This blog is about books, eBooks , my memories .

Wednesday, January 28, 2015

شهید



" آن که راه نیکی را می پیماید از شیرینی اســرار آمیزی که در این طریقت یافت می شود برخوردار است."



چند سال پیش راهبان ژزوئیت در شب تولد مسیح پسری جوان و ژاپنی را نزدیک دروازه کلیسای سانتالوچیا در شهر ناکازاکی یافتند.

پسرک کوفته و از گرسنگی مشرف به موت بود. وی را بدرون کلیسا بردند و پرستاری کردند و او را لورنزو نامیدند، پسرک از آن پس در کلیسا بسر برد و در پناه حمایت راهبان قرار گرفت.

اگر از اصل و نسب و تولد او پرسشی می شد ، سرگذشت خود را افشا نمی کرد و پاسخ هایش طفره آمیز بود، مثلاً می گفت : « خانه ی من بهشت است و پدر من پدر همه است.» و تبسم مسحور کننده ای  بر لب می آورد، زیبایی تبسم او چنان بود که هر پرسشی را درباره ی گذشته او پاسخ می داد . از روی تسبیح آبی رنگی که در دست داشت معلوم بود که از خانواده ای مؤمن است و شاید به همین دلیل بود که برادران مهربان ژزوئیت او را از صمیم قلب دوست داشتند.

پسرک با پارسایی خود کهن سالان کلیسا را چنان مسحور کرده بود که ایشان او را جلوه ی کروبیان دانسته دل به دوستیش باخته بودند. اگر چه از گذشته ی او بی خبر بودند ولی پاکی صورت و زیبایی چهره و کمال ترکیب و صدای ملیح دخترانه اش او را عزیز همه کرده بود.

در میان برادران راهب سیمون وی را بیش از همه و همچون برادر خود دوست می داشت. همه بهنگام ورود و یا به وقت خروج از کلیسا آن دو را می دیدند که دست در دست هم دارند.

سیمون در خانواده ای سپاهی به دنیا آمده بود و زمانی نیز در خدمت یکی از خوانین محلی سپاهیگری کرده بود، پیکری بزرگ و نیرویی شگرف داشت و بارها برادران ژزوئیت را از رنج سنگ اندازی بت پرستان نجات داده بود. دوستی ساده ی او با لورنزو بدان می ماند که شاهینی بزرگ از کبوتری کوچک نگاهداری کند و یا به تاکی ظریف می ماند که خود را به ساقه ی سدری عظیم پیچیده باشد.


سال ها گذشت و زمانی فرا رسید که لورنزو می بایستی جشن بلوغ برپا سازد. در این هنگام خبری در شهر شایع شد که لورنزو و دختر پیرمرد چتر ساز که نزدیک کلیسای سانتالوچیا کار می کرد دل به یکدیگر باخته اند. چون مرد چتر ساز نیز به تعلیمات عیسی مسیح ایمان داشت معمولاً با دختر خویش برای نماز و عبادت به کلیسا می آمد ، ولی به هنگام نماز خوانی دختر او به چهره ی لورنزو چشم می دوخت و در وقت ورود و یا خروج از کلیسا دیدگان قشنگ و پر از عشقش را از لورنزو برنمی داشت. معلوم بود که این کار توجه حضار را جلب می کرد. گروهی گفتند که آن دختر پای لورنزو را از عمد فشرده است و گروه دیگر گفتند که آن دو را در وقتی که نامه های عشق رد و بدل می کردند دیده اند.

چون شایعات افزونی گرفت، پدر روحانی و راهب اعظم مصلحت دانست در این باره تحقیقی کند.

روزی لورنزو را نزد خود خواند و در حالی که با موهای بلند و خاکستری رنگ خود بازی می کرد، به آرامی گفت: « لورنزو، شایعات ناپسندی درباره ی تو و دختر پیرمرد چترساز می شنوم ولی یقین دارم که این شایعات دروغ است مگر این طور نیست؟» لورنزو با تأثر سر تکان داد و با صدایی اندوهناک گفت:« بلی ، درست نیست . همه دروغ است.» پس از آن که شایعات را چندین بار با اشک و تأثر انکار کرد راهب اعظم با توجه به سن و پارسایی او متقاعد شد که آن چه می گفتند نادرست است و او را با رضایت خاطر روانه ساخت.

بلی، تردید کشیش بزرگ برطرف شد ولی اخبار ناپسند در میان ساکنان سانتالوچیا باقی ماند . این وضع ناگوار سیمون را بیش از همه رنج می داد. نخست از تحقیق در چنین کاری ننگین شرم داشت، نه می توانست از لورنزو چیزی بپرسد و نه می توانست در دیدگان او نگاه کند.

ولی روزی در باغ سانتالوچیا نامه ای عاشقانه یافت که دختر مرد چترساز برای لورنزو نگاشته بود. نامه را به صورت لورنزو زد و در حال تهدید و ریشخند او را به راههای گوناگون به باد پرسش گرفت. ولی لورنزو در حالی که چهره زیبایش گل افکنده بود به اختصار گفت:« می شنوم که آن دختر به من دل داده است ولی فقط نامه هایی را که او می نویسد به دست من می رسد و من حتی یکبار هم با او حرف نزده ام.» سیمون که از میزان ظن مردم شهر باخبر بود به بازپرسی ادامه داد.

لورنزو با نگاهی ملامت گر و اندوهبار بدو خیره شد و گفت:« مگر من به دروغ گوها می مانم؟ تو نیز چنین می پنداری؟» و حجره را چون پرستویی که از لانه اش پرواز کند ترک گفت. این سخنان در سیمون احساس ملامت برانگیخت و از تردیدی که نسبت به برادر خود کرده بود رنج برد و خواست تا با سری افکنده و دلی زار از حجره بیرون رود که ناگهان لورنزو به حجره وارد شد و دست در گردن سیمون انداخت و در حالی که نفس می زد گفت:« اشتباه کردم، مرا ببخش.» و پیش از آن که سیمون فرصت گفتار داشته باشد با شتابی که آمده بود بازگشت و می کوشید تا صورتش را که از اشک تر شده بود بپوشاند.

سیمون حیران ماند که احساس گناه لورنزو برای رابطه اش با دختر چترساز است یا به علت رفتار خشنش با او.

چندی بعد مردم شهر از شنیدن این خبر که دختر چترساز در شرف مادر شدن است به لرزه افتادند. دختر به پدرش گفته بود کودکی را که در شکم دارد از آن لورنزو است. چترساز نیز این اتهام را در کمال خشم با راهبان سانتالوچیا در میان گذارد.

لورنزو را به بازپرسی خواندند ولی او در پاسخ تنها گفت:« این طور نیست.» اما ادله ی او کافی نبود و وی نتوانست خود را از چنین اتهامی بری سازد.

در آن روز برادران راهب و کشیش اعظم پدر روحانی مجلسی ساختند و لورنزو را محکوم به طرد از کلیسا کردند. لورنزو با مطرود شدن از کلیه وسایل زندگانی محروم می شد اما برای زدودن ننگی که بر دامن پرافتخار کلیسا و آن گروه که چنین گناهکاری را در جمع خود داشتند تنها راه همین بود. ولی گفته اند که برادران راهب لورنزو را دوست داشتند و او را با چشم گریان از خود راندند.

حال سیمون از همه زارتر بود وی عزیزترین دوست لورنزو بود و از این که او را در کنار خود نمی دید آنقدر در خشم نبود که از فریب خوردنش رنج می برد. سیمون به صورت لورنزو که در بادهای سرد زمستانی از دروازه ی کلیسا بیرون می رفت طپانچه زد.

از ضربه آن طپانچه لورنزو تعادل از دست داد و بر زمین افتاد ، با زحمت به پاخاست و چشمان اشک آلودش را به سوی آسمان کرد و با صدایی لرزان گفت:« خدایا سیمون را ببخش چون او نمی داند که چه می کند.» سیمون که با شنیدن این سخنان دل از کف داده بود دستها را تکان داد و خواست تا بیرون رود ولی راهبانی که گرد او بودند وی را باز داشتند و سیمون با مشتهای گره کرده و صورتی که چون آسمان طوفانی خطرناک بود به چهره ی دردمند لورنزو که در رنج و اندوه از دروازه ی سانتالوچیا بیرون می رفت نظر افکند.

بنا به اقوال راهبانی که آنجا بودند، در آن هنگام خورشید، که از باد زمستانی می لرزید گردونه ی ارغوانی رنگ خویش را از آسمان ناکازاکی به افق مغرب راند و فرشتگان نگهبان لورنزوی افسرده دل را به سوی روشنایی خیره کننده ی دیهیمی که غرق در انوار ملکوت بود هدایت کردند.

از آن پس لورنزو موجودی دیگر شده بود. دیگر آن زمان که در مجمر کلیسا بخور می سوزانید گذشته بود . وی به صورت گدایی تیره بخت درآمده در میان نگون بختان که در حومه ی شهر به سر می بردند زندگی می کرد. همه می دانستند که از مؤمنین مسیح است و اوباش بت پرست پیوسته او را طعنه زده و دشنام می دادند. به هر راهی که می رفت کودکان سنگدل آزارش می کردند . هر زمان می زدندش و بدو سنگ می افکندند، و یا با شمشیر خسته اش می ساختند.

زمانی به تب شدیدی که در ناکازاکی شیوع یافته بود دچار شد، هفت روز و شب با درد و رنج در کنار راه افتاد و شکنجه دید ولی خدای مهربان که دریای رحمتش را کرانه ای نیست نه تنها وی را از مرگ نجات داد بلکه آن زمان که هیچکس به یاری او نرفته و پول یا برنجی بدو نداده بود کوهی از توت و ماهی و صدف برایش مهیا ساخته بود. بدین گونه وی بامدادان و شامگاهان به همان عادت سانتالوچیا عبادت می کرد و تسبیح یشم از کف به در نمی کرد. در دل شب از میان آن گروه فرومایه بیرون می آمد و به حوالی سانتالوچیا می رفت و در روشنایی ماه به عبادت خداوند عیسی مسیح می پرداخت.

کسانی که در کلیسا بودند توجهی بدین کودک نداشتند و هیچکس حتی راهب اعظم نیز نسبت به او در دل احساس رحمت نمی کرد، و همه به صحت شایعه ی ننگینی که منجر به طرد او از کلیسا شده بود یقین داشتند و هرگز به ذهنشان نمی گذشت که این پسر هر شب با ایمانی استوار به سانتالوچیا آمده و نماز و عبادت به جا می آورد.

پارسایی لورنزو این چنین بود و بی گمان که سری از اسرار ژرف خداوند در آن نهفته بود.

در طی این زمان دختر پیرمرد چترساز کودک نارسی به دنیا آورد که عزیز دل پیرمرد بود وی نه تنها از دختر خود سرپرستی می کرد بلکه نگاهداری کودک او را نیز به عهده گرفت و پیوسته کودک را در آغوش داشته و عروسکی به او می داد. البته این احساسات طبیعی بود ، ولی سیمون راهب رفتاری عجیب و قابل توجه داشت. وی مرد قوی پیکری بود که می توانست حتی دیوی را نیز در مبارزه شکست دهد ولی با هر فرصتی به دیدن خانواده ی چترساز می رفت و آن کودک را در میان دستهای خشن خود نگاه می داشت و اشک های تلخ برچهره روان می ساخت و به یاد لورنزوی خجول و زیبا که او را چون برادر کوچک دوست می داشت می افتاد. اما دختر پیرمرد چترساز که از نیامدن لورنزو و طردشدنش از کلیسا و ندیدن کودکش بسیار محزون به نظر می رسید از دیدار سیمون چندان خشنود نبود.

زمان و سرنوشت در انتظار شخص نمی ماند، یک سال بعد همچون برفی که به رودخانه فرود آید که لحظه ای سپید و برای همیشه نیست می شود گذشت.

ناگهان آتش سوزی مهیبی در شهر روی داد که بیم سوخته شدن ناکازاکی در یک شب می رفت. شدت حریق چنان می نمود که شیپور روز قیامت به صدا درآمده و فرمان تباهی و سوزاندن همه صادر شده است. خانه مرد چترساز در مسیر باد قرار داشت و در لحظه ای در شعله های آتش غرق شد.

همه ی افراد خانواده با ترس و وحشت از خانه بیرون ریختند ولی ناگهان متوجه شدند که کودک خردسال در حجره به جای مانده است.

تنها کار پیرمرد آن بود که خشمگین شود و پا بر زمین کوبد. دخترک می خواست برای نجات کودکش برود ولی دیگران بازش داشته و ممانعت کردند. باد هر لحظه بر شدت خود می افزود و ستونهای آتش چنان نعره کشان به هر طرف روی می آورد که حتی ستارگان آسمان نیز از خطر سوخته شدن در امان نبود. مردم برای فرونشاندن آتش گرد آمدند ولی کاری از پیش نبردند جز آن که دیگران را از خطر آگاه کنند. گروه کثیری که آنجا گرد آمده بودند به آرام کردن دختر وحشت زده مشغول شدند. در آن لحظه سیمون راهب پدیدار شد وی چون غولی که در میان علفها در حرکت باشد راه باز کرده و پیش می آمد.

وی مرد جنگ دیده ای بود و زخم شمشیر و زهر تیر و سنان را در پیکارهای امیران چشیده بود، بیمی در دل نداشت ، چون از ماجرا آگاه شد بی مهابا بدرون شعله های آتش رفت ولی شدت گرمای آتش آنقدر بود که او را مجبور به بازگشت کرد. چند گامی در میان ابرهای دودآلود پیش رفت و با شتاب بازگشت. به پیرمرد و دخترش نزدیک شد و گفت:« این خواست خداست و آنچه را که ناگزیر است باید پذیرفت.» در آن لحظه کسی که در نزدیکی پیرمرد بود فریادی کشید و گفت :« خدایا ما را نجات ده» صدایی آشنا بود. سیمون به اطراف نگریست تا صاحب آن را ببیند چون بی شک صدا از آن لورنزو بود. در نگاهی لورنزو را شناخت ، چهره و هیکل فرشته مانندش در میان ژنده ها پیچیده شده بود و صورت پاک و لاغرش در نور آتش می درخشید و موهای سیاهش روی شانه ها فرو ریخته و دستخوش امواج باد شده بود.

لورنزوی بینوا که به جامه ی گدایان درآمده بود سوختن آن خانه را نگاه می کرد ولی این کار بیش از لحظه ای نپایید. هنوز موج بزرگ باد که شعله ها را به هر طرف می کشاند از میان نرفته بود که لورنزو خود را با سر در میان ستونهای آتش و دیوارهای مشتعل انداخت . سیمون فریاد کشید و گفت:« خدایا ما را نجات ده» و عرق بر سراپای وجودش نشست. سپس پیکر رعنا و اندوهگین لورنزو در آن هنگام که از سانتالوچیا طرد می شد تا در کُره ی تابان آسمانی که از باد سرد زمستانی لرزان بود منزل گزیند در نظرش مجسم شد.

برادران راهب که ناظر ماجرا بودند از کار متهورانه لورنزو متعجب شدند ولی گناه دیرینه اش را هنوز به یاد داشتند . در همان دم تفسیرات ناپسند بر دوش باد نشست و به هر گوشه به گوش مردم رسید.

یکی می گفت « البته، پدر پدر است، لورنزو که از شرم و ننگ یارای نزدیک آمدن را نداشت. اکنون برای فرزندش به درون شعله های آتش می رود .» مرد پیر چنانکه با نظرات ایشان موافق باشد و ظاهراً برای آن که آشوب درون را مخفی دارد سخنان یاوه و پوچ در شور و آشفتگی بر زبان آورد. دخترش در پریشانی به زانو آمد و صورت را در میان دستان مخفی کرده بود.

وی زانو به زمین زد و بی حرکت چونانکه در حال جذبه باشد باقی ماند و ادعیه خالصانه ای را از صمیم دل برخواند. جرقه های آتش چون قطرات باران از آسمان فرو می ریخت و دودی که سطح زمین را فرا گرفته بود صورت او را اندوده بود وی غرق در دعا خوانی بود و اطرافیانش را از یاد برده بود. پس از زمانی میان مردمی که برابر آتش ایستاده بودند شور و جنبشی پدید آمد.

لورنزو با موهای پریشان که کودکی را در آغوش داشت در میان انبوهی از آتش همچون کسی که از آسمان فرود آید نمایان شد. می بایستی که یکی از پایه های خانه در آن دم شکسته شده باشد، چون ستونی از شعله و دود با صدایی مهیب به آسمان برخاست و پیکر لورنزو از نظرها ناپدید گردید، و دیگر چیزی جز امواج آتش که نعره زنان به آسمان می رفت دیده نمی شد.

سیمون و پیرمرد چترساز و سایر راهبان که از این نگون بختی لطمه خورده بودند متحیر و مبهوت ماندند. ناگهان دختر فریادی کشید و طوری به بالا جهید که سراسر رانش نمایان شد و همچون صاعقه زدگان خود را به زمین انداخت. ولی هر چه می خواهد باشد پیش از آن که مردم بدانند کودک در آغوش تنگ مادر که آن وقت خود را به زمین انداخته بود جای داشت. ای معرفت بی کران الهی! کلمات را نیروی ستایش تو نیست. لورنزو کودک را وقتی که ستون سوزان خانه بر سر او فرو می ریخت با آخرین رمق و نیرو به بیرون پرتاب کرده بود و کودک بی آنکه آسیبی ببیند پیش پای مادر افکنده شد.

پیرمرد چترساز به ثناگویی خداوند مهربان دهان گشود. مادر جوان نیز زانو بر زمین زد و به شکرگزاری خداوند مشغول شد. آن گاه سیمون با عشقی شدید برای نجات لورنزو خود را به میان ورطه ی آتش افکند . زمزمه دعاخوانی پیرمرد بلندتر  شد ، نه تنها پیرمرد چترساز بلکه همه ی مؤمنینی که در کنار آن مادر و فرزند بودند دعاهای سوزناکی خواندند.

" ای پسر مریم، ای خداوند نجات دهنده ، ای عیسی مسیح ، ای آن که رنج بشر را رنج خود می دانی .... »

سرانجام دعاهاشان اجابت یافت و لورنزو که بطرز مخوفی سوخته شده بود و میان بازوان سیمون بود از آتش و دود بیرون آمد.

پایان مصائب آن شب به همین جا نبود، لورنزو را که برای نفسی تلاش می کرد و میان بازوان برادران راهب نشسته بود از تپه بالا بردند و در مقابل دروازه ی بزرگ سانتالوچیا بر زمین گذاردند.

دختر چترساز که کودکش را به سینه می فشرد و گریه راه گلویش را بسته بود خود را به پای راهب اعظم ، پدر روحانی بزرگ انداخت و اعترافی از سرگذشت عشقی خود کرد که انتظار شنیدنش نمی رفت ، گفت:« این کودک از آن لورنزو نیست . راست بگویم این کودک نتیجه ی رابطه ی عشقی من با پسر کافر همسایه ماست.» لرزش بدن و ارتعاش صدای این دختر که به اعتراف آمده بود و دیدگانش که در دریایی از اشک غرق بود شکی باقی نگذاشت و ثابت کرد که سایه ای از دروغ در سخنان او نیست.

این اعترافات تکان دهنده صدا و نفس را در سینه و دهان برادران راهب که گرد آنان حلقه زده بودند فروبست . دیگر گرمای آتش و خفقان دود و ستونهای شعله که همچنان به آسمان برمی خاست توجه نداشتند.

دختر چترساز پیر که سیل اشک از دیده روان ساخته بود به اعتراف ادامه داد و گفت:« ایمان او به خدا آنقدر تزلزل ناپذیر و رفتارش با من چنان سرد بود که کینه اش را در دل گرفتم و دروغی ساختم که این کودک از آن اوست و آرزو داشتم تا برای سردی رفتارش از او انتقام گیرم ولی وی نجیب تر و بالاتر از آن بود که برای گناهم مرا دشمن دارد و با خطر به دور افکندن جان خود فرزند مرا در کمال مهربانی از آن آتش جهنمی نجات داد. تقوی و کردارش وادارم می سازد تا او را چون عیسی مسیح که بار دیگر به جهان آمده باشد، پرستش کنم. اکنون که به گناه شرورانه ام می اندیشم آرزو می کنم که شیطان پاره پاره ام کند.» هنوز اعترافات عشق او ادامه داشت که خود را با اشک و زاری بر زمین انداخت.

در آن هنگام مسیحیانی که در اطراف او ایستاده بودند به فریاد آمده و گفتند:« شهید، شهید ، از محبتی که نسبت بدان گناهکار داشت خود را به ذلت گدایی افکند و راهی را که خداوند ما عیسی مسیح رفته بود پیمود و هیچکس حتی پدر اعظم روحانی که او وی را چون پدر می دانست و یا سیمون که او وی را چون برادر دوست می داشت و بدو تکیه می کرد از قلب او آگاه نبودند مگر او شهید نیست؟»

لورنزو چون به اعترافات عشقی آن دختر گوش فرا داشت سر را به آرامی تکان داد موهایش سوخته و پوستش از میان رفته بود، دیگر نمی توانست دست و پا را تکان دهد. نیروی گفتار را از دست داده بود. چترساز پیر و سیمون که قلبشان از گفته های دختر به درد آمده بود در کنار وی زانو زدند و بر زخم های او با آب دیده مرهم می گذارند. ولی نفس های لورنزو کوتاه و کوتاهتر شده بود و دیگر زمان عزیمت نزدیک می شد. تنها چیزی که در وی دگرگون نشده بود رنگ چشمان ستاره مانندش بود.

پدر اعظم روحانی به اعترافات دختر گوش فرا داشت در حالی که پشتش به دروازه ی سانتالوچیا بود و موهای خاکستریش دستخوش امواج باد شده بود در کمال وقار گفت:« آن کس که پشیمان شد رحمت می یابد و چگونه می توان آن را که رحمت یافته است سزا داد؟ ولی ای دختر از این پس باید به راه خدا بود و در انتظار روز پاداش باشی.» سپس رو به لورنزو کرد و گفت:« لورنزو غیرت و کردار تو در پیروی از خداوند ما عیسی مسیح حقیقتی است که میان مسیحیان این دیار بی سابقه بود، بخصوص تو که چنین جوان و .... ولی چه شد؟ پدر مقدس که تا این حد سخن گفته بود ناگهان دهان فرو بست و با دقت به لورنزو همچون نوری که از آسمان فرود آید نگریست چقدر محترم به نظر می رسید، لرزش دستانش عجیب شده بود... اشک هایی که بر گونه های چروکیده راهب اعظم فرو می ریخت از ریزش باز نمی ایستاد. ناگهان چترساز پیر و سیمون نیز خیره شدند. چشم های دیگران نگاه های آنان را دنبال کرد و همه دو پستان نرم و کوچک را که از میان ژنده های لباس لورنزو پدیدار شده بود مشاهده کردند، او همچون فرشته ای بود که در خاموشی در دروازه ی سانتالوچیا آرمیده باشد. نور قرمز آتش سوزی بر وی افتاده بود و بدان می ماند که در خون عیسی مسیح به هنگام مصلوب شدن غرفه است.

دیگر آن همه زیبایی و رعنایی را نمی شد از چهره ی سوخته ی لورنزو پنهان داشت. اگرچه هم چون ابری به نظر می رسید ولی لحظه ای بیش نپایید، همه دانستند که لورنزو پسر نبوده و دختری است . بلی لورنزو دختر بود.

بنگرید! برادران راهب در حالی که شعله های آتش را در پشت سر نهاده بودند به گرد لورنزو حلقه زدند و در حیرت و بهت بدان دختر شهید چشم دوختند. لورنزو که او را به اتهام نادرست از سانتالوچیا طرد کرده بودند دختر زیبایی از این کشور و چون دختر پیرمرد چترساز بود.

می گویند که آن لحظه الهام بخش شده بود و راهبان چونانکه آوای خداوند را از وراء پرده های پر اعجاب آسمان شنیده باشند سرها را چون خوشه های گندم که دستخوش باد شده باشد خم کردند و بر گرد لورنزو حلقه زدند . تنها چیزی که به گوش می رسید غرش زبانه های آتش که می خواست خود را به آسمان پرستاره برساند و صدای گریه بود. شاید صدای گریه از آن دختر چترساز پیر و یا سیمون بود که لورنزو را چون برادری دوست می داشت.

به زودی سکوت مردم با آواز تلاوت آیات مقدس که پدر روحانی، راهب اعظم به دستهای بلند کرده برمی خواند شکسته شد و چون تلاوت آیات به پایان رسید گفت :« لورنزو» و آن دختر زیبا چشم بگشود و در آرامش دم واپسین بر کشید.

تبسمی عفیف و پر از صفا بر لبانش نقش بسته بود و دیدگانش به شکوه ملکوت که در وراء سیاهی شب قرار داشت خیره شده بود. دیگر چیزی از زندگی این دختر دانسته نیست ولی مگر این مهم است؟ آن گاه که آدمی در راه پیمودن مدارج عالی انسانیت به لحظه ی گرانبهای پذیرش الهام رسد حیات خویش را ازرش زیستن می دهد و اگر در بالا، در میان آسمان پر ستاره ، موجی بلند پدید آرد و از حدود دلبستگی های تاریک جهان بگذرد ،در حباب بلورین کمال ، انوار قمرهایی را که هنوز هویدا نشده است ، آیینه وار منعکس می سازد. بنابراین آنان که لورنزو را تنها در پایان زندگانیش می شناختند کسانی هستند که او را سراسر عمر می شناخته اند.

شهید اثر ریونوسوکه آکوتاگاوا
برگردان از امیر فریدون گرکانی



M.T

Tuesday, January 27, 2015

I'm trying to be a real author



سلام

" برای اینکه سریع تر به خواسته هایت برسی ، خودت را شاد نگه دار، آواز بخون، زمزمه کن و موسیقی بنواز.                  دورین ویرچو"
--------------------------------------------------
We had a very inspiring sermon this morning preached by the Bishop of Alabama. His text was: 'Judge not, that ye be not judged.' It was about the necessity of overlooking mistakes in others, and not discouraging people by harsh judgments. I wish you might have heard it.

This is the sunniest, most blinding winter afternoon, with icicles dipping from the fir trees and all the world bending under a weight of snow--except me, and I'm bending under a weight of sorrow.

Now for the news--courage, Judy!--you must tell.
Are you SURELY in a good humor? I failed in mathematics and Latin prose. I am tutoring in them, and will take another examination next month. I'm sorry if you're disappointed, but otherwise I don't care a bit because I've learned such a lot of things not mentioned in the catalog. I've read seventeen novels and bushels of poetry--really necessary novels like Vanity Fair and Richard Feverel and Alice in Wonderland. Also Emerson's Essays and Lockhart's Life of Scott and the first volume of Gibbon's Roman Empire and half of Benvenuto Cellini's Life-wasn't he entertaining? He used to saunter out and causally kill a man before breakfast.

So you see, Daddy, I'm much more intelligent than if I'd just stuck to Latin. Will you forgive me this once if I promise never to fail again?

Yours in sackcloth,
Judy
اسم

sermon  وعظ، خطابه، اندرز، گفتار
necessity بایستگی ، ضرورت ، نیاز
Bishop اسقف
sorrow غمگینی ، غم ، تأثر، غصه خوردن
fir  شاه درخت
prose نثر، منثور
catalog فهرست، کتاب فهرست، کاتالوگ
saunter  گردش

صفت
harsh تند، ناملایم، خشن، زننده،
blinding  خیره کننده
فعل

to preach موعظه کردن، نصیحت کردن، سخنرانی مذهبی کردن
to discourage دلسرد کردن، بی جرئت ساختن، سست کردن ،
to saunter  ولگردی کردن، پرسه زدن

صبح امروز اسقف " آلاباما" موعظه می کرد که :
« آن چه بر خود نپسندی به دیگری مپسند.»
می خواست بگوید که باید از عیب دیگران گذشت و آبروی دیگران را به خواری نریخت. جای شما خالی بود.

حالا دیگر وقت دادن آن خبر است. جودی ، نترس! شجاع باش، به هر حال باید بگویی. باید مطمئن باشم که حال شما خیلی خوب است و سر حال هستید. خب، من از ریاضیات و نثر لاتین مردود شدم. حالا دارم آنها را مرور می کنم که ماه آینده باز امتحان بدهم. اگر این موضوع شما را ناراحت کرده من خیلی متأسفم . اما خودم فکر می کنم چندان مهم نیست، چون خودم اعتقاد دارم که خیلی چیزها یاد گرفته ام. چیزهایی که در برنامه ی درسی نبوده است . من هفده جلد کتاب و تعداد زیادی شعر خوانده ام . کتابهای با ارزشی مثل " ونی تی خوب"، " ریچارد فورل ، آلیس در سرزمین عجایب، مقالات امرسون ، زندگانی اسکات اثر لاگ هارت و جلد اول امپراتوری روم اثر گیبون و نیمی از زندگانی بنوتونوسلینی کتابهای جالبی است، مگر نه؟ او عادت داشت قبل از صبحانه اقدام به قتل و جنایت کند.


همانطور که ملاحظه می فرمایید، اگر من خودم را فقط سرگرم مطالعه ی لاتین می کردم . خیلی کمتر از حالا چیز می فهمیدم . اگر به شما قول بدهم که دیگر مردود نشوم آیا شما مرا خواهید بخشید؟

شرمسار از شما
    جودی

-------------------------------------------------------

5 ژوئن
بابا لنگ دراز عزیز

حالا نامه ای از منشی شما دریافت کردم که نوشته آقای "اسمیت" دوست ندارند که من دعوت خانم مک براید را قبول کنم و ترجیح می دهند که مانند سال گذشته به لاک ویلو بروم

بابا، چرا؟ چرا؟ چرا؟

شاید شما فکر می کنید که من مزاحم آنها خواهم بود، اما اینطور نیست، به راستی خانم مک براید دوست دارد که من با آنها باشم. من به آنها کمک می کنم، آنها به اندازه ی کافی پیشخدمت ندارند، من و سالی به آنها خیلی کمک خواهیم کرد. این فرصت خوبی است که من خانه داری را از آنها یاد بگیریم، آخر هر زنی باید خانه داری را بیاموزد. آنچه تا حالا به من یاد داده اند نگهداری از گداخانه است، نه نگهداری از خانه

در اردو دختری به سن و سال من نیست. خانم مک براید مایل است که من با سالی باشم . من و سالی قرار گذاشته ایم که ساعات زیادی با هم مطالعه کنیم. استاد به ما تذکر داده است که مطالعه ی چند کتاب برای سال های آینده ی ما بسیار ضروری است، اگر دو نفری بخوانیم ، خیلی برایمان به مراتب قابل فهم تر خواهد بود

از طرفی، با مادر سالی در یک خانه زندگی کردن نتیجه اش این خواهد بود که آموزش و تعلیم و تربیت خواهم دید. مادر سالی یکی از خوش اخلاق ترین، خوشگل ترین و با محبت ترین زنهایی است که من تاکنون دیده ام، از هر کاری سر در می آورد. به یاد بیاورید من چند سال با خانم لیپت زندگی کردم
 
فکر نکنید اگر به خانه ی آنها بروم خانه شان کوچک و تنگ می شود . خانه آنها مثل لاستیک کش می آید. به محض اینکه برایشان مهمان برسد چند چادر دیگر برپا می کنند. پسرها را به چادر های دیگر می فرستند  و خیلی جا دارند

در چنین جایی هوای عالی است و برای ورزش و سلامتی مفید است. جیمی مک براید قول داده است که به من اسب سواری، تیراندازی و پارو زدن یاد بدهد. این کارهایی است که هر کسی باید بداند، این یک نوع زندگی راحت و بی قید است که من تاکنون نداشته ام، حداقل هر دختری باید یکبار این طور زندگی ها را تمرین کند

البته هر چه شما بفرمایید من اطاعت می کنم، اما اگر امکان دارد ترا به خدا اجازه بدهید که بروم. من تاکنون اینقدر آرزوی چیزی را نداشته ام ، آن کسی که این تقاضا را دارد جروشا آبوت نویسنده ی آینده نیست، بلکه فقط جودی است یک دختر

.
--------------------------------------------



9th June Mr. John Smith,


SIR:  Yours of the 7th inst. at hand. In compliance with the instructions received through your secretary, I leave on Friday next to spend the summer at Lock Willow Farm.

I hope always to remain,
(Miss) Jerusha Abbott




LOCK WILLOW FARM,
3rd August Dear Daddy-Long-Legs,

It has been nearly two months since I wrote, which wasn't nice of me, I know, but I haven't loved you much this summer--you see I'm being frank!

You can't imagine how disappointed I was at having to give up the McBrides' camp. Of course I know that you're my guardian, and that I have to regard your wishes in all matters, but I couldn't see any REASON. It was so distinctly the best thing that could have happened to me. If I had been Daddy, and you had been Judy, I should have said, 'Bless you my child, run along and have a good time; see lot of new people and learn lots of new things; live out of doors, and get strong and well and rested for a year of hard work.'

But not at all! Just a curt line from your secretary ordering me to Lock Willow.

It's the impersonality of your commands that hurts my feelings. It seems as though, if you felt the tiniest little bit for me the way I feel for you, you'd sometimes send me a message that you'd written with your own hand instead of those beastly typewritten secretary's notes. If there were the slightest hint that you cared, I'd do anything on earth to please you.

I know that I was to write nice, long, detailed letters without ever expecting any answer. You're living up to your side of the bargain--I'm being educated--and I suppose you're thinking I'm not living up to mine!
But, Daddy, it is a hard bargain. It is, really. I'm so awfully lonely. You are the only person I have to care for, and you are so shadowy. You're just an imaginary man that I've made up--and probably the real YOU isn't a bit like my imaginary YOU. But you did once, when I was ill in the infirmary, send me a message, and now, when I am feeling awfully forgotten, I get out your card and read it over.

I don't think I am telling you at all what I started to say, which was this:

Although my feelings are still hurt, for it is very humiliating to be picked up and moved about by an arbitrary, peremptory, unreasonable, omnipotent, invisible Providence, still, when a man has been as kind and generous and thoughtful as you have therefore been towards me, I suppose he has a right to be an arbitrary, peremptory, unreasonable, invisible Providence if he chooses, and so--I'll forgive you and be cheerful again. But I still don't enjoy getting Sallies's letters about the good times they are having in camp!

However--we will draw a veil over that and begin again.
I've been writing and writing this summer; four short stories finished and sent to four different magazines. So you see I'm trying to be an author. I have a workroom fixed in a corner of the attic where Master Jervie used to have his rainy-day playroom. It's in a cool, breezy corner with two dormer windows, and shaded by a maple tree with a family of red squirrels living in a hole.

I'll write a nicer letter in a few days and tell you all the farm news.
We need rain.
Yours as ever, Judy



M.T




How to Make Hand Dipped Candles ( Free eBook)

Selected Tips


Making Hand Dipped Candles

Candles in the current scenario are used for several purposes like decoration & gifts. They are always an indispensable part of the festivities and usual home decor. Candle making is a great pastime for special moments as well, for instance parents making candles together with their children, or gifting the same to your family & friends on special occasions. These are also an excellent craft to sell.

Hand dipped candles add elegance to our homes, act as a gracious center piece for the dinner tables, add vibrancy at the wedding receptions, and appeal one & all with varied colors and scents.

Yet, making hand dipped candles is not recommended for the beginners. In order to get to these, one must have the basics of candle making right under their belt. Also the process is very time consuming that might frustrate the beginners.

With unique color schemes hand dipped candles form a rare style of candle making. For interesting ideas and inspirations, just log on the internet or look out in the near by library or book store to search for books that are filled in with pictures and ideas to make interesting hand dipped candles for all occasions. On the online sources many a times you might also come across the gorgeous pictures of hand dipped candles along with the step by step instruction manual to make them yourself. The candle making books and online stores also offer interesting color palettes and charts to make newer shades for your hand dipped candles.


    • A large amount of paraffin wax
    • Wick
    • Double boiler for melting the wax
    • Wooden spoons
    • Bowls
    • Good quality thermometer
    • Color-There are various sorts of colors available for the hand dipped candles-namely chips, cakes, liquid, powder, etc.
    • Fragrances (optional)- While adding fragrances to your hand dipped candles ensure that the scents you use are pure oils with absolutely no alcohol or water base.

  • Heating the Wax
Just like the regular candles, heat the wax at 160 degrees Fahrenheit in a double boiler. Check with a thermometer for the temperature. Once the wax has reached the desired temperature, minimize the heat so as to maintain the wax in a liquid form.

  • Add the Colors and Scents
When the wax is heated at the right temperature, add the color dyes. Start adding from little quantities and keep on adding more only if required.

Beware that too much of scents also disturb the quality of the candle burning, so watch that the scents or aromas you add must be mild enough.

  • Wick
Now cut the wick just a little more than required. In case you are planning to make a set of candles, make sure to cut equal lengths of the wicks.

  • Building the Candle
Dip the wick in the candle wax and make sure that you coat it properly. It is the key step involved in building the hand dipped candles. Every time you dip the wick, be sure that you coat it well enough, let it cool for a second or two and proceed for another dip. With each dip the candle grows in size.

In case you want the candle to have more than one color, keep the wax of another color ready for the dip.

  • Completing the Candle
After the candle reaches the desired width, shave it using a soft blade. Keep the tip pointed. After shaving, dip your candle just a few more times in order to smoothen its body.


Your hand dipped candles is ready to use!




Making hand dipped candle is quite consuming, but looking at the final creation, the toil, effort and time is all the worth!

In order to practice economically that is without wasting any materials, melt the wax from your waste candles or those you are freshly building. Use them over & over again, unless and until, you perfect the process.




This Product Is Brought To You By
WINGS OF SUCCESS



M.T

Monday, January 26, 2015

You Surprised Me Again!



صبح بخیر
"اجازه نده گفته های دیگران روی تو تأثیر منفی بگذارد. دیگران حـرف خود را می زنند، اما تو طرز فکر و رفتار خودت را انتخاب کن.
                                                 کیث هرل "
---------------------------------------------------
Sunday Dearest Daddy-Long-Legs,

I have some awful, awful, awful news to tell you, but I won't begin with it; I'll try to get you in a good humor first.

Jerusha Abbott has commenced to be an author. A poem entitled, 'From my Tower', appears in the February Monthly--on the first page, which is a very great honor for a Freshman. My English instructor stopped me on the way out from chapel last night, and said it was a charming piece of work except for the sixth line, which had too many feet. I will send you a copy in case you care to read it.

Let me see if I can't think of something else pleasant--Oh, yes! I'm learning to skate, and can glide about quite respectably all by myself. Also I've learned how to slide down a rope from the roof of the gymnasium, and I can vault a bar three feet and six inches high--I hope shortly to pull up to four feet.
اسم
instructor  معلم، آموزشیار، آموزگار
vault طاق، گنبد، جهش
فعل
to commence آغاز کردن، شروع کردن
to vault گنبد یا طاق درست کردن، جست زدن، پریدن
to glide سرخوردن، سریدن،
to pull up ، رسیدن ، جلوگیری کردن ، جلو افتادن،
یکشنبه
------

بابا لنگ دراز بسیار عزیز،
من یک خبر بد ، بد، بد برای شما دارم ، اما نمی خواهم نامه را با آن خبر بد شروع کنم. بهتر است با حرف های خوب باعث انبساط خاطر شما بشوم و بعد آن خبر بد را بنویسم..
جروشا آبوت نویسندگی را با سرودن شعری به نام " از برج من " شروع کرده است ، این شعر در صفحه ی اول مجله ماهانه مدرسه هم چاپ شده است. برای شاگرد سال اول این موضوع باعث بسی افتخار است.
دیشب هنگامیکه از کلیسا خارج می شدیم، استاد زبان انگلیسی مرا نگاهداشت و به من گفت که شعرم بسیار عالی است . حالا من یک نسخه آن را برای شما می فرستم اگر دوست داشتید آن را بخوانید.
اجازه بدهید مطلب خوشحال کننده دیگری دارم که برایتان بنویسم ... آها ...
1- من دارم " سرسره روی یخ " یاد می گیرم ، حالا می توانم خیلی راست و درست روی یخ سر بخورم.
2-یاد گرفته ام که از سقف اتاق " ژیمناستیک " با طناب پایین بیایم.
3- یاد گرفته ام که از یک مانع 1/25 متری بپرم و امید دارم که به زودی این مانع را تا دو متری افزایش بدهم.
--------------------------------------------------------
2 ژوئن
بابا لنگ دراز عزیز،
نمی دانید چه اتفاق جالبی افتاده است. خانواده "مک براید" از من دعوت کرده اند که تابستان را نزد آنها در اردوی "آدیرون داکز" بگذرانم. این اردوگاه باشگاهی است که روی دریاچه کوچک بسیار قشنگی وسط جنگل برپا شده است.
عده ای از اعضا باشگاه بین درختان جنگل خانه چوبی درست کرده اند و روی دریاچه قایقرانی می کنند و پیاده از این اردو به آن اردو می روند. هفته ای یکبار هم در باشگاه جشن و رقص است. جیمی مک براید از یکی از دوستان دانشکده اش دعوت کرده که بیشتر تابستان با آنها باشد، پس مرد آنقدر هست که با ما برقصند.
فکر می کنم خانم مک براید خیلی لطف کرده که از ما هم دعوت کرده است، نظر شما چه هست؟ به قرار معلوم تعطیلات کریسمس که با آنها بودم از من خوشش آمده است.
عذر می خواهم اگر این مرتبه نامه خیلی کوتاه است. این را نوشتم تا شما بدانید در تعطیلات تابستان وضع من از چه قرار است.

با خیالی آسوده
ارادتمند شما
جودی


--------------------------------------------------------------

5th June Dear Daddy-Long-Legs,

Your secretary man has just written to me saying that Mr. Smith prefers that I should not accept Mrs. McBride's invitation, but should return to Lock Willow the same as last summer.

Why, why, WHY, Daddy?
You don't understand about it. Mrs. McBride does want me, really and truly. I'm not the least bit of trouble in the house. I'm a help. They don't take up many servants, and Sallie and I can do lots of useful things. It's a fine chance for me to learn housekeeping. Every woman ought to understand it, and I only know asylum-keeping.

There aren't any girls our age at the camp, and Mrs. McBride wants me for a companion for Sallie. We are planning to do a lot of reading together. We are going to read all of the books for next year's English and sociology. The Professor said it would be a great help if we would get our reading finished in the summer; and it's so much easier to remember it if we read together and talk it over.

Just to live in the same house with Sallie's mother is an education. She's the most interesting, entertaining, companionable, charming woman in the world; she knows everything. Think how many summers I've spent with Mrs. Lippett and how I'll appreciate the contrast. You needn't be afraid that I'll be crowding them, for their house is made of rubber. When they have a lot of company, they just sprinkle tents about in the woods and turn the boys outside. It's going to be such a nice, healthy summer exercising out of doors every minute. Jimmie McBride is going to teach me how to ride horseback and paddle a canoe, and how to shoot and--oh, lots of things I ought to know. It's the kind of nice, jolly, carefree time that I've never had; and I think every girl deserves it once in her life. Of course I'll do exactly as you say, but please, PLEASE let me go, Daddy. I've never wanted anything so much.
This isn't Jerusha Abbott, the future great author, writing to you. It's just Judy--a girl.



M.T



Sunday, January 25, 2015

The Invitation Card For Judy



سلام ، صبح بخیر

"باور داشته باش که همیشه، همه ی مردم به نحوی برایت مفید هستند. بنابراین هر کجا می روی افرادی هستند که به تو کمک کنند.
                                                                     لوئیز ال هی "
----------------------------------------

Julia Pendleton dropped in this evening to pay a social call, and stayed a solid hour. She got started on the subject of family, and I COULDN'T switch her off. She wanted to know what my mother's maiden name was--did you ever hear such an impertinent question to ask of a person from a foundling asylum? I didn't have the courage to say I didn't know, so I just miserably plumped on the first name I could think of, and that was Montgomery. Then she wanted to know whether I belonged to the Massachusetts Montgomerys or the Virginia Montgomerys.

Her mother was a Rutherford. The family came over in the ark, and were connected by marriage with Henry the VIII. On her father's side they date back further than Adam. On the topmost branches of her family tree there's a superior breed of monkeys with very fine silky hair and extra long tails.

I meant to write you a nice, cheerful, entertaining letter tonight, but I'm too sleepy--and scared. The Freshman's lot is not a happy one.

Yours, about to be examined,
Judy Abbott
صفت
topmost اعلی ترین ، بالاترین ، اعلی
impertinent گستاخ، بی ربط
breed گونه، نوع، اولاد، اعقاب
superior عالی ، بالایی، مافوق



جولیا پندلتون برای چند لحظه ی کوتاه به اتاقم آمد، یک ساعت ماند و از خانواده حرف زد. من خیلی تلاش کردم تا حرف را عوض کنم اما نتوانستم

جولیا پرسید نام مادرم در دوران دخترگی اش چه بوده است، ترا به خدا انصاف بدهید این هم شد سؤال ؟ آدمی که در گداخانه بزرگ شده اگر چنین سؤالی را از او بپرسند به چه حالی می افتد؟

حتی قدرت آن را هم نداشتم تا بگویم : نمی دانم ... به همین دلیل اولین اسمی که به کله ام آمد را گفتم. " مونت گومری" بعد کار بیخ پیدا کرد. جولیا می خواست بداند ما از مونت گومری ها ی " ماساچوست " هستیم یا از مونت گومری های " ویرجینیا" .

مادر جولیا از " روترفورد" هاست که با " هنری هشتم " از نظر خانواده نسبتی داشته اند. از طرف پدری هم که نسبت آنها به حضرت آدم می رسد.

کوتاه این که اگر به شجره ی خانوادگی جولیا نگاه کنید می بینید از میمون های بلند مرتبه بالانشین و برترین نژادهاست که موهایش مثل ابریشم، نرم و لطیف و دمش بسیار طویل است.

بابا، اول می خواستم نامه را با شادی و نشاط بنویسم ، اما خیلی خوابم می آید و خسته ام و دلشوره دارم. این وضع را من تنها ندارم، همه ی شاگردان سال اول دارند.

                                              ارادتمندی که در راه امتحان دادن است
                                                            جودی آبوت



------------------------------------------

جناب بابا لنگ دراز اسمیت ،

قربان، پس از به پایان رساندن درس منطق و خواندن روش خلاصه کردن عبارات ، تصمیم گرفته ام که به شکل زیر نامه نگاری کنم. چون اهم مطالب را می نویسم و دیگر پرچانگی نخواهم کرد.

1- در این هفته امتحانانت زیر را داده ام.
الف- شیمی
ب- تاریخ

2- دارند یک خوابگاه عمومی می سازند.
الف- مصالح ساختمانتی عبارتند از :
-آجر قرمز
-سنگ خاکستری
ب- ظرفیت خوبگاه عبارتست از :
-یک رئیس ، پنج دانشیار.
-20 دانشجو
- یک سرایدار، سه آشپز ، بیست مستخدم  برای سر میز ، بیست نفر برای نظافت اتاق ها.
3- امشب برای دسر ماست شیرین داشتیم.
4- من دارم یک مقاله در مورد منابع نمایشنامه های شکسپیر می نویسم.
5- لو- مک ماهون امروز بعدازظهر در بازی بسکتبال زمین خورد.
الف- شانه اش در رفت.
ب- زانویش سیاه شد.
6- یک کلاه تازه خریده ام که بدین ترتیب تزئین شده است.
الف- روبان مخمل آبی دارد.
ب-- دوتا پر بزرگ دارد.
ج- سه تا منگوله قرمز دارد.
7- ساعت 9:30 است.
8- شب بخیر.

جودی



------------------------------------------------------
2nd June Dear Daddy-Long-Legs,

You will never guess the nice thing that has happened. The McBrides have asked me to spend the summer at their camp in the Adirondacks! They belong to a sort of club on a lovely little lake in the middle of the woods. The different members have houses made of logs dotted about among the trees, and they go canoeing on the lake, and take long walks through trails to other camps, and have dances once a week in the club house-Jimmie McBride is going to have a college friend visiting him part of the summer, so you see we shall have plenty of men to dance with.

Wasn't it sweet of Mrs. McBride to ask me? It appears that she liked me when I was there for Christmas.

Please excuse this being short. It isn't a real letter; it's just to let you know that I'm disposed of for the summer.
Yours, In a VERY contented frame of mind,
 Judy



M.T





Saturday, January 24, 2015

Just Important Facts



سلام

"آمادگی امروز، ضامن موفقیت فرداست. هر روز طوری زندگی کن تا بتوانی خودت را برای فرصت های فردا آماده کنی
                                                             کیث هرل"

_________________________________

On the Eve Dear Daddy-Long-Legs,

You should see the way this college is studying! We've forgotten we ever had a vacation. Fifty-seven irregular verbs have I introduced to my brain in the past for days--I'm only hoping they'll stay till after examinations.

Some of the girls sell their text-books when they're through with them, but I intend to keep mine. Then after I've graduated I shall have my whole education in a row in the bookcase, and when I need to use any detail, I can turn to it without the slightest hesitation. So much easier and more accurate than trying to keep it in your head.
فعل
to introduce معرفی کردن ، نشان دادن؛ باب کردن؛ آشنا کردن، مرسوم کردن

 صفت
accurate  دقیق ، درست، صحیح
introduced معروف


پیش از امتحانات
-----------------

بابا لنگ دراز عزیز،

باور نمی کنید که همه با چه شور و هیجانی دارند درس حاضر می کنند، همه تعطیلات را فراموش کرده اند ، به نظر می آید که از اول تعطیلاتی در کار نبوده است.

در طول چهار روز اخیر من 57 فعل بی قاعده توی کله ام فرو کرده ام . امیدوارم تا شروع امتحانات بتوانم آنها را همان جا نگه دارم . بعضی از دخترها پس از امتحان کتابهای خودشان را می فروشند ، اما من در نظر دارم که آنها را نگهداری کنم و بعد از اینکه فارغ التحصیل شدم آنها را کنار هم در قفسه ای نگاهدارم تا نمودار تحصیلاتم را نزد خودم داشته باشم و در صورت احتیاج به آنها مراجعه کنم، فکر می کنم اینطور بهتر است، تا اینکه آدم بخواهد آن همه معلومات را در کله ی خودش حفظ کند.

-----------------------------------------



بابا، خواهش می کنم از این حرف من ناراحت نشوید. من نمی خواهم بگویم پرورشگاه گریر مثل پرورشگاه "لوود" است. به هر حال در آنجا غذای ما فراوان بود، پوشاک به حد لازم داشتیم . وسایل آسایش مان فراهم بود و یک کوره بزرگ هم زیرزمین داشتم که همه ی پرورشگاه را گرم می کرد.

 اما این دو پرورشگاه خیلی به یکدیگر شبیه هستند. می خواهم بگویم که زندگی ما یکنواخت و کسل کننده بود ، هرگز اتفاق هیجان انگیزی پیش نمی آمد، دلخوشی ما بستنی های روز یکشنبه بود، آن هم که دیگر حالت یکنواخت پیدا کرده بود.

 هجده سالی که من آنجا بودم، فقط یک بار اتفاق جالبی افتاد و آن هم این بود که انبار آتش گرفت و سوخت. نیمه های شب مجبور شدیم بلند شویم ، لباس بپوشیم تا اگر ساختمان آتش گرفت فرار کنیم ، اما ساختمان آتش نگرفت و ما باز لباس عوض کردیم و به رختخواب رفتیم.

هر کسی دوست دارد که درزندگیش با حوادث غیر منتظره مواجه شود ، این در نهاد و طبیعت هر کسی است ، اما زندگی من بدون ماجرا و یکنواخت می گذشت تا این که روزی خانم لیپت مرا به دفتر احضار کرد و به من گفت که آقای جان اسمیت می خواهد مرا به دانشکده بفرستد، بعد هم این قدر حرف زد و حرف زد و حرف زد که هیجان این خبر را در من از بین برد.

بابا، به نظر من مهمترین سرشت آدم نیروی تصور و خیال اوست، چون آدم می تواند خود را به جای دیگری تصور کند و همین موضوع گاه آدمی را با محبت و دلسوز و دانا بار می آورد.

من فکر می کنم باید این صفت را در بچه ها تقویت کرد، اما در پرورشگاه جان گریر اگر این چیزها درون کسی پیدا می شد ، همان جا آن احساس را می کشتند، تنها چیزی که آنها روی آن اصرار می کردند وظیفه شناسی بود.

من معتقدم بچه ها باید بیاموزند که هر کاری را با شور و هیجان و علاقه انجام دهند. نه این که هر کاری را به عنوان وظیفه به آنان تحمیل کرد. من همیشه با این خیال شبها به خواب می روم. من طرح این کار به دقت در نظرم مجسم می کنم به جزئیات آن فکر می کنم. خوراک ، لباس ، درس ، تفریح و به جایش توبیخ حتی این را هم در نظر دارم.

خب، این درست است که بدون توبیخ و تنبیه کارها روبراه نمی شود، چون میان بهترین یتیم های بی سرپرست ، موجودات بد هم پیدا می شوند، اما یک موضوع برای من مهم است که یتیمان من باید از جان و دل خوشحال باشند. حالا اگر وقتی بزرگ شدند بر سر راهشان مشکل و دردسر و سختی پیش بیاید مهم نیست، اما آنچه مهم است این است که باید از دوران کودکی خود خاطرات خوشی داشته باشند.

اگر روزی من بچه دار بشوم، سعی می کنم ناراحتی خودم را از آنها پنهان کنم. ( زنگ کلیسا را زدند، هر وقت فرصت کردم بقیه نامه را می نویسم)

پنجشنبه

امروز بعد از ظهر وقتی از آزمایشگاه برگشتم دیدم یک سنجاب روی میز چایخوری نشسته و دارد بادام می خورد. حالا که دیگر هوا گرم شده و ما باید پنجره ها را باز کنیم ناچاریم از این طور مهمان های ناخوانده پذیرایی کنیم.

شاید فکر کنید چون دیشب غروب جمعه بود و ما امروز که شنبه است درس نداشتیم ، من شب راحتی را گذرانده ام ، و بعد هم کتاب استیونسن را که از جایزه ام خریده بودم مطالعه کرده ام، نه این طور فکر نکنید. اگر این طور فکر کنید معلوم است که تاکنون در دانشکده ی دختران نبوده اید.

شش نفر از دوستان من اینجا آمدند که شکلات درست کنند، یکی از آنها مقداری از آن را وسط بهترین قالیچه های من ریخت که هرگز لکه اش پاک نمی شود.

به تازگی من در مورد درسم برای شما چیزی ننوشته ام. چه چیزی بنویسم؟ مرتب دارم درس می خوانم ، برای من خیلی دوست داشتنی است که گاهی درس را کنار بگذارم و در مورد مسائل زندگی حرف بزنم . هر چند که همیشه این حرف ها یک طرفه بود، اما تقصیری متوجه شما نیست، من همیشه امیدوارم که از شما نامه ای دریافت کنم.

نوشتن این نامه سه روز طول کشید، و هر وقت فرصت می کردم چند خط می نوشتم ، باید شما را خیلی خسته کرده باشم.

خدا نگهدار آقای خوب
جودی



-----------------------------------


Mr. Daddy-Long-Legs Smith,


SIR: Having completed the study of argumentation and the science of dividing a thesis into heads, I have decided to adopt the following form for letter-writing. It contains all necessary facts, but no unnecessary verbiage.

  • We had written examinations this week in:
    •  A. Chemistry.
    •  B. History.
  • A new dormitory is being built.
    •   A. Its material is :
      •  (a) red brick. 
      • (b) grey stone.
    •  B. Its capacity will be:
      • (a) one dean, five instructors.
      • (b) two hundred girls.
      • (c) one housekeeper, three cooks, twenty waitresses, twenty chambermaids.
  • We had junket for dessert tonight.
  • I am writing a special topic upon the Sources of Shakespeare's plays.
  • Lou McMahon slipped and fell this afternoon at basket ball, and she:
    • A. Dislocated her shoulder.
    • B. Bruised her knee.
  • I have a new hat trimmed with:
    • A. Blue velvet ribbon.
    •  B.Two blue quills.
    •  C.Three red pompoms.
It is half past nine.
Good night.
 Judy






M.T






Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com