنند الا من، ولی خب، می بینید مواضع من درست مثل چند سال قبل است تا ابد هم همین طور خواهد ماند چون عمیقاً به آنها اعتقاد دارم، بعضی می گویند محال است تحریم ها برداشته شود من همیشه گفته ام کدام جنگی تا ابد پایدار مانده؟ کدام؟ پس تحریم ها برداشتنی است اگر غرور را کنار بگذاریم و بگذارند. 
عده ای می گویند 100% حق با آمریکاست، که من می گویم نه در یک دعوا دو طرف مقصرند، آنها اشتباهاتی دارند و ما نیز همچنین
عده ای می گویند 100% ایران محق است، بله انرژی هسته ای حق ایران است، اما به دیگر کشورها هم باید حق داد از ایران بترسند، هرچند ما صلح دوستیم هرچند تا به حال کشور متجاوزی نبوده ایم ، اما باید ترس آنها را بپذیریم.
عده ای می گویند با آمریکا دوست شویم ایران گلستان می شود، ایران وقتی گلستان می شود که به ایران برسیم، برایش از جان و دل مایه بگذاریم، با دوستی با آمریکا مشکلات ارزی ما برطرف می شود، تجارت و سرمایه گذاری رونق می گیرد، چرخ کارخانه ها به راه می افتد، اما آمریکا که نمی تواند ادارات و مدیران ایران را اصلاح کند.
عده ای هم متعصبانه می گویند بیاید مثل گذشته بی آمریکا خوش و خرم زندگی کنیم، خب، دوست عزیز شما می توانی خوش و خرم زندگی کنی اما نگاهی به دوروبرت بینداز، چند میلیون سرمایه ایرانی که می توانستند یک امپراطوری بزرگ ایجاد کنند به راحتی از دست رفتند، امکاناتی نبود، نه امکان اشتغال بود و نه حتی فرصت تحصیل. حالا نسلی که باقی مانده را حداقل نجات بدهیم، نگویید که اتفاقی نیفتاده و همه چیز عالی بوده، هر عالیی بهایی دارد .... بهتر است حرفی نزنم، شما هم از همین امشب یا فردا می توانید حرفهایت را بزنید هرچند قبلاً هم گفته اید، من نمی گویم خودم برای ایران کاری انجام دادم، ولی حداقل شما که در رأس امور هستید و می توانید ایران را به اوج برسانید.

14- اوه یادم رفت، شنبه کامنتی برای بی بی سی گذاشته بودم ، زیر یکی از مقالاتش با این مضمون که ما ایرانی ها نان به رخ روز خور هستیم. 
حالا که این همه توضیح نوشتم اجازه بدهید دو سه خطی هم از این مقاله بنویسم، بعضی از ما واقعاً نان به رخ روز خور هستیم. من خودم نهضت سبزی بودم و هستم. در خاطراتم نوشته بودم که حتی گل فروشی محله مان ناراحت بود که چرا به دکتر رأی نمی دهید؟
حالا نباید لجم بگیرد؟ یک روز با تو هستند و فردا با دیگری، چه بسیار کسانی که طرفدار دولت قبل بودند و حالا درباره ی آن دولت به افشاگری می پردازند؛ ما که سبزی بودیم و خواهیم ماند ولی بعضی ها واقعاً نان به نرخ روز خور هستند، هر طرف که برایشان نان بیشتری داشته باشد به همان طرف متمایلند ، برای همین می گویم دوروبرم خیلی عوض شده است
بعد به من می گویند تو خودت خیلی عوض (عوضی ) شده ای کدوم طرفی هستی؟ من می گویم حرف من از اول همین بود تا آخر هم همینه، من نه با آمریکا دشمنم ، نه با ایرانی ها نه با عرب ها نه با اسراییلی ها. از این همه دعواهای الکی و بی نتیجه خسته شده بودم و هستم، می گویم چرا مردم باید تاوان خصومت های شخصی یک عده ای را بپردازند، حالا شما بگویید کافر اسراییلی ، خائن وطن فروش و هرچه خواستید اما به خدا ما اگر بیشتر از شما به این آب و خاک و مردمش علاقه نداشته باشیم کمتر علاقه نداریم، به جای برچسب زدن به اشخاص باری از روی دوش مردم بردارید و برای سربلندی ایران بکوشید. 

شب خوش







M.T

Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com