This blog is about books, eBooks , my memories and tragic accidents.

Sunday, May 22, 2016

روز ناگزیر


​http://www.amazing.ir



روز ناگزیر


این روزها که می‌‌‌گذرد، هر روز
احساس می‌کنم که کسی در باد
                                           فریاد می‌زند
احساس می‌کنم که مرا
از عمق جاده‌های مه‌آلود
یک آشنای دور صدا می‌زند
آهنگ آشنای صدای او
مثل عبور نور
مثل عبور نوروز
مثل صدای آمدن روز است
آن روز ناگزیر که می‌آید

روزی که عابران خمیده
یک لحظه وقت داشته باشند
تا سر‌بلند باشند
و آفتاب را
                   در آسمان ببینند

روزی که این قطار قدیمی
در بستر موازی تکرار
یک لحظه بی‌بهانه توقف کند
تا چشمهای خسته ی خواب‌آلود
از پشت پنجره
تصویر ابرها را در قاب
و طرح واژگونه ی جنگل را
                                   در آب بنگرند

آن روز
پرواز دستهای صمیمی
در جستجوی دوست
                            آغاز می‌شود

روزی که روز تازه ی پرواز
روزی که نامه‌ها همه باز است
روزی که جای نامه و مهر و تمبر
بال کبوتری را
                 امضا کنیم
و مثل نامه‌ای بفرستیم
صندوق‌های پستی
آن روز آشیان کبوتر‌هاست

روزی که دست خواهش، کوتاه
روزی که التماس گناه است
و فطرت خدا
در زیر پای رهگذران پیاده‌رو
بر روی روزنامه نخوابد
و خواب نان تازه نبیند


روزی که روی درها
با خط ساده‌ای بنویسند
«تنها ورود گردن کج، ممنوع!»
و زانوان خسته ی مغرور
جز پیش پای عشق
با خاک آشنا نشود
و قصه‌های واقعی امروز
خواب و خیال باشند
و مثل قصه‌های قدیمی
پایان خوب داشته باشند

روز وفور لبخند
لبخند بی‌دریغ
لبخند بی‌مضایقه‌ی چشمها
آن روز
بی‌چشمداشت بودنِ لبخند
قانون مهربانی است

روزی که شاعران
ناچار نیستند
در حجره‌های تنگ قوافی
لبخند خویش را بفروشند
روزی که روی قیمت احساس
مثل لباس
           صحبت نمی کنند

پروانه‌های خشک‌شده، آن روز
از لای برگهای کتاب شعر
                               پرواز می‌کنند
و خواب در دهان مسلسلها
                               خمیازه می‌کشد
و کفشهای کهنه‌ی سربازی
در کنج موزه‌های قدیمی
با تار عنکبوت گره می‌خورند

روزی که توپها
در دست کودکان
                    از باد پر شوند

روزی که سبز، زرد نباشد
گلها اجازه داشته باشند
هر‌جا که دوست داشته‌ باشند
                                     بشکفند
دلها اجازه داشته باشند
هر‌جا نیاز داشته باشند
                                    بشکنند
آیینه حق نداشته باشد
                                   با چشمها دروغ بگوید
دیوار حق نداشته باشد
                                   بی‌ پنجره بروید
آن روز
دیوار باغ و مدرسه کوتاه است
تنها
پرچینی از خیال
در دور‌دست حاشیه‌ی باغ می‌کشند
که می‌توان به سادگی از روی آن پرید

روز طلوع خورشید
در جیب کودکان دبستانی
روزی که باغ سبز الفبا
روزی که مشق آب، عمومی است
دریا و آفتاب
در انحصار چشم کسی نیست

روزی که آسمان
در حسرت ستاره نباشد
روزی که آرزوی چنین روزی
محتاج استعاره نباشد

ای روزهای خوب که در راهید!
ای جاده‌های گمشده در مه!
ای روزهای سخت ادامه!
از پشت لحظه‌ها به درآیید!

ای روز آفتابی!
ای مثل چشمهای خدا آبی!
ای روز آمدن!
ای مثل روز، آمدنت روشن!

این روزها که می‌گذرد، هر روز
در انتظار آمدنت هستم!
اما
با من بگو که آیا، من نیز
در روزگار آمدنت هستم؟

                                    قیصر امین‌پور










M.T

0 comments:

Post a Comment

Recent Posts

My Blog List

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com