This blog is about books, eBooks , my memories .

Monday, June 19, 2017

وقتی دچار تردید هستید یک مهمانی به راه بیندازید





کارت دعوتی به شانس
ریچی نخستین کارمند شرکت تبلیغاتی‌ام بود. انتخاب درستی بود؛ به راستی همان مردی است که می‌گوید: «چرا من نه؟». اما جوان بلندپرواز، اهداف والاتری داشت، پس از دو سال شرکت ما را ترک کرد و به شرکت «جی. والتر تامسون» پیوست و تقریباً بی‌درنگ آژانسی تبلیغاتی با همکاری همان شرکت به راه انداخت. 

از شهامت رقیب تازه‌کار به خنده افتادم. من از این مرد جسور که آن زمان فقط بیست و شش هفت ساله بود و هیچ تجربه‌ای نداشت، خوشم آمد. 

پس از مدتی که نامش به عنوان «آقای تبلیغات ماه» در رسانه‌ها خودنمایی کرد، دانستم اگر می‌خواهید پرآوازه باشید، باید وارد میدان شوید و بگویید «چرا من نه؟»

ریچی به سرعت نردبان موفقیت را پیمود و هم اکنون در صدر یک شرکت تبلیغاتی معتبر است. شاید فکر کنید چه مرد خوش‌شانسی، در صورتیکه این طور نیست. او خوش‌شانس نبود، اما برای خوش‌شانسی کارت دعوت می‌فرستاد، این راز موفقیت ریچی است.
 
 زمانی که شرکت تبلیغاتیش نوپا بود و در جست و جوی مشتری. ریچی نسخه‌ای از کتاب «جری دلافمینا» را با نام «از جانب افراد برجسته‌ای که پرل هاربر را به تو داده‌اند» خرید. 
دلافمینا این کتاب را زمانی نوشته بود که در ورطه‌ی ورشکستگی بود. پس آخرین تلاشش را به خرج داد و یک مهمانی ترتیب داد. نتیجه: او مشتریان تازه‌ای پیدا کرد و نه تنها از ورشکستگی نجات یافت، بلکه به صورت افسانه‌ای در عالم تبلیغات نیز درآمد. ریچی هم فکر کرد بهتر است چنین تلاشی به خرج دهد.

او برای نوشتن فهرست مهمانانش به تمام افراد معروف و برجسته‌ای که او را نمی‌شناختند فکر کرد. «چرا نباید آنها را دعوت کنم، حتی اگر در این مهمانی شرکت هم نکنند احتمالاً نام مرا به خاطر خواهند سپرد.» او حتی خبرنگاران و فیلمبرداران را نیزـ با این تصور که غذا و مشروب رایگان آنان را به این مهمانی جذب خواهد کردـ دعوت کرد.

من در آن مهمانی بودم و می‌توانم بگویم که بسیار موفقیت‌آمیز بود. او با این عمل، خود و شرکت تبلیغاتی‌اش را بر سر زبان‌ها انداخت. بله، بعضی از افراد معروف هم در آن مهمانی شرکت کردند و از جمله مشتریان آینده‌اش شدند.


توصیه‌ی ریچارد: «در حالی که عده‌ای تصور می‌کنند مهمانی دادن نیازمند انرژی و هزینه‌ی زیادی است، اما توصیه‌ی من، با الگویی از دلافمینا، این است: هر زمان دچار تردید هستید، یک مهمانی به راه بیندازید. ما امسال سالگرد بیستمین سال فعالیتمان را با سیصد کارمند و دوست و خویشاوند جشن گرفتیم. تمام کسانی که در نخستین جشن ما شرکت کرده بودند، در این مهمانی نیز شرکت کردند، با این حال، من کارت دعوتی هم برای شاهزاده چارلز و کامیلا فرستادم، زیرا آدم نمی‌داند چه اتفاقی ممکن است بیفتد.»

فکر بزرگ: دانی دویچ

Saturday, June 17, 2017

Wednesday, June 14, 2017

دیشب سحر، پیشانی عدل و عدالت را شکستند


مسجد کوفه مگر مســـجدالاقصایی تو
که از محراب تو تا عرش سفر کرد علی؟
اینک که در سوگ از دست‌دادن مولای متقیان، امیرمؤمنان نشسته‌ایم، چه نیکوست از باغ‌نامه‌ی سی‌ و یکم نهج‌البلاغه گلهایی ماندگار بچینیم.


فرازهایی از نامه ۳۱ نهج‌البلاغه 
                     از پدری سالخورده به فرزندی آرزومند دست‌نایافتنی‌ها
 
 
دودمان خویش را بزرگ دار که آنان بال پرواز، دژ پناه و دست کامبخش تو هستند.
 دودمان خویش را بزرگ دار که آنان بال پرواز، دژ پناه و دست کامبخش تو هستند.
 دودمان خویش را بزرگ دار که آنان بال پرواز، دژ پناه و دست کامبخش تو هستند.
 
اکنون که به آستان قدس ربوبی ره یافتی و «نمی» از «یم» لطف او را دریافتی، پس با کرانه‌ی دیگری از بیکران دریای رحمت او آشنا باش. خداوند با اجازه درخواست از وجودش کلید گنج‌هایش را در دست تو قرار داده که هرگاه خواستی، با آن درهای نعمت وی را بگشایی و باران رحمتش را طلب کنی.
پس هرگز مباد که «تأخیر پاسخ» دلسردت کند که آن، از «نقص نیت» توست نه از قصور بخشش او. و ای بسا که این تأخیر موجب پاداش بزرگتر خواهنده و عطای بیشتر او گردد.
و چه بسیار که از او چیزی خواهی ولی ترا ندهد، چون بهتر از آن را ـدراین سرا یا دیگر سراـ به تو داده است و یا خواهد داد. و چه بسا چیزی از او طلب کنی که اگر بدان رسی دینت تباه گردد.
پس زیبنده نیست که تنها برای نیست‌شونده‌ها، دست‌ نیاز برآری بلکه سزاوار آنکه از خدای عزیز «خیر ماندگار» و بی‌رنج خواهی که نه مال برای تو ماند و نه تو برای آن.

*******
به پیشباز فرصت‌ها شتاب کن! پیش از آنکه از دست‌شدن آنها غمناکت سازد. 
چنین نیست که هر «جوینده‌ای» «یابنده» باشد، و هرچه ناپدید شد دوباره پدید آید.
 
********

چه بسا بیگانه که از «تبار» نزدیکتر است و خویشاوندی که بیگانه‌تر از هر بیگانه‌ای است.
 غریب کسی است که از دوست محروم باشد.
 آنکه از مرز حق درگذرد، راه خویش دشوار سازد. آنکه اندازه نگه دارد پایدارتر است.
 محکمتر دستاویزی که بدان چنگ می‌زنی دستاویز الهی است.
 کسی که تو را در غرقاب بلا ببیند و دستی برنیارد، دشمن تو است.
 گاه، نومیدی و محرومیت: برخورداری و نعمت است، همانطور که طبیعتِ «آز» هلاکت است.
چنین نیست که هر عیبی هویدا گردد و استفاده از هر فرصتی بهنجار باشد. ای بسا «بینا» که به خطا رود و «نابینا» به مقصد رسد.
*******
از مضحکه‌گویی بپرهیز، گرچه نقل قول دیگران باشد.

 *******


خداوند با اجازه درخواست از وجودش کلید گنج‌هایش را در دست تو قرار داده که هرگاه خواستی، با آن درهای نعمت وی را بگشایی و باران رحمتش را طلب کنی.
خداوند با اجازه درخواست از وجودش کلید گنج‌هایش را در دست تو قرار داده که هرگاه خواستی، با آن درهای نعمت وی را بگشایی و باران رحمتش را طلب کنی.
خداوند با اجازه درخواست از وجودش کلید گنج‌هایش را در دست تو قرار داده که هرگاه خواستی، با آن درهای نعمت وی را بگشایی و باران رحمتش را طلب کنی.



Monday, June 12, 2017

به کمال‌الملک دوست‌داشتنی خانواده


چقدر عظیم است که دوستت بدارند و 
                        به مراتب عظیمتر است که دوست بداری!
                                                                                                               ویکتور هوگو


             سمیرا جان،   
                      سالروز زمینی‌‌شدنت مبارک



Monday, May 29, 2017

استفاده از مفهوم تقریبی برای رهایی از استرس


 یک روز اکبر از ناوراتناس پرسید: «در شهر آگرا چند کلاغ وجود دارد؟ بدست آوردن فوری این اطلاعات خیلی مهم است. شما باید جواب صحیح را به من بدهید، و گرنه دچار مشکلات جدی خواهید شد، به شما اخطار می‌کنم.»
ناوراتناس ترسیده بود. هیچ‌کس تعداد کلاغ‌های شهر را نمی‌دانست. در وضع بدی قرار گرفته بود. اگر پاسخ صحیح را به پادشاه نمی‌داد، تنبیه می‌شد و اگر تعداد را هم نادرست اعلام می‌کرد، با زهم تنبیه می‌شد.
 
بیربال آرام نشسته بود. بعد از مدتی گفت: «اعلیحضرتا! دقیقاً ده هزار و ششصد و شصت و پنج کلاغ در کل شهر آگرا وجود دارد.»
امپراتور پرسید: «مطمئنی؟ دستور خواهیم داد کلاغ‌ها را بشمارند تا مطمئن شویم تعدادی که اعلام کرده‌ای درست است یا نه.»

بیربال گفت: «با کمال میل اعلیحضرت؛ اما مطمئن نیستم تمام کلاغ‌هایی که اکنون در آگرا هستند تا پایان شمارش در شهر بمانند. ممکن است که بسیاری از آنها برای دیدن بستگانشان به دهلی بروند. در این صورت تعداد آنها کمتر از تعدادی است که بنده به شما اعلام کردم. امکان دارد که بسیاری از دوستان و بستگان این کلاغ‌ها برای دیدارشان به آگرا بیایند، در این صورت تعداد آنها بیشتر خواهد شد. اما می‌توانم در این لحظه با اطمینان بگویم که تعداد کلاغ‌های آگرا ده‌هزار و ششصد و شصت و پنج‌ تاست.»
شاه لبخندی زد و گفت: «بیربال، تو شگفت‌آوری!»


بسیاری اوقات، می‌توانیم با ایستادگی و استفاده از مفهوم تقریبی بر میزان خوشحالی افزوده و از استرس و فشار روانی بکاهیم.
این کار خردمندی نامیده می‌شود. ترکیب خرد و دانش با هم بصیرت است و وقتی با صبر همراه شود راه ساده‌ای است برای خوشحال بودن و رهایی از فشار عصبی و استرس.

 همیشه یک برنده باشید: پرومود باترا، ویجی باترا


Saturday, May 27, 2017

هر بار پر برکت‌تر به سراغم آمدی


وقتی با شخصی آشنا می‌شوی، به ماهگرد آشنایی‌تان که می‌رسی دیگر «دوست تازه‌ات» شده است. تو سالگرد آشنایی‌تان «رفیقت» است. دو سه سال که می‌گذرد «دوست صمیمی» می شود. پنج شش سال که برود «یار قدیمی» می‌شود. اما وقتی عمر دوستی‌تان به سی سال برسد، آن رفیق شفیق قدیمی، «دوست جون‌جونیت» می‌شود. این وصف حال من و رمضان است، او دیگر به راستی دوست جون‌جونی من شده است.

تو این سی سال، تو سرما و گرما، تو بهار و خزان، زمستان و تابستان، به گاه خردسالی و تندرستی، هنگام جوانی و ناخوشی همیشه به من سر زده است، همیشه. چه مواقعی که سفره‌ی سحر و افطاری‌‌مان خوش آب و رنگ و پر رونق بوده، چه ایامی که ضیافت ساده و محقر برگزار شده است، همواره آمده است آن هم با دست پر، با یک سبد ستاره.

بسیار پیش آمده که با دوستان صمیمی و قدیمی قهر کردم یا از آنها دل کَندَم، اما نشده از دست رمضان دلخور شوم، یا او از من دلگیر شود، حتی یک‌بار، حتی یک‌بار! چه پیوند محکمی، عجیب نیست؟!

هر سال که می‌گذرد درخت دوستی ما تناورتر می‌شود، به رغم این‌که دوستان تازه پیدا می‌کنم، عادت‌های جدید به زندگیم وصله می‌شود، پینه‌ها و رسوم قدیمی از زندگیم گسسته می‌شوند و بدنم خسته‌تر و فرسوده‌تر می‌شود، رمضان جوان‌تر و درخشان‌تر برمی‌گردد و مرا توانی دوباره می‌بخشد. چه پیوند محکمی، عجیب نیست؟!

آره، این وصف دوستی ماست، نمی‌دانم چه کسی میهمان است و چه کسی میزبان، فقط می‌دانم رمضان دیگر دوست جون‌جونیم است  و این ارتباط تا ابد برقرار است. حتی زمانی‌که آنقدر کوچولو و خمیده بشوم که نتوانم روزه بگیرم، باز هم آخر شعبان چشم به راه به دوست جون‌جونیم می‌شینم.

و برای خوشه‌چینی چشم تو چشم آسمان می‌دوزم تا هلال رمضانش را ببینم. همان هلالی که درهای کشتزار آسمان را به روی جویندگان خوشه‌های معرفت می‌گشاید و درهای دوزخ را به روی بندگان سر‌تا پا تقصیر می‌بندد. آره، دلتان بسوزد، ما دیگر دوست جون‌جونی هستیم😉
 
 رسول خدا صلی‌ الله و علیه و آله و سلّم فرمودند: ماه رمضان به سوی شما آمد، ماه مبارک، ماهی که خداوند روزه‌اش را بر شما واجب کرده است.

M.T😊

Wednesday, May 24, 2017

درود بر خرمشهر


     حماسه آزادسازی خرمشهر

 شما رود کارون را دیده‌اید؟
ــ بله، رود پرآبی است.
ــ و مهم‌تر از آن، خروشان بودنش است. با امکانات اندکی که آن موقع داشتیم، دشمن اصلاً تصور نمی‌کرد که حتی فکر عبور از رود کارون را داشته باشیم. این کار به یک خودکشی تمام عیار شباهت داشت. به نظر می‌آمد که در صورت عبور، همه قتل‌ عام خواهند شد.
اما نیمه شب، در حالی که دشمن در خواب بود و تصور عبور نیروهای ما را ــ از کارون ــ نداشت، احمد [کاظمی] نیروهایش را از رودخانه گذراند و در عمق بیست کیلومتری خط دشمن، به جاده‌ی استراتژیک اهوازــخرمشهر رساند.

واحدهای عراقی‌ها کنار کارون بودند و روبرویشان را می‌پاییدند که پشت سرشان و روی جاده، درگیری تن به تن شروع شد. این درحالی بود که خود «صدام» هم در منطقه حضور داشت و جوخه‌های اعدام، هرگونه عقب‌نشینی را با گلوله پاسخ می‌دادند. بنابراین فشار بسیار زیادی به احمد آوردند، اما او به زودی توانست نیروهایش را روی جاده تثبیت کند و از همان جا، حملاتش را به سوی خرمشهر شروع کرد.

جنگ نابرابری بود و عراقی‌ها خیال عقب‌نشینی نداشتند. خود احمد و اکثر نیروهایش، زخمی شده بودند، اما کوتاه نمی‌آمدند، هرچند که نیروی‌ بدنی‌شان به سرعت داشت از بین می‌رفت.

سرانجام زمانی رسید که همه با درماندگی، از باز پس‌گیری خرمشهر نا‌امید شدند، مقاومت و توان دشمن بی‌نظیر بود. در این زمان بود که احمد و «حسین خرازی» تصمیم بی‌نظیری گرفتند: عملیات استشهادی.

آنها همه‌ی نیروهایشان را جمع کردند و گفتند که قصد دارند برای آخرین بار، به دشمن حمله کنند و با توجه به توان دشمن، به نظر نمی‌رسد که کسی بتواند از این حمله، جان سالم به در ببرد. آن روز همه فکر می‌کردیم که آخرین روزی است که می‌توانیم احمد و حسین را ببینیم. اما شیوه‌ی دور زدن دشمن بار دیگر نتیجه داد و در میان شگفتی تمام دنیا، مقاومت عراقی‌ها در هم شکست و آنها دسته‌دسته تسلیم شدند.
پانزده هزار نیرو که زیرپوش‌های سفیدشان را سر دست گرفته بودند و خیابان‌های زیبای خرمشهر، پر از کلاهخود و تجهیزات آنها شده بود... به این ترتیب، بار دیگر بانگ الله اکبر در خرمشهر طنین انداخت و سراسر کشور پر از شادی شد. مردم به خیابان‌ها ریختند و حامیان صدام، برای اولین بار به شدت ترسیدند.

آن روز اشک در چشم‌های زیبای احمد حلقه زده بود. بی‌شک، بهترین لحظات عمرش را سپری می‌کرد. هیچ‌کس نمی‌دانست که آزاد‌کننده‌ی خرمشهر، کسی نیست جز احمد کاظمی، اما او نه در آن زمان و نه هیچ وقت دیگر، به این عمل اعتراف و اشاره‌ای نکرد.
در بازپس‌گیری خرمشهر، یگان‌های مختلفی جانفشانی کردند، اما اگر نبود ابتکار عمل احمد، هیچ‌کدام از این جانفشانی‌ها به نتیجه نمی‌رسید. او در زمانی که به طور طبیعی باید تبدیل می‌شد به قهرمانی ملی و اسطوره‌ای، تنها فکری که داشت، این بود که تیپش را تبدیل به لشکر کند.
صورتش را گرد و غبار پوشانده بود، زخم‌ها اذیتش می‌کردند، بی‌خوابی‌ چشم‌هایش را گود انداخته بود، اما او شبانه‌روز می دوید، تجهیزات می‌گرفت، سازماندهی می‌کرد، جلسه می‌گذاشت و می‌رفت که تیپش را نه تنها به لشکر که بلکه به سپاه تبدیل کند. بعد از آن، احمد در حمله‌های دیگری هم درخشید: رمضان، محرم، والفجر یک، والفجر دو، والفجر چهار، والفجر هشت، کربلای دو تا شش و...
احمدکاظمی استاد کارهای ناممکن بود.


  فرازهایی از زندگی سرلشکر شهید احمد کاظمی: نویسنده محمد‌رضا بایرامی
  
 

 




Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com