This blog is about books, eBooks , my memories .

Monday, December 14, 2015

فقط به دنبال نشانی درست بگردید


« ندانستن عیب نیست، نپرسیدن عیب است»
جمله ی محبوب مامانم در سالهای نه چندان دور. شما چطور، اهل پرسش و خواهش هستید یا مثل اکثر مردم با درخواست میانه ای ندارید ؟ پرسش یکی از رموز موفقیت در هر زمینه ای است، در صورتی که خواهش نکردن

چنان مانع محکمی بر سر راه موفقیت است که امکان پیشرفت را از انسان سلب می کند.

 جمعه شب، مختصری در مورد اورپرس نوشته بودم، ولی ننوشته بودم که مخترع اورپرس سرمایه ی لازم برای تولید محصولش را چه جوری فراهم کرد، ثروتمند بود؟ نه، لیز یک کارمند ساده بود. وام گرفت؟ نه، نیازی نبود او می دانست چطوری قوانین خشک و سخت اداری را دور بزند. لیز به خانواده، دوستان و آشنایانش فکر کرد، همه ی آنها موبایل داشتند ، و یک کیف هوشمند زندگیشان را آسان تر می کرد، پس ایده اش را به آنها نشان داد. فکرش درست بود، دوستان کیف هوشمند را پسندیدند و دست به جیب شدند. وقتی پول کافی جمع شد، شرکت پا گرفت، بله، لیز با پیش فروش محصولش سرمایه لازم را به دست آورد.

لیز جسور بود، درخواست کرد و از پاسخ نه نترسید. ما درخواست نمی کنیم به چند دلیل : نگرانیم که محتاج و نیازمند به نظر برسیم. می ترسیم دیگران به ایده ی ما بخندند و ما را نادان و ساده لوح تصور کنند، اما اغلب به این خاطر چیزی نمی خواهیم که می ترسیم رد شویم، پاسخ نه را با شکست برابر می دانیم. در صورتی که انسان های موفق نه ها را نشنیده می گیرند و با اصل « بعدی» به قله می رسند.
 
نه ها را نشنو، برو سراغ نفر بعدی ، بعدی و بعدی... تا نشانی درست را پیدا کنی


 از پاسخ نه  می ترسید؟ این داستان برای شماست( همچنین برای من). آقای دکتری که پیش از افتتاح مطب زنگ دوازده هزار و پانصد خانه را زد و کلی جواب نه شنید. برای من جالب تر از داستان تلاش، نظرسنجی پزشک از مراجعین آینده اش بود. تا حالا این پرسش ها را نشنیده بودم؟ این دکتر طوری به آسایش مراجعینش اهمیت می دهد، که هر کسی دوست دارد حداقل یکبار به مطبش سر بزند.
« کجا را برای دفتر کارم انتخاب کنم؟»
«در کدام روزنامه آگهی دهم که به دست همسایگان شما برسد؟»
«آیا باید برای کسانی که از ۹صبح تا ۵ عصر سر کار می روند، صبح ها زودتر دفتر کارم را باز کنم یا عصرها بیشتر آن جا بمانم؟»
«اسم درمانگاه را ماساژ درمانی غرب بگذارم یا درمانگاه پیاژه؟»
« وقتی آنجا را باز کردم، دوست دارید دعوتنامه دریافت کنید؟»


او زنگ ۱۲۵۰۰خانه را زد

وقتی دکتر ایگناتیوس پیاژه تازه فارغ التحصیل شده بود، کار ماساژ و جابجا کردن ستون فقرات را شروع کرد و تصمیم گرفت دفتری در خلیج مونتری در کالیفرنیا راه اندازی کند. وقتی برای دریافت کمک و همکاری به مؤسسه ی محلی ماساژ درمانی مراجعه کرد، به او گفتند محل کارش را به جای دیگری ببرد. آن ها گفتند که او نمی تواند در این منطقه موفق شود چون افراد زیاد دیگری در این زمینه در آنجا مشغول کار هستند. او شجاعانه از « اصل بعدی» استفاده کرد. ماه ها هر روز صبح زود تا غروب درِ خانه ها را می زد . بعد از معرفی خود به عنوان دکتر جوان جدید شهر چند سئوال می کرد:

« کجا را برای دفتر کارم انتخاب کنم؟»
«در کدام روزنامه آگهی بدهم که به دست همسایگان شما برسد؟»
«آیا باید برای کسانی که از ۹صبح تا ۵ عصر سر کار می روند، صبح ها زودتر دفتر کارم را باز کنم یا عصرها بیشتر آن جا بمانم؟»
«اسم درمانگاه را ماساژ درمانی غرب بگذارم یا درمانگاه پیاژه؟»

و بالاخره پرسید:« وقتی آنجا را باز کردم، دوست دارید دعوتنامه دریافت کنید؟» اگر می گفتند بله، او نام و نشانی آنها را می نوشت و ادامه می داد. روزها و ماه ها پشت سر هم سپری می شد و او به کارش ادامه می داد تا زمانی که،

 تا زمانی که متوجه شد درِ دوازده هزار  و پانصد خانه را زده و با شش هزار و پانصد نفر صحبت کرده است. یک عالمه نه شنیده بود و بی شمار:« کسی خانه نیست.»، حتی یک روز در ایوان یکی از منازل به دام افتاد- پایش در یک گودال گیر کرد - و تمام بعد ازظهر آنجا ماند ، اما بله های زیادی هم گرفته بود، او در طی اولین ماه کارش دویست و سی و سه بیمار را معاینه کرد و درآمدش در ماه اول به ۷۲۰۰۰ دلار رسید در منطقه ای که می گفتند « به پزشک دیگری نیاز ندارد!»

یادتان باشد برای این که به آنچه می خواهید برسید باید درخواست کنید، درخواست کنید، درخواست کنید و بگویید، بعدی ، بعدی ، بعدی تا بالاخره به بله هایی که دنبالش هستید برسید! درخواست کردن همیشه بازی اعداد بوده ، هست و خواهد بود. آن را شخصی در نظر نگیرید چون شخصی نیست تا زمانی که هست ،فقط یک مسابقه نیست .

مبانی موفقیت : جک کنفیلد



همه ما برای تحقق رویاهایمان به هم فکری، راهنمایی ، حمایت، سرمایه ، اطلاعات و ... نیاز داریم، پس لازم است که خجالت را کنار بگذاریم و درخواست کنیم، درخواست نکردن ما را عقب نگه می دارد. یادمان باشد که بخواهیم تا مرداب نشویم










M.T

He is as quick as Google


She is a fond of Football
 When the waves hit the rock deafeningly, his heart begins racing. Martin likes to hear the waves very often, but not today. He can't stop thinking about Parmis, because there is no news of her yet; that is why the roar of ocean waves makes him so nervous.
 

As his father appears in grey sportswear, Martin is still sitting sad in his dim room. The daddy grins at Martin, "  Good Morning, Feech. How Beautiful is this morning, why don't we go running along the beach? Get up and Get dressed." Martin looks at his father, but he says nothing.

 " What's the matter? ", the dad asks while he is walking towards the son, but he stops on the half way as his look drops to the suitcase standing on the floor. " You packed your bag?! Where are you going? "

Martin's eyes glisten, he swallows hard and tells the bad news, " Parmis is missing, I guess." The father's eyes are wide with fear, " What? who's missing?"
Martin, " Parmis, she's missing. I heard that she got on a ship yesterday, but I couldn't believe that.So I'm going to the U.S.." The father looks very shocked, he sits on the edge of bed staring into space. A few minutes have gone when Sabine steps in and shouts at Martin, "Come on! We're waiting for you! "

Pointing at his packed suitcase, Martin says, " Sorry, I must go to the U.S.. Parmis is lost at the ocean."
Sabine asks, " Really?" As Martin admits, she runs out of the room and calls the others, " Parmis is lost at the sea and Mr. Martin will go to the United States." 
Soon Martin's mother and Sabine family join the dad and son in the dim room. Martin's mother turns to her husband, " Oh Dear, this is true that Parmis is lost? How? "

The man shrugs his shoulders, " I don't know really."
Renate says, smirking, " I bet she's gone to hunt for the treasure as a freezer full of gems sank yesterday, I saw it on the news."
Martin, " That's right, they said she's gone in search of the freezer, but she's not gone. she was dying to watch the world cup matches."
Julius nods, "Yeah, she was."

Sabine, " The US is too far to walk, Don't worry, I'll take there you by air."
Renate explodes, " Any way! I'm Canada just for watching the World Cup, he can go by himself."
Sabine, " But Parmis is missing."
Renate, " We're not sure, it's only Martin's imagination."
Sabine, " But Parmis is our friend."
Renate bites her lower lip, it makes Martin turn to his parents, " May you take me to San Francisco, Please?"

He is as quick as Google

Sabine purses her lips and stares at her older sister, eyes glowering. Well, Renate has to say, " All right, we'll fly right now." Sabine hugs her, " Oh, Renate! Danke."
Renate smiles to hide her embarrassment," Gern geschehen. Nescafe will come with us, too. He's good at finding anything, whenever we get lost in the wood, he finds the way quick as a flash." Everyone agrees with her, so they all board the private jet and fly to San Francisco.


 I'm Sorry about your daughter 

Mary nervously hits the harbor about 8 A.M.. However, She is feeling calm when she finds the wharf asleep; a flock of seagulls are circling overhead, and several boats are anchored two and three abreast. Mary scans around, and her eyes grow wide as she sees Tina's yacht is in the dock. Sergey and Gloria are standing beside the yacht, and talking to Tina's parents. Mary races towards the yacht, as soon as Gloria notices her, she runs and throws herself into her arms, she cries loudly, " Oh, Mary! I'm really sorry about your daughter, Be strong ... Be strong, Sergey will find them."

Mary nearly faints when she heard Gloria's words, she is unable to move as she thinks Parmis may be drowned at sea. Sergey looks frightened, he wonders it is terrible that Gloria can keep no secret. Gloria feels so ashamed, " Sorry, I'd promised not to tell anyone, but I got so excited that I forgot my promise, I only wanted to share the news with Mary."

 Parmis's Mom swallows hard and asks, " What happened to them? Are they drowned at sea? Tell me the truth." Gloria laughs, " Oh no, Sergey thinks they haven't left the port at all." Mary's eyes are wide with horror, " What? then where are they? why have you been hiding the truth from me?"

Sergey says, " I told the truth, Gloria's mother said Larry went sailing, and I believed, because I received a signal from Larry's cell phone that its location was on a luxury cruiser. I was relaxed until last night I found something strange on Google Maps, Parmis's cell phone wasn't on the boat, I was surprised as they couldn't have been in two places at the same time, Google Maps said all the children were in Arizona desert the last time."

Mary's eyes show her worry , " Arizona? How do you mean? I don't think you have told me the whole truth."
Sergey frowns, " I told the whole truth, I don't know where they are."
The Mother looks frightened, " Oh, My God! What now? "
Sergey, " I have no idea where they are, we need to collect more information. Tina family is sailing to find Larry's ship, fortunately we still receive signals form his cell phone." Parmis's Mom stares at Tina's parents, they are also depressed and distracted, Tina's mom begins crying.

Sergey adds, " I intend to search the desert by air."
Parmis's mom, " I'll come with you."
Sergey shakes his head, " No, you'd better stay here, maybe they'll call."
Gloria smiles, " Yeah, stay home, whether they are alive or dead, we will find."
The mother has to agree , " I'm sure they're sound and safe. Anyway, I remain, you're right, they're call. Plus Martin is supposed to arrive today."

Tina family boards the yacht and leaves the harbor for Gulf of Alaska. When the helicopter arrives, Parmis's mother says goodbye to Sergey and Gloria, " I'm waiting for good news, Please report me anything you find." They accept, get onto the helicopter, and begin searching for the missing friends.


Best Wishes
M.T☺



M.T

Friday, December 11, 2015

آلبوم های اشتراک گذاری شده


« گفته بودم سر فرصــت بنویسم که هوا دلگیر است
شهر بی چهره همان اسـت ولی ثانیه ها دلـگیر است»
آسمان ابری است؛ باد می پیچد در دل کوچه ای که از خاطره ی برگ های رنگارنگ تهی است؛ یک دسته کلاغ قار قارکنان از کنارم می گذرند و بر شاخه های کاج بلند آرام می گیرند ،با چشمانی که به تک برگ زرد طلایی درخت افرا خیره مانده است؛ برگ کوچک درست بسان محکومی بر چوبه ی دار می لرزد و در گوشم ترانه ی وداع با فصل برگ ریزان را می سراید. هوا سربی است، در دوردست کوه ها سفید پوشند و از تغییر فصل حکایت می کنند، زمستان در راه است.
پارمیس جان سلام،
آن چه خواندی دقیقاً توصیف کوچه های شهر در روزهای آخر پاییز است، هوای سربی،درختان بی برگ، قار قار کلاغ ها و کوه های سفید پوش؛ چند روز قبل برف بارید و همه را حسابی غافلگیر کرد، الآن خبری از باران و برف نیست، اما آسمان گرفته و ابری است. خدا کند که امسال زنبیل تهران با گلوله های برفی پر شود تا پارک های شهر سرشار شود از آدم برفی. ( به جای زنبیل باید می نوشتم تقویم).
 

« گفته بودم بنویسم که شب از پنجـــــــــره ها می بارد
خانه از حس تو خالی است، تن ســــرد هوا دلگیر است
دیروز 28 صفر بود و مقارن بود با رحلت پیامبر ما حضرت محمد (ص) و حضرت امام حسن مجتبی (ع)، فردا نیز مصادف است با شهادت امام رضا (ع)، سه روز تعطیلی فرصت خوبی است برای مسافرت؛ از همین روست که خیابان های تهران سرشار از سکوت است و خالی از هیاهو .
از دیگر مناسبت های این هفته روز دانشجو بود، دوشنبه. دیگر ؟ ... خوب، موضوع نامه ی رهبر انقلاب به جوانان غربی هنوز از تب و تاب نیفتاده است. بیمارستان خمینی شهر و انتخابات مجلس ایران و ریاست جمهوری آمریکا نیز از دیگر اخبار این ایام هستند.


«صبح ها آینه و آب، نفـــــــــــس های تو را می خواهند
عصرها نیستی و خـانه ی من - خانه ی ما - دلگیر است»
همین چند دقیقه پیش حاج سعید ترقی جانباز 70 درصد پرکشید و رفت تا برای همیشه در ذهن وطن دوستان باقی بماند، روحش قرین رحمت الهی .

شما را که نمی دانم، اما خودم همیشه با شارژ گوشیم مشکل دارم، با این که مثل بقیه از صبح تا شب گوشی دستم نیست و در بیست و چهار ساعت فقط چند بار چکش می کنم، ولی هر بار که می بینمش با پیغام هشدار باتری کم است، رو به رو می شوم.

همیشه با خودم فکر می کردم چی می شد گوشی ها بدون شارژ، شارژ می شدند؟ یکی از برادرهایم یک شارژ جیبی خریده است، هر جا می رود شارژ را با خودش می برد، ایده ی خوبی است ولی حتی آن هم چندان فرقی با یک شارژ معمولی ندارد، اگر فراموشش کنی چه اتفاقی می افتد؟

سال قبل که به این موضوع فکر می کردم در نشریه ی کلیک خواندم که  یک خانم آمریکایی این مشکل را حل کرده است و یک کیف هوشمند ساخته که موبایل را شارژ می کند.
خانم لیز سالسدو از موبایلش زیاد استفاده می کرد و اغلب پیش از ساعات کاری متوجه می شد که باتری موبایلش خالی شده است، او با خودش فکر کرد، چی می شد اگر کیف دستیم می توانست موبایلم را شارژ کند. ایشان راجع به ایده اش با همسرش صحبت کرد، آنها متوجه شدند که سیستم شارژ بی سیم القایی قبلاً اختراع شده است. خانم سالسدو با استفاده از این سیستم یک پد شارژ موبایل برای خودش ساخت. او فکر می کرد ما معمولاً وسایلمون را یک جای مخصوص می گذاریم مثلاً روی میز، روی مبل یا ... بنابراین اگر یک پد درست همان جایی گذاشته بشود که موبایلمان را همیشه می گذاریم، موبایلمان خود به خود شارژ می شود. با این اختراع موبایل لیز سالسدو همیشه شارژ بود. دوستانش ایده ی کیف هوشمند را پسندیدند و از او خواستند برای آنها هم یکی بسازد. این طوری شد که اورپرس Everpurse  به دنیا معرفی شد.
چند ساعت پیش، تو خبرها آمده بود اپل هم یک قاب مجهز به باتری یدکی برای آیفون 6s معرفی کرده است. این قاب از سیلیکون ساخته شده است و می تواند عمر باتری را 18 تا 25 ساعت افزایش دهد. نام این محصول iPhone 6s smart Battery case است و به زودی در دو رنگ مشکی و سفید و با قیمت 99 دلار به بازار خواهد آمد.


«عکس های سفر آخرمان لای کتاب حـــافظ،
فال امروز هم از غربت تقدیر خدا دلگیر است»

یک دفعه سر کلاس نشسته بودیم که چند تا عکس از لای کتاب یکی همکلاسی افتاد زمین، در یک پلک به هم زدن، قبل از این که دخترک تکانی به خودش دهد، یکی از رفقا تمام عکس ها را از زمین جارو کرد، بعد نشست با دقت عکس ها را تماشا کرد و از صاحب عکس ها پرسید: این خانم کیه؟ این داداشته؟ این مادر عروسه؟
و در پاسخ ما که هاج و واج تماشایش می کردیم، گفت: دست خودم نیست، عاشق آلبوم عکس عروس هستم.
این حکایت روزهای قدیم بود، که فقط یک عکاس بود و یک مجلس عروسی و یک آلبوم آن هم تنها در خانه ی عروس. الآن بزنم به تخته همه یک پا برای خودشان عکاس هستند، یک عروسی هست و دویست، سیصد و بلکه بیشتر عکاس حرفه ای و آلبوم هایی که در شبکه های اجتماعی یا شبکه های غیر اجتماعی دست به دست می گردند.
و خوب که فکر می کنی می بینی زیاد هم بد نیست، ممکن است سوژه های نابی که از چشمان تیزبین یک عکاس دور مانده است، به وسیله ی عکاس دیگری شکار شود. حالا اگر همه ی این عکس ها را کنار هم بگذاریم چه می شود؟ یک آلبوم.
این همان ویژگی جدیدی است که گوگل فوتو معرفی کرده است، یک آلبوم اشتراکی خصوصی. با حال است نه؟ من که خوشم آمد، یک آلبوم بساز، از خانواده ات یا دوستانت بخواه تصاویرشان را به آلبوم اضافه کنند.
این آلبوم های اشتراکی فعلاً خصوصی است؛ یعنی، فاقد دکمه ی پسندیدم و نظرات است، البته ممکن است در آینده این ویژگی به آلبوم های اشتراک گذاری شده Shared Albums افزوده شود.

به نظر می رسد که اپلیکشن Google photos با ویژگی جدیدش محبوبیت بیشتری در بین کاربران کسب کند، هنوز یک سال از ورودش به گوگل پلی نگذشته که بیش از 100 میلیون بار دانلود شده است. چرا که نه؟ویژگی هایی دارد که آن را از رقبایش متمایز کرده است: رایگان است با فضای گسترده و قابلیت پشتیبان گیری از عکس ها و ویدیوها -که به ما اجازه می دهد با خیال راحت عکس ها را ازحافظه ی تلفن همراه مان پاک کنیم، چون مطمئنیم گوگل یک نسخه از آنها را پیش خودش نگه داشته است-



«آن سوی آب همان بود که در خـــــاطره ها می گفتند؟
این حوالی همه وقت و همه ی منـظره ها دلگیر است»
آن ور آب!!! راستش هر وقت قرار است روانشناسان ما (= مردم عادی) را نصیحت کنند، می گویند لج و لجبازی، خشونت، تهدید، تنبیه بدنی و غیره نتیجه ی مطلوبی که در پی ندارد هیچ، اوضاع را وخیم تر می کند. ولی به مقامات مسئول و بالا مرتبه و سران حکومت که می رسند ظاهراً توصیه های متفاوتی می کنند، باور ندارید؟ پس چرا دامنه ی فشارها و محدودیت ها بیشتر و بیشتر می شود؟
هنوز خیالمان از بابت پرونده ی هسته ای راحت نشده است، که کنگره ی آمریکا کشور ایران را در فهرست 4 کشور خطرناک قرار می دهد، در صورتی که اینجا صلح است و گروه های تروریستی هم فعالیتی ندارند.

چند سال قبل به شما نگفتم آمریکا به ایران علاقه ی خاصی دارد؟ خندیدید، بیا این هم مدرک. کلاً باید تو هر قانونی که کنگره تصویب می کند، یک اسمی از ایران بیاید حتی اگر به ایران ربطی نداشته باشد.
این بار نه تنها مردم ایران بلکه آن 38 کشوری هم که شهروندانشان برای ورود به ایران در 5 سال گذشته باید روادید بگیرند، شوکه و تقریباً عصبانی شدند.، بابا، این دیگر چه لایحه ای است؟ شورش را درآورید؟
و درباره ی اداره ی مهاجرت آمریکا، حالا ما هیچ. تکلیف آن مکزیکی هایی که نصف خانواده تو آمریکا هستند نصف خانواده تو مکزیک چیه؟ واقعاً انصاف است؟ کدام وجدان انسانی قبول می کند که بچه تو آمریکا باشد مادر و پدرش تو مکزیک. بابا، در این قانون هاتون یک خرده تجدید نظر کنید، درباره ی انسان ها صحبت می کنیم نه ماشین ها، این قدر رباتی فکر نکنید، الآن به من می گویند کاسه ی داغ تر از آش.


این طرف شهر، پر از ســرب، پر از دود، پر از نــــــــامعلوم
این طرف- خانه سیاه است، سیاه است، و یا دلگیر است»
به آخرین خبر رسیدیم، این آخری را باید اول می نوشتم، کلش بازان خبر دارند دیگر، آپدیت جدید این بازی دیروز رسید. خوشبختانه، این بار خودم در آپدیت بازی مشکلی نداشتم، ولی نسخه ی آپدیت در بازار نبود، نوشته بودند آدرس سرور عوض شده است.

 کسانی هم که آیفون داشتند تا ساعاتی پریشان بودند. برعکس سری های قبل که کلش گوشی های آیفون زودتر از اندرویدی ها آپدیت می شد، این بار بعضی اپلی ها می گفتند دوباره اپل ما را تحریم کرده است، آی پی ایران را قبول نمی کند و ...
واقعاً این شل کن سفت کن ها معضلی شده ها، یک روز آی پی قبول است هیچ می گویند خدمات جدید در راه است، برنامه ریزی می کنی، بانک می روی حساب باز می کنی؛ فردا می گویند آی پی قبول نیست و پول هایت بلوکه است. یکی از آشنایان ما از وقتی آیفون خریده، هرچند وقت یکبار گریه می کند، می گوید دستگاه عالی است ولی خدمات ... این قصه سر دراز دارد.
به پایان نامه ی این هفته ( شاید این ماه ) رسیدیم، این ماه بیشتر هاروکی موراکامی خواندم، تا بعد.

                                                                                     M.T
شعر از علیرضا بهرامی


Join Queen Rania as she explores the rose-red city of Petra


M.T

Wednesday, December 9, 2015

چشمان فیروزه ای

http://up.campin.ir/view/995718/hazrate-mohammad-campin.ir-41.jpg
www.campin.ir
رحلت پیامبر اکرم(ص) و امام حسن مجتبی(ع) و آفتاب هشتم امامت حضرت علی بن موسی الرضا(ع) را تسلیت می گوییم





چهارشنبه



دیروز نامه ی دیگری نوشتم و همچون نامه ی پیشین در جیبم گذاشتم، از خیر بطری گذشته بودم . صبح قبل رفتن مامان صدایم زد و یک لیست خرید بلند بالا کف دستم گذاشت، کاغذ را تا زدم و در جیب بارانی ام چپاندم و با عجله از خانه بیرون زدم.


ظهر از اتوبوس که پیاده شدم خبری از باران نبود، تنها باد سرد پاییزی بود که در کوچه جولان می داد و برگها را به زمین می ریخت. قدم زدن زیر آفتاب بی رمق مهر ماه، آن هم بر روی سنگفرش باران خورده، نغمه های زیبایی را در خاطرم تداعی می کرد، عاشق ترم می کرد.

شتابان از روی برگ های زرد و نارنجی گذشتم، دم به دم سفیدتر شدم تا به نیمکت رسیدم، نامه را که روی نیمکت گذاشتم سرخ شدم و با همان شتاب، شاید حتی تندتر از آن جا فاصله گرفتم و به سمت خواربارفروشی محله رفتم. لیست خریدها را که روی پیشخان گذاشتم نیشش تا بناگوش باز شد، شستم خبردار شد که اشتباه احمقانه ای مرتکب شده ام.

احسان، پسر خواربارفروش، گفت:« ما بیشتر.»
نزدیک بود از عصبانیت منفجر شوم، خوشبختانه، پدرش آن جا بود و چنان هاج و واج به ما دو تا زل زده بود که احسان مجبور شد سریع اوضاع را راست و ریست کند، پرسید:« مثل همیشه دیگه؟»
سر تکان دادم و نگاهم را دوختم به سنگ های براق کف سوپرمارکت، غریبه درباره ی لیست خرید چه فکری می کرد؟


چشم مامان که به نایلون پر از خرید افتاد، دادش هوا رفت، با شرمندگی گفتم: « ببخشید، لیست خرید را گم کردم.»
چند دقیقه بعد زنگ در به صدا درآمد، پشت در کسی نبود، جز چند بسته رطب مضافتی بم، گلاب ربیع، چای دو غزال، پودر نارگیل و زعفران همراه با یک کاغذ تا خورده که همان لیست خرید مامان بود.

تا پارک دویدم، رفته بود، یخ کردم. دوباره تیرم به سنگ خورده بود، دلشکسته به خانه برگشتم.



پنج شنبه

احسان صبح سر راهم سبز شد و به عشق پاکش اعتراف کرد، آب پاکی را روی دستش ریختم و گفتم راجع به من اشتباه فکر می کند، با عصبانیت گفت:« پس آن نامه؟»
یاد سوده افتادم، گفتم:« آن را سوده نوشته .»
پرسید:« سوده ی کیه؟»
____:« دختر عموم دیگه، همان که سانتافه داره، چند بار آمده مغازه تون.»

سانتافه، واژه ی دلنشینی بود، برقی در چشمان احسان درخشید و گفت:« پس سوده خانم عاشق منه؟» و هیجان زده دور شد.


خانه ی مادربزرگ دیگر سوت و کور نبود، باغ پر شده بود از صدای خنده ی بچه ها و یاد و خاطره ی بابا بزرگ. قرار بود بعد از ظهر برویم سر خاکش . مامان بزرگ غمگین بود، اما لبخند جادویش لحظه ای از لبانش دور نمی شد، عاشق لبخند زیبایش بودم.

ساعت از دو گذشته بود، که ناچار شدم به خانه ی خودمان برگردم. بابا اصولاً آدم دقیق و منظمی بود، سابقه نداشت که چیزی را فراموش کند، عجیب بود که امروز قرص های قلبش را در خانه جا گذاشته بود. سر کوچه که رسیدیم، به سوده گفتم: « همین جا نگه دار، تندی می روم و بر می گردم.»


این بار تنها روی نیمکت نشسته بود، فقط این که نبود، خودش هم آدم همیشگی نبود، چیزی عجیبی در نگاهش بود ، می توانستم غم غریبی را در عمق چشمانش بخوانم. چه فرصت خوبی بود برای  افشای عشقی که ماه ها در دل پنهان کرده بودم.حیف که منتظرم بودند باید می رفتم ، پس با گام های بلند از کنارش گذشتم.

چند قدم که دور شدم، صدای پایی را شنیدم ، گویی کسی دنبالم می دوید، برنگشتم و تا خانه یک نفس دویدم، ایستادم. دیگر صدایی نبود، برگشتم روبه رویم ایستاده بود، خدای من خودش بود، هزار بار این لحظه را در ذهنم مجسم کرده بود، می خواستم از شادی فریاد بزنم، اما نمی توانستم، کاملاً گیج و منگ بودم. برق عجیبی در چشمانش می درخشید، با ملایمت دستانش را پیش آورد، لبخند زد، چه لبخند آشنایی! دیگر غریبه نبود، گفت:« حقیقتاً زیباست!»

در یک چشم به هم زدن اتفاق افتاد، گردن بند از گردنم جدا شد و غریبه در هاله ای از مه ناپدید. به ساعتم نگاه کردم، دقیقاً سه و نیم بود، همان ساعتی که پدر بزرگ رفته بود.


مادر بزرگ هرگز راجع به گردن بند مسروقه از من نپرسید، آخر درست همان ساعت در باغ محبوبش جان سپرده بود. دیگر هیچ گاه غریبه را ندیدم. اما هر بار که از کنار نیمکت خالی می گذرم، محال است که به گردن بند فیروزه ای مرموز، چشمان سیاه ، مادر بزرگ ، پدربزرگ و عشق ابدیشان فکر نکنم.


M.T☺
​تابستان و پاییز 94​







M.T

Monday, December 7, 2015

درسی که هیچ گاه فراموش نکردم



💞شانزدهم آذر، روز دانشجو بر همه ی دانشجویان عزیز مبارک 💞




سال آخر دبیرستان که بودم، مدیر مدرسه هر بار عصبانی می شد، ارشادمان می کرد و می گفت که بهتر است به دانشگاه نرویم تا این که در آینده دکتر، مهندس، استاد، یا کارمندی شویم که مردم را نادیده می گیرید. این حرفش همیشه در ذهنم ماند.گرچه لحن حرفش یک خرده تند بود و ما را می رنجاند، حرف قشنگی بود:بله، تمام آدم ها مهم هستند.

💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞


دانشجوی سال دوم بودم. یک روز سر جلسه ی امتحان وقتی چشمم به سئوال آخر افتاد، خنده ام گرفت. فکر کردم استاد حتماً قصد شوخی کردن داشته است. سئوال این بود:« نام کوچک زنی که محوطه ی دانشکده را نظافت می کند چیست؟»

آن زن نظافتچی را بارها دیده بودم. زنی بلند قد، با موهای جو گندمی و حدوداً شصت ساله بود. اما نام کوچکش را از کجا باید می دانستم؟

برگه ی امتحانی را تحویل دادم و سئوال آخر را بی جواب گذاشتم. درست قبل از آن که از کلاس خارج شوم، دانشجویی از استاد سئوال کرد، آیا سئوال آخر هم در بارم بندی نمرات محسوب می شود؟

استاد گفت:« حتماً » و ادامه داد: شما در حرفه ی خود با آدم های بسیاری ملاقات خواهید کرد. همه ی آن ها مهم هستند و شایسته ی توجه و ملاحظه ی شما می باشند، حتی اگر تنها کاری که می کنید ، لبخند زدن و سلام کردن به آن ها باشد.

من این درس را هیچ گاه فراموش نکرده ام.


ماهنامه ی انشا و نویسندگی، سال چهارم ، شماره ی ۲۲













M.T

Saturday, December 5, 2015

من پر از فانوسم




آلیسِ تا قطره ی آخر معجون را نوشید و کوچک شد. کوچک شدن در داستان های تخیلی خیلی بامزه است، ولی در دنیای عادی زیادی بی مزه. آدمی نیست که از کوچک شدن خوشش بیاید، معمولاً در یک لحظه اتفاق می افتد، اما زخمش یک عمر باقی می ماند. واضح  است که باید از درد حقارت رها شویم، چطور؟ راستی برای این زهر هیچ نوشدارویی هست؟



تحقیر

« عمر به خشـنودی دل ها گذار
تا ز تو خشـــــنود شود کردگـــار »

تحقیر؛ یعنی کوچک شمردن یک شخص یا یک گروه. سبک کردن دیگران می تواند کلامی باشد یا رفتاری. در تحقیر کلامی می کوشیم با عبارات و واژگان شأن شخص مقابل را پایین بیاوریم، در صورتی که در تحقیر غیر کلامی : نیشخند، شانه بالا انداختن، چپ چپ نگاه کردن، پشت چشم نازک کردن و غیره را به کار می بریم. در هر دو حالت، تحقیر عملی ناشایست است، همان طور که دوست نداریم تحقیر شویم نباید دیگران را هم تحقیر کنیم.

آثار تحقیر

« گرم شو از مهر و ز کین سرد باش
 چون مه و خورشید جوان مـرد باش
»
دست و پاهایم می لرزید، داغ شده بودم، تاب نگاه سرزنش بار دیگران را نداشتم، سرم را پایین انداختم و به کف سالن زل زدم، کاش زمین دهان باز می کرد و مرا می بلعید، کاش هرگز به دنیا نیامده بودم که چنین روزی را ببینم ، قلبم تیر می کشید و مزه ی تلخی را در دهانم حس می کردم، سرم گیج می رفت، حالا چطوری سرم را بالا بگیرم و در خیابان قدم بزنم، حتماً مردم با انگشت مرا نشان می دهند و می گویند این همانی است که .... اولش گیج و سردرگم می شویم، واقعاً نمی دانیم چه کاری انجام دهیم؛ گاهی کنترل اعصابمان را از دست می دهیم، شروع می کنیم به داد و هوار و برای دفاع از خودمان طرف مقابل را تحقیر می کنیم، گاهی حتی دست به یقه می شویم.
بررسی پرونده های جنایی نشان می دهد که تحقیر فردی یا گروهی عامل بسیاری از جنایت ها است. ضمن آن که بررسی رویدادهای تاریخی ثابت می کند که حس تحقیر در جنگ بین اقوام نقش اساسی داشته است.

اقوام بزرگ، دردها و رنج ها را فراموش می کنند، اما تحقیرها را هرگز!
                                                     وینستون چرچیل

بنابراین خشونت و انتقام میوه های تلخ درخت تحقیرند، چه بسیار ازدواج هایی که تنها به خاطر فرار از حس حقارت صورت گرفته است و چه خانواده های خوشبختی که به سبب تحقیر از هم پاشیده اند. چگونه از این آسیب در امان بمانیم؟


رهایی

« دلی که ســـخت ز هر غم تپید، شـاد نماند
کسی که زود دل آزرده گشت، دیـــر نزیست»

شنیدید که می گویند دریا باش که اگر سنگی به تو پرتاب شد سنگ غرق شود، نه آن که تو متلاطم شوی؟ به عبارت ساده تر پاسخ به تحقیر به نگاه شخص بستگی دارد و از شخصی به شخص دیگر متفاوت است. انسان های آزاده و وارسته، آنها که دمی از یاد خدا غافل نیستند و دلی دریایی دارند، بی اعتنا از کنار تحقیرها می گذرند. ایشان خوب به این نکته واقفند که نقص از تحقیر کننده است نه تحقیر شونده. انسانی که عظمت خویش را دریافته است محال است که انسان های دیگر را فرودست و حقیر تصور کند، یا خودش را کوچک و بی مقدار تصور کند، این شخص همیشه نظر مثبتی نسبت به خودش و اطرافیانش دارد، نه کسی را کوچک می کند نه اجازه می دهد کسی خوارش کند.
 آن چه مردان بزرگ را متعالی می کند، مردان کوچک را متلاشی می کند.
                                                                                      دکتر علی شریعتی


جوهره ی ارزشمندی، خصلتی است که با خود به این دنیا می آوریم، به اصالت خانوادگی، ثروت، تحصیلات، شغل یا شهرت ربطی ندارد، جملگی انسان ها ارزشمند هستند، اما آن قدر اسیر دنیا می شویم که گاهی فراموشش می کنیم و با نگاه سرد یک فروشنده، ناسزای یک رهگذر یا سرزنش یک مشتری متزلزل می شویم و از هم می پاشیم. چگونه است که انسانی مانند نلسون ماندلا 27 سال در زندان به سر می برد، اما حس ارزشمندیش را از دست نمی دهد و حتی دنیا را دگرگون می کند، در صورتی که ما با یک جمله ی نیش دار خرد می شویم، کم می شویم و فکر می کنیم دنیا به آخر رسیده است؟
هر انسان همانند کتابی است، کتابی که با هزاران، میلیون ها، بلکه میلیاردها واژه نوشته شده است، فرض کنید چند واژه از واژگان کتاب ناخوانا شد، مگر چه اتفاقی می افتد؟ ارزش کتاب زیر سؤال می رود؟ نه،کتاب همان کتاب ارزشمند است. وقتی برای خودمان ارزش قائل باشیم به حرف پوچ دیگران اهمیتی نمی دهیم و شخصیت خویش را پایمال شده و کم ارزش نمی پنداریم. 

همین موضوع درباره ی تحقیر دیگران نیز صادق است؛ اگر مردم را انسانی بدانیم همچون خودمان، بزرگ، شریف و ارزشمند، هرگز به آنها توهین نمی کنیم و شأن و منزلتشان را پایین نمی آوریم. « عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست.»


بخشایش

دیگر وقتش است، باری را که بر شانه هایمان سنگینی می کند بر زمین گذاریم و رها شویم از همه ی حقارت ها. به گذشته باز می گردیم، تک تک لحظات تحقیر را به یاد می آوریم، درد را با همان شدت احساس می کنیم، سپس در ذهن به آن شخص می گوییم:« تو را همان طور که هستی می پذیرم، شاید در آن لحظه بهتر یا بیشتر نمی دانستی ،حرفی که به من زدی واقعاً مرا آزرده خاطر کرد، اما ترا می بخشم و خودم را از این تجربه رها می کنم.» 


                 «هر که به نیکی عمل آغاز کرد
                نیکــــــــــی او روی بدو باز کرد»



زندگی در اینجا و اکنون: پروفسور کورت تپرواین
  M.T☺




 پشت لبخندی پنهان هر چیز
                      می روم بالا تا روح،
    من پر از بال و پَرَم
      راه می بینم در ظلمت،
                            من پُر از فانوسم
                                                     سهراب سپهری



مقالاتی برای مطالعه ی بیشتر :

با توهين و تحقير ابراز وجود كن

طرزبرخورد با افراديکه شما را تحقير مي کنند





M.T

Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com