This blog is about books, eBooks , my memories .

Monday, August 6, 2018

برای ساداکو



بدشانسی

وقتی بیدار شدم تمام تنم درد می‌کرد و می‌سوخت. چشم‌هایم را باز کردم و دیدم پرستاری کنار تختم ایستاده.

او گفت: «آقای فوجیما، شما خیلی شانس آوردید که دو روز پیش، از بمباران هیروشیما جان به در بردید. حالا در این بیمارستان در امان هستید.»

با ضعف پرسیدم: «من کجا هستم؟»
زن گفت: «در ناگازاکی

                                                        الن ای. مه‌یر

 
Bad luck

I awoke to searing pain all over my body. I opened my eyes and saw a nurse standing by my bed.

     “Mr. Fujima,” she said. “You were lucky to have survived the bombing of Hiroshima two days ago. But you’re safe now here in this hospital.”
      Weakly, I asked, “Where am I?”
      “Nagasaki,” she said.

Alan E.Mayer

 
برای بابا

 

 بابای منی 
 
بابای منی ولی همیشــــــــه
بی‌حوصله‌ای و می‌کنی «آخ»
زیرا که به جای پول و چک پول
جیبت شده است غرق سوراخ

 
 

در حال دویدنم ولی تو
غر می‌زنی «آی! چرا نشستی؟»
من فکر توام که غصه داری
اما تو فقط به فکر قسطی!

ای کاش اداره‌ای که هستی
این قدر تو را نمی‌چلاندت
یا این که برای وام کشکی
در پله کج نمی‌کشاندت

 
 
این قدر نجو سبیل خود را
از غصه این که پول نداری
تو در دل من درخت توتی
این قدر نگو ته خیاری!

زهرا درّی

Friday, July 27, 2018

Monday, July 23, 2018

او بهتر از تمام جهان می‌دوید

موفقیت هزینه دارد

شاید نام ویلما رادلف را شنیده باشید. ویلما در هنگام تولد، نوزاد نارسی بود و بیستمین فرزند از بیست و دو فرزند یک خانواده‌ی فقیر بود که بعد از رکود بزرگ اقتصادی آمریکا جان سالم به در برده بودند. 
او علاوه بر ابتلا به تب مخملک و التهاب هر دو ریه در دوران نوزادی، از زمان تولد مبتلا به نوعی فلج‌اطفال بود که باید، هفته‌ای دو بار، پنجاه مایل را تا رسیدن به یک بیمارستان مخصوص سیاه‌پوستان طی کرده تا درمان‌های لازم را دریافت کند. به‌علاوه، مادرش مجبور بود سال‌های سال، پاهای او را روزی چهار بار ماساژ دهد. 

زمانی دکترها به او گفتند که دیگر هرگز نمی‌تواند راه برود، اما او اشتباه آن‌ها را اثبات کرد؛ چرا که با کمک چوب‌دستی‌اش تا سن نه سالگی با تلاش زیاد راه می‌رفت و زمانی که دوازده‌ ساله شد نیز سرانجام توانست به طور عادی راه برود. بعد از گذشت چهار سال، در سن شانزده سالگی، در المپیاد ۱۹۶۰ رم،  او مدال‌های طلا را در سه رشته‌ی ورزشی دریافت کرد و به یک چهره‌ی سرشناس بین‌المللی تبدیل شد.

دختر کوچکی که می‌گفتند هرگز نمی‌تواند راه برود، سرانجام یاد گرفت که چطور بدود. او بهتر از تمام زنان جهان می‌دوید. اما او این پیروزی را بدون درد، بدون فداکاری، بدون انضباط و بدون پرداخت هزینه به دست نیاورده بود. او می‌خواست برآورده شدن آرزوهایش را ببیند و همان‌طور هم شد، چرا که او هرگز تسلیم نمی‌شد.

 از کتاب هرگز رها مکن
نویســـنده جویس مایـــــر













Tuesday, July 17, 2018

زمانی برای نوشتن


پایانی خوش

ماجراجویی ۲۰۱۸ پریشب تمام شد؛ ماجراجویی که با شرکت سی و دو تیم و میلیاردها تماشاچی و تشویق‌کننده از پنج قاره جهان شروع شد، با شور، شیرینی، تلخی ، اشک و لبخند و آه ادامه پیدا کرد و با بوسه بر جام زرین پایان یافت.

هوای فوتبال
هیجان تمام شد. قهرمانان به خانه برگشتند اما هنوز تو حسش هستیم؛ اشک می‌ریزیم، می‌خندیم، راجع‌ به‌اش حرف می‌زنیم، لحظه‌های باشکوهش را مرور می‌کنیم، از بعضی قضاوت‌ها ایراد می‌گیریم، برای فرصت‌های از دست‌رفته حرص می‌خوریم و با حاشیه‌های عجیب و بامزه‌اش خوشیم، خلاصه هنوز با جام ۲۰۱۸ زندگی می‌کنیم. تا کی؟ اطلاعی ندارم.

این داستان تکراری جام جهانی است؛ چهار سال یک‌بار هیجان تکرار می‌شود. با علامت سؤال در چهره‌ای خندان ماجراجویان را دنبال می‌کنیم و بعضاً با علامت تعجب در چهره‌ای مغموم به برنده تبریک می‌گوییم. از احساساتمان انتظار بزرگ‌شدن نداریم؛ لذت تماشای فوتبال به جیغ و خنده ، بغض و کینه و گریه‌های های های و بی‌امانشه. احساسات، خالص و ناب بمانند بهتر است.


جام جهانی تمام شد، فرانسه قهرمان جام را به خانه برد، دو ستاره هم شد. راستی چه تیم خوبیه این تیم فرانسه!  حالا چی؟ خب، تجربه‌ام می‌گوید کم‌کم باید برگردیم سر زندگی سابقمون: کار، مطالعه، تعطیلات و خانواده. خودم که برای مطالعه در روزهای گرم تابستان، یک فهرست کتاب در دست دارم. اگر اراده‌ام کش بیاید و به بلندی روزهای تابستانیم بشه، موفق به خواندنشان می شم. البته اگر بشه از فوتبال جدا شد. که نمی‌شه؛ یعنی سخته. بدجوری معتادشم، هنوز دو روز نگذشته دلتنگش شدم، به قول شاعر «نمک در نمکدان شوری ندارد/ دل من طاقت دوری ندارد.»
 
چهار سال دلتنگی
خداحافظی همیشه سخته، به‌خصوص وقتی دلت سخت دلبسته. بعد جام جهانی برای ما فوتبال‌دوستان اتفاق خاصی نمی‌افته جز یک عالمه دلتنگی. اما برای فوتبالیست‌ها اتفاقات خوش‌تری رخ می‌دهد، شانس به‌ آنها سلام می‌کند و با پیشنهادات وسوسه‌انگیزی مواجه می‌شوند و رفتن را به ماندن ترجیح می‌دهند. شانسی که به سراغ چهره‌های معروف استقلال هم آمده‌ است.

خب، درسته که پیشرفت حق مسلم و طبیعی آنهاست و ما که عاشقشونیم امیدواریم هر جا می‌روند موفق باشند، اما این وسط سرنوشت استقلال و جام باشگاه‌های آسیا و قهرمانی لیگ برتر چی می‌شود؟

چه داستانی دارد این استقلال!
دو سه فصلی است که استقلال وضع غریبی دارد: تو گرمای اواخر بهار به مانند یک بستنی یخی عالیس که به دل هوادار هلاک قهرمانی می‌چسبد. فکر می‌کنی فصل بعد دیگه رفتیم برای قهرمانی، با جذب چند بازیکن عالی می‌شود یک کوه یخیِ شناور، نابودگرِ همه‌ی کشتی‌های لیگ برتر. اما به وسط تابستان نرسیده می‌بینی بستنی آب شده؛ رفیقان یک به یک رفته‌اند و قراردادی هم بسته‌ نشده و استقلال شده یک تیم خسته‌ی دست و پا بسته با هواداران دل‌شکسته.

بگو که می‌مانی
این از استقلال، آن هم از رئال؛ زیدان که رفت، رونالدو هم که نغمه‌ی جدایی سر داده. این را دیگه کجای دلمون بگذاریم؟ رئال بدون رونالدو مثل دسته سرباز بدون فرمانده است. بی‌شوخی تصور رئال بدون رونالدو محاله.

می‌گویند این تصمیم از اثرات جام جهانی ۲۰۱۸ و بازی مقابل ایران است. آن همه ایرانی مشتاق با پرچم‌های سبز و سفید و قرمز رونالدو را شدیداً تحت‌تأثیر قرار دادند، به طوری که ایتالیا را برای ادامه‌ی دوران فوتبالش انتخاب کرد. امیدوارم این خبر فقط یک دروغ سیزده باشد و رونالدو در خانه‌ی خودش رئال باقی بماند. بیرانوند که گفته تو پرسپولیس می‌مانم. راستی نایب قهرمانی کروواسی را به کروات‌های دوست‌داشتنی به ویژه سرمربی محبوب تیم پرسپولیس تبریک می‌گویم.



 M.T :)

آن قدر افسرده شده‌ام که فقط باید بنویسم، الآن دیگر زمان نوشتنه.

Tuesday, July 3, 2018

Monday, July 2, 2018

فوتبال عشق هر برزیلی


«موفقیت حاصل اتفاق نیست. نیاز به انجام کاری دشوار همراه با استقامت، آموزش، یادگیری، از خود گذشتگی و از همه مهمتر نیاز به انجام عاشقانه‌ آن کار دارد.»
                                                       پله



Friday, June 29, 2018

من به اندازه تمام گل‌های دنیا شادم


استراحت بعد از مرحله‌ی گروهی
پارمیس جان سلام،
چهل و هشت تا مسابقه برگزار شد، کلی گل رد و بدل شد، چند تا رکورد جابه‌جا شد، کلی مردم بالا و پایین پریدند و در پایان شانزده ملت غمگین شدند و شانزده تا خوشحال. 
حالا روز استراحت است و من دیگر به فوتبال فکر نمی‌کنم. حداقل برای یک روز، همین امروز می‌شه به مزه‌ی تابستان فکر کرد‌ به یخ در بهشت و فالوده شیرازی، به هندوانه و بستنی و همه‌ی میوه‌های خوشمزه. می‌شه فارغ از فوتبال بود و به چشم‌های خسته از تماشای چهل و هشت مسابقه استراحت داد. می‌شه به آسمان نگاه کرد و بادبادک‌ها را دنبال کرد. می‌شه خاطرات تلخ و شیرین این دو هفته را مرور کرد. می‌شه هم فقط کنار کولر لم داد و از تابستان لذت برد. امروز فوتبال تعطیله ـــ فقط برای تماشاگران :)

 گـــــل گـــــل، گــــل، گـــل
به خودم می‌گویم فوتبال تعطیله، اما جویبار لحظاتم از فکر فوتبال سرشاره. به مسابقات هفته‌ی قبل فکر می‌کنم، به مسابقات هفته‌ی بعد فکر می‌کنم، کلن به فوتبال فکر می‌کنم. دیشب مرحله‌ی گروهی جام ۲۰۱۸ به پایان رسید و شانزده‌ تیم راه یافته به مرحله‌ی یک هشتم حریفان خودشان را شناختند.
 هفته‌ی پیش که برایت نامه می‌نوشتم بازی برزیل و کاستاریکا در جریان بود. نامه که ارسال شد اواخر نیمه‌ی اول بود و بازی صفر-صفر مساوی. ناواس برای کاستاریکا عجب خوب دروازه‌بانی کرد، هرچه برزیل تلاش کرد به دروازه‌ی کاستاریکا نرسید، اما اواخر بازی قفل دروازه‌ی ناواس شکسته شد و برزیل به گل رسید. بعد از گل کوتینیو، نیمار نیز اولین گل خودش را در این جام به ثمر رساند. 

مسابقه‌ی بعد حتی حساس‌تر بود برد نیجریه، امید به بقا را برای آرژانتینی‌ها به ارمغان می‌آورد. خب، آنها انجامش دادند و با دو گل بازیشان را بردند و ملت نیجریه و طرفداران آرژانتین را خوشحال کردند. چند روز بعد آرژانتین مسی نیز آنها را برد و مکانی در مرحله‌ی یک هشتم برای خودشان دست و پا کردند. در همین مسابقه بود که مسی نخستین گل خود در این جام را به ثمر رساند و عجب گل قشنگی بود، یکی از زیباترین گل‌های این جام! رونالدو هم در مصاف با اسپانیا گل بسیار قشنگی را زده بود.
«خواهش می‌کنم
 چشمانت را نبند!»
حرف گل که شد یاد فردا افتادم. بی‌صبرانه منتظر فردا هستم. امیدوارم رونالدو امشب خوب استراحت کنه، شب بازی با ایران که اصلاً نشد بخوابه چون گروهی از هواداران ایرانی مقابل هتل محل سکونت تیم پرتغال تجمع کرده بودند تا خواب را از چشمانش بگیرند و شاید گل‌های بازی فردا را.



شاید آنها یه ذره حق داشتند، فقط یه ذره. یادم میاد شبی که قرعه‌ی ایران تو جام جهانی اعلام شد خواب به چشم بیشتر ایرانی‌ها نیامد. برای چند هفته رقم گل‌های رونالدو به ایران داغ‌ترین سوژه روز بود. اگر آن موقع یکی می‌گفت رونالدو به ایران اصلاً گل نمی‌زند به‌اش می‌خندیدند و فکر می‌کردند طرف دیوونه است. شاید ملت حق داشتند از پرتغال رونالدو اینقدر بترسند. پرتغال فیگو دوازده سال قبل دو تا گل به دروازه‌ی ایران نواخته بود. یکی از گل‌ها را خود رونالدوی جوان زده بود. ما از رونالدویی گل خوردیم که به گلزنی رونالدوی حالا نبود. همه می‌دانند رونالدوی امروز یکی از برترین بازیکنان تاریخ فوتبال است. 
 او آقای رکوردهاست و از جابه‌جا کردن رکوردها لذت می‌برد. رونالدو بعد علی‌دایی و پوشکاش برترین گلزن ملی‌ است. به نظر می‌رسید ایران خوراک خودشه. شب عید یک دوستی می‌گفت بیاید بریم از شرکت در جام جهانی انصراف بدیم تا آبروریزی نشه. هر قدر می‌گفتیم: این حرفا چیه، ما قبلاً با همین پرتغال مسابقه دادیم و فقط دو تا گل خوردیم. می‌گفت: اون موقع رونالدو هنوز سلطان نشده بود. البته ترسش بی‌جا نبود. 

 
«پلک نمی‌زنم 
من به اندازه تمام گل‌های دنیا شادم»

 آره، تقریباً چند ماه مردم سر راحت به بالین نمی‌گذاشتند تا این‌‌که آن شب فرا رسید. شبی که خوب در برابر حریف دفاع کردیم و فقط یک گل خوردیم. بچه‌ها مچکریم! تازه یک پنالتی هم از پرتغال گرفتیم. بی خود نیست که بهترین تیم دفاعی جام ۲۰۱۸ شدیم. ملت تازه به همین هم راضی نبودند و انتظار برد پرتغال را داشتند. نمی‌دانم بی‌خواب کردن رونالدو تو تساوی آن شب تأثیر داشت یا نه؟ اما می‌دانم بعد آن شب دیگر ملت راحت خوابیدند و کابوس رونالدو دست از سرشان برداشت.
 آن شب که گذشت، امیدوارم امشب رونالدو خوب بخوابد و فردا گل‌های قشنگی بزنه، به خاطر خودش، به خاطر ملتش و به خاطر هواداران پرشمارش. برای آن‌که کریستیانو رونالدو یکی از محبوب‌ترین فوتبالیست‌های دنیاست. شاید قبل رونالدو، پرتغال چندان طرفداری تو دنیا نداشت ــالبته داشت تو خود ایران خیلی از فوتبالی‌های قدیمی عاشق تیم پرتغال بودند همین منصورخان خودمان عاشق تیم پرتغال بود و آرزویش قهرمانی پرتغال در جام جهانی بود ـــ اما در دوران کاپیتان رونالدو بود که پرتغال قلب‌های مردم سراسر دنیا را فتح کرد و یکی از مدعیان جدی جام لقب گرفت.
بی‌صبرانه منتظر فردا هستم، فردا دو مسابقه‌ی حساس برگزار می‌شود بین چهار تیم بسیار محبوب و من هر چهار تا را دوست دارم: پرتغال رونالدو با اروگوئه‌ی سوآرز، آرژانتین مسی با فرانسه‌ی گریزمن.  

  خواهش می‌کنم 
      امشب خوب بخواب
                     و فردا خوب گل بزن

شعر از فریبا دیندار
☺M.T 




دردسرهای من بودن

الآن دیگه صبحه. من دیشب خوب خوابیدم؟ سعی کردم خوب بخوابم اما کمی دلشوره داشتم، نه به خاطر مسابقه‌های امروز بیشتر نگران عکس‌های این یادداشت بودم همه درباره‌ی خوردن.  سالها قبل یکی از روزنامه‌های کثیر‌الانتشار وقتی تصویر یکی از مقاله‌هایش برایش دردساز شد، تصمیم گرفت زیر تصاویرش عبارت «عکس تزیینی است» را بگذاره.
 الآن بیشتر از یک ساله منم به این نتیجه رسیدم زیر تمام تصاویر یادداشت‌هایم این عبارت را بنویسم که عکس تزیینی است. نمی‌دانم چرا من بودن اینقدر سخته. دیگران چنین مسائلی را ندارن.من ساعت‌ها وقت می‌گذارم فقط برای انتخاب یک تصویر، بی‌خیال بسیاری از تصاویر مورد علاقه‌ام می‌شم فقط به دلیل اینکه ممکنه مفهوم منفی را القا کنه. با این حال همیشه بعد از نوشتن هر یادداشت باید نگران باشم به خصوص اگر روز مهمی باشد. از این‌که شخصیت متزلزلی داشته باشم بیزارم، اما این بخشی از دردسرهای منه: از خیلی کلمات استفاده نکن، تصاویر دلخواهت را نگذار و حتی خوراکی‌هایی را که دوست داری نخور، این آخری از بقیه سخت‌تره.
 واقعاً دیروز را دوست داشتم چون فکر کردم بعد از دو هفته پرهیز از بعضی غذاها می‌شه همه چی خورد چون مسابقه‌ای نیست اما شب که شد فکر کردم حالا باید شام بخورم یا نه؟ احتمالاً تصور می‌کنید خل هستم، شاید هستم ولی شما من نیستید. من با تصاویر کلمات و حتی غذاها ممکنه دچار دردسر بشم. این دردسرهای من بودنه. فقط خواستم بگم تصاویر این صفحه کاملاً تزیینیه و قصد نداشتم مفهوم خاصی را القا کنم، دو راه دارم یا کل تصاویر به خصوص آخری را حذف کنم و چند ساعت بگردم شاید یه عکسی که مفهوم منفی القا نکنه را پیدا کنم که چنین تصویری موجود نیست چون می‌شه از بهترین تصاویر هم بدترین معانی را استنباط کرد و یا اینکه اینجا بنویسم باور کنید تصاویر تزیینی است باور کنید. راحت زندگی کنید و به تصاویر اینجا کاری نداشته باشید، چون تزیینی هستند. من خودم طرفدار پرتغالم و خوابم نمی‌بره اگه تصویرم مفهوم متضادی با خواسته‌ام القا کنه. اینقدر به این تصاویر پیله نکنید لطفاً.


   

Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com