This blog is about books, eBooks , my memories .

Monday, January 18, 2016

کاری را که می توانید انجام دهید




در سال 1875 مخترعی جوان، اختراعش را به بازرگان سرمایه دار آمریکایی ج.پ. مورگان نشان داد، و برای پرداخت حق ثبت اختراعش از او کمک مالی خواست. مرد بازرگان در جواب، نامه ای به مخترع نوشت و اظهار داشت :« آقا، پس از بررسی دقیق اختراع شما، ما به این نتیجه رسیدیم که هر چند این پدیده ای نوظهور است استفاده ی تجاری ندارد.»
 
ولی آن اظهارات چنان قوی نبود که او را از بزرگ فکر کردن باز دارد، در ظرف یک سال، او موفق به ثبت اختراعش شد. سپس با امیدی تازه و برای حق انحصاری اختراعش به سراغ وسترن یونیون، بزرگ ترین کمپانی ارتباطات در آمریکا رفت و پیشنهادی یکصد هزار دلاری کرد. رئیس وسترن یونیون، ویلیام آرتن، آن پیشنهاد را رد کرد و یکی از کوته بینانه ترین پرسش های تاریخ تجارت را مطرح کرد:« این کمپانی چه استفاه ای می تواند از یک اسباب بازی الکتریکی ببرد؟»

آیا می دانید این روزها آن اسباب بازی الکتریکی به چه نام خوانده می شود؟

تلفن!! بله تلفن، و گمان می کنم نیازی نیست که بگوییم آن مرد که بود!



               موفقیت
                            یک دستاورد یا یک لحظه نیست،
               موفقیت
                        تنها انجام آن چیزی است که می توانید انجامش دهید.



هیچ گاه، هیچ وقت ، هرگز تسلیم نشوید: ری آریا













M.T

Saturday, January 16, 2016

دلی که زود دل آزرده گشت، دیر نزیست


ویکپدیا 15 ساله شد، ویکی پدیا برای شما چه مفهومی دارد؟



سلامتی و نشاط، آرزوی مشترک همه انسان هاست، ما بسیار مشتاقیم که از شر بیماری ها ایمن بمانیم. اما چطور از شر بیماریهایی رها شویم،که گویا قصد ندارند دست از سر ما بردارند؟ شاید باید خودمان بیماری را رها کنیم!




آزردگی و بیماری

« شیشـــــه نزدیــــکتر از ســـــنگ ندارد خویشــــــی
 هر شکستی که به کس می رسد از خویشتن است.»
بیماری و آزردگی!! به نظر شما بیماری و آزردگی نسبتی با هم دارند؟ راستش، خودم چون تجربی خوانده ام و با ویروس، باکتری و قارچ عجیب رفیقم، تا چندی قبل می پنداشتم که بیماری و آزردگی هیچ رابطه ی قوم و خویشی با هم ندارند. نه من، که بسیاری از مردم دنیا چنین باوری داشتند و دارند.


گناهی نداریم، از زمانی که میکروب ها، این جانداران موذی کشف شدند، خیال پزشکان پاک راحت شد که مسبب اصلی بیماری ها را شناخته اند، پس از آن تمام دغدغه ی پزشکان تعقیب، بازجویی، دستگیری و در نهایت اعدام این موجودات خطاکار و زیان بار بود، این طوری شد که عطاری ها، داروخانه ها و شرکت های عظیم داروسازی مثل قارچ از زمین سر برآوردند، و بالتبع: سطح بهداشت عمومی بالا رفت؛ آمار مرگ و میر مادر و کودک بسیار کاهش یافت؛ نرخ رشد جمعیت مثبت شد و مشکل انفجار جمعیت پدید آمد.
با این همه آفت بیماری ریشه کن نشد و با ما ماند. نه تنها میکروب ها مقاوم تر شدند، سر و کله ی امراض مهلک و مرموزتری نیز پیدا شد. عجیب تر از آن درمان جویانی بودند که ردی از میکروب ها در بدن شان نبود، ولی پیوسته از درد می نالیدند و حالشان روز به روز بدتر می شد! این شد که گروهی از پزشکان از خود پرسیدند: آیا واقعاً میکروب ها عامل اصلی ایجاد بیماری هستند، یا این مخلوقات بیچاره، در زنجیره ی بیماری تنها حلقه ی واسط به شمار می روند و مسبب اصلی ذهن و روان انسان است؟ نکند مردم خودشان خواهان بیماری باشند؟ .... پس از تحقیقات فراوان کاشف به عمل آمد که بله، بین بیماری و ذهن رابطه ی مستقیمی وجود دارد: هر بیماری، حامل پیامی برای انسان است و تا آدمی مشکلات درونی خودش را حل نکند، از شر بیماری در امان نیست.
 کلید درمان بیماری:تشخیص دهید بیماری تان می خواهد به شما چه بگوید.


درست است که در عصر حاضر ما قادریم با یاری داروها، بیماری ها را به سرعت درمان کنیم. اما تا وقتی که انسان از نظر ذهنی در برابر عوامل بیماریزا واکسینه نشده، داستان بیماری همچنان به قوت خویش باقی است، بیماری هایی می روند و بیماری هایی می آیند.



آزردن
واژه ی آزردن با واژه های رنجاندن و رسوا کردن هم معناست، اما با نگاهی عمیق تر، آزردگی را با جریحه دار شدن احساسات، شکست غرور، آبروریزی و تضعیف اعتماد به نفس مرتبط می بینیم.


رنجیدن| رنجاندن

« صورت نبست در دل ما کینه ی کسی
آییـــــــــنه هر چه دید فراموش می کند »
می گویند درد اجباری است، اما رنج اختیاری است. گاهی دیگران خواسته یا ناخواسته ما را می آزارند، اما ضرورتی ندارد از آنها کینه به دل بگیریم یا آزرده خاطر شویم؛ ضرورتی ندارد مشتاقانه از زهری که به ما تعارف شده، بنوشیم.می توان به سادگی لبخند زد، از کنار لغزش ها گذشت و شخص خطاکار را بخشید.

همچنین است در مورد خودمان. چه بسیار و بسیار بارها ، دیگران را عمدی یا سهوی رنجانده ایم و اکنون با احساس گناه خود را می آزاریم. کافی است از صمیم قلب تأسف مان را بیان کرده، بعد موضوع را برای همیشه به دست فراموشی بسپاریم. حتی اگر مطمئن باشیم که شخص آزرده، ما را نبخشیده یا نخواهد بخشید. زیرا در مبحث رنجش فقط شخصی که دیگری را آزرده گناهکار نیست، آن که رنجش را به قلبش راه داده نیز به همان میزان مقصر است. بی شک، شخصی که عزت نفس بالایی دارد و عاشق خویشتن است، زنگاری بر آیینه ی قلبش نمی نشیند.


کلام آخر ،از آن جا که رنجاندن  و رنجیدن به سود طرفین ماجرا نیست، بهتر است نه برنجیم و نه برنجانیم.


«دلی که ســخت ز هر غم تپید شــــاد نماند
کسی که زود دل آزرده گشت، دیر نزیست »



زندگی در اینجا و اکنون: پروفسور کورت تپرواین
  M.T☺





« اگر آگاه باشی که به راستی کیستی، رنج و ناراحتی ات پایان خواهد یافت!
                                                                                            س. پارکین»



« عشق درمان درد دو نفر است: آن که عشق می ورزد و آن که عشق را دریافت می کند.
                                                     کارل منینگر »



M.T

Friday, January 15, 2016

از میهمانی تفنگ داران تا خانه دار شدن سرخابی ها




« چند وقتی است که بی حوصله ام، بی شعرم
چشم های تو ولی رمـــــــــز غزل خوانی هاست

پارمیس جان، سلام

یک دل می گوید برو، برو؛ یک دل می گوید نرو، نرو. امروز مرددم که بنویسم یا ننویسم، چون نه حال و حوصله ی نوشتن دارم و نه خبر فوق العاده ای. هرچند این هفته پر بود از رویدادهای جالب و غیر منتظره! یکی اش همین ورود نفت کش های آمریکایی به آبهای ایران، خوشبختانه کاملاً اتفاقی. درست مثل توپ بچه های همسایه که ناگهان تو باغچه ی خانه  پیدایش می شود، یا مهمان های سرزده ی کوکب خانم، همان خانمی که زن با سلیقه ای بود و ....


من به جز « شعر» به جز « آه» بساطم خالی  است
و به جز عشـــــــــــــق دلم، صحنه ی ویرانی هاست


داستان از آن جا شروع شد که چند روز پیش- دقیقاً سه شنبه - نفت کش های آمریکایی خیلی اتفاقی راهشان را گم کردند و سر از خانه ی ما درآوردند، و از آن جایی که رزمندگان سپاه پاسداران، دست کمی از کوکب خانم ندارند و بسیار هوشیار و زبر و زرنگند، کاملاً آمادگی پذیرایی از میهمانان ناخوانده را داشتند، و ملت ایران را سرافراز کردند. میهمانان تفنگ دار نیز، بعد از طی روال اداری آزاد شدند و به سرکارشان بازگشتند.


من پریشان به پریشانی چشمان توام ...
چشم های تو پریشان به پریشانی هاست


متأسفانه، فیلمی که از این ده تفنگ دار منتشر شد، اشک خیلی ها را درآورد، به خصوص اشک نامزدهای جمهوری خواه را. اگرچه پریشانی این عزیزان قابل درک است و ما هم از پریشانی ایشان پریشان گشته ایم، اما به نظرم دوباره پیاز داغش را زیاد کردند، (جمهوری خواهند دیگر، چه می شود کرد؟) به عوض ببخشید و معذرت خواهی، تازه گفتند خدا نکند یک سرباز آمریکایی به خاک بیفتد و تسلیم شود.

 اگر خودِ جمهوری خواه ها، همیشه جنگ و دعوا به راه نمی انداختند، می گفتم این آقایان حساس، جنگ ندیده اند و بالتبع با این مسائل بیگانه. ولی از آن جایی که همیشه خودشان پای ثابت لشکرکشی و جنگ افروزی هستند، واقعاً این ادا و اطوارها چیه؟

 البته، من واقعاً به همه ی جمهوری خواه ها احترام می گذارم، خودم چند تایی دوست جمهوری خواه دارم، ولی خداییش این واکنش شان زیادی لوس نبود؟ خودم که آخر لوسی هستم دیگر شرمنده شدم، ولی خواهشمندم به حقوق اسرا احترام بگذارید.



می توان گفت نمـــک گیر نگـــاهم شده ای...
بی نمک نیست اگر سفره ی بی نانی هاست

تنور انتخابات هر روز داغ و داغ تر می شود، من هم با کنجکاوی اخبار را دنبال می کنم مثل بقیه ی مردم، و ترجیح می دهم فعلاً سکوت کنم، موضوعی که واقعاً برای من عجیب است مثل همیشه رد صلاحیت کاندیداهاست. این روزها اینترنت و شبکه ها پر است از فیلم ها و مصاحبه های نامزدهای رد صلاحیت شده، یا کسانی که اصلاً اجازه ثبت نام نداشتند. من فقط آه می کشم و دعا می کنم سفره ی ایرانی ها بی نان تر نشود، انتخابات به خوبی و خوشی برگزار شود و نمایندگانی شایسته و دلسوز به مجلس راه یابند، همین.


من کمی بیشتر از عشق تو را می فهم
عشق راه و روش بچه دبستانی هاست


اصلاً توجه کردی بیت هایم یکی در میان، آبی و قرمز است؟! لابه لای خبرهایی که امروز خواندم این یکی واقعاً خوشحالم کرد، کدام خبر؟ همان خبری که نوشته بود شهردار خانه دار شدن آبی ها و قرمزها را تبریک گفت. خدا را شکر! بالاخره بعد از هزار سال، سرخابی های پایتخت هم از آلاخون والاخونی در آمدند. چون استقلالی هستم، این بند آخر را آبی نوشتم و گرنه برای قرمزها هم خیلی خوشحالم. خانه ی نو مبارک، شیرینی ما یادتون نرود: ج   ا م


گفتم که حال و حوصله ی نوشتن ندارم پس خداحافظ، راستی شنبه شب، چند ساعتی برف بارید، یکشنبه که بیرون رفتم اثری از برف نیافتم، هیچ جا. راستی چه حیف! خودروهای بی راننده ( خودران) گوگل حالا حالا به بازار نمی آیند. و راستی ، اگر دنبال یادگیری بوت استرپ هست ویدیوهای سایت آقای برنامه نویس شروع خوبی هستند.


به امید هفته ای شاد و پر از خبرهای خوب
                                                                                                              M.T
 شعر از : عمران میری



















M.T

Monday, January 11, 2016

چیزی از دست نمی دهید





گاهی اوقات چاره ای ندارید جز این که، کسب و کاری برای خودتان راه بیندازید، مثلاً بعد از  اخراج، یا پس از ابتلا به یک بیماری سخت و یا تعطیلی شرکت. فرقی ندارند که به چه علت کارتان را از دست داده اید، به هر حال برای گذران زندگی به کاری نیاز دارید، خوشبختانه، چیزی هم برای از دست دادن ندارید، می گویند این درست ترین زمان برای کارآفرینی است.




بزرگ ترین بحران زندگی اش را به فرصتی طلایی تبدیل کرد

 
در دهه ی 90، رمی گفنی معروف ترین هنرمند آرایشگر در نیویورک بود و برای سالن بسیار معروفی کار می کرد. مشتریان او همگی چهره های سرشناسی بودند. رمی به راستی یک نابغه ی خلاق بود. او به خلق لوازم آرایشی می اندیشید که با هزینه ی اندک، تأثیری باورنکردنی داشته باشند. او بارها با صاحبان سالن صحبت نمود و آنان را به این کار دعوت کرد، اما همگی پیشنهاد او را رد کردند.

رمی هنوز آماده ی آن نبود که کار خودش را شروع کند، اما حادثه ای به او کمک کرد. او در اوایل دهه ی سی زندگی اش، مبتلا به سرطان لنف شد، تحت شیمی درمانی قرار گرفت و سالن او را اخراج کرد.

خب، بیماری سرطان رمی را قاطع تر کرده بود.  او با مطالعه ی بیماری خود به این نتیجه رسید که چیزی برای از دست دادن ندارد. او نمی خواست در گوشه ای خودش را جمع کند و بمیرد. رمی می خواست رویای خود را دنبال کند. او دوازده هزار دلار از والدین خود وام گرفت و در همان آپارتمان خود، لوازم آرایش رمی را به راه انداخت. امروزه، شرکت رمی بیش از یازده میلیون دلار ارزش دارد، در ضمن سالنی که رمی در آن کار می کرد بسته شده است.


فکر بزرگ: دانی دویچ

Ramy Gafni





 








M.T

Saturday, January 9, 2016

آن چه به واقع هستم




با این که « من» یکی است، ما به هویت های بیشماری چسبیده ایم، این بار هدفمان رهایی از همه ی هویت هایی که در خدمت من نیستند.




هویت

« زندگی ثروت نیست
زندگی داشتن همسر نیست
زندگانی کردن، فکر خود بودن و غافل ز جهان بودن نیست
من نفهمیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت.»


همین که هستی، مجوز بودن مان را تأیید کرد، ارزشمند می شویم. از خوشحالی سر از پا نمی شناسیم که دیگر هستیم و وجود داریم. بله، با گذر از نیستی به هستی، با تولد صاحب هویت می شویم.

 در ابتدا « من ِ خالص »  که بی اندازه دوستش داریم، یگانه و ستودنی است، ما را از سایرین متمایز می کند، ارزشش را حس می کنیم و به آن می بالیم. اما کم کم مه غلیظی هویت ما را احاطه می کند، طوری که من ِ ناب را در لحظه های زندگی گم می کنیم: من، از خانواده نام و نشان می گیرد، اسباب بازی و لباس مال ِ من می شوند، به دوستان ِ من احساس تعلق خاطر دارد ، با کلی رفتار خوب و بد رفیق می شود و دنبال افتخارات بیشتر می دود.

هر قدر که اعتبارِ من بالاتر می رود، از هویت مان- از آن چه واقعاً هستیم-دورتر می شویم، طوری که خویش را با نام، عنوان، لقب ، پیشه و ثروت برابر می دانیم و همین مشکل ساز می شود، نقطه ی آغاز بحران هویت. می ترسیم بدون عناوین هیچ و بی ارزش باشیم، فکر می کنیم مبادا طلا نباشیم؟ پس تقلا می کنیم که برای خودمان اعتبار بیشتری کسب کنیم، تا بیشتر به خود ببالیم و از ترس پوچی رها شویم. به همین سبب زیادی شکننده و آسیب پذیر می شویم، درد و رنج زیادی را تحمل می کنیم.

به عنوان مثال، شخصی که هویت خودش را به عنوان یک تاجر موفق تعریف کرده است، در صورتی که ورشکسته شود، حس می کند بازنده است ، دچار افسردگی و پریشانی روحی می شود ، حتی ممکن است دست به خودکشی بزند.


آنچه نیستیم


خود ما، نه برنده است و نه بازنده، نه ارباب و نه رعیت، نه منجی است و نه برده. خود ما فقط خود ماست، همین و بس. ارزشمند بوده ، هست و تا لحظه ای که در این دنیایم  ارزشمند باقی خواهد ماند.

 القاب و عناوین ساخته و پرداخته ی ذهن ماست و  با واقعیت مطابقتی ندارد. هنگامی که من را با هویت های بدلی و تحریف شده، می پذیریم، در نهایت سرخورده  و مأیوس می شویم. زیرا هیچ عنوانی ابدی نیست.

گاهی رهایی حتی سخت تر است، مواقعی که هویت مان را در آنچه داریم پیدا کرده ایم. مسلم است که ما، آنچه داریم، نیستیم، معنای زندگی بسیار عمیق تر از مادیات است، بهتر است به جای آن که مفهوم زندگی را به داشته هایمان ( همسر، فرزند، ثروت، زیبایی، هوش، مدال) محدود کنیم، معنایش را درون خویش جست و جو کنیم، در واقعیت وجودی مان.

از پارک در موقعیت تا تغییر شرایط به نفع خویش

پارک کردن من، در موقعیت های مختلف ( نجار، پلیس، هنرمند، مادر، پرستار، ثروتمند، شاگرد نمونه، قهرمان المپیک و ... ) عاقبتی جز شکست ندارد، زیرا هر موقعیتی هر قدر عالی، مقطعی و کوتاه مدت است، جهان مدام در حال تغییر و دگرگونی است. خوب است، به جای توقف در یک هویت بدلی، هویت خویش را همان گونه که هست:تصمیم گیرنده و هدایت کننده ی سرنوشت بپذیریم. به این ترتیب در هر وضعی قادریم قید و بندها را تشخیص داده،برای رهایی از دشواری تصمیمی تازه اتخاد کنیم و به عوض چسبیدن به یک موقعیت، آن را رها کرده، به سمت شرایط بهتری حرکت کنیم.



عروسک ها بابوشکا

 « از طلا گشتن پشیمان گشته ایم/ مرحمت فرموده ما را مس کنید.»برای رهایی از شر هویت هایی که بر دوشمان سنگینی می کنند، می توان از عروسک های بابوشکا کمک گرفت. این عروسک ها، همان طور که خودتان بهتر می دانید روسی هستند، چند عروسک کوچکتر به ترتیب در دل عروسک های بزرگتر قرار دارند.
بزرگترین عروسک را برمی داریم، و به هویت هایی که برای خودمان ساختیم ، می اندیشیم. هویتی را که بیش از بقیه  بر شانه هایمان سنگینی می کند برمی گزینیم، مثلاً بازنده. سپس این هویت را در ذهن مجسم می کنیم، از داشتن این هویت چه احساسی داریم؟ این احساس را تا جایی که ممکن است گسترش می دهیم و بعد آن را در درون خودمان حس می کنیم، ناگاه متوجه می شویم که آن هویت ساختگی از بین رفته و نابود شده است.

 عروسک را کنار می گذاریم و دومین عروسک را که درونی تر است برمی داریم، حالا باید به سراغ لایه های عمیق تر وجودمان برویم، هویت دیگری را انتخاب کرده، مراحل قبل را تکرار می کنیم. با سایر عروسک ها به همین نحو، هویت های دیگر را از بین می بریم تا به درونی ترین لایه برسیم؛ درست است، پس از کوچکترین عروسک به خلأ می رسیم، حس خوبی است، « خلأ به راستی همه چیز است.»


                    

زندگی در اینجا و اکنون: پروفسور کورت تپرواین
  M.T☺





​​



M.T

Saturday, January 2, 2016

« من شکوفایی گلهای امیدم را در رویاها می بینم

امید و ناامیدی ،از دیگر مواردی هستند که لازم است رها شوند. در این یادداشت به این موضوع می پردازیم که چه امیدی خوب است و چه امیدی عبث.



امید آخر از همه می میرد

« من عاقبت آموختم که در اعماق زمستان، در وجود من تابستانی شسکت ناپذیر وجود دارد.  آلبرت کمس »


ستارگان در آسمان شب چشمک می زدند، اتاق اما در تاریکی محض بود. ناگاه در باز شد و کودکی به درون اتاق دوید. او که از تاریکی می ترسید، خواست از اتاق بگریزد، افسوس که در بسته شد؛ به ناچار همان جا ایستاد، با چشمانی وحشتزده به سیاهی زل زد و در سنگینی سکوت به آواهایی که از باغ می رسید گوش سپرد؛ به جیرجیر جیرجیرک ها، قور قور قورباغه ها و ناله ی جغدها. دیگر چشمانش به تاریکی انس گرفته بود؛ دیگر ضربان قلب کوچکش را نمی شنید، پس اتاق را جست و جو گرفت، جز میزی کوچک، اثاثی در اتاق نبود. کودک روی میز ،چهار شمع و تنها یک چوب کبریت پیدا کرد. با دستان کوچکش هر چهار شمع را روشن کرد، اتاق که از تاریکی درآمد، لبهای ظریفش به خنده شکفت.

شمع ها دقایقی درخشیدند و به اتاق روشنایی بخشیدند، تا این که شعله ی شمع اول لرزید. شمع با غصه گفت:« من افتخارم، از آنجا که انسانها همه ی افتخارات خود را از دست داده اند. دیگر به وجودم نیازی نیست، بدرود کودک مهربان.» و خاموش شد.

کودک هنوز از شوک مرگ ناگهانی شمع اول در نیامده بود، که شعله ی دومی نیز لرزید، شمع پیش از مرگ گفت:« نامم اعتقاد است، متأسفانه انسان دیگر به هیچ چیز اعتقاد ندارد، بهتر است بروم.» کودک التماس کرد:« نه، خواهش می کنم، تنهایم نگذار.» که ناله ی سومی را شنید:« من صلحم ، دیگر صلحی در دنیا وجود ندارد. بدرود دوست من.»، شمع این را گفت و خاموش شد. کودک زیر گریه زد:« این عادلانه نیست، شما شمعید، شما باید بسوزید.»

در همین هنگام صدای دلنشینی در اتاق طنین افکند:« نام من امید است. مادامی که می درخشم و حتی هنگامی که سوسو می زنم می توانی با شعله ام سه شمع دیگر را روشن کنی.» کودک خندید و با شمع چهارم سه شمع دیگر را روشن کرد.


قانون امیدواری


امید در زبان جنوب مرکزی آلمان به معنای « بالا و پایین پریدن » است. امید نور قلب است و موتور محرک روح . قلب بی امید، افسرده و بی روح است.با این همه گروهی از مردم  امید را دلخوشکنک می دانند و آن را به سخره می گیرند، آنها معتقدند در امید هیچ تضمین و اطمینانی وجود ندارد. البته حق با ایشان است، کالای کارخانه ی امیدواری بی ضمانت نامه است، اما بسیاری از مردم تنها با امید زنده اند، و به خاطر آن سپاسگزارند و قدردان. زیباترین جنبه ی  امید این است که اگر به حقیقت نپیوندند، زمینه ی حرکت به آینده ی روشن است. « امید درمان نیست، ولی درد را قابل تحمل می سازد.»


هر چند امید لازمه ی زندگی است و به روح پر و بال می دهد، گاهی پر و بال را از آن گرفته ، انسان را به ورطه ی توهم و رویازدگی می کشاند. این که امید مفید است یا بیهوده، کاملاً به آگاهی ما از قانون امیدواری بستگی دارد. براساس قانون امیدواری، امید جرقه اولیه است، امید پلی است بین وضعیت فعلی و وضعیتی که مایلیم به آن دست یابیم، هنگامی که پل ساخته شد، وقت حرکت است، باید واقعیت ها را دید و کاری انجام داد. به عنوان مثال کارگری که امیدوار برای خودش کار کند، اشتیاقی که در دل و جانش افتاده به او پر پرواز می دهد، به شرط این که در همین مرحله نماند و برای رسیدن به رویایش حرکتی انجام دهد.

امید وقتی مانع رشد و پیشرفت انسان می شود، که مانع دیدن موقعیت های موجود شود. قانون امیدواری نمی گوید که سیلی نقد را به امید حلوای نسیه رها کن. بلکه می گوید از تمام امکانات و ظرفیت های موجود برای دستیابی به زندگی بهتر استفاده کن. به عنوان نمونه، کارخانه داری که ورشکسته است و بدهی میلیونی دارد، امیدواری به بستن یک قرارداد میلیونی به او انگیزه می دهد که از جا برخیزد و برای نجات خودش از وضعیت موجود راه چاره ای بجوید. ولی همین امید می تواند زمینه ساز شکستش باشد، اگر فقط به قرارداد بزرگ فکر کند و چشمش را به روی قراردادهای کوچک ببندد.

« من شکوفایی گلهای امیدم را در رویاها می بینم
و ندایی که به من می گوید
گرچه شب تاریک است
دل قوی دار سحر نزدیک است
دل من در دل شب
خواب پروانه شدن می بیند
مهر در صبحدمان داس به دست
خرمن خواب مرا می چیند.»

بنابراین آن چه واقعاً می باید رها شود، امید نیست بلکه خوابزدگی است. هر امیدی حتی امیدی که شانس برآورده شدنش بسیار ناچیز است خوب است ، به شرط آن که اغفالمان نکند تا شانس های زندگیمان را نبینیم، از تلاش دست برداریم ، از کنار فرصت های طلایی به سادگی بگذریم ، چرا که فکر می کنیم بسیار کوچکند و شایسته ی توجه نیستند.


امیدهای آنی

امیدهای گذرا، نوع دیگری از امید هستند که همه با آن آشناییم و لازم است مرز این امید را با قانون امیدواری بدانیم. امیدهای آنی، هرچند غیر ممکن و دور از دسترس به نظر می رسند،  با هر عقل و منطقی قابل توجیه اند. این امیدها تنها راه نجات در لحظه های بحرانی هستند: امید به پیروزی یک تیم در دقیقه ی 90، امیدواری برای فرار از دست تبهکاران در یک نزاع خیابانی، امید به سلامتی برای بیماری که در بستر مرگ است و ...

 هر عقل سلیمی در شرایط بحرانی نسخه ای جز امید آنی و گذرا نمی پیچد، زیرا در امیدواری نیرویی نهفته است که قادر است از تمام موانع، ترس ها، ضعف ها، محدودیت ها و قصدها گذشته، آرزو را محقق کند.

« شاید دعا چیزی را برای شما تغییر ندهد، ولی بی گمان شما را برای امور تغییر می دهد.         

                                                        سمیول شومیکر»
                          



زندگی در اینجا و اکنون: پروفسور کورت تپرواین
  M.T☺






​​


M.T

Friday, January 1, 2016

آموختم نباید کل طرح را پاک کرد


​​
new-years-eve-2015-5985438795825152-hp2x
دوستم سلام

خیلی دور، خیلی نزدیک

 تقـــــویم روی میز ورق خورد، ابـتـــــدا
در صفحه ای سفید نشان داد شنبه را


فاصله ی دیروز تا امروز چه نزدیک و چه دور است! فاصله ای به نزدیکی یک روز و به دوری یک سال. هنوز به 2016 عادت نکرده ام، راستش زمان می برد که هنگام نوشتن تاریخ روزنگارهایم ذهنم مردد نشود و دستم نلرزد، اما عادت می کنم درست مانند سال های پیشین.

2015 را دوست داشتم، سال زیبایی بود پر از نشیب و فراز، پر از خاطره و حادثه، پر از تلخ و شیرین.وقتی عقربه ی ساعت به شماره ی 12 نزدیک می شد، قلبم تند تند می زد، هنگام وداع بود با چشمانی اشکبار بدرقه اش کردم، عقربه روی 12 که ایستاد از ته دل خندیدم، هورا، هورا! سال 2016 آمد، یک سال تازه و نو؛ دوباره بهار و تابستان، پاییز و زمستان؛ دوباره خاطره سازی و نقش آفرینی؛ دوباره زندگی.

درست می گویید، من آدم نمی شوم، هنوز بچه هستم به گمانم هیچ وقت هم بزرگ نشوم. مثل بزرگترها نیستم که با حسرت از سال گذشته جدا می شوند و تأسف می خورند که ای دریغ یک سال گذشت، پیرتر شدیم، فرصت ها را از دست دادیم و از موفقیت دورتر شدیم. من مثل بچه ها برای رسیدن هر سال نو انتظار می کشم، آخر سال از خودم می پرسم چه به دست آورده ام و زیاد به چیزهای از دست داده فکر نمی کنم، چون غصه خوردن جز اینکه درد را بیشتر کند و فرصت لذت بردن از لحظه ی حال را از ما بگیرد، معمولاً حاصل دیگری ندارد-در کتابی خواندم یادآوری اشتباه برای بار اول خوب است، تا از اشتباهت عبرت بگیری، اما برای بارهای بعد مضر است، چون سرزنش خودباوری را پایین می آورد-

 معمولاً در اندیشه ی آینده غوطه ور می شوم و به دستاوردهایی که در پایان سال بعد می توانم به دست آورم فکر می کنم، مثلاً به کارهای تازه ای که می توانم یاد بگیرم و ...

راستش را بخواهید، من دیگر زیاد به تغییر خودم نمی اندیشم، تصمیم گرفته ام به جای این که انرژی و اعصابم را روی تغییر خودم ( یا دیگران) که ممکن است پایان خوشی هم نداشته باشد تلف کنم، از تمام ظرفیت های فعلیم استفاده کنم و بیشتر روی نقاط قوتم کار کنم تا نقاط ضعفم. در تغییر ما معمولاً نقاط ضعف را هدف می گیریم و می کوشیم تا نقایصمان را برطرف کنیم، بسیاری افراد موفق می شوند و بسیاری دیگر نیز شکست می خورند.

ولی اگر خود را همین گونه که هستیم بپذیریم، روحیه مان بالاتر می رود، کارهایمان را بهتر انجام می دهیم طوری که شاید دیگر نقطه ضعف مان آنقدرها به چشم نیاید. لابد این حرف از نظر بعضی ها احمقانه به نظر می رسد، زیرا تب تغییر مد روز است، همه خواهان دگرگونی اوضاع هستند. حتی خودم، ولی با نظریه ی برج کج را بکوب و از نو بساز چندان موافق نیستم، گاهی کافی است پایه های برج را تقویت کرد که تا ابد سرپا بماند.

از طرفی، اگر زندگی چند تا آدم موفق را زیر نظر بگیریم و زندگیشان را خوب بررسی کنیم احتمالاً کلی نقطه ضعف در آنها کشف می کنیم، شاید فرق آنها با اشخاص معمولی این است که بخش های تاریک وجودشان در روشنی خیره کننده ی نقاط قوتشان ناپیداست.

بنابراین رویه ی من برای سال جدید، تغییر نیست، متأسفم که ناامیدتان کردم، فقط هدفم بهتر شدن است در همه ی ابعاد. حالا نگاهی می اندازیم به تقویم 2015



زمستان: شوک

شنبه تــو آمدی به سراغم که هفته را
با تو قدم زنان بروم تا به انتــــــــــــــــها

سال 2015 را با یک دنیا امید و آرزو آغاز کردم، و امیدوار بودم که کوچه پس کوچه های دوست داشتنیش را قدم زنان به انتها برسانم، که یهو گلس( عینک گوگل) غافلگیرم کرد. همانند کارکنان گلس که وقتی خبر انتقال شرکت را شنیدند، هاج و واج ماندند، مبهوت شدم. تا چند هفته کارم فقط تعقیب نشریات معتبری مثل فوربس و غیره بود، که هر روز، یا یک روز در میان یک مقاله از گلس منتشر می کردند، اصلاً سر در نمی آوردم که چرا تولید چنین محصولی باید متوقف بشود، با خودم می گفتم شاید زیادی گران بود.

ولی پاسخ قانع کننده ای نبود، در مقایسه با اپل واچ قیمتی نداشت، اگر مردم ساعت می خرند حتماً عینک هم می خرند، تازه گلس خدمات پس از فروش داشت، اصلاً قیمت بالایش به همان سبب بود، یعنی اگر عینکت می شکست گوگل با کمال میل عینک را تعویض می کرد. بعضی ها می گفتند مشکل تعرض به حریم خصوصی مردم است. مردم خوش ندارند یک نفر با گلس آنها را دید بزند. ولی باز دلیل مزخرفی بود، چون کارایی عینک تقریباً مشابه یک موبایل است، چرا کسی گوشی های هوشمند را خطری برای حریم خصوصی نمی داند، با گوشی هوشمند هم می شود از مردم فیلم گرفت، با ساعت هوشمند هم می شود. در ثانی، چنان عینکی زیادی تابلوست، هر کسی متوجه می شود که این یک عینک عادی نیست و حواسش را جمع می کند.

برخی کارشناسان اعتقاد داشتند محصول نقص فنیی داشت که می بایست برطرف شود، در این مورد نظر خاصی ندارم - چون آن را تست نکرده ام.- عده ای هم معتقد بودند که بازاریابی محصول اشتباه بوده است، این محصول بیشتر به درد عکاسان حرفه ای و جراحان می خورد، نه مردم عادی.

هر چه بود گذشت، هنوز هم معتقدم که ایده ی عینک هوشمند، ایده ی هوشمندانه ای است، چون گاهی اوقات مثل رانندگی، آشپزی، دو ، کوهنوردی و ... عینک هوشمند از گوشی هوشمند بسیار کاربردی تر است. « نباید کل طرح را پاک کرد.» این نظر یکی از استادان نقاشی است، ایشان می گویند که یکی از اشتباه شاگردانش این است که وقتی از کارشان راضی نیستند کل طرح را پاک می کنند و دوباره از نو می کشند. بهتر است به جای این کار فقط بعضی قسمت ها را پاک کرد تا طرح اصلاح شد. پس از خواندن نظر استاد نقاشی، در نوشته هایم از همین اصل استفاده کردم، به جای این که مدام از نو بنویسم بعضی قسمت ها را پاک می کنم و خط های جدید اضافه می کنم.


گلس رفته بود، اما زندگی جریان داشت . باید به زندگی ادامه می دادم، بی گلس یا با گلس؛ خوشبختانه، داستانهایم رفقای خوبی بودند، تمام زمستان با نوشتن داستان سپری شد، به سرم زد حالا که این همه کتاب انگلیسی خوانده ام به دانشگاه هم بروم، پس در کنکور ثبت نام کردم. اوضاع سیاسی فرقی نکرده بود، پرونده ی هسته ای پا در هوا بود.


بهار: بی سر و صدا؟!

شنبه شبیه یک گل سرخ است، یک بــهار
اما، شب اش چه زود رسید و چه بی صدا


بهار چه زود از راه رسید و چه بی صدا! من که از نا افتاده بودم، تعطیلات نوروزی  را بی قلم سپری کردم. از نمایشگاه کتاب اردیبهشت ماه، دو،سه کتاب خوب به دستم رسید: بالاخره یک روز قشنگ حرف می زنم ِ دیوید سداریس و اشعار هنری چیناسکی و فدریکو گارسیا لورکا. آزاد شدن قیمت بنزین داد رانندگان تاکسی را درآورده بود. گوگل در نمایشگاه جدیدش روی اندروید تمرکز کرده بود و از عینک حرفی نبود. خودروی بی سرنشین گوگل نیز هر چند وقت یکبار صفحه ی اول یکی از نشریات معتبر می شد، هنوز پچ پچ هایی از گلس شنیده می شد.


بهار: ارقام
شب پشت شنبه، یک عدد یک نوشت و رفت
یکشـنبه را گـذاشت میان مــــــن و شـــــــما


هرچه اول بهار معطر است با بوی شکوفه و باران، آخر بهار فقط بوی ریاضی می دهد و آمار. گویی خرداد تنها با ارقام و اعداد معنا می شود. من که سرسری یک سری کتاب خوانده بودم، رفتم خانه های شماره دار را سیاه کردم و در راه بازگشت فقط به درصدها فکر می کردم، خواهرم به معدل کارنامه اش فکر می کرد، مادرم به قیمت هایی که بالا رفته بودند و بزرگترها به 1+5

حرفی از عینک گوگل نبود، من اما به قدری مسابقه ی بزرگ را جدی گرفته بودم، که یک عینک سفارش دادم، درست دو سه روز مانده به امتحان؛ از آخرین باری که عینک خریده بودم نزدیک پانزده، شانزده سال می گذشت، آخر عینک زیاد به من نمی آید و من لنز را ترجیح می دهم. ولی با این فکر که عینک بیش از لنز برازنده ی یک دانشجوست، به عینک سازی رفتم و او هم یک عینک ساده ی گران قیمت به من انداخت. به گمانم خل شده بودم.


تابستان :جام جهانی
یکشــنبه در نگاه تو افتاد عکس من
یکشنبه دوست داشتنی بود بین ما



new-years-eve-2015-5985438795825152-hp2x

عین پارسال جام جهانی بود، این بار جام جهانی زنان و در کانادا. از اواسط خرداد شروع شده بود و کمتر از یک ماه طول کشید. آمریکا همانند دوره ی قبل قهرمان شد و ژاپن نایب قهرمان. من هم در لیگ بودم ، لیگ کلش. گاهی هم می نوشتم.

پرونده ی هسته ای روی بورس بود، آخرش هم ختم به خیر شد و خیال ما برای همیشه (؟) راحت شد. اتفاقات زیادی اتفاق افتاد که خودت بهتر می دانی.


گرما کلافه کننده، ولی قابل تحمل بود، اواخر تابستان از گوشی تازه ی اپل رونمایی شد، چه خوب! چند هفته بعد توانستم گوشی را از نزدیک بررسی کنم، چون یکی از آشنایان آیفون اس سیکس خرید؛ تاچ سه بعدیش حرف ندارد!


تابستان :سایه های تردید
چرخید باد و صفحه ی بعدی که باز شد
افتاد ســـایه ی من و تو بر دوشنبه هـا

کارنامه ی کنکورم را دیدم خیلی به خودم امیدوار شدم، نه کتاب درست و حسابی ، نه منابع خوب، نه وقت زیاد، نتیجه ی بدی نبود. در کنکور منابع حرف اول را می زند، یک مسابقه ی کاملاً ناعادلانه، هر قدر امکاناتت به روزتر باشد موفق تری، این را می گویم چون چندین بار مزه اش را چیده ام، مثل امتحان های مدرسه نیست که فقط کتاب بخوانی و بیست بگیری. تصمیم گرفتم که سال بعد هم شرکت کنم، اگر وقت بیشتری می گذاشتم و یک سری کتاب خوب تهیه می کردم موفق می شدم.

 راستی شماری کتاب خوب هم مطالعه کردم، که قبلاً درباره اشان نوشته ام. کتابی که بیشتر تحت تأثیر قرار داد، کتاب : انضباط شخصی در ده روز، تئودور برایانت بود ، که مرا با خرابکارهای ذهنم آشنا کرد. اینک آقای هاید را می شناختم و بیشتر مراقب بدبینی، منفی بافی، سرخوردگی ، شانه خالی کردن و تعلل ورزی بود.
به هرحال، تابستان پر از تصویر هم رفت.



پاییـــــز:سایه های تردید
چرخید باد و صفحه ی بعدی که باز شد
افتاد ســـایه ی من و تو بر دوشنبه هـا
پاییز: اینجا چه می کنی؟
چیزی به نام روز دوشـــنبه که داد زد:
آیا چه می کنید در این جا؟ شما دو تا!

نه من زیادی خوش بین بودم، حتی خبر توافق ایران و آمریکا هم قیمت ها را پایین نیاورد، یک بسته کاکائو خریدم برچسب قیمتش را که دیدم کلی ذوق کردم، فکر کردم قیمتش برگشته به چند سال قبل که مامانم پرسید: چرا این بسته این قدر کوچیک شده است؟
دیدم وزن بسته  100 گرمی رسیده به 50 گرم، با همان قیمت سابق.


مهر که شد، یک خرده افسرده شدم، هی از خودم می پرسیدم: اینجا چه می کنی؟ واقعاً، با آن عینک حس یک دانشجو را داشتم و یک مدت گذشت تا با شرایط جدید کنار آمدم. تصمیم گرفتم که امسال دیگر به دانشگاه فکر نکنم، با این که احتمال موفقیتم خیلی بیشتر از پارسال است.

شاید به این خاطر، که آخر تابستان کتابهای سال نهم را خواندم و دیدم چقدر از خواندن و یادگیری بدون استرس لذت می برم. در صورتی که وقتی برای کنکور درس می خوانم هیچ لذتی ندارم، همه اش به گزینه ها فکر می کنم و در هر خط دنبال نکته می گردم، مجبورم واژه های مهم را هایلایت کنم و به آموخته های قبلیم پیوند بدهم.

در خواندن معمولی نیز این کارها را انجام می دهم، ولی با ذهنی آزاد، آرام و با اطمینان از اینکه قرار نیست تمام دانسته ها را تا یک روز خاص در مغزم تلنبار کنم. چرا وقت خودم را برای دوباره خوانی و مرور یک کتاب بگذارم، در صورتی که در همان وقت می توانم حداقل ده کتاب مختلف که به پیشرفت فردی و اجتماعیم کمک کند بخوانم.

 با این که هنوز دانشگاه و تحصیل را دوست داشتم، آن را عامل کلیدی برای موفقیت خودم نمی دانستم.

در اواخر پاییز با نوع سوم هوش، هوش مثبت آشنا شدم. پیشتر با هوش شناختی و هوش هیجانی آشنا شده بودم، به هر حال از بررسی زندگی خودم و تکرار دوره های اوج و فرود به این نتیجه رسیده بودم که باید موفقیت را در فاکتور دیگری جست و جو کنم

با خواندن کتاب انضباط شخصی در ده روز متوجه شدم، خرابکارهای اصلی در ذهن خودم هستند، وقتی داستانی می نویسم و بعد خودم را قضاوت می کنم:خیلی بد نوشتی ، خیلی کند نوشتی، تو استعداد نداری، بهتر است کنارش بگذاری. مسلماً پیشرفت خودم را به پسرفت تبدیل می کنم، چون انگیزه ام را آنقدر از دست می دهم که برای کار بعدی دست دست می کنم.

کتاب هوش مثبت به همین موضوع توجه کرده بود. برایم جالب بود که نویسنده ی کتاب یک پروفسور ایرانی مقیم کالیفرنیاست. اول تصور کردم هوش مثبت همان هوش هیجانی است، ولی با خواندن فصل اول کتاب از اشتباه درآمدم، اشخاص موفق زیادی با هوش هیجانی بالا می توانند هوش مثبت پایینی داشته باشند، چنین اشخاصی در ظاهر موفق هستند و در باطن نگران و بی قرار.


با این که هنوز کتاب را تمام نکرده ام، با خودم قرار گذاشتم مراقب خرابکارها باشم، نگذارم قاضی یکریز سرم غر بزند، یا آقای کمال طلب مرا به تعلل و سستی سوق دهد. بهترین کتابی که در این فصل خواندم: از دو که حرف می زنم از چه حرف می زنم.



زمستان: رفتی؟
دستت رها شد از من دیدم که رفته ای
من مانده بودم از همه ی روزها جـــــدا


این جا زمستان و آخر خط سال 2015 بود، رفتی؟ بی خداحافظی دستم را رها کردی و مرا در انبوه خاطراتت تنها گذاشتی؟

عجب زمستان بی بخاری! اگر چه زمستان زیاد بی بخار بود ( و هست) بی هیچ برف و بورانی، دیگران نبودند. مردان سیاسی عجیب به تکاپو افتاده بودند، آمریکایی ها برای ایران خط و نشان می کشیدند و خون ایرانی ها را به جوش می آوردند. جمهوری خواه ها دموکرات ها را زیر سئوال می بردند، دموکرات هم کم نمی آوردند. در ایران هم اصول گراها و اصلاح طلب ها صلاحیت همدیگر را زیر سئوال می بردند، اوضاع قمر در عقربی بود که همچنان ادامه داد. امیدوارم نتیجه ی انتخابات به نفع مردم باشد و سیاستمداران منافع ملی را به منافع حزبی ترجیح ندهند.


این جدایی بوی وصال می داد با امیدواری چشم به راه سال نو بودم.



فصلی نو:2016
برگشتم از کنار سه شنبه که شـعر را
از نـــــــــــــو بگویم و برسانم به انتــها

بدخواه زیاد داریم، قیمت نفت واقعاً پایین است، چند سال قبل چند برابر الآن بود. بسیاری از کارگاه ها و کارخانه ها خوابیده اند، دولت مایل است فرهنگ کارآفرینی را در ذهن مردم جا بیندازد، ولی برای رفع موانعی و دست اندازهایی که در سر راه کارآفرینان قرار دارد، هنوز گام مؤثری برنداشته است؛ با این همه، از آینده واهمه ای نداریم، با مثبت نگری ترانه ای تازه می سراییم و پیش می رویم

« باید ریشه ی ترس و اندوه در برابر آن چه را از آینده بر سر انسان خواهد آمد، در روحمان بخشکانیم.                 رودلف اشناینر »


« خواندن یک شعر در ژانویه به اندازه ی قدم زدن در ماه ژوئن دوست داشتنی است.
                                                                                        جین پال »


غروب جمعه: انتهای غزل
دیدم غروب جمعه ترا دار می زنند
در منتهاالیه غزل، روی بـــیت هــا

این غروب های جمعه عجب حکایت تلخی دارد، هر لحظه حس می کنم همین جاست که غزلم/ نامه ام را دار بزنند؛ناگزیر هر چند دقیقه یکبار نامه را به یادداشت هایم کپی می کنم، که در صورت بروز حوادث ناگوار بیت هایم را از دست ندهم.


شنبه: نقطه سر خط
تقویم ها که شنـبه ندارند کدام روز
آغاز می کند پس از این هفته مـرا؟
                                                               شعر از : محمد رضا حاج رستم بگلو

راستی ویندوز را یادم رفت، ویندوز 10 همین چند ماه قبل آمد، دانلودش رایگان بود، من هم دانلود کردم، هر چند هنوز نصب نکرده ام. دل کندن از ویندوز قدیمی به همین سادگی ها که نیست، تازه کلی دردسر انتقال فایلها و نسخه ی پشتیبان را که در نظر بگیری، شاید از اندیشه ی تعویض ویندوز منصرف شوی، من در فکرش هستم تا ببینیم چه می شود.

گوگل هم تابستان شد آلفابت، درست است که همان فرداش به آقای پیج ( تو صفحه ی پلاسش) تبریک گفتم، ولی هنوز با این قضیه کنار نیامده ام. گوگل برای ما کلی معنا دارد، گوگل یک فعل است، سخت است به این زودی ها تسلیم آلفابت شویم.

همان طور که محبوبترین بازی آن لاین برایم کلش آو کلنز بود، پاکت افزونه ی مورد علاقه ام در سال 2015 بود، هر وقت می خواستم صفحه ای را ذخیره کنم، روی دکمه ی پاکت که در نوار ابزار مرورگرم بود کلیک می کردم و پاکت یک متن تمیز بدون هیچ حاشیه، تبلیغ یا قسمت اضافه ای تحویلم می داد.

بین افزونه های فارسی هم واژه یاب را دوست داشتم، هرچند زیاد نشد از آن استفاده کنم، بیشتر از خود سایت واژه یاب برای پیدا کردن مترادف ها، یا چک کردن معانی استفاده می کردم.

آمار وبلاگم واقعاً خوب بود، تابستان سال قبل که آمار را چک کردم فکر کردم چرا برای نوشتن یک مقاله این همه وقت بگذارم، بی خیال آمار و ارقام شدم و فقط رو کار خودم تمرکز کردم. تابستان و پاییز امسال نرسیدم سری به وبلاگم بزنم، اما دیدم بی صدا برای خودش پیش می رود. برای سال آتی و سالهای بعد ( اگر بودیم) باز بنا را می گذارم بر نادیده گرفتن آمار و ارقام و توجه به کار و هدفم. از همه ی خوانندگان عزیز وبلاگم بسیار متشکرم.


و  دوست خوبم خدانگهدار

   دیزرائیلی گفته است:« زندگی کوتاهتر از آن است که دست کم گرفته شود.» می کوشم قدر 2016 را بیشتر بدانم، بیشتر و بهتر کار کنم، کمتر خودم و دیگران را قضاوت کنم و با زندگی در اینجا و اکنون زندگی شادتری داشته باشم.



« با دوستان خود همان گونه رفتار کنید که با تابلوهایتان رفتار می کنید و آنان را زیر بهترین نور قرار دهید.                         جنی جروم چرچیل »


راستی سال نو مبارک

دعای اسقف اعظم تهران برای سال جدید

 «دعای اصلی من در آستانه سال نو این است که خدا قلب‌ها و ذهن ما را روشنگری بخشد به عشق، صلح و احترام به همدیگر چون در مسیحیت باور داریم هر کاری که برای دوستانمان انجام می‌دهیم برای خداست؛ بنابراین شادی دیگران شادی ما نیز خواهد بود و وقتی شادی را در شادی دیگران پیدا کنیم آن‌ وقت خواهیم توانست خدا را عبادت و تقدیر کنیم. من همیشه از مردم می‌خواهم که برای صلح و عدالت دعا کنند. این موقعیت‌ها برای تجلیل و تقدیر از خداست و برای این است که صلح را برقرار کنیم و برای مردم دنیا شادی به همراه بیاوریم.»




M.T☺









Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com