This blog is about books, eBooks , my memories .

Tuesday, July 23, 2013

Science of twitter


 

 

 

Twitter is one of the popular social media. Here are some helpful points to increase your followers. These results were found by analysis of Twitter accounts with more than 1 million followers with accounts fewer.

 

Do not think of "engaging in the conversation" on Twitter as a way of building on gathering and sharing much interesting, relevant content as you can.

 

Take the time to fill out your Twitter bio. Users want to know who you are before they'll follow you. Use the effect words in your bio. (Official, Founder, Speaker, Expert, Guru, Author) .Remember the bio is the only place you should be talking about yourself.

 

 

If you're using Twitter as a marketing channel, with the goal of building a large audience of engaged followers who often share your content, you'll be best served by focusing on sharing a lot of interesting content, rather than replying to every message you get.

 

Calls to action work in all forms of marketing, and social media is no different. If you want more retweets, ask for them.

 

The tweets posted between 3 PM and 5 PM Eastern time have the highest retweets and the best time for getting retweets is at the end of the business day: On Friday afternoon

 

Nobody wants to retweet you if you're simply saying the same things everyone else is saying. If you want me to share your content, you need to say something new, something I ( and my followers) haven't heard- or read-before. Here are Most Retweetable words and Phrases: ( You, Twitter, Please, retweet, Post, blog, Social, free, media, help, please retweet, great, social media, 10, follow, how to, top, blog post, check out, new blog post.) and Least Retweetable Words:( game, going, haha, lol, but, watching, work, home, night, well, sleep, gonna, hey, tomorrow, tired, some, back, bored)

 

 

                          The Science of Marketing

                           By Dan  2ARRELLA

 

 www.hubspot.com

  www. free-ebooks.net

 

Best Regards           

M.T            

 







Monday, July 22, 2013

دردسرهای حرفه ای بودن

 

 

پارمیس عزیزم

 

قرار بود از دردسرهای سرعت زیاد برایت بنویسم.

در کلاس رانندگی سرعت مجاز را یاد می گیری. سرعت راندن در کوچه ها کمترین و در بزرگراهها بیشترین حد است. اما کسانی هم هستند که این محدودیت ها را دوست ندارند، آنها دیوانه سرعت هستند و همواره در جستجوی راههایی برای رفع این عطش هستند و برای لحظه ای هیجان ، گاهی جان انسان های بی گناه را می گیرند و یا آنها را برای مدتی روانه بیمارستان می کنند ( به یاد برادرم در بیمارستان افتادم، این روزها جایش واقعاً خالی است

 

اما سرعت بالا واقعاً هیجان انگیز است. در دوران کودکی در بزرگراهها ، همواره پدرم را تشویق می کردم تا سریعتر از دیگران براند و از سایر خودروها جلو بزند. ( حالا می دانم که این کار درست نیست. ) خوشبختانه رانندگی پدرم خوب بود ، برخلاف من که در کلاس رانندگی هنگامی که با سرعت به سمت مقابل حرکت می کردم ، نزدیک بود ماشین را به دیوار روبرو بکوبم. خوشبختانه هیچ برخوردی صورت نگرفت . من خندیدم . اما رنگ از رخسار مربی ام پریده بود- به اصطلاح کوپ کرده بود- و با عصبانیت به من نگاه می کرد ، درآن لحظه من مفهوم محدودیت سرعت را کاملاً آموختم

 

اما در زندگی قضیه کاملاً فرق می کند. معمولاً انجام کارها با آرامش و خونسردی باعث عصبانیت و ناراحتی دیگران می شود. آنها همواره ترا به حرکت موشک وار تشویق می کنند. البته در عصر اطلاعات شاید تا اندازه ای حق با آنان باشد، وقتی هر 18 ماه یکبار حجم اطلاعات دو برابر می شود، سرعت یادگیریت باید آنقدر زیاد باشد، که از تکنولوژی عقب نیفتی، زیرا اطلاعاتی که تا دیروز با ارزش محسوب می شدند ، امروز دیگر ارزش و اهمیت خود را از دست داده اند

 

بنابراین گرچه لاک پشت ها همواره به مقصد می رسند، اما خرگوش ها اگر به دویدن ادامه دهند ، زودتر از آنان به مقصد خواهند رسید. پس اگر می خواهی زودتر به مقصد برسی باید خرگوشی فعال باشی و اگر دلت می خواهد از طی مسیر لذت ببری ( مثل من ) لاک پشت بودن هم خوب است. هرچند که معمولاً تر جیح می دهم  ترکیبی از هر دو باشم ، لاک پشتی که از مسیر لذت می برد و پشتکار دارد وگاهی  خرگوشی که با سرعت به سوی هدف در حرکت است

 

درکتابی خواندم : برای این که در کاری متخصص شوی حداقل به ده سال زمان نیاز است. ده سال تلاش و فعالیت مستمر و پیوسته در کاری از تو یک متخصص خبره و حرفه ای خواهد ساخت. من به صحت این مطلب در زندگی ام واقف شدم .

 

بنابراین حالا قصد دارم خاطره ای از حس متخصص بودن و سرعت زیادی که این حس برایم به همراه داشت برایت بنویسم.

 

در دوران تحصیل در دبستان و راهنمایی ، برگه امتحانات را با دقت بسیار می خواندم و سپس پاسخ پرسش ها را می نوشتم . اغلب پس از نوشتن تمامی پاسخ ها یک بار دیگر برگه پاسخ را از نظر می گذراندم . بنابراین معمولاً مشکلی وجود نداشت.

 

مشکل از زمانی شروع شد که احساس حرفه ای بودن داشتم. با ورود به دوره دبیرستان احساس می کردم به تخصص کافی در نوشتن اوراق امتحانی دست یافته ام . بنابراین با سرعت تمامی پاسخ ها را می نوشتم و اغلب بدون مرور برگه آن را تحویل می دادم و جلسه را ترک می کردم

 

این اعتماد به نفس بالا چندین بار برایم دردسر ساز شد، که مهم ترین آنها را برایت می نویسم. بهتر است با امتحان جغرافی شروع کنیم.

 

سال دوم دبیرستان بودم. قرار بود خواهر کوچکم به زودی به این جهان قدم بگزارد. بنابراین مادرم در بیمارستان بستری بود. امتحان جغرافی داشتم؛ جغرافیای ایران و جغرافی تهران. حجم کتاب جغرافی ایران نسبتاً زیاد بود، 50 صفحه از کتاب را که خواندم ، آن را بستم و کنار گذاشتم . با خودم فکر کردم : جغرافی درس اصلی من نیست ، پس نمره اش اهمیت چندانی ندارد، کتاب تهران را می خوانم ، 5 نمره کامل می گیرم و برای جغرافی ایران از ذهنم کمک می گیرم

 

به این ترتیب من جغرافی تهران را خوب خواندم و چون فرصت کافی برای درست کردن غذا نداشتم ، ناهار نخورده ، به مدرسه رفتم.

 

در جلسه امتحان کمی دلشوره و نگرانی داشتم . اما پس از دریافت برگه و دیدن پرسش ها آرامش خود را به دست آوردم. در ابتدا به دنبال سوالات تهران می گشتم ، اما به محض این که بقیه سوالات را دیدم ، خوشحال شدم و مشغول نوشتن پاسخ ها شدم. سپس برگه را تحویل داده و از جلسه خارج شدم.

 

با خودم فکر می کردم ، احتمالاً فقط 0.5 نمره را از دست داده ام. با خوشحالی  از پله ها ی طبقه سوم پایین می آمدم که یکی از دوستانم را دیدم او از من پرسید : « راستی سد روی نقشه سد لتیان بود؟» من با حیرت به او نگاه کردم و گفتم : « کدام نقشه؟ » او گفت : « نقشه تهران، نقشه ای که در صفحه یکی مانده به آخر بود. » نقشه ایران را به خاطر داشتم ، سد لتیان در آن نبود. اما تهران را نه . تمام شادیم به یکباره  اندوه مبدل گردید. من پاسخ تمام سوالات را می دانستم ، اما حالا یک نمره متوسط می گرفتم . برایم غیر قابل باور بود که کتابی را که تمام روز را صرف خواندن آن کرده بودم را کاملاً از یاد برده بودم و از اینکه سوالی از این کتاب نبود تعجب نکرده بودم. به بچه ها گفتم : « من نقشه تهران را ندیده ام »  بنابراین من با چشمانی اشکبار به همراه دوستم به نزد دبیر پرورشی امان رفتیم . با اینکه بر خلاف مقررات بود او برگه مرا به من نشان داد ، بله یک نقشه در صفحه قبل از آخر وجود داشت ، چون صفحه آخر سفید بود ، آن برگه را ندیده بودم . از دست خودم عصبانی بودم ، اما هر چه بود ، دیگر گذشته بود.

 

آن روز با ناراحتی به خانه برگشتم. نمی دانم علاقه زیاد به ترک جلسه امتحان و یا گرسنگی زیاد ، کدامیک باعث ندیدن آن  صفحه شدند. اگر چه نمره این درس برایم اهمیتی نداشت ، اما از اینکه یک نمره عالی را با بی توجهی به یک نمره متوسط تبدیل کرده بودم ناراحت بودم

 

اکنون که سالهای سال از آن روزها می گذرد، به خود می گویم : احتمالاً قانون جذب  سرگرم کار بوده است. من از آن درس توقع یک نمره متوسط داشتم و شرایط به گونه ای رقم خورد که من آن چه را می خواستم به دست آورم . به یاد حرف یکی از دوستان دانا و فهمیمم می افتم که همواره به من می گفت : « همیشه سعی کن بهترین را تصور کنی ، تا بهترین نمره را به دست بیاوری و بهترین ها برایت اتفاق بیفتند.» دوستم کاملاً درست می گفت ، جالب است او همیشه خودش نقشه های جغرافی را برایم می آورد و مرا با محبت های فراوانش شرمنده می کرد. امیدوارم خودش به بهترین ها در زندگی دست یافته باشد.

 

 

این جمله را در صدر ذهن خود جای دهید و به منطق و هوشیاری نهفته در ژرفای آن توجه داشته باشید:« شما همانی می شوید که فکر می کنید»

 

 

 

آنتونی رابینز

 

 

                                             با بهترین آرزوها

M.T                                                                          

 

 

 

 

 

 

 

 

نمی توانم فرمول موفقیت را به شما بدهم، اما می توانم فرمول شکست را برایتان بنویسم، بکوشید همه را راضی نگه دارید.

 

 

 

هربرت با یار داسوپ

 

 

 

 

حالا که روباه هستم ، نه می توانم لاک پشت باشم و نه خرگوش

اما سعی می کنم روباه خوبی باشم . گاهی آرام و گاهی سریع ، اما همواره خوب

 

 

Saturday, July 20, 2013

فایرفاکس، پادشاه بی رقیب سرعت



 
تا چشمانمان را برهم زدیم، دهه اول ماه رمضان سپری شده و دو دهه بعد نیز زودتر از آن چه تصور کنیم ، خواهند گذشت

چند روز قبل وضعیت زندگیم را در هفته قبل برایت توصیف کردم ، هفته ای که با وجود افزایش مسئولیت هایم در خانه، با کاهش شدید فعالیت هایم در اینترنت همراه بود. حس غالبم در آن هفته ، حس خواب آلودگی و کسالت بود. نشستن پای کامپیوتر و چشم دوختن به صفحه نمایش همان و احساس خواب آلودگی و خستگی همان
سپس تصمیم گرفتم که این وضعیت را تغییر دهم ، بنابراین حالا شب ها بیشتر می خوابم و صبح ها دیرتر بیدار می شوم. در عوض روزها انرژی بیشتری دارم و سستی و رخوتم نیز کمتر شده است

اما درس سودمندی که از این هفته فراگرفتم ، اهمیت استراحت و تأثیر آن بر کیفیت زندگی ام بود . ضمن این که دریافتم گاه گاهی ، یک دوره استراحت و تنبلی برایم خوب است،برای زدودن نگرانی ها از ذهنم و آمادگی دریافت افکار و ایده های جدید. اکنون علی رغم همه سختی ها  با انگیزه بیشتری به پیش می روم

دیروز نامه خبری موزیلا را درباره فایر فاکس اُ اِس خواندم. در بخشی از نامه به سرعت بی رقیب موزیلا اشاره شده بود. خب، من همیشه عاشق همین سرعت بالای موزیلا فایر فاکس بوده ام و هستم . اما با خواندن این مطلب تصمیم گرفتم تا در طی هفته از دردسرهایی که سرعت زیاد کارهایم برایم بوجود آورده است برایت بنویسم

امیدوارم موزیلا همچنان پادشاه بی رقیب سرعت بماند و سرعتش به من و گوگل هم سرایت کند. هر چند که گوگل ادعا دارد که خیلی سریع است و سرعت کانکشن ما پایین است که در این مورد هیچ تردیدی وجود ندارد و حق با گوگل است، همیشه حق با گوگل عزیز است

تعجب نکنید ! سرم به جایی نخورده است. فقط امروز که برای تحقیق درباره مؤسسان موزیلا ، بالاجبار بیوگرافی مؤسسان گوگل را برای چندمین بار ، با دقت بسیار مطالعه کردم، دریافتم که آنها واقعاً انسان های نازنین و بی نظیری هستند. بنابراین سعی می کنم یک کم، فقط یک کم کمتر از گوگل و خطای 403 برنجیم



البته شکی نیست ، ما روباه ها بهتریم

با تقدیم احترام                            
M.T                                 



 
 
 

Friday, July 19, 2013

ART VS. COMMERCE




The artist stood back to view the geometric precision of his latest creation.

 

"Beautiful," he murmured, "but will it sell?"

No time to examine the philosophic implications. Customers, buzzing with excitement, hovered near the piece. He wrapped up a deal quickly.

 

"This is business," the spider said with a vicious smile. "It isn't art."

 

                                              RAN BAST


                          The World's Shortest Stories
                              Steve Moss

        M.T

Thursday, July 18, 2013

حالا من یک روباه هستم






سلام پارمیس عزیزم


این هفته زمان زیادی برای اندیشیدن داشتم، بنابراین خیلی زیاد به بعضی انسان ها و به بعضی مسائل فکر کردم. بیش از همه به آنهایی فکر کردم که ترا کودک دو ساله ای می پندارند . آنهایی که اول به صورتت سیلی می زنند و بعد در جیبت نخودچی، کشمش می ریزند. آنهایی که ترا به زمین می زنند و بعد جوانمردانه دستانشان را به سویت دراز می کنند و می گویند دستم را بگیر . کسانی که خودشان سد راهت می شوند ، تا به مقصد نرسی و بعد از نگرانی هایت و در راه ماندن و به مقصد نرسیدنت اظهار تأسف و ناراحتی می کنند. بگذریم

مهم ترین رخداد این هفته برای من تصادف یکی از برادرانم بود. در اثر سهل انگاری و بی توجهی یک راننده بی احتیاط ، یک هفته ای است که برادرم مهمان یکی از بیمارستان های دولتی است و مادرم نیز برای مراقبت از او در بیمارستان به سر می برد. به همین دلیل وظایف من در این روزها بیش از گذشته بود و هست. بنابراین زمان زیادی برای فکر کردن داشتم و دارم.

در عوض این هفته کمتر از کامپیوتر و اینترنت استفاده کردم . اما توانستم چند دقیقه به فیس بوک متصل شوم  تا آواتارم را تغییر دهم.

اگر چه در ابتدا قصد داشتم که قویی زیبا شوم ، اما حالا به لطف موزیلا فایر فاکس من یک روباه هستم. یک روباه قرمز زیبا ی کوچک، که شادمانه در جنگل تاریک و بی انتهای اینترنت به گشت و گذار می پردازد. اگر چه او در جستجوی سکه های طلا صفحه های اینترنت را ورق می زند، اما آن چه او یافته است؛ درخششش بسیار بیشتر از سکه های طلاست. او دوستانی یافته است که گر چه آنها را نمی شناسد، اما می داند به تدریج با تلاش و پشتکار خودش و راهنمایی درست دوستانش راهش را به سوی روشنایی و خوشبختی می یابد.

و خدا را چه دیدی؟ شاید روزی شازده کوچولو از سیاره اش به اینجا بیاید و مدتها در سکوت به تماشای روباه کوچولو بنشیند، تا روباه نا آرام را آرام ، آرام اهلی و رام سازد. آن وقت زندگی روباه کوچولو مثل آفتاب روشن خواهد شد و او و شازده کوچولو تا ابد بهترین دوستان یکدیگر خواهند ماند ، حتی اگر روزی شازده کوچولو دلش برای گل سرخ زیبا یش تنگ شود و به سیاره اش بازگردد.


این هفته تیپ زیادی نداشتیم . من چند روز قبل برای افطار شله زرد پختم و برای امروز ، چون پنج شنبه است، همیشه بهترین انتخاب حلواست. اما شاید هم کاچی بپزم. چون طرز تهیه کاچی شبیه حلواست. اما چون کاچی خیلی رقیق تر از حلواست ، بنابراین برای افطار انتخاب مناسب تری  می باشد.

کاچی


مواد لازم: آرد : 2 لیوان/ شکر : 2 لیوان / کره : 250 تا 300 گرم / گلاب : 1/2 فنجان

زعفران ساییده : 1 ق چ / نمک : 1/2ق چ/ خلال بادام : 50 گرم/ پودر پسته و دارچین : کمی



طرز تهیه:

شکر را با 4 لیوان آب می گذاریم تا بجوشد. سپس  آن را صاف کرده ، زعفران حل شده و گلاب را به آن اضافه می کنیم و آن را کنار می گذاریم.

 کره را در یک قابلمه ریخته ، پس از آب شدن کره ، آرد را کم کم به آن اضافه می کنیم و با قاشق چوبی آن را مرتب به هم می زنیم

شعله را ملایم می کنیم و به هم زدن ادامه می دهیم تا رنگ آرد طلایی شود ( برای تهیه کاچی نیازی به سرخ کردن آرد نمی باشد)

سپس 1/2 ق چ نمک به آن اضافه کرده و قابلمه را از روی حرارت بر می داریم

در این مرحله شربت را به آرد تفت داده شده ، کم کم می افزاییم و مرتب مایع را به هم  می زنیم تا مایع صاف و یک دست شود ، خلال بادام را هم اضافه می کنیم

ظرف را مجدداً روی حرارت ملایم قرار می دهیم ، تا کاچی جا بیفتد.

در صورتی که کاچی سفت شد ، می توانیم یک  لیوان آب به آن اضافه کنیم و می گذاریم تا کاچی به روغن بیفتد.

برای تزیین کاچی از پودر دارچین و پسته استفاده می کنیم

نوش جان


امیدوارم  راه های زیادی برای گفتن دوستت دارم ، پیدا کنیم
                                                                                                                                           very M.T



Wednesday, July 17, 2013

A List of different names for your Business Page



[image: Inline image 1]


Here is a FULL List of all the different Fan pages you might want to create
for them to go "viral".

I love it when its FRIDAY and you can just relax all day in front of the TV
I love sleeping on Sundays and not doing anything!
I love relaxing in front of the gas fire, when it is cold and windy outside
I hate it when you talk to someone and in the middle of the convo theres a
weird silence!
I hate it when you're the only one talking on the bus when someone calls you
Love holding onto my partner in the morning and cuddling!
I love it when an ice cream is half melted and you eat it.
I love it when chocolate is half melted and it tastes nice.
If we have 500k people my friend MAX will quit smoking!
I hate it when you are driving in a crappy car and the car in front of you
is much better
I hate it when tall people tower above you and you feel like crap!


These are just some of the viral types of Fan pages you can create.
Remember people will join your fan page if they can relate to something.
Some of the Fan pages are so simple but powerful because people can relate
to them. These events are occurring in our everyday lives.
Always try to create a fan page that is unique and has never been done
before.
Once your Fan page goes viral you will find it will end up having a "snow
ball" effect and you will not need to do any promotion.

                               HOT Ideas For VIRAL Fan pages
                                     by Bertus Engelbrecht


Want to learn about more ways to market with Facebook?
Http://facebookmarketingextreme.com

                                    Best regards
                                       M.T[image: Inline image 2]

Tuesday, July 16, 2013

سه قطره اشک خالص



قاصد مرگ گفت:« فقط 49 روز فرصت داری تا 3 قطره اشک خالص بیابی». شین جین هیون گفت:« فقط سه قطره اشک!» یک زندگی دوباره تنها با سه قطره اشک! معامله خوبی به نظر می رسید.

 

به زودی جی هیون دریافت که یافتن سه قطره اشک خالص آن قدرها هم که فکر می کرد کار آسانی نیست. او حالا می توانست سیرت واقعی دوستانش را ببیند، آنها مثل گذشته نبودند. اما سرانجام  با کوشش فراوان و کمک یکی از دوستانش بالاخره توانست شانسی دوباره برای زندگی در کنار خانواده دوست داشتنی اش به دست آورد

 

سه قطره اشک خالص ! قاصد مرگ می گفت: اشک ها نمایانگر احساسات واقعی ما هستند، اگر خالص باشند. راستی چند درصد از اشک های ما خالص هستند؟ اشک هایی که از درون ما سرچشمه می گیرند و برای تحت تأثیر قرار دادن دیگران نیستند.

 

 

وقتی پدر بزرگ شیرین درگذشت. شیرین پس از چند روز غیبت به مدرسه بازگشت. او گزارش لحظه به لحظه مراسم را با جزئیات کامل برایم بیان کرد و در پایان گفت : بدترین قسمت ماجرا این بود که من نتوانستم گریه کنم ، برادرم می گفت تو باید یک  پیاز با خودت همراه داشته باشی ، هر وقت خواستی گریه کنی به پیاز نگاه کنی ، آن وقت گریه ات می گیرد. » گفتم : « منم همین طور». خب ، اگر چه من خیلی زود به گریه می افتم . اما گریه هایم معمولاً ناخود آگاه و بی اختیار است. برای همین گاهی ساعت ها گریه می کنم، اما بطور خود آگاه و آگاهانه معمولاً نمی توانم گریه کنم

 

 

به خاطر دارم که سالها قبل در مراسم ختم برادر معلمم ، خیلی به خودم فشار آوردم تا قطره ای اشک بریزم . اما نشد که نشد. بعد از اینکه از خانه معلممان بیرون آمدیم یکی از دوستانم به بقیه گفت : « قیافه اش واقعاً خنده دار بود ! نمی توانستم جلوی خنده ام را بگیرم . » گفتم : « چطور؟» او گفت: « تو می خواستی به زور گریه کنی و نمی توانستی.» گفتم : « درست می گویی، واقعاً برایم خانم معلم و خانواده اش متأسف و ناراحت بودم ، می خواستم اندوه خودم را به صاحب مجلس نشان دهم ، اما نتوانستم.» این بار اشک هایم اصلاً قصد یاری به من را نداشتند

 

بنابراین در مورد خودم حس می کنم که اکثر اشک هایم خالص هستند. آنها معمولاً از روی احساسات عمیق قلبی هستند، اگر چه معمولاً برای مسائل کم اهمیت اشک می ریزم، اما در آن لحظه واقعاً ناراحت شده ام و اشک هایم بیانگر احساس غم و اندوهم هستند و در مورد دیگران . تحمل اشک دیگران برایم سخت است . اشک ها چه خالص باشند چه نا خالص ، وقتی از ابر چشمانی می بارند ، باعث ناراحتی و اندوه بیننده می شوند. حتی اگر آن فرد به ما نزدیک نباشد و حتی اگر او، ما را نه دوست خود، بلکه دشمن خود بپندارد بازهم ناراحت کننده است . چنان که برای من رخ داد

 

 

سالها قبل بالاخره بعد از مدتها تلاش در شرکت معتبری استخدام شدم. در ظاهر همه با من خوب بودند، اما حس می کردم که آنها دوست ندارند که من آنجا باشم. اما دلیلش را نمی دانستم. چندین بار دختری که همکارم بود. از من پرسیده بود:« برای چه به اینجا آمدی؟» من با تعجب می گفتم :« برای کار! اینجا حقوقش بیشتر از شرکت سابقم است .» او می گفت: « نه آن قدرها هم با هم تفاوت ندارند، تو باید همان جا می ماندی و نباید به اینجا می آمدی!» با خودم فکر می کردم ، پس حدسم درست است. آنها دوست ندارند من در اینجا باشم . اما چرا؟ این سؤالی بود که مدتها ذهنم را به فکر واداشته بود

 

دیگر اینکه او همیشه مرا با خانم « س » مقایسه می کرد . خانم س دختر ، زرنگ و باهوشی بود که مدت 7 سال در آنجا مشغول به کار بود. همکارم به من می گفت: « اگر ناخن هایت را مثل س بلند کنی، آن وقت راحت تر قطعات را جا می زنی .» من فکر می کردم پس چرا خودش ناخن هایش را بلند نمی کند و در ضمن اگر قرار باشد  که ناخن هایم را بلند کنم هیچ وقت با آنها قطعه جا نمی زنم ، چون در این صورت آنها خواهند شکست. خلاصه من نمی دانستم که چرا از بین آن همه دختری که آنجا هستند و بیشترشان مثل س زرنگ و باهوش بودند . همکارم همیشه مرا با س مقایسه می کند

 

 

اتفاقاً روزی ، آقای م به ما گفت : « امروز خانم س هم با شما کار می کند.» خانم س در کنار من نشسته بود و من به دستان جادویی اش نگاه می کردم . او دستان کوچک و ظریفی داشت. دستان ظریفی که با حرکاتی سریع ، قطعات را بر روی برد می چید . دستان من هم سعی می کردند ، سریعتر از گذشته باشند تا از انگشتان جادویی خانم س عقب نیفتند تا پا به پای هم پیش برویم. اما ناگهان اتفاقی افتاد که دنیا را برایم تیره و تار کرد . اتفاقی که پاسخ تمام پرسش هایم بود. آن اتفاق قطره اشکی بود که در چشمان خانم س دیدم

 

 

زمانی که ما قطعات را بر روی برد می چیدیم، ناگهان آقای م از کنار ما گذشت. در این لحظه ، افسانه همکار مهربانمان که روبروی ما نشسته بود خیلی آهسته و با اشاره به خانم س گفت : « ناراحت نباش، همه چی درست می شه.» من به چهر ه خانم س نگاه کردم و قطرات اشکی را که بر روی گونه هایش جاری می شدند را دیدم . خانم س خیلی سریع اشک هایش را پاک کرد و سعی کرد که احساساتش را کنترل کند و خود را خیلی عادی نشان بدهد. در آن لحظه فهمیدم که دلیل گریه او به خاطر حضور من در آنجاست. دلم می خواست به او بگویم که اشتباه فکر می کند . اما نمی خواستم او را بیش از این ناراحت کنم

 

همه می دانستند که خانم س به آقای م علاقه زیادی دارد. او علاوه بر کارهای خودش، بیشتر وظایف آقای م را نیز انجام می داد . آقای م هم می توانست با خیال راحت به تجارت بپردازد. آقای م ، فرد باهوشی بود. او در مدت کوتاهی که در آن شرکت بود توانسته بود ، سرمایه زیادی را به دست آورد و ثروتش روز به روز  زیادتر می شد. خانم س دوست داشت همسر آقای م باشد. به نظر من آنها زوج مناسبی می شدند ، رفتار آنها بسیار شبیه هم بود، هر دو بسیارسریع، زرنگ و باهوش بودند، تا این که من به آنجا رفتم و آقای م به من علاقه مند شد.

 

به همین دلیل همکارانم که دوستان خانم س نیز بودند. از من خوششان نمی آمد. من آن جا را دوست نداشتم ، البته افراد آنجا را دوست داشتم، اما نمی توانستم از آنجا بروم ، چرا که من و مادرم پس از مدت ها جستجو و تلاش و کمک خانم منشی همان شرکت این کار را یافته بودیم و نمی توانستم ، خوشحالی مادرم را از بین ببرم  و او را نا امید سازم. آن سال واقعاً به آن کار نیاز داشتم. اگر این طور نبود ، اصلاً آنجا نمی ماندم. در آن لحظه خانم س را درک می کردم، او مرا رقیبی برای خود می دید . اما من تنها در جستجوی کار بودم و به ازدواج فکر نمی کردم. دلم می خواست این موضوع را به او بگویم ، اما می دانستم که او به قدری عاشق است که این حرفها نمی تواند به او کمکی کند.

 

و همکارم و دیگران سعی می کردند با آزار من ، وفاداری خود را به خانم س نشان دهند. اما رفتار آنها را درک نمی کردم

 

آن روزها مشکلات مالی فراوانی داشتیم  و ازدواج با آقای م می توانست تمام مشکلات مالی و غیر مالی ما را حل کند . اما خب، از آنجا که من دختر عاقلی نیستم و ازدواج برایم مثل یک معامله نبود و نیست. تصمیم نداشتم که خوشبختی خودم را بر روی دل شکسته دیگری بنا نهم . هر چند که می دانستم آقای م به خانم س هیچ قولی نداده است و مرد خوبی هم بود. اما من هیچ وقت نتوانستم قطره اشک خانم س را و احساس بدی که در قلبم حس کردم را فراموش کنم .حسی  مثل حس دزدیدن عشق دیگری ،حس خیلی بدی بود . بنابراین سعی کردم بیشتر از آقای س فاصله بگیرم

 

من مدت بسیار کوتاهی در آن شرکت بودم تنها چند ماه، اما درگیری هایی که با آقای م داشتم برایم خاطرات فراوانی رقم زد. فکر می کنم در آینده نیز از خاطراتی که در آنجا برایم رخ دادند ، بیشتر برایت بنویسم بعضی واقعاً بامزه و بعضی خیلی تلخ بودند

 

بعد ها مطلع شدم که آقای م با دختری هم سطح خودش ازدواج کرد، یعنی دختر یک مرد ثروتمند و خوشبخت هم شدند. بطوریکه آقای م کمتر در شرکت می ماند وبیشتر وقتش را با خانواده سپری می کرد. از خانم س بعد از فوت پدرش  دیگری خبری ندارم ، امیدوارم که او هم خوشبخت شده باشد

 

 

خب ، 20 دقیقه است که  افطار شده، من دیگر دارم غش می کنم. به امید خوشبختی همه

                                           M.T


 

Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com