This blog is about books, eBooks , my memories .

Monday, December 9, 2013

برمی گردم حتماً

 
دیروز ، پس از نگارش داستان پارمیس ، ناخود آگاه تصویر دبیر دوست داشتنی زمین شناسی ، سوم دبیرستانم در ذهنم تداعی شد. به دو دلیل

نخست: نام دبیر زمین شناسی ، فوق العاده دوست داشتنی امان خانم داعی بود . ( داعی = دعوت کننده ) نام ایشان بی ارتباط با موضوع داستان من نبود

دوم : سنجد را به یاد دارید؟ دیروز خاطرات دانشجویی یادی از سنجد کرده بود. سنجد یکی از پر طرفدار ترین برنامه های گروه کودک و نوجوان شبکه دو سیما بود. شما سنجد را دوست داشتید؟ من که عاشق سنجد و خاله نگار بودم.  حتماً شما هم با من موافقید که نگار استخر با اجرای گرم و صمیمی خود لحظات شیرین و خاطره انگیزی را برایمان می ساخت . راستی تکه ی کلام سنجد در خاطرتان هست؟

تک درس ما در پنج شنبه ها ، درس زمین شناسی بود. اگر چه دبیر خوبی داشتیم که کاملاً به تدریس زمین شناسی مسلط بود ، اما مدرسه رفتن در روزهای پنج شنبه یعنی یک روز قبل از جمعه آن هم فقط برای یک درس خیلی زجر آور بود . اگر به خاطر سخت گیری های معاون مدرسه امان نبود، قید کلاس را می زدیم و در خانه پای تلویزیون می نشستیم و برنامه کودک تماشا می کردیم ، اما خب ، جواب معاون مدرسه را چه کسی می داد؟ بگذریم . وضعیت دبیر زمین شناسی مان هم مشابه ما بود، ما تنها شاگردان زمین شناسیش بودیم

یک روز پنج شنبه ی ، سرد زمستانی ، پس از اتمام تدریس دبیرمان کیف و کتابش را برداشت و به سمت در کلاس حرکت کرد و برای ما که مات و مبهوت به او می نگریستیم تنها این توضیح داشت : بچه ها برایم کاری پیش آمده است ، می روم و زود بر می گردم ، آرام سرجایتان بنشینید و درسی که تدریس کردم را مطالعه کنید
به محض خروج معلم از کلاس ، ولوله ای در کلاس برپا شد، بچه ها با شوق و هیجان در کلاس راه می رفتند ، بلند صحبت می کردند و می خندیدند. ما می دانستیم که دبیر دیگر باز نخواهد گشت برای همین با خیال آسوده هر کاری که دوست داشتیم انجام می دادیم
ناگهان در کلاس باز شد و خانم داعی از بیرون کلاس به داخل سرک کشید و با لبخند شیطنت آمیزی گفت : « دیدید ، برگشتم .» همه خندیدیم ، او تکه کلام سنجد را گفته بود . سپس بدون این که وارد کلاس شود گفت :« دفترم را فراموش کرده بودم ، آن را برایم بیاورید.» و دوباره ما را ترک کرد

دیدید برگشتم 
M.T:)

I love Chairmanship





Sergey was wearing a Google glass and doing an interview and Larry was watching him. At this time, Larry received a new Gmail. An Invitation Card from Parmis

You have been invited to join  Stars group by Parmis
First meeting:
December 1, 4 P.M.

Larry thought, I guess she has sent one to Sergey, too. Suddenly, his eyes were glistening. He loved deleting so he checked Sergey's G mail and deleted his card.



When Sergey came back beside him, Larry was still looking at his invitation card.
Sergey asked: "what is it?" Larry said: "An Invitation Card from Parmis."
Sergey checked his G mail, but he didn't have any cards. He was sad.



Larry said: "Parmis hasn't invited you, don't worry my friend. Children are so intelligent, they know, who the best uncle is. ", and he smiled.

Sergey's eyes filling with tears, he turned away from Larry until he didn't see his tears.  He thought: Larry, the best uncle? Parmis is stupid, I wanted to give her a Google glass, but now I'm disappointed with her."

Then said : " I go to play with Google glass, bye."




Chat began.
 
Parmis: welcome to our group. Our goal helps others. Where's Uncle Sergey? Why does he's offline?

     
Larry: "He's on vacation, because it is time for celebrating. Hanukkah is a Jewish holiday celebrated for 8 days and nights. It usually falls in late November or December."

Parmis: I didn't know. I should send a greeting card for him.

"Now tell us how did you help others on this week?"

Larry: "I opened a tearful girl's inbox. "

Mino: "my sister needed to help for eating her piece of cake. I ate my piece of cake and hers, as well."

Armis: "I did Mino's homework, because she wanted to watch Tina's video."

Parmis: "I helped Tina. She has made a boring video about 3 hours and I watched it, because I didn't want to break her heart."

Armis : "Great work! "





Parmis: "thank you, well done, members.  The meeting finished. We will see together, next week. "



Larry said:" please, wait a moment. Who is  the chairman of group?"

Parmis: "of course, me"

Larry: "why?"

Parmis: "because I made this group."

Larry: "what a stupid reason! You don't think, manager should be very wise and intelligent."

Parmis: "I understood right, you would like to be our leader ?"

Larry responded with a smile.

Now Parmis was angry with Larry.
"You are wiser than us? Open an Inbox is the most important work? Ha! Ha! Parmis said

Larry: "yes, open an inbox is very important. I helped a tearful girl, she was very upset, and she couldn't read her mails. It isn't important?"


Parmis: "it is important, but who locked her inbox? You locked her inbox and then opened it. Is it a help? "

Children are laughed.
 

Larry: "watching video is a good help? What an interesting help? Ha! Ha! "

Mino said: " Larry tells the truth. I want to be the manager."

Armis: " me too."

Parmis:" you can't be the manager, because we need only one manager and that: I am."

Larry: "you are our manager and you are that big star and we are those small stars. Now, who is bad-heart? However, there isn't any group, now. I'm so engaged and have to leave now. Bye"

Parmis looked around herself, Larry has told the truth, no one was there and there wasn't any group.



      Parmis thought about their group, she remembered
 

what her mom has told her:    " True friend is like a treasure and our life without friends doesn't have any meaning. Friendship is like gardening, you should take care of your plants and flowers until they remain beautiful and fresh if you break their hearts, your flowers will be dead."
She loves Armis and Mino deeply and she doesn't want to lose them, she loves her uncles, too.



Sergey received a greeting card from Parmis and Larry told the truth about deleting his invitation. Sergey laughed at him, he knew Larry's habits.


Parmis send another invitation cards to her friends.

Our Groups has 5 chairmen. We all are its managers.
Come for a chat, tomorrow, 4 PM.

Have fun


Images : psdgraphics , pixabay, all-free-download
Best Wishes
M.T

--

" OK Google"


 

 Say " OK Google" and then ask your question , Google find your answer.

دیگر نیاز به تایپ هیچ کلید واژه ای نداری ، فقط بگو "  اکی گوگل " و سوالت را بپرس ، گوگل پاسخ را برایت پیدا می کند

این اکستنشن برای کروم است ، می توانید این افزودنی را از این وب گاه دانلود کنید

 

    Talk To Google on Chrome  

     Free Download 

 

                    All the best
                        M.T 

 

 

 

 

 

 


Saturday, December 7, 2013

چه زمانی مردم به ایجاد رابطه با شما مشتاق می شوند؟



​چه زمانی یک فرد به ایجاد رابطه با شما علاقه مند می شود ؟ زمانی که برای ایجاد این رابطه انگیزه ای وجود داشته باشد و چه چیزی بیشترین انگیزه را ایجاد می کند ؟ اعتماد ، اعتماد والاترین شکل ایجاد انگیزه  در انسان است. به دست آوردن اعتماد یک شخص مستلزم صرف وقت و صبر و شکیبایی است ، اما این سرمایه گذاری در درازمدت به سود شماست . بنابراین برای به دست آوردن اعتماد اشخاص و برقراری ارتباط عمیق با آنها نخست به آنها گوش فرا دهید


ما معمولاً آن قدر مشتاقیم ، شتابزده حرف دیگران را قطع کنیم و آنها را پند و اندرز دهیم که معمولاً به خود مجال نخست گوش فرا دادن و درک مسأله را نمی دهیم . مردم معمولاً دل پری دارند و تا وقتی خود را خالی نکنند ، نمی توانند واقعاً به شما گوش دهند ، پس اجازه دهید؛ آنها خود را خالی کنند و احساسات خود را بیان کنند ، وقتی از شما مطمئن شوند و احساس کنند شما مسأله را از دید آنان می بینید ، از حالت تدافعی خارج شده ، گشاده و پذیرا می شوند


شنیدنی ناشی از همدلی

البته زمانی مردم از احساسات خود با شما صحبت می کنند ، که سطح اعتماد بالا و بانک عاطفی غنی باشد. وقتی سطح اعتماد پایین باشد؛ شخص با خود فکر می کند ، چرا باید با شما صحبت کند؟ فایده ی این کار چیست؟ شما که در هر صورت نمی توانید او را درک کنید و حالش را بفهمید . در این مواقع شما نخست باید راهی برای پر کردن بانک عاطفی تان بیابید ، وقتی سطح اعتماد بالا رفت ، مسلماً آن شخص مایل است احساساتش را با شما در میان گذارد و وضعیتش را شرح دهد تا شما موقعیتش را درک کنید و حال او را بفهمید

به خاطر داشته باشید که منظور ما از شنیدن به مفهوم تکرار آن چه شنیده اید نمی باشد، این نوع گوش دادن در واقع نوعی اهانت به شنونده محسوب می شود. بلکه منظور ما از گوش فرا دادن ، شنیدنی ناشی از همدلی است . برای گوش دادن به دیگران باید آن قدر از حس همدلی لبریز باشید که بتوانید در اعماق ذهن آن شخص نفوذ کرده تا بتوانید مسأله را از چهار چوب ذهنی آن شخص بنگرید و احساسات او را عمیقاً درک کنید . مهم نیست که شما فکر می کنید او را فهمیده اید ، مهم این است که او متقاعد شود شما حرفش را شنیده و وضعیتش را درک کرده اید

هفت عادت مردمان مؤثر : دکتر استفان کاوی

M.T




​روز دانشجو را به همه ی دانشجویان عزیز تبریک می گویم


رئیس جمهور در سخنرانی امروز به مناسبت روز دانشجو فرمودند :« دانشجویان عزیز ما علاوه بر این‌که حق مسلم آنهاست تا از دولت نقد کنند، نقدی دلسوزانه و راه بهتر را به دولتمردان معرفی کنند، علاوه بر آن دانشجو و دانشگاه باید نقاد جامعه و فرهنگ جامعه نیز باشند» از آن جا که همه ما دانشجویان مکتب کمال هستیم ، یکی از انتقادات من به دولت درباره ی وعده هایی است که پیش از انتخابات در سایتها مطرح شده بود : بالاخره فیس بوک و یوتیوب کی آزاد می شوند؟ من هنوز ادامه ی فیلم « بیل گیتس » را ندیده ام ، تازه دیشب فیلم جدیدش هم رسید، بهتر است به وعده های خود عمل کنید ، مرسی، روز دانشجو را بر شما مبارک 




--

Wednesday, December 4, 2013

چرا یک صبحانه ی مختصر نقش فوق العاده ای در احساس شادابی ما دارد؟



اکنون که با غذاهای شادابی بخش و نقطه ی شادابی آشنا شده ایم، خوب است با نکته ی ساده ی دیگری که دانستنش تفاوت زیادی در زندگیمان و احساس شادابیمان ایجاد می کند آشنا شویم. این نکته زمان مناسب غذا خوردن است یعنی چه زمانی غذا بخوریم تا شاداب تر و پر انرژی تر باشیم


نمی دانم شما به خوردن صبحانه عادت دارید یا نه ؟ شاید شما هم مثل من هنگام صبح ، اشتهای صبحانه خوردن را  ندارید. پیش از آشنایی با غذاهای شادابی بخش معمولاً تا اواسط صبح چیزی نمی خوردم ، به جای آن شکمم را با فنجان های پی در پی قهوه ای که در آن شیر و شکر فراوان می ریختم ، پر می کردم. هنگامی که تأثیر کافئین از بین می رفت و گرسنه می شدم ، نان و کره و مربا یا پیراشکی می خوردم . گاهی هنگام ظهر آن قدر حالم بد می شد که وحشت زده به پزشک مراجعه می کردم . معمولاً نخستین سوال دکتر این بود : « صبحانه چه می خوری؟




یک صبحانه ی کوچولو

پس از کشف غذاهای شادابی بخش و آزمایشات متعدد به این نتیجه رسیدم که اگر نیم ساعت پس از برخاستن از رختخواب کمی پروتئین و کربو هیدرات بخوریم به احساس شادابی بیشتری دست می یابیم. این وعده ی کوچک می تواند

نصف یک سیب+ یک قاشق کره ی بادام زمینی
نصف یک موز  + یک مشت بادام
یک تکه نان     + یک قاشق کره ی بادام زمینی
چند بیسکویت + یک برش گوشت بوقلمون

باشد.یک غذای بسیار مختصر


یک ساعت و نیم بعد از این وعده غذای مختصر ، یک صبحانه ی مفصل باز هم حاوی پروتئین و کربوهیدرات بخورید. سپس دوساعت بعد از صبحانه ی مفصل مقداری کربوهیدرات و پروتئین مصرف کنید. بعد از صرف ناهار این عمل را تکرار کنید


اما چرا ترکیب کربوهیدرات و پروتئین در صبح اول وقت به شما شادابی می بخشد؟ زیرا کربوهیدرات بسیار سریع می سوزد ، بر خلاف پروتئین که آهسته و کم کم می سوزد. مصرف این دو ماده با یکدیگر ، ترکیبی از ثبات و انرژی را در خونمان ایجاد می کند. با مصرف دوباره ی این مواد این ثبات استمرار می یابد

پس نقش کلیدی صبحانه ی مختصر اول صبح ، ثابت نگهداشتن قند خون است

اگر دوست دارید در این میان وعده ها غذایی حاوی قند و چربی بالا مصرف کنید ، اشکالی ندارد ؛ فقط به آن مقداری پروتئین بیفزایید . ( مثلاً یک تخم مرغ آب پز ، یک قاشق کره ی بادام زمینی یا مقداری ماست




احساس شادابی: دکتر گی هندریکس
M.T



--

Tuesday, December 3, 2013

Awesome Ideas,Tips and Tactics for Decorating Your Home for Christmas


                                                      

Discover How You can beautify your Home with the Help of the Extra-ordinary Tips and Tactics…Make your Home the Epitome of Artistic Intelligence, coupled with a Brilliant Aesthetic Sense… And Make your Guest's Jaws Drop Down in Awe!

 

 

 

 Home Decorating

                              

Many people like change, women and men, boys and girls. Home decorating is a great way to make immediate changes in a person's space. Even slight changes in home decor can make a space seem new and refreshed. Home decorating is and excellent way of taking a tired looking space and transforming it into a bright, happy atmosphere. It is a terrific way to bring people up when they are feeling down.

 

Home decorating is very important to some people. In fact there are those who make changes in their home each and every season. Most people like to do a little home decorating at Christmas time but there are those who like to jazz up their home in the spring, summer, fall and winter. Using home decorating tips and ideas, people transform their homes to fit the each season.

 

 
 

Decorating Your Home for Christmas

 

 

Christmas is an extremely busy time of year. By the time you get you shopping done, gifts wrapped and your cookies and cakes baked, it's likely you don't have the energy left to put into extravagant decorating. Although less than energetic, you still want your home decorated for Christmas. After all, Christmas is just not the same without lights and decorations.

 

Decorating your home for Christmas doesn't have to be stressful. There are many things you can do and items you can use to dress up your home for this wonderful season. One suggestion when decorating your home for Christmas is using ribbon. If you have a decorating theme for Christmas, regarding color, choose ribbon to correspond with your theme. You can tie ribbons to all sorts of items in your home such as chair backs, wreathes, basket handles, stair railings and even doorknobs. Ribbons and bows are very festive. A good idea is to choose ribbon which can be easily untied and retied. This way you can reuse the ribbon another Christmas season.

 

Using holiday tableware is nice when decorating your home for Christmas .Search your home for anything Christmas, plates, bowls, mugs, glasses, any piece of tableware that has a Christmas theme. Make sure to use these items each and every meal, every day throughout the Christmas season. Another good idea is to busy a few pieces each year. In time you'll have enough tableware to serve the entire community. 

 

 

 

Download & Read more

 

 

What is Home Improvement?

Home Decorating

Home improvement Stores

Tuscan-A Great Home Decorating Idea

Mobile Home Decorating

Log Home Decorating

Country Home Decorating

Free Home Decorating Ideas




Best Wishes
M.T


Thanks for images : hubspot, all-free-download, psdgraphics

Brought to you by Wings of Success





















































































































 

Sunday, December 1, 2013

کافه شیمی


 
 

خاطرات دانشجویی یکی از وبگاههایی است که تقریباً هر روز آن را مرور می کنم. یکی از مهمترین ویژگی این وبگاه کوتاه بودن پست هایش است ، پست هایی که می توانی در کمتر از چند دقیقه آنها را بخوانی . موضاعات پست ها هم جالب و بامزه هستند . با خواندن این خاطرات من هم مصصم شدم که یکی از خاطراتم را بنویسم ، چون مدتی ست که کمی از دایره ی خاطره نویسی خارج شده ام ، البته خاطره ی من یک خاطره نیست و کوتاه هم نیست، جالب شاید




تیپ هایی از استاد شیمی
 


خاطره ی من درباره ی استاد شیمی ام است، برعکس دوران دبیرستان که رابطه ی من با دبیران شیمی ام عالی بود، من و استاد میانه ی خوبی با هم نداشتیم و هر جلسه با خود می گفتم : پس کی این کلاسها تمام می شود . تا من بتوانم کمی شیمی بخوانم. البته اشتباه برداشت نکنید ، استاد شیمی ما اصلاً استاد خشک، جدی و بداخلاقی نبود ، فقط زیادی بامزه بود


بهتر است قبل از گفتن خاطره ، بچه های کلاس را برایتان معرفی کنم: نوید ، تنها پسر کلاس ما ، یک پسر پاستوریزه ، خیلی مؤدب و با کلاس و البته خودمانی بود ، بچه محله ی کلاهدوز ( دولت) ، اگر چه کمی رو اعصاب بود ولی در مجموع پسر خوبی بود. دنا بهترین دوست من ، ارمنی و بچه ی کریمخان بود . چون من و دنا سه کلاس مشترک داشتیم ، با هم خیلی صمیمی شده بودیم. فرانک دختر قد بلند، جذاب و پر انرژی ، بچه ی میرداماد و خودم. ما چهار نفر عضو ثابت کلاس بودیم. البته کلاسمان چهار عضو غیر ثابت هم داشت، مریم از نیاوران و سمیرا بچه ی اکباتان ، ساکت ترین شاگردان کلاس بودند ، نام دو دوست دیگر را هم متأسفانه به خاطر ندارم. خب، همان طور که متوجه شدید، تمام شاگردان کلاس به جز من از طبقه ی مرفه جامعه بودند ، اما آن قدر بچه های خوب و دوست داشتنی بودند که من هیچ تفاوتی بین خودم و آنها احساس نکردم. استاد گرامی امان هم ظاهراً بچه نازی آباد بود، هر چند که گاهی می گفت خانه امان همین نزدیک است، خلاصه رو حرفهای استاد اصلاً نمی شد حساب کرد



لحظه ی دیدار

شروع کلاس ساعت 8 صبح بود. با وجود اینکه من قبل از ساعت 7 از خانه بیرون زده بودم ، اما با 20 دقیقه تأخیر به آموزشگاه رسیدم. در لحظه ی ورود به کلاس با دیدن قیافه ی اخمو و جدی استاد شوکه شدم و با شرمندگی روی یکی از صندلی های ردیف آخر نشستم. استاد حدود نیم ساعت از وقت شناسی، اهمیت به کلاس ، احترام به استاد و هم کلاسی ها و .. برای ما سخن گفت ، با شنیدن سخنان استاد خیلی عصبانی شدم. تقصیر من نبود ، من حساب ترافیک سنگین خیابان شریعتی، صف چند کیلومتری دانشجویان در میدان رسالت و اتوبوس های مرد سالار ( اتوبوس هایی که بیشتر ظرفیت شان مختص مردها بود ، در حالی که اکثر مسافران آن خط را دانشجویان دختر تشکیل می دادند ) نکرده بودم. تصمیم گرفتم جلسه بعد خیلی زودتر از خانه خارج شوم. در همین افکار غوطه ور بودم که استاد به من گفت : « تو خوابی ؟»  من با تعجب گفتم:« نه ، بیدارم !»  گفت : « حس می کنم ، خوابی ، بیا ردیف جلو » . راستش این استاد کم کم داشت روی اعصاب من راه می رفت . من در یکی از صندلی های جلویی نشستم و به او خیره شدم. چند دقیقه بعد یک سوال از من پرسید و من جواب برعکس دادم ( یعنی به جای از دست دادن الکترون گفتم به دست آوردن الکترون ) استاد که گویی منتظر این اشتباه بود ، پیروزمندانه گفت : « نگفتم ، به درس گوش نمی دی!»  من هم با خودم فکر می کردم ، این جوری نمی شه باید یک جوری روی این استاد را کم کنم

 

لعنت بر دهانی که بی موقع باز شود

داستان دو مرغابی و یک لاک پشت را از کتاب دوم دبستان به خاطر دارید؟ دهان باز کردن لاک پشت همان و سقوط آزاد همان. گاهی دهان باز کردن های بی موقع من هم حسابی کار دستم می دهد.
اوایل کلاس شیمی امان خیلی خشک و خسته کننده بود . یکبار با دنا درباره ی جو کلاس صحبت می کردیم ، گفتم :جّوِ  کلاس معارفمان خیلی گرم و صمیمی است ، واقعاً استاد .. بی نظیر است و.. . از قضا استاد شیمی حرفمان را شنید و گفت :« شما نباید مرا با آقای ... و درس شیمی را با درس معارف مقایسه کنید ، من خیلی جوان هستم و نمی توانم با شاگردانم زیاد صمیمی شوم . در اکثر کلاسهایم مجبورم حلقه در دست کنم تا دخترها تصور کنند من نامزد دارم ، چون آن ها خیلی از من خوششان می آید و اگر بدانند من مجرد هستم ، سیل نامه هاست که به سویم سرازیر می شود . آقای ... سن و سالی ازشان گذشته است باید هم با شما گرم بگیرند. من با دهانی باز و چهره ای شبیه علامت تعجب به استاد زل زده بودم و فکر می کردم یعنی دی کاپریو هم این قدر طرفدار دارد ؟ طفلک استاد.. فقط سی و چند سال داشت .
وقتی در جلسات بعد استاد سعی کرد بامزه تر شود و جو کلاس را گرم تر کند ، از بر زبان آوردن این جمله بسیار پشیمان شدم

 



خالی بندی


یکی از ویژگی های برجسته ی استاد ما خالی بندی هایش بود . او هر روز داستان های درباره ی خودش و کارهای خارق العاده اش برای ما تعریف می کرد که ما از شنیدنشان در جا میخکوب می شدیم مثلاً می گفت : « بچه ها دیروز از بیمارستان که خارج شدم ( آخر دانشجوی پزشکی بود) یک ماشین به من زد. من 8 تا معلق زدم ، بعد بدون این که آسیب ببینم روی کاپوت ماشین افتادم. راننده سراسیمه  از ماشین پیاده شد و وقتی مرا سالم دید گفت » « خدا را شکر ، فکر کردم دیگه رفتی اون دنیا» من با خودم می اندیشیدم که بی شک استاد دیشب جکی چان را تماشا می کرده است
البته من که همواره در جستجوی سوتی گرفتن از استاد بودم ، همواره تمام خاطراتش را به دقت گوش می کردم و دفعه ی بعد که سعی می کرد ، داستان مشابه قبلی را تعریف کند ، می گفتم : اما شما قبلاً گفته بودید... استاد می گفت : « اصولاً خالی بندی یکی از ویژگی های مردان است، شما یک مرد راستگو به من نشان دهید.» با این توصیف من فهمیدم که نباید از مردان انتظار راست گویی داشته باشم



بحث آزاد


ما در کلاس تنها کاری که انجام نمی دادیم ، درس خواندن بود. مثلاً قرار بود صفحه ی 20 را بخوانیم ، کتاب را باز می کردیم ، استاد عنوان درس را روی تخته سیاه می نوشت ، چند دقیقه ای درس را توضیح می داد . بعد می گفت : « راستی بچه ها کتاب می خونید؟ چرا پدرها دختراشون رو بیشتر از پسراشون دوست دارند؟ نظرتون درباره ی عشق چیه ؟ چرا دخترای ایرانی این قدر آرایش می کنند؟ چرا دانشجویان پرستاری این قدر از دانشجویان پزشکی بدشان می آید؟ چرا دخترا این قدر بی معرفت هستن ؟ و... استاد بحث را شروع می کرد ، نوید ادامه می داد ، من هم همیشه سعی می کردم نظری دقیقاً برعکس نظر آنها بگویم و از نظریه ام دفاع کنم ، دنا و بقیه بچه ها سعی می کردند وارد مسائل حاشیه ای نشوند و بی طرف بمانند ، فرانک که البته نظراتش جالب و مفید بود. این طوری کلاس به پایان می رسید


مزایای دانشگاه رفتن

یکبار استاد درباره ی مزیت های درس خواندن سخنرانی می کرد ، سپس گفت :« مثلاً می دانید من که یک پسربا تحصیلات دانشگاهی هستم ، هرگز با دختری که تحصیلات عالی نداشته باشد ، ازدواج نمی کنم .»( من همان لحظه تصمیم گرفتم که ترک تحصیل کنم . ) سپس از من و یک نفر دیگر پرسید که چرا تصمیم به ادامه ی تحصیل گرفته ایم



امان از دختران بی ملاحظه  = دم دخترای بی ملاحظه گرم


استاد وارد کلاس درس می شود. استادش با عصبانیت به او می گوید :« واقعاً خجالت آور است !» شلیک خنده ی هم کلاسی هایش کلاس را پر می کند، او از اشاره ی دوستانش متوجه می شود که باید صورتش را پاک کند. آخ که من چقدر خندیدم ! حوله ای که استاد صورتش را با آن خشک کرده بود ، رژ لبی بود و صورت استاد .. حالا کی خواب بود من یا استاد؟

استاد آن روز برایمان درباره ی آمار حیرت آور مصرف لوازم آرایش در ایران صحبت کرد و گفت : « چرا باید ایران از نظر مصرف مواد آرایشی در خاورمیانه اول باشد؟ چرا بعضی دختران دانشجو رژ لبشان را روی آینه ، حوله ، دستگیره ی در و هر جای دیگری که اصلاً فکرش را نمی کنی می زنند؟ و پسران بیچاره ای مثل استاد به خاطر بی ملاحظگی آنان باید مورد تمسخر و سرزنش قرار بگیرند ؟ چرا؟ راستش اگر چه من خیلی خندیدم ، اما گاهی  با استاد موافق بودم




کتاب

بچه ها کتاب می خونید ؟ نه کتاب درسی ، کتابهای غیر درسی ؟ من گفتم : من می خونم و او با لحن تمسخر آمیزی گفت : حتماً کتاب داستان ، سپس با نوید زدند زیر خنده. من هم با خونسردی گفتم : البته کتابهای دکتر شریعنی را هم می خوانم . استاد گفت : « راستی می دونستید که ما با دکتر شریعتی یک نسبت فامیلی دور داریم »  راستش فکر می کنم این یکی رو راست گفته بود




کله پاچه


کدام کله پاچه ای رو بیشتر دوست دارید؟ هر کس نظری می داد . من اما سکوت کردم. من تقریباً گیاهخوارم و اصلاً کله پاچه و سیرابی را دوست ندارم. اما سکوت کردم ، که استاد گمان کند ، من هم عاشق کله پاچه هستم . چرا؟ چون اگر نقطه ضعفم را پیدا می کرد هر روز کلی داستان درباره ی کله پاچه های خوشمزه ای که با هم کلاسی هایش خورده است برایمان تعریف می کرد. سکوتم جواب داد.اما خوبی فیس بوک این است که من الان کلی با مسائلی که دوستشان ندارم ، روبه رو شده ام و می توانم بدون این که از بر ملاشدن عقیده ام ناراحت شوم ، بحث کنم




به وقت اهمیت بده، وقت به تو اهمیت می ده


پس از جلسه ی اول و تأخیر و متلک های استاد ، همیشه یک ربع زودتر به آموزشگاه می رسید. برعکس من استاد هر ساعتی که عشقش می کشید به کلاس می آمد ، هر روز دیرتر از روز قبل ، اول 8/5 بعدها گاهی 9 . دیگر شورش را درآورده بود. وقتی با قیافه ی عصبانی من رو به رو می شد، می گفت :« ببخشید ، بچه ها ترافیک سنگین بود ، دیر رسیدم



تلفن همراه

آن روزها هر کسی تلفن همراه نداشت. چند بار استاد با یک موبایل به کلاس آمد، گاهی موبایلش زنگ می زد، اما ظاهراَ کسی پشت خط نبود. یک روز دنا گفت : « راستی ، قضیه ی موبایل استاد را می دانی ؟ دیروز موبایل استاد از دست منشی بر زمین افتاد، نزدیک بود استاد سکته بزند، می گفت: « خدا کند چیزیش نشده باشد ، این موبایل دوستم است .» خدایی کارهای استاد واقعاً خنده دار بود



کافی شاپ


جلسات آخر ، کلاس ما کاملاً به کافی شاپ تبدیل شده بود. استاد می گفت : چه تعریفی از عشق دارید؟ ما که بسیار منطقی و با جنبه بودیم ، نظرات خودمان را بیان می کردیم ، البته من با عصبانیت گاه گداری کتاب شیمی ام را ورق می زدم و به ساعت نگاه می کردم. استاد خیلی خونسرد می گفت : « حالا نوبت کیه ما رو مهمون کنه ؟ » یک نفر کیک می خرید. خب، مسلماً یک نفر هم باید چای می آورد
نوید بدو بدو به سمت آشپزخانه می دوید و برایمان چای می آورد . سرعت عملش واقعاً خوب بود، قبل از این که تصمیم بگیریم ، چه کسی باید چای بیاورد ، او چای را آورده بود. سپس در حالی که چای را به ما تعارف می کرد می گفت :« من حوصله ی حرف و حدیث رو ندارم . می ترسم اگر یکی از این دخترها چای بیاورد ، بعداً برایم حرف در بیاورند.»  خدایی این نوید واقعاً مخش کار می کرد . آن وقت همیشه می گفت : « دخترها خیلی بچه هستند




تاکسی

پس از پایان کلاس برای رفتن به تجریش سوار تاکسی می شدیم . همیشه همه بودند غیر از نوید. یکبار هر چه ایستادیم ، تاکسی نیامد . آن وقت دیدیم نوید با ماشینش از کنارمان رد شد
ظاهراً این بار محاسبات آقای ریاضیدان درست از آب در نیامده بود. نوید هر روز ماشینش را در یکی از کوچه های اطراف پارک می کرد، برای این که مجبور نشود ما را برساند ، یک ربع صبر می کرد ، سپس ماشینش را روشن می کرد و به سمت خانه حرکت می کرد. آن روز برفی تاکسی آن قدر دیر آمد که دست نوید برایمان رو شد. البته ما که اخلاق نوید را می شناختیم ، فقط خندیدیم و اصلاً به رویش نیاوردیم که چه قدر زرنگ است




نظر سنجی

جلسه آخر استاد گفت : « نظرتان را درباره ی کلاس و من بنویسید ». گفتم : « حقیقت رو ؟ اگه حقیقت رو بگیم ناراحت می شید ؟ » گفت : « نه من ناراحت نمی شم » من سعی کردم ، نکات مهم را بنویسم : تأخیر ، بحث های اضافی ، اهمیت ندادن به درس و چند نکته ی دیگر . بقیه از استاد تعریف کرده بودند . وقتی استاد نظرات را می خواند به نظر من که رسید همه تعجب کردند ، بچه ها می گفتند :« کی اینها را نوشته ؟» من گفتم :« من » چه قدر رأی مخفی بود. خلاصه استاد هم پکر شده بود . با خودم گفتم : « خوب شد، همه ی نظراتم را ننوشتم. سپس گفت کلاس شیمی 2 از هفته دیگر شروع می شود، می آیی؟ گفتم : فکر نکنم
راستش اگر چه کلاس شیمی ما کافی شاپ خوبی بود، اما ترجیح می دادم در خانه بمانم و کمی درس بخوانم .وقت برای صحبت از عشق و مسائل اجتماعی و سیاسی همیشه وجود داشت و دارد. استاد هم البته زیاد مقصر نبود، این اولین کلاسش بود و او تجربه لازم را نداشت ، ضمن این که سعی می کرد استاد با نمکی باشد و این سخت بود



استاد فراری

روزهای آخری بود که به آموزشگاه می رفتم .با دوستم به سمت آموزشگاه می رفتیم که استاد را دیدم ، گفتم :« این همان استاد شیمی امان است که من و دنا درباره اش گفته بودیم .» دوستم با تعجب گفت :« همانی که همه ی دخترها عاشقش می شوند؟ واقعاً اعتماد به نفسش بالاست! »  البته استاد تا من رو از دور دید توی یک کوچه ی دیگر پیچید . من با خودم گفتم : یعنی از دست من فرار کرد؟ چقدر من جذبه دارم که استادم ازم فرار می کنه



با بهترین آرزوها برای استاد دیروز ، پزشک امروز
M.T




 








































































































































 
 

Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com