This blog is about books, eBooks , my memories .

Tuesday, May 3, 2016

Set the Haft-Seen Table




It was spring, and the colorful flowers were our garden's guests again. The green leaves had sun in their eyes, while the yellow cherries enjoyed sunbathing. The little swallows were invited to the party,  too, and the breeze knew to entertain them, it had covered all over the lawn with sweet mulberries. The birds were pecking at the mulberries and singing happily; they are looking forward to tasting the red cherries in the following week.

The window was half-open, the breeze came in, fluttered the silk curtains, filled the room with the aroma of blossoms and flowers, and made a little wave on my lemonade. I was sitting at  my desk, writing a letter to my editor, that the second unexpected guest entered, Parmis's ball jumped into the room and hit me. My forehead wrinkled in a frown, I let out a small sigh and picked it up. Soon Parmis appeared in the room, and asked me for her ball, " I'm really sorry, Haft-Seen didn't mean that!" I didn't like to be mad at her, so threw the ball to her, Parmis thanked and jumped out as quickly.

My eyes fell on the tall glass on the table, the green lemonade with ice cubes enticed me, so I raised the glass to my lips and drank just a sip, shook the glass, and stared at the ice cubes were dancing in it, they reminded my of my last story which was about a icy town. A sweet, soft smile emerged on my face, because it was awarded me a lovely prize, I placed the glass back on the desk, began searching the uncluttered desk for my prize. Finally, I found that beautiful snow globe, then shook it, and watched falling the snowflakes around the golden pen, just the moment, Parmis's football dropped onto the desk again, this time, it hit the glass.

The lemonade fell off the desk, and broke with a loud crash. I bit my lip in anger, and turned to the little girl ran into my room. Armis brought such a smile that melted my heart, she said in a low voice, " Oh, Sorry, It is Hafsin's fault, its hit is very hard." I smiled back, " No problem.", and let her take the ball.

I got up from the chair, first I swept the shatter, next I held the snow globe in order to put it in  a safe place, I tried to keep my prize out of my playful children, but it was too late, when I was looking for a good place, the ball threw to me for the third time, and broke my valuable prize.

 I couldn't stand this, I'd like to scream and cry. All at once, Mino emerged in my study and took the ball without apologizing, she drove me badly mad. I went to the window to shout at them, but I couldn't shout, because my cell rang, and I had to answer it. I was so surprised, because someone asked some stupid questions and cut off. I sighed, " Oh, children!"

I knitted my brows and looked at yard from the window, the little girls and Haft-seen were playing football altogether. I yelled at them,"That's enough, that's enough, I'm tired with you!" Haft-seen waved at me, then kicked the ball so hard that I shut my eyes in fright. The ball went up, turned around the house, and landed just on my head, and fell me to the floor, I cried,"Oh, My cell!", it was on the floor, I sat up and checked my cell. Luckily, it was sound and safe. Now, three girls who hid behind the door, poked their heads into the room to check my expression. Armis said,"Aunt is very angry, we'd better forget our ball." Parmis looked at Mino, she shook her head,"Sorry, I won't go."

As I was sure that my cell worked well, I picked the ball up, and tried to burst it with a needle, at this point Haft-Seen stepped in, came directly toward me, and shouted, " Come on, Give back my ball, Mary! give it back me, please."

Its eyes were full of fire, I was so frightened, so I released the ball on floor; I wouldn't like to fight a robot over a ball. Haft-Seen took the ball, walked out of the room, when it passed through the door, it turned around and ordered, " Come on, Write Parmis's Story before I call 911!" then exited. The little girls burst into laughter and kissed their smart robot, I was puzzled though.

I sat back, pen in hand, tried to remember Parmis's adventures:

Well, It was the last week of Esfand, Parmis was getting ready for Nowruz, as Uncle Sergey and Gloria had gone to the moon for their honeymoon, Parmis decided to have a chat with Uncle Larry ....


All The Best
M.T







M.T

Saturday, April 30, 2016

برخورد استادانه با انتقادات


انتقاد
میگویند انتقاد بسان چاقوی جراحی است، گاه درمانگر است و زمانی نابودگر. پس شایسته است هنگام قضاوت حسابی محتاط باشیم، مبادا دلی را بشکنیم یا ذوقی را کور کنیم! اما امروز قصد ندارم دربارهی خوبی و بدیِ نقد و داوری صحبت کنم، بلکه می‌خواهم درباره رهایی از واکنشهای شدید و افراطی نسبت به داوری دیگران حرف بزنم.


آری گرفتن
  در دروازه را میشود بست، در دهان مردم را نمیشود بست ، کارتون پیرمرد، نوه و الاغشان را به یادم می آورد، پیرمرد و نوه‌اش هر کاری کردند تا دل مردم را به‌دست آورند، ولی موفق نشدند، که نشدند. در نهایت، الاغ نگون بخت را به دریا انداختند، به این امید که حرف و حدیث ها تمام شود، دریغ و صد افسوس! حالا دیگر آوازه ی حماقتشان به گوش آسمانها نیز رسیده بود!

کاش این فقط یک داستان بود! بپذیریم که آری گرفتن شیوه زندگی ماست: چه بسیار نوجوانانی که بیراهه نمی روند تنها به سبب جلب رضایت دوستان، چه خانوادههایی که از هم نمیپاشند فقط برای رهایی از دست داوری دیگران، چه ایدههایی که اجرایی 
نمی‌‌شوند تنها به دلیل تمسخرهای منفی‌بافان!
ما هر کاری انجام می دهیم تا نظر مساعد دیگران را جلب نماییم، و جوری رفتار میکنیم که مورد پسند اکثریت است، برای همین است که تاب هیچ انتقادی را نداریم. در صورتی که مردم همواره ما را نقد می کنند، این یک حقیقت است، چه خوشمان بیاید، چه بدمان. بی اغراق، اگر دنبال رأی آری و کسب تأیید دیگران باشیم، حسابی به دردسر میفتیم و زیادی آسیبپذیر می شویم. رک بگویم، می شویم بازیچهای در دست دیگران؛ وقتی سایرین اعمال و رفتار ما را ستایش می کنند، احساس خوبی داریم و زمانی که بر ما خرده می گیرند، خشمگین، سرخورده و شدیداً آزردهخاطر می شویم. بهتر است خودمان را همانطور که هستیم، بپذیریم؛ همرنگی با جماعت را کنار بگذاریم و به مردم عکس روتوش خودمان را نشان ندهیم :) «گر که خواهی نیکبخت باشی/ یکدل و یک رنگ باش. قالی از چند رنگ بودن/ زیر پا افتاده است».
برای برخورد مناسب با انتقادات، باید غرور بی جا کنار گذاشته شود، یعنی آن تصویری که دوست دارید از خودتان به دیگران نشان دهید. آنچه هستید و جایگاهی را که دارید بپذیرید، نیازی نیست نسبت به هر انتقادی واکنش نشان دهید. این فقط یک پیشنهاد به شماست و این شمایید که تصمیم می گیرید آن را بپذیرید یا نه.


برخورد مناسب با انتقاد
حال که انتقاد، واقعیت اجتماعی ماست، پرسشی که مطرح می شود این است در برابر انتقاد چه باید کرد؟ خشم، مقاومت، توجیه یا انتقام و تلافی؟

گرچه این رفتارها، طبیعی ترین واکنش ها نسبت به انتقاد است، مناسب ترین واکنش  نسبت به یک پیشنهاد نیست. پیشنهاد؟ درست است، ما انتقاد را یک پیشنهاد در نظر میگیریم، نه سوء نیت، نه یک رأی خصمانه، نه جوابی منفی. وقتی به انتقاد این طوری نگاه کنیم، اصلاً کل ماجرا عوض می شود، نه؟ دیگر لازم نیست در برابرش جبهه بگیریم، صدایمان را بالا ببریم، با نیرنگ و فریب آن را بپوشانیم یا توجیهش کنیم، کافی است که آن را بررسی کنیم تا درستی یا نادرستیش مشخص شود، بعلاوه دست ما برای رد یا پذیرش پیشنهاد کاملاً باز است.

این جاست که شناخت از خویشتن به دادمان می رسد، هر چه شناخت ما از خودمان عمیقتر باشد، واکنش مان نسبت به پیشنهادهای وارده معقولانهتر و سنجیدهتر است و طبیعتاً تشخیص انتقادات بجا از انتقادات نابجا سادهتر است.


چیزی که در پس نیرنگ پنهان شده باشد، رسوا خواهد شد و کسی که اشتباهات را رنگ و لعاب بزند، با تحقیر و تمسخر رسوا می شود

"شاه لیر، ویلیام شکسپیر"


 با این نگرش انتقاد مغرضانه معنا ندارد: انتقادات یا بجا هستند یا نابجا. اگر بجا هستند باید از منتقد سپاسگزار باشیم، که از کنار اشتباه ما سرسری نگذشته است و با یادآوری خطا فرصت تصحیح آن را برای ما فراهم کرده است، و اگر نابجاست، پس منتقد اشتباه کرده است، و از آن جایی که بشر جایزالخطاست، باید او را بخشید و از خطایش گذشت، حتی می شود از او هم سپاسگزار بود، برای آن که اعتماد به نفست را محک زده است.

 اصولاً نقد فقط یک سری اطلاعات است که منتقد دربارهی ما کشف کرده است، این ما هستیم که تصمیم می گیریم چه اهمیتی برای اطلاعات قائل شویم، آیا اطلاعات مهم و با ارزشی هستند؟ لازم است بابت آنها خودمان را نگران کنیم؟ یا باید آنها را دور بریزیم؟ تصمیم نهایی با ما است؛ صرف نظر از این که اطلاعات درست باشند یا نادرست. بهتر است به ندای قلبمان گوش بسپاریم، ببینیم انتقاد ما را به چه کاری فرا میخواند؟ تصحیح رفتار یا تکرار رفتار. اگر از وضعیت وجود راضی هستیم، ضرورتی ندارد برای جلب نظر دیگران خودمان را تغییر دهیم.
مثال: شما و همسرتان سر رفتن به نماز جمعه با هم اختلاف دارید، همسرتان فکر  می‌کند دورهی نماز جمعه گذشته و شما زیادی سنتی هستید. لازم نیست جنگ مذهبی راه بیندازید، بهتر است پای صحبتهایش بنشینید و پیشنهاداتش را با ذهن باز بشنوید، بعد دربارهی نگرش خودتان صحبت کنید. سپس در سکوت تصمیم خود را بگیرید، بدون این که از بالا به وی نگاه کنید، یا او را برتر از خودتان بدانید، تصمیمتان را عملی کنید. اگر به نماز جمعه علاقه دارید، به خاطر شماتتها و سرزنشهای او روی خودتان پا نگذارید، خشم و عصبانیتش را درک کنید و خطر از دست دادن عشق و محبتش را به جان بخرید، به همسرتان بگویید:«نظرت برایم خیلی محترم است، ولی من به کارم عمیقاً اعتقاد دارم.» اگر عاشقتان باشد شما را همین جوری می پذیرد و اگرنه، شما را ترک  می‌کند. به هرحال لازم نیست همیشه بله بگویید، کاری را که با وجودتان هماهنگ است انجام دهید و از قلب تان پیروی کنید.
روش دیگری که پیشنهاد می شود، «تغییر میدان درک» است، اگر یکی از نزدیکان زیاد سرزنشمان می کند، می توانیم از این روش بهره بگیریم. وقتی او انتقاد را آغاز کرد، توجه‌مان را به شخصیت واقعیش و لحظات زیبایی که با هم گذراندیم معطوف کرده، به این ترتیب دیگر او را یک غول وحشتناک نمی بینیم و برداشتمان نسبت به آن شخص به کل عوض می شود و خود نیز احساس بهتری داریم.



احترام به عقاید دیگران
انتقاد هدیه ای است که می توان آن را پذیرفت یا پس فرستاد، نیازی نیست به هر انتقادی واکنش نشان دهیم، اگر انتقادی خونمان را به جوش آورد، بهتر است دقایقی راه برویم تا آرام شویم، به جنگل برویم چوب بشکنیم یا با صدای بلند فریاد بزنیم تا خودمان را خالی کنیم. سعی کنیم در لحظات خشم و عصبانیت جملاتی بر زبان نیاوریم که بعدها پشیمان شویم، به خاطر بسپریم که جملات توهین آمیز تهدید جدی برای یک رابطه محسوب می شوند. پیشنهاد می شود هنگام عصبانیت قدم بزنیم و به اُورتورِ اگمونت بتهوون گوش بسپاریم. با این موسیقی احساس می کنیم خشم به اوج می رسد، و به یکباره متعادل می‌شود. بیایید، با انتقادات استادانهتر برخورد کنیم، به عقاید یکدیگر احترام بگذاریم و به هم عشق بورزیم.

 

زندگی در اینجا و اکنون: پروفسور کورت تپرواین 
  M.T☺











M.T

Wednesday, April 27, 2016

سین نامه



           دوباره سلام، خوبید؟

          
           گرچه هست در قصر سیـــزده در
            خوانِ خاتون را بخواه تو از هف در

           شش در دیگر به راستی پوچ است
           نه دیو و نه پری، پـــر از هیچ است

           گر تو هستی دختر پارســــــــــی
           پیدا کن آن هف درِ راس راســــتی

          راه سهـــــل است باش پی سرنخ
          گر بخواهی می رســـــی به ته نخ

            سین اول گرچه شیــــــــــرین است
           نچش آن را که مال هفت سین است

         سیــــــــــن دوم به یار، خوش دل داده
        با جمال دیگری، جام خالی شـد از باده
      
        سین چارم هســـــــــت دشمن دیوان
         کارت آسان است پریزاده با داشتن آن

      خوشه های سماق روییدند گُله گُله به روی کوهستان
     رد ســـــــــــرکه و خوشه ی انگور را بجو میان تاکستان

    سین هفتم کنــــــــار آب روان
   بس برکت آرد به سفره ی خان
      
        خوان بی بی، شمع و آینه، کتاب وَ تمام
        تنگ ماهی، ساز و تنبک و آفتاب ســلام                  



          این سین نامه، در حقیقت یک گنج نامه است، سرودنش ساده نبود، برای آن که من شاعر نیستم و خوب، زیاد هم شعر نیست، بیشتر یک سخن موزون است، این سین نامه را برای داستان جدیدم نوشتم، که نخستین پیش نویسش امروز تمام شد،  حالا قرار است بروم سراغ پیش نویس دوم و شاید سوم. به هر حال داستان بعدی من درباره ی هفت سین است، درسته که دو ماه است که بساط هفت سین برچیده شده است، سعی می کنم بی زمان کار کنم، تا باحوصله و بی شتاب بنگارم.

اگر  وزن و قافیه ی این شعر رو اعصابتون است، حق دارید، باید بگویم بله کار پر نقصی است، ببخشید شاعر ناشی اش ناشاعر است.


                                                                          M.T








M.T

Wednesday, April 20, 2016

Monday, April 18, 2016

از بازی تا پول



از بازی تا پول
اگر از تریسی استرن بپرسید که زندگی اش را چگونه می گذراند، به شما خواهد گفت:« من هر روز بازی می کنم.» تریسی همیشه عاشق چای بود. این علاقه ی او از دوران کودکی اش آغاز شده بود، از زمانی که همراه والدینش برای خرید اجناس عتیقه به اروپا سفر می کردند. آنان او را به جمع آوری فنجان و قوری چای تشویق می کردند و او دوست داشت که آراسته و مرتب از مهمانان خود در مهمانی های کوچک چای خود پذیرایی کند.
بعدها، زمانی که تریسی در اروپا مشغول مطالعه ی تاریخ هنر بود، احساس کرد که به ساختن چایخانه ای در اروپا و آسیا گرایش دارد. وقتی به تمپا برگشت، سالنی با الهام از سالن های فرانسوی قرن هفدهم ساخت. پس از آن به فکر تولید محصول چایی با نام تجاری خودش افتاد؛ محصولی شگفت انگیز، اصیل و عالی که نام تجاری خاصی داشت. آنان ریشه ی گیاهان مختلف و گلبرگ های گل رز را ترکیب کردند و چای هندی و دارچین و میخک را نیز به آن افزودند. آخرین ماده ای که به این ترکیب اضافه شد، گل یاسمن بود. امروز سالن تی، یک تجارت رو به رشد است که هر ساله ۱/۵ میلیون دلار درآمد دارد.

زمانی که تریسی در برنامه ی ما شرکت کرد، خندید و گفت:« می دانم که باید مثل یک بزرگسال رفتار کنم، اما من درست مثل یک بچه ام که هر روز یک مهمانی چای به راه می اندازد.»

فکر بزرگ: دانی دویچ
 Tracy Stem, Salon Tea

Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com