This blog is about books, eBooks , my memories .

Wednesday, February 4, 2015

آش یام

من سبک آکوتاگاوا  و قصه های ژرف و پر معنایش را دوست دارم، آکوتا گاوا نگاهم رو به نویسندگی تغییر می دهد، احساس می کنم داستانهای روانکاوانه اش دریچه ای شفاف به رویم می گشایند پنجره ای گسترده به دنیای ارواح بی قرار  و نا آرام ، دنیایی سرشار از احساسات لطیف و پاک و حتی وحشی و سرکش بشری .

اگرچه این افسانه ها نو نیستند، اما هنوز تازگی و طراوتشان را از دست نداده اند، چرا که عمیق ترین تمناهای روح بشری را بیان می کنند و نگارش زیبا و تأثیر برانگیزشان
ذهنم را پاک مشغول خودشان می کنند ، طوری که ساعتها در سکوت می نشینم و فکر می کنم، راستی یک چیزی تو نوشته هایش هست که مرا شیفته ی خودش می کند، کمتر نویسنده ای را سراغ دارم که همچین تأثیری روی من گذاشته باشد :)


آش یام

تاریخ وقوع این داستان تقریباً یازده قرن پیش است، زمان دقیق آن مهم نیست، آنچه خواننده باید بداند این است که این داستان در زمان های کهن و در دوره « هیان» اتفاق افتاده است. در آن روزگاران در شهر کیوتو یک سامورایی بود که در دستگاه نایب السلطنه " فوجی داراموتوتسون" خدمت می کرد. نامی بر او خواهیم گذارد ، چون متأسفانه از این شخص در وقایع نامه های قدیم ذکری نرفته است، علت این کار شاید آن باشد که نام اشخاص چنین عادی را در وقایع نامه ها ذکر نمی کنند. نویسندگان این نوع کتابها چندان توجهی به زندگانی و سرنوشت عوام الناس ندارند. باید گفت در این خصوص با نویسندگان جدید و امروزی که از زمره پیروان اصالت طبیعت هستند بسیار فرق دارند.

داستان سرایان دوره های عیان آنقدر که تصور می شود متعفن نبوده اند. باری در میان سامورایی هایی که در دستگاه "فوجی داراموتوتسون" خدمت می کردند ، مأموری یافت می شد که منصبش در درجه پنجم از مناصب درباری بود. وی قهرمان این داستان است. در آن زمان مأموری از درجه ی پنجم افسری دون پایه بود. کلمه ی ژاپنی برای آن طبقه "گوی" است. بنابراین ما نیز وی را در این داستان "گوی " می خوانیم.

گوی سر و صورتی بسیار ساده داشت. گونه های فرو رفته ی وی چانه اش را بیش از آن چه بود دراز نشان می داد ، لبهایش ... بهتر است که چیزی بیش نگوییم چون اگر بخواهیم به شرح هر یک از اعضایش بپردازیم این رشته سر دراز پیدا می کند. ولی وی مردی بسیار ساده بود و در وضع ظاهریش بسیار نامرتب و آشفته می نمود.

هیچ کس نمی دانست که او چگونه به خدمت نایب السلطنه درآمده است ولی با وجود این ، همه می دانستند که او وظایف روزانه اش را انجام می دهد و پیوسته لباس ابریشمی رنگ و رو رفته ای بر تن و کلاه نرمی بر سر می گذارد .

از رفتار و لباس نامرتبش نمی شد باور کرد که وی زمانی در زمره جوانان بوده است. چهره ی او این اثر را بجا می گذاشت که وی از بدو تولد با همان بینی قرمز رنگ و همان سرو وضع و همان سبیل بی شکل که پیوسته در معرض بادهای خیابان سوجاکو قرار می گرفت بوده است. همه از نایب السلطنه تا شبانان چنین فکر می کردند و هیچ شکی نیز در آن باره نداشتند.

به سادگی می توان تصور کرد که اطرافیانش چه رفتاری با او می داشتند. سامورایی های همکارش کوچکترین وقعی بدو نمی گذاشتند، زیر دست هایش چه درباری و چه غیر درباری به طور عجیبی بدو بی اعتنا بودند . هر وقت دستوری به آنها می داد اینان توجه نمی کردند و به گفتگو و صحبت خود ادامه می دادند، وجود او بیش از هوا در نظرشان نبود. حضورش بیش از لرزه ای که قطره ای باران در دریای ژاپن ایجاد کند اهمیت نداشت.

شدت بیچارگی این مرد آن گاه در تالار سامورایی ها احساس می شد که پیشکار کل و یا رئیس همه رؤسا کاری بدو نمی داشت و اعتنایی بدو نمی کرد، همه اوامرشان را با نگاهی به او ابلاغ می کردند.

ناطق شدن انسان مطلبی اتفاقی نیست و نطق آدمی به آسانی پدید نیامده است. به همین سبب وقتی رؤسا نمی توانستند مقصود خود را به او بفهمانند و شکست می خوردند، آن شکست را از کم فهمی گوی می دانستند . آن وقت به او خیره می نگریستند و این تقریباً بدان معنی بود که گناه از تو است. سپس نظری از نوک کلاه که معمولاً از شکل افتاده بود تا به صندل های حصیری از پا افتاده اش می انداختند و ناگهان رو برمی گرداندند.

گوی از همه ی این رفتارها احساس نارضایتی نمی کرد. او چنان مرد آرام و بی روحی بود که بی عدالتی ها وی را متأثر نمی ساخت. همکارهای سامورایی او خوششان می آمد که او را دست بیاندازند، پیرمردها پیوسته چیزی درباره ی شکل و هیئت او می گفتند و به همین دلیل جوانان نیز همه لطیفه ها و بذله هایشان را درباره ی گوی بینوا به کار می بردند. در حضور او از عیب جویی کردن درباره ی بینی ، سبیل، کلاه و یا قبای ابریشمینش خسته نمی شدند.

از این گذشته، اغلب از زن لب شکریش که پنج شش سال پیش از او جدا شده بود نیز چیزها می گفتند ، گاهی از راهب بودایی شرابخواری که با زن او رابطه داشت نیز یاد می کردند. از این ها گذشته بعضی اوقات شوخی را به صورت جدی نیز در می آوردند.

به راستی محال است بتوان همه ی آن کارها را برشمرد، مثلاً اگر بگوییم که وقتی آنها شراب برنج او را که در ظرف خیزرانی بود خورده و سپس سرگین به جای آن گذارده بودند می توانید حدس بزنید که چقدر در مزاح کردن با او افراط می کردند.

ولی گوی نسبت به همه ی این مسخرگی های بی اعتنا بود. ممکن بود که به راستی این طور نباشد ولی در چشم مردم تماشاگر چنین جلوه می کرد، هر چه دیگران از او بد می گفتند چهره اش بی تأثر باقی می ماند . در حال سکوت با سبیل نازک خود بازی می کرد و به دنبال وظایف روزانه ی خود می رفت و سخنان مردم در او اثر نداشت.

وقتی رفاقیش شوخی را از حد به در می کردند و تکه کاغذی را به نوک کلاهش می آویختند ، یا نعلین حصیری به جلد شمشیرش می بستند وی غمگینانه می پرسید:« چرا این کار را کردید؟» چهره اش انسان را حیران می کرد که وی در حالت گریه است یا خنده.

هرکس که چهره ی بی آزار او را می دید و یا صدای نازک جیرجیرش را می شنید دمی دلش می سوخت و به خود می گفت:« این تنها گوی نیست که ما مسخره می کنیم. یک نفر دیگر، شاید بسیاری دیگر که ما نمی شناسیم، قلب سنگ مانند ما را در صورت و صدای او مسخره می کنند.» ولی آنان که این دل نازکی را تا مدتی نگاه می داشتند، عده معدودی بودند.

در میان آن ها یک سامورایی بود که درجه ای نداشت و نسبت به گوی احساس دلسوزی می کرد، این سامورایی جوان از ایالت تامپا بود و هنوز موی عارضش نورسته بود. البته او نیز در اول با دیگران بدون هیچ علت همراه می شد و گوی سرخ بینی را مسخره می کرد، ولی روزی اتفاقی افتاد و او سئوال گوی را شنید که می پرسید:« چرا این کار را کردی؟» این سخنان در مغز او فرو رفت . از آن وقت وی گوی را به چشم دیگری می نگریست، در نظر او گوی کسی می آمد که زندگی را تحمل می کند و پیوسته به گریه ای بی صدا می گریست.

همه ی این ها در زیر چهره ی ابلهانه و رنگ پریده و گرسنه گوی نمایان بود. این سامورایی نمی توانست به گوی نگاه کند و نسبت به حقایق سخت و بی رحم زندگی احساس اعتراضی نداشته باشد. در همان حال نیز بینی سرمازده و قرمز گوی و سبیل هایش را که موهای انگشت شماری داشت، به طریقی بدون لمس نوازش می داد.

ولی این جوان سامورایی استثنا بود. گذشته از چند نفری مانند او گوی باید که زندگانی سگ مانند خود را در میان تحقیر اطرافیان ادامه می داد. اول از همه وی جامه ای نداشت تا بتوان بدان نامی گذارد. لباس های او فقط قبای آبی رنگ و ردای کهنه ای به همان رنگ بود. ولی این تن پوش ها آنقدر رنگ و رو رفته بود که دیگر نمی شد گفت در اصل آبی بود یا نیلی. قبایش بسیار کهنه شده بود ، ساق های لاغر او از زیر قبا نمایان بود.

وقتی که زیر جامه به پا نمی کرد، جلوه پاهایش بیش از پاهای لاغر گاوان نری که ارابه ی اشراف را می کشیدند نبود، شمشیرش غیر قابل توصیف بود، یعنی از نوع فلزاتی بود که در اصالتشان تردید می شد. جلای دست آن از بین رفته بود.

گوی قرمز بینی با گامهای کوچک راه می رفت، شانه های مدورش در آسمان سرد بیشتر خم می شد. به هنگام راه رفتن نگاههای طمع کارانه ای به چپ و راست می انداخت که حتی دوره گردان نیز او را مسخره می کردند این اتفاق را می شود تکرار کرد.

روزی در بازگشت از " سان جومون" به " شین سن ران " دید که گروهی از کودکان در کنار جاده گرد آمده اند. فکر کرد که به چرخاندن فرفره ای مشغولند ، ولی چون از پشت آنها را نگاه کرد دید که سگ ولگرد و پشمالویی را به ریسمانی بسته و نگاه داشته اند، گوی آنقدر خجل بود که از شدت نرمی اخلاق نمی توانست آن چه را حس می کند عمل کند. ولی در این مورد بخصوص چون آن ها کودک بودند تهوری پیدا کرد و گفت :« خوب است رهایش کنید.» و تا آخرین حد امکان لبانش را با تبسم گشود و دست بر شانه پسرکی که از همه بزرگتر بود نهاد « اگر این سگ را بزنید ممکن است که آزاری به او برسانید.»

پسرک به عقب نگاه کرد و به او خیره شد و با تحقیر گفت:« فضولی موقوف» و سپس قدمی به عقب رفت و لبان پر از نخوتش را به زمین انداخت و به فریاد گفت :« تو چی می گی، بدبخت دماغ قرمز؟»  لطمه این کلمات چون سیلی به صورت گوی فرود آمد، از زبان فحش آلود پسرک احساس بینوایی کرد دید که خود را با گفتار نابجایی مورد بی احترامی قرار داده است، شرم خود را با تبسم تلخی پوشاند و به آهستگی به سوی " شین سن ران" به راه افتاد. کودکان دنبالش افتاده و شکلک در آورده و زبانشان را بیرون می آوردند. او البته آنها را نمی دید، ولی اگر هم می دید چندان فرقی نمی کرد.

آیا قهرمان این داستان فقط برای منفور بودن به دنیا آمده بود؟ مگر او هیچ قصد بخصوصی در زندگی نداشت؟ نه ، نه، اینطور نبود. چون از پنج شش سال پیش وی میل و اشتهای شدیدی برای آش یام داشت.

آش یام آشی است که قطعات یام را با عصاره ی گیاهان نشاسته دار مخصوصی می جوشانند. در آن روزگاران یکی از تفننات بسیار اعلی بود و حتی به سفره ی فرمانروایان آن خطه نیز شأنی داشت. بنابراین افسر دون پایه ای مانند گوی فقط می توانست آن را سالی یک بار و آن هم وقتی که در قصر نایب السلطنه مهمان فرمانروا می شد بچشد. در چنین مواقعی نیز آنقدر آش نصیبش می شد که فقط لبهایش تر شود. بنابراین آرزوی باطنی او بود که روزی خود را با آش یام اشباع کند.

معلوم است که این هوس را به کسی نگفته بود، شاید خود نیز واقف نبود که این آرزو را در سراسر عمر به همراه داشته است ولی اگر بگوییم که وی فقط برای این هوس زندگی می کرد زیاده روی کرده ایم ، ممکن است که انسان گاهی زندگی را در آرزویی بگذراند و به رسیدن آن آرزو اطمینان کافی نداشته باشد . آنهایی که بدین دیوانگی ها می خندند ، تماشاگر واقعی زندگی نیستند.


در روز 2 ژانویه آن سال ، مهمان های عجیب و غریبی به ضیافت در قصر " فوجی دارا موتوتسون" دعوت شدند. ( این ضیافت از طرف رئیس الوزراء یا نایب السلطنه برقرار شده بود که وزرا و سایر نجباء دربار را نیز دعوت کرده بود و درست به ضیافت بزرگی که در همان روز در دربار " نینو می یا" برقرار می شد شبیه بود) . گوی و سایر سامورایی ها نیز در این شام شرکت کردند. آن زمان رسم چنین نبود که مهمانان را برحسب رتبه و مقامشان دعوت کنند.

بهمین سبب همه مدعوین در یک تالار جمع شده و از یک سفره غذا می خوردند. در ضیافت های آن دوران مقدار زیادی از اغذیه و حلویات صرف می شد که معدودی از آنها به ذائقه ی امروزی ما گوارا می آید. مثلاً نان های برنجی لعاب دار، نانهای برنجی شیرین و سرخ شده، صدف های آب پز، طیور خشک شده ، ماهی های شیرین رودخانه اوجی، گوشت ادویه دار، ماهی آزاد پخته ، اختاپوس کباب شده، خرچنگ های بزرگ ، نارنگی های بزرگ و کوچک، اغذیه ی چینی، خرمالوی های خشک و چیزهای دیگر. در میان آنها آش یام مورد بحث نیز بود که گوی هر ساله انتظار آن را می کشید. ولی امسال چون عده ی مهمانان زیاد بود به همان نسبت نیز آش کمتر شده بود.

شاید این زاییده ی وهم و خیال بود ولی مثل این که آش این دفعه از همیشه لذیذتر بود. گوی پس از سرکشیدن سهم خود هنوز چشم به کاسه ی خالی دوخته بود. وقتی که قطرات آش را که بر روی سبیل نازکش قرار داشت با زبان لیسید به کسی که در نزدیکی او بود گفت :« نمی دانم روزی خواهد شد که من آنقدر آش یام بخورم تا سیر شوم؟»

یکی خندید و گفت:« می گوید که به او آش یام به اندازه ی کافی نداده اند.» این صدایی باشکوه و پر طنین و دلاورانه بود. گوی سربلند کرد و به آرامی به سوی مردی که حرف می زد ، نگریست و دید که صدا از " فوجی دارا توشی هیتو" پسر " توگی ناگا" است که در دولت نایب السلطنه وزارت دارایی را داشت.

وی مردی عظیم الجثه با هیکلی قوی و شانه های پهن بود و پیدا بود که به علت نوشیدن جامهای پیاپی از شراب برنج نزدیک به مست شدن است.

توشی هیتو ادامه داد و چون گوی سر بلند کرد با صدایی مخلوط از تحقیر و ترحم گفت:« بسیار متأسفم، اگر میل داشته باشی می توانی خود را از آش یام پر کنی؟»

سگی را که پیوسته آزار می دهند با انداختن گوشتی به نزدش به آسانی نمی جنبد، گوی با همان چهره که انسان را در حالت گریه و خنده بودن او حیران می کرد نگاه را از توشی هیتو به کاسه ی خالیش افکند و در هر نگاه مدتی تأمل کرد.

توشی هیتو پرسید:« مگر نمی خواهی؟»
گوی ساکت ماند.
توشی هیتو اصرار ورزید:« تو چه می خواهی ؟»

گوی احساس کرد که چشم مهمانان بدو دوخته شده است و به خاطر جوابی که می دهد موضوع مسخرگی آنها قرار خواهد گرفت. فکر می کرد :« هر چه بگویم مرا مسخره خواهند کرد.» لذا در تردید باقی ماند. مگر این یکی نیز همین الان نغریده بود و نگفته بود:« اگر نمی خواهی ، دیگر دعوت خود را تکرار نمی کنم.» گوی فقط مشغول نگریستن به توشی هیتو و کاسه ی خالیش بود.

عاقبت گوی جواب داد:« آقا بسیار خوشوقت خواهم شد.» صدای خنده از همه ی مهمانان برخاست و سربندهای شل و سفتشان همچون موجی روی اغذیه زرد و آبی و ارغوانی و رنگ های دیگر تکان خورد. توشی هیتو از همه بیشتر خندید.

در حالی که از خنده به خفقان افتاده بود گفت:« ترا به زودی دعوت خواهم کرد.» ظاهراً شراب در گلویش گیر کرده بود :«آیا حتماً خواهی آمد؟» بار دیگر سئوال را با تأکید تکرار کرد.

گوی در حالی که به لکنت افتاده و سرخ شده بود، بار دیگر گفت:« بله آقا، بسیار خوشوقت خواهم شد.» مسلم است که همه ی مهمانان بار دیگر خندیدند.

توشی هیتو که این پرسش را برای آن کرده بود که گوی جوابش را بار دیگر تکرار کند از همه بیشتر خندید. لرزش شانه های پهنش نشان می داد که از همه بیشتر خوشوقت شده است. این نجباء درباری و شهرستانی که از شمال کشور آمده  بودند در زندگی فقط دو چیز می دانستند: شراب خواری و خندیدن.

عاقبت مرکز گفتگو به جای دیگر کشیده شد، شاید بدین علت بود که دیگران نمی خواستند که همه ی توجهشان معطوف گوی بینی قرمز باشد و تفریحشان منحصر به مسخره کردن او گردد.

توجه مهمانان به داستان سامورایی بیچاره ای جلب شده بود که به هنگام سواری هر دو پایش را در یک پاچه ی شلوار کرده بود. همه به جز گوی گوش می دادند، ولی وی خود را دور نگاه داشته بود و هیچ تفسیری چه بد و چه خوب بیان نمی داشت. فکر آش یام سراسر ذهن او را فرا گرفته بود. حتی جامی از شراب برنج نیز سر کشید . هر دو دست را بر زانو گذارد و همچون دختری که در مقابل خواستگار نشسته و شرمگین باشد سرخ شده بود. تا بدان حد که سرخی آن به آخر گوشش رسیده بود و به جام سیاه و صیقل خورده خود نگاه می کرد و ابلهانه تبسم می کرد.


چندی بعد، صبح روزی توشی هیتو از گوی دعوت کرد تا با او به سواری به چشمه ی آب گرم نزدیک " هیگاشیاما" برود. گوی قول او را باور کرد و از پذیرش دعوتش اظهار خوشوقتی کرد و چون مدتی بود که حمام نرفته بود ، این دعوت را موهبتی الهی دانست که هم آش یام بخورد و هم تنش را بشوید. بدین ترتیب با پاهای گشاد از هم بر اسب قزلی که توشی هیتو آورده بود سوار شد.

توشی هیتو و گوی به سمت "آوتا گوشوی" که بر جاده ی کنار رودخانه کامو قرار داشت روان شدند. توشی هیتو با سبیل های سیاه و زلفهای زیبای کنار شقیقه اش و لباس شکاری آبی سیری که پوشیده بود و شمشیر بلندی که به کمر داشت تصویر زیبایی از یک مرد جنگجو بود.

ولی گوی با قبای آبی رنگ و رو رفته و آشفته اش و زیر جامه ی نازکی که بر تن داشت و شالی که شلخته وار به دور کمرش پیچیده بود و آب بینی که سراسر لب بالایش را فرا گرفته بود نقطه ی مقابل و بسیار ضعیفی برای توشی هیتو بود، تنها چیز قابل مقایسه اسبهایشان بود.

هر دوی آنها بر اسبان جوان بادپایی بودند. توشی هیتو بر کرندی سوار بود و گوی قزلی را در رکاب داشت. سامورایی ها و دست فروش های سر راه هم ایستاده و آن ها را نگاه می کردند. دو خدمتکار یکی نوکر و یکی پادو نیز در رکاب آنها می دویدند.

اگر چه موسم زمستان فرار رسیده بود ولی صبح آن روز بسیار روشن بود. هوا آنقدر آرام بود که نفس باد حتی برگ های خشکیده گل نیلوفر آبی را که بر روی آب رودخانه به آرامی روان بود به لرزه نمی انداخت.

این برگها راه خود را از میان سنگهای سفید بستر رود باز کرده و پیش می رفت . شاخه های برهنه بیدهای خشک کنار رودخانه که در آفتاب ملایمی غرق شده بود و حتی حرکت دم جنبانک هایی که بر شاخه های بالای درخت نشسته بودند سایه ای بر جاده می افکند.

کوه "هیتی" دامنه ی سرسبز خود را جلوه می داد. توشی هیتو و گوی به آرامی به سمت " آواتا گوشی" پیش می رفتند، صدف کاری زینهایشان در آفتاب طلایی می درخشید.

گوی در حالی که دهنه ی اسب را می کشید گفت:« آقا شما مرا به کجا می برید؟»

توشی هیتو در جواب گفت:« آن طرف، آنقدر هم که تو فکر می کنی دور نیست.»

- « پس باید نزدیک آواتا گوچی باشد.»
- « بله، تقریباً نزدیک همانجاست.»

چون پهلو به پهلوی یکدیگر به آواتا گوچی رسیدند ، گوی متوجه شد که مقصدشان آنجا نیست. با گذشت زمان از آواتا گوچی نیز گذشتند.

- آیا می خواهیم که در آواتا گوچی بمانیم؟
- نه کمی دورتر از آن.

توشی هیتو به آرامی اسب می راند و تبسمی بر لب داشت و مخصوصاً می کوشید تا چهره ی گوی را نبیند.

خانه های دو طرف راه به تدریج کم و پر فاصله شد تا این که دیگر جز مزارع پهن برنج که در هر دو طرف گسترده شده بود چیزی دیده نمی شد. مگر کلاغها که در انتظار طعمه ای بودند. در فواصل دور برف های کوهستان کم کم به رنگ آبی در می آمد و نوکهای خاردار درختان آسمان را سوراخ کرده و به سردی هوای می افزود.

- پس اینجا باید « یاماشیتای» شما باشد.
- نه، این یا ماشیتا نیست، مقصد ما کمی دورتر است.

از یاماشیتا نیز گذشتند و خیلی از آن دور شدند. حتی از سیکناما نیز رد شدند. کمی دورتر از آن خود را در برابر معبد "ماهی" یافتند.

در این معبد راهبی به سر می برد که دوستی دیرینه ای با توشی هیتو داشت. به دیدن راهب رفتند و او برایشان طعام آورد ، پس از صرف غذا با عجله سوار شدند، جاده ای که از آن می گذشت بسیار خلوت و دور افتاده بود و از جاده ی کوهستانی که تاکنون طی کرده بودند خلوت تر به نظر می رسید. در آن زمان سراسر راه های کشور پر از دزدان و راهزنان بود و امنیتی هم در کار نبود.

گوی پرسید :« باز باید برویم، این طور نیست؟» در همین حال به صورت توشی هیتو نگاه کرد و پشتش را بیش از آنچه بود قوز داد.

توشی هیتو تبسمی بر لب آورد، درست از آن تبسم ها که بچه های شیطان در هنگام گیر افتادن بر لب می آورند. این طور به نظر می رسید که چین های بینی و عضلات شل و ول گوشه ی چشمش مردد بود که بخنده درآید یا نه، عاقبت توشی هیتو در حالی که شلاقش را بلند کرده و به آسمان دوردست اشاره می کرد با خوش حالی چنین گفت:« راست بگویم، می خواستم ترا تا تسوروگا ببرم.»

آب دریاچه ی " بیوا" که در آفتاب بعداز ظهر می درخشید، همه در زیر شلاق او قرار داشت. گوی با حلات بهت و حیرت گفت:« آه، تسوروگا؟ این در ایالت ایچیزن قرار دارد.» او شنیده بود که توشی هیتو مدتها در تسوروگا به سر برده است، یعنی پس از ازدواج با دختر وارث " فوجی وارا اری هیتو"  در آن جا می زیست ولی هرگز به فکرش خطور نمی کرد که توشی هیتو او را تا بدان حد خواهد برد.

اولاً نمی توانست بپذیرد که رسیدن به ایچیزن و گذشتن از آن همه کوه و رودخانه و راه ناامن آن هم فقط با دو خدمتکار امکان دارد. ثانیاً شایعاتی که از راهزنان شنیده بود ، از این رو به صورت التماس آمیز به جانب توشی هیتو رو کرد و گفت:« خدا ما را حفظ کند، در اول خیال می کردم که مقصد ما هیگاشیاما است بعد معلوم شد که مقصد اشتباه بوده است. حالا می گویی که می خواهی ما را به تسوروگا و ایچیزن ببری؟»

- مقصود تو چیست؟ اگر از اول به من گفته بودی می توانستم خدمتکاری با خود به همراه بیاورم....

...

آش یام نوشته ی ریونوسوکه آکوتاگاوا ( آکوتاگاوا ریونوسوکه)
برگردان : امیر فریدون گرکانی

یام : یام گیاهی است که به آن « سیب زمینی هندی» می گویند و مردم کشورهای جنوب شرقی آسیا و چین و ژاپن و کره با آن غذاهای متنوع می پزند و علاقه ی بسیار به آن دارند.

​​



M.T

Tuesday, February 3, 2015

Pirates of Treasure Island


سلام ، صبح بخیر

"عاشق شدن بقدری تو را نیرومند می کند که احساس امکان پذیری تمام چیزهای عالی و چشمگیر را در تو ایجاد می کند.          دیپاک چوپرا "


-------------------------------------------
Now that I am sure you read my letters, I'll make them much more interesting, so they'll be worth keeping in a safe with red tape around them--only please take out that dreadful one and burn it up. I'd hate to think that you ever read it over.

Thank you for making a very sick, cross, miserable Freshman cheerful. Probably you have lots of loving family and friends, and you don't know what it feels like to be alone. But I do.

Goodbye--I'll promise never to be horrid again, because now I know you're a real person; also I'll promise never to bother you with any more questions.

Do you still hate girls?
Yours for ever,
Judy
اسم
tape  ، نوار ، نوار ضبط صوت ،روبان
measuring tape متر مخصوص اندازه گیری
Scotch tape چسب نواری
Alice tape نوار سربند
صفت
horrid  ترسناک، نفرت انگیز، زشت و نامطبوع
cross عصبی
فعل
to tape با نوار یا قیطان بستن ، نوار زدن، ضبط کردن ،


حالا مطمئن شدم که شما نامه های مرا می خوانید . حالا دیگر سعی می کنم جالبتر بنویسم تا شما دوست بدارید آنها را با روبان قرمز بسته بندی کنید و در جعبه ای نگاهداری نمایید. اما خواهش می کنم آن یکی را بیرون بیاورید ، آن را بسوزانید.
چه خوب بود اگر شما هرگز آن نامه را نخوانده بودید

من از شما خیلی تشکر می کنم به ویژه به خاطر اینکه شما یک بیمار عصبی را خوش حال کردید. بدون تردید شما دوستان بسیاری دارید که همه به شما علاقه مندند ، حال به شما حق می دهم که شما متوجه تنها بودن و تنهایی نیستید و نمی دانید چقدر تلخ است. اما من معنی تنهایی و تنها بودن را خوب می دانم

خدانگهدار، قول می دهم که دیگر بد نباشم. چون دیگر اطمینان دارم که شما یک انسان واقعی هستید ، قول می دهم که شما را با پرسش های خودم ناراحت نکنم.

آیا هنوز شما از دخترها بدتان می آید؟
دوستدار همیشگی شما
جودی

-------------------------------------------

شنبه
مدتهاس که من این نامه را شروع کرده ام و تا حالا حتی یک لحظه هم وقت پیدا نکرده ام تا آنرا تمام کنم
.
به این قطعه توجه کنید ، از استیونستن است
 دنیا چنان سرشار از اشیا گوناگون است که من به طور یقین اطمینان دارم ما می توانیم همچون شهر یاران سعادتمند باشیم
.
بابا راست می گوید، دنیا سرشار از شادی و نشاط است، مشروط به این که هر چه را که پیش آید ما خوب تلقی کنیم
.
راز پیروزی در این است که آدم کم توقع باشد، بخصوص در نواحی ییلاقی چیزهای سرگرم کننده و گوناگون بسیار است
.
من می توانم در زمین مردم راه بروم و به مناظر مردم نگاه کنم و در جویبار مردم آب بازی کنم، درست مثل این که به خودم تعلق دارد، احتیاجی هم نیست مالیات آنها را بدهم


حالا شب یکشنبه است، ساعت حدود یازده است، به طور معمول حالا باید من خواب باشم ، اما همراه با شام قهوه ترک خوردم و بی خوابی به سرم زده است
.
صبح خانم سمپل با لحن جدی به آقای  پندلتون گفت
باید ساعت 10:15 از اینجا حرکت کنیم تا سر ساعت یازده در کلیسا باشیم
اقای پندلتون گفت
 :
باشد خانم بگویید دیگر درشکه را آماده کنند. اگر سر ساعت من خانه نبودم شما معطل من نشوید و خودتان بروید

 نه من منتظر شما می شوم
هر طور دوست دارید، فقط اسب ها را زیاد سرپا نگه ندارید

بعد هنگامی که خانم سمپل داشت لباس می پوشید آقای جروی به کاری دستور داد که وسایل ناهار را برای ما جور کند و به من گفت که کفش و کت اسپورت بپوشم و از در عقبی فرار کردیم و رفتیم ماهیگیری
.
این کار تمام برنامه خانه را به هم ریخت، اغلب در لاک ویلو در روزهای یکشنبه ساعت 2 بعد از ظهر ناهار می خورند ، آقای جروی دستور داد ساعت هفت ناهار را حاضر کنند ( آقای پندلتون هر وقت گرسنه شود دستور غذا می دهد ، درست مثل این که لاک ویلو رستوران است)

به هر حال این کار مانع از این شد که آماسی و کاری درشکه سواری کنند، آقای جروی گفت
:
 بهتر است ، یک دختر جوان بدون آقا بالاسر با یک مرد درشکه سواری نمی کند.
وانگهی ما درشکه را هم لازم داشتیم ، چون خودمان می خواستیم سوارش بشویم. از طرفی خانم سمپل معتقد است هر کس روز یکشنبه ماهیگیری کند، به جهنم می رود . حالا از این که نتوانسته از بچگی آقای جروی را این طور بار بیاورد ناراحت بود. وانگهی حالا هم می خواست آقای جروی را توی کلیسا به مردم نشان بدهد و سرش را بالا بگیرد
.
به هر حال ما به ماهیگیری رفتیم. ( آقای جروی چهار تا ماهی گرفت) برای ناهار آنها را کباب کردیم، اما مدام ماهی از روی چوب می افتادند، هنگام خوردن گوشت ماهی طعم خاکستر گرفته بود، اما ما همه را خوردیم
.
ساعت 4 به خانه برگشتیم و ساعت 5 با درشکه به گردش رفتیم، ساعت 7 شام خوردیم و ساعت 10 آمدیم که بخوابیم حالا هم دارم به شما نامه می نویسم، دیگر خوابم گرفته

شب بخیر

این تصویر یک ماهی است که من گرفتم





-----------------------------------------



Ship Ahoy, Cap'n Long-Legs!

Avast! Belay! Yo, ho , ho, and a bottle of rum. Guess what I'm reading? Our conversation these past two days has been nautical and piratical. Isn't Treasure Island fun? Did you ever read it, or wasn't it written when you were a boy?

Stevenson only got thirty pounds for the serial rights--I don't believe it pays to be a great author. Maybe I'd be a school-teacher.

Excuse me for filling my letters so full of Stevenson; my mind is very much engaged with him at present. He comprises Lock Willow's library.

I've been writing this letter for two weeks, and I think it's about long enough. Never say, Daddy, that I don't give details. I wish you were here, too; we'd all have such a jolly time together . I like my different friends to know each other . I wanted to ask Mr. Pendleton if he knew friends to know each other. I wanted to ask Mr. Pendleton if he knew you in New York--I should think he might; you much move in about the same exalted social circles, and you are both interested in reforms and things--but I couldn't, for I don't know your real name.
It's the silliest thing I ever heard of, not to know your name. Mrs. Lippett warned me that you were eccentric. I should think so!
Affectionately, Judy

PS. On reading this over, I find that it isn't all Stevenson. There are one or two glancing references to Master Jervie.




M.T



How to Make Hand Column Candles ( Free eBook)

Selected Tips



Making Column Candles

Candles in the current scenario are used for several purposes like decoration & gifts. They are always an indispensable part of the festivities and usual home decor. Candle making is a great pastime for special moments as well, for instance parents making candles together with their children, or gifting the same to your family & friends on special occasions. These are also an excellent craft to sell.

Column candles add elegance to our homes, act as a gracious center piece for the dinner tables, add vibrancy at the wedding receptions, and appeal one & all with varied colors and scents.

The supplies for making your own column candles can easily be found at the online stores or the near by craft stores. For interesting ideas and inspirations, just log on the internet or look out it the near by library or book store to search for books that are filled in with pictures and ideas to make interesting column candles for all occasions. On the online sources many a times you might also come across the gorgeous pictures of column candles along with the step by step instruction manual to make them yourself.

Column candles are almost similar to the taper candles, except that they are wider & usually shorter. Column candles are not pointed at the top like the taper ones. Instead, the column candles resemble the top of volcano.

These are a very pretty & distinct form of art. They are classic and have a timeless look. Unlike the other close alternates, column candles have a ridge design, not smooth one.


    The advantages of column candles are as follows:

    • They can bum for hours together, making your investment and time all the worth. On an average, a column candle burns for around 35 hours.
    • A column candles does not produce any smoke.
    • Column candles never drip.
    • Some candle users find it very frustrating to look for holders to place the column candles. Well, these can well fit in all the standard spiked base holders and tea light holders.

An important point to be understood in that column candles are essentially made of high quality paraffin wax. Though candles made in bees' wax look great, it is not at all a good option for the column candles as bees' wax would not be able to hole up the structure of column candle. Column candle made of bees' wax at high temperature would ooze out all over, there by creating a mess and an ugly looking candle.

In order to make column candles you would require the following basic supplies:

  • High quality paraffin wax
  • Molds
  • Wick
  • Colors that is dyes
  • Fragrance-this is optional yet using these would real charm to your creations.



  • Melt the wax in a double boiler.
  • Using a non-stick cooking spray or the special spray, coat the mold form inside so as to ensure a perfect design of the column candle.
  • Dip the wick in the melted wax. Make sure to keep it long enough that required.
  • Now insert this wick at the wick holder provided at the bottom of the mold. Tie the loose end of the wick to a pencil lying across the top of your mold. This would securely hold the wick in the mid of the mold.
  • Add any color or fragrance to the melted wax if you wish to.
  • Mix them well.
  • Now pour hot wax in the molds, else if it cools down, the candle would have some ugly lumps.
  • Leave the thing for cooling down.
  • Now remove the finished candle from the mold and snip the excess wick. The ideal length is around 1/4 inches of the top of your candle.
And your column candles are ready to light!!


Some interesting innovations in the column candles are as follows:
  • To make you candle rather unique and different try adding pressed flowers and leaves.  Add a thin layer of decoupage medium at the back of the decorative you want to use and press it on the candle. Hold the same in place until a few seconds.
  • Try  making ice crystal column candles. Just put some crushed ice in to the mold prior to adding hot wax.



This Product Is Brought To You By
WINGS OF SUCCESS


Monday, February 2, 2015

Runway


​سلام ، صبحتون بخیر

"درد و رنج دیگران را احساس کن. تلاش و تقلاها و ناامیدی ، مشکلات و کمبود آنان را درک و در قلبت را به رویشان باز کن . آگاه باش که هر فردی نهایت سعی خود را می کند. کسی را مورد قضاوت قرار نده، در عوض قلبت را مهد انسانیت کن.                   دانیل لوپن "

-------------------------------------------------


THE INFIRMARY                           4Th April Dearest Daddy-Long-Legs
,

Yesterday evening just towards dark, when I was sitting up in bed looking out at the rain and feeling awfully bored with life in a great institution, the nurse appeared with a long white box addressed to me, and filled with the LOVELIEST pink rosebuds. And much nicer still, it contained a card with a very polite message written in a funny little uphill back hand ( but one which shows a great deal of character). Thank you, Daddy, a thousand times. Your flowers make the first real, true present I ever received in my life. If you want to know what a baby I am I lay down and cried because I was so happy.

اسم
institution بنگاه، مؤسسه، نهاد
uphill ، جاده ی سربالا،  سربالایی،

صفت
uphill دشوار


از درمانگاه
چهارم آوریل

بابا لنگ دراز بسیار عزیزم

دیروز عصر همانطور که توی بستر نشسته بودم و داشتم از پنجره به ریزش باران نگاه می کردم، احساس کردم دیگر از زندگی خسته شده ام. ناگهان پرستار با یک جعبه ی سفید بلند پر از گلهای سرخ بسیار قشنگ که نام من روی آن نوشته شده بود وارد اتاق شد.
از گلها ، قشنگ تر و دوست داشتنی تر خطوطی بود که خیلی ریز و ظریف روی کارت قشنگی نوشته شده بود

باباجون یک دنیا متشکرم

این گلها نخستین گلهایی است که من در عمرم از کسی دریافت می کنم. اگر بخواهید بدانید که من تا چه اندازه بچه هستم حالا برایتان می نویسم. من دراز کشیدم و از شدت ذوق و خوشحالی زار زار گریه کردم


-----------------------------------------------

دوشنبه بعد از ظهر با آقای جروی از تپه ی آسمان بالا رفتم، این کوه خیلی به ما نزدیک است ، زیاد هم ارتفاع ندارد، برفی هم روی نوک آن نیست ، اما نفس می گیرد تا انسان به قله آن برسد
.
دامنه ی کوه از جنگل پوشیده شده و بالای آن زمین بایر است . ما آن قدر آنجا ماندیم تا این که آفتاب غروب کرد. شام را هم آنجا پختیم و خوردیم . آقای جروی گفت که بهتر از من می داند شام را چطور درست کند، این کار را او به عهده گرفت، درست هم می گفت چون او به زندگی در اردو عادت داشت 

بعد از اینکه مهتاب دمید ما از کوه پایین آمدیم تا این که به جنگل سرازیر شدیم، جنگل باریک بود، از این رو ما با چراغ آقای جروی راه افتادیم
.
به ما خیلی خوش گذشت، درتمام طول راه آقای جروی غش غش می خندید، مدام شوخی می کرد و حرف های بامزه می زد، آقای جروی تمام  کتـابهایی را که من خوانده ام بعلاوه ی خیلی کتابهای دیگر خوانده است، خیلی جالب است که یک نفر این قدر اطلاعات گوناگون دارد
.
صبح که شد ما برای یک راه پیمایی طولانی حرکت کردیم ، اما بدبختانه گرفتار طوفان شدیم. به خانه که رسیدیم تمام لباس هایمان خیس شده بود اما روحیه ما خیلی شاد و خوب بود
.
کاش لحظه ای که ما مثل موش آب کشیده وارد آشـپزخانه شدیم شما آنجا بودید و قیافه ی خانم سمپل را می دیدید
او گفت
:
- اوه آقای جروی، دوشیزه جودی، چقدر شما خیس شده اید. خدا مرگم دهد، چکار کنم؟ کت به این قشنگی پاک خراب شده است
.
بابا ، نمی دانید چقدر خنده دار بود او درست مثل بچه ها با ما حرف می زد ، مثل مادرها نگران و عصبانی شده بود. من برای یک لحظه ترسیدم که مبادا هنگام صرف چای دیگر به ما مربا ندهد
.


-----------------------------------------------

Saturday

I started this letter ages ago, but I haven't had a second to finish it. Isn't this a nice thought from Stevenson?
            The world is so full of a number of things, I am sure we should all be as happy as kings.

It's true, you know. The world is full of happiness, and plenty to go round, if you are only willing to take the kind that comes your way. The whole secret is in being PLIABLE.  In the country, especially, there are such a lot of entertaining things. I can walk over everybody's land, and look at everybody's view, and dabble in everybody's brook; and enjoy it just as much as though I owned the land--and with no taxes to pay!

It's Sunday night now, about eleven o'clock, and I am supposed to be getting some beauty sleep, but I had black coffee for dinner, so--no beauty sleep for me!

This morning, said Mrs. Sample to Mr. Pendleton, with a very determined accent:
'We have to leave here at a quarter past ten in order to get to church by eleven.'
'Very well, Lizzie,' said Master Jervie, 'you have the buggy ready, and if I'm not dressed, just go on without waiting,'  'We'll wait,' Said she.
'As you please,' said he, 'Only don't keep the horses standing too long.'

Then while she was dressing, he told Carrie to pack up a lunch, and he told me to scramble into my walking clothes; and we slipped out the back way and went fishing.

It discommoded the household dreadfully, because Lock Willow of a Sunday dines at two. But he ordered dinner at seven--he orders meals whenever he chooses; you would think the place were a restaurant--and that kept Carrie and Amasai from going driving. But he said it was all the better because it wasn't proper for them to go driving without a chaperon; and anyway, he wanted the horses himself to take me driving. Did you ever hear anything so funny?
And poor Mrs. Semple believes that people who go fishing on Sundays go afterwards to a sizzling hot hell! She is awfully troubled to think that she didn't train him better when he was small and helpless and she had the chance. Besides--she wished to show him off in church.

Anyway, we had our fishing ( he caught for little ones ) and we cooked them on a  camp-fire for lunch. They kept falling off our spiked sticks into the fire, so they tasted a little ashy, but we ate them. We got home at four and went driving at five and had dinner at seven, and at ten I was sent to bed and here I am, writing to you.

I am getting a little sleepy, though. Good night.
Here is a picture of the one fish I caught.





M.T




با دنبال کردن رودخانه ، به دریا خواهید رسید

 
شرکت کوکاکولا، سرآمد تولیدکنندگان نوشیدنی های بدون الکل در آتلانتا، در نخستین سال مالی خود تنها چهارصد نوشابه فروخت .



جنگ جهانی دوم، دوره ای اضطراری برای ارتش آمریکا بود، بنابراین از غیر نظامیان خواستند که به ارتش بپیوندند، التماس می کردند، "کشور به شما نیاز دارد!"

مردی با این نیت که به کشورش کمک کند، تصمیم گرفت به ارتش ملحق شود، اما مسئولان نظامی با توجه به عینک ضخیم مرد سی و سه ساله خندیدند و گفتند :« هاهاها، با این چشم باباقوری آمده ای که به ارتش بپیوندی!»

اما او پیروز شد، اشتیاق خدمت به کشور، مسئولان را متقاعد کرد به این دلیل آنان به او چنین فرصتی دادند... فرصت دنبال کردن نبرد، اما نه به عنوان رزمنده ... بلکه فرصت دنبال کردن جنگ به عنوان تصویرگر جنگ!!

وقتی نظامیان آمریکایی زیر آتش سنگین ژاپنی ها به جزیره ی آیوجیما حمله کردند، آن عکاس نیز آنجا بود و مواظب دو عینک اضافه ی ضخیمش بود. در قله ی کوهستان سریباچی، او گرانقدرترین تصویر جنگ را منعکس کرد؛ پنج تفنگدار دریایی و یک سرجوخه ی نیروی دریایی، پرچم آمریکا را بلند کرده بودند.

این تصویری بود که "جو رزنتال" را به سرعت معروف کرد، زیرا آن تصویر سبب شد که آقای رزنتال جایزه ی پولیتزر را به دست آورد!

عجیب تر آن که، وقتی تصویر آن پرچم برافراشته بر روی تمبر سه سنتی ظاهر شد، فروش آن در روز نخست همه ی رکوردها را شکست.


هیچ گاه، هیچ وقت، هرگز تسلیم نشوید
نویسنده : ری آریا، مترجم : کیانا اورنگ



"مردم می گویند که شما باید حسابی عاشق کارتان باشید و این کاملاً درست است. دلیلش این است ؛ بدون عشق هر آدم عاقلی دست از کار می کشد و این واقعاً مشکل ساز است، چرا که باید در یک دوره بی وقفه از زمان از سر اجبار به سر کار بروید.
بنابراین اگر عاشق کارتان نباشید، اگر از انجام آن لذت نبرید ، آن را رها خواهید کرد و این همان چیزی است که برای اغلب مردم اتفاق می افتد. اگر از چشم مردم جامعه به افرادی که کارشان به موفقیت ختم شده نگاه کنید، اغلب اوقات افراد موفق عاشق کارشان بوده اند و توانسته اند در روزهای ناگوار پایداری به خرج دهند.
و افرادی که عاشق کارشان نبوده اند به درســـتی آن را رها کرده اند، چرا که عاقل اند ، چه کسی حاضر به تحمل چیزی است که عاشق اش نباشد. پس مدام، کار سخت است و دل نگرانی های بسیار و اگر عاشق نباشید از پا در خواهید افتاد    استیو جابز "



M.T

With A Tablet, Without A Glass




...
Sergey brought a sweet smile on his face, and put back the picture on the desk , and took his smartphone again, then he continued reading Parmis's Gmail:

"My friends and I had a good time at your birthday party, I hope it was the same to you.
Now you can open your envelope, Uncle Sergey.

Bye now, Chat soon,
Parmis"



Shining his eyes, he grabbed the envelope as a little kitten. After opening the package, he took out its contents, and placed them on the desk; a greeting card, a digital photo frame, and an usb in form a likeable hedgehog.

Sergey's fingers felt the simplicity in autumn leaves which were glued to on the card, he could guess whose work was this, Sergey started reading Parmis's childish handwriting, smiling:



"Happy Hanukkah

It's me, again :)
Do you like your gift?
That digital photo frame is from Tina, it's full of your birthday's images, I bet you will be surprised to see them. Please, put it on your desk, and be happy by viewing your valuable friends :)

A video is inside the USB; Armis , Mino and I have made it. After watching the video, Come online for a chat, Please.

Bye now, I'll come back soon,
Parmis"

At first Sergey played the digital photo frame, he peered into:
A bucket full of the cold coke and sandwiches was poured on his head;
He dressed in a white T-shirt standing beside the entrance of Google  impatiently;


Sergey sat legs crossed on the window edge, stared at his slippers with sorrow, Larry and Mr. Assistant were laughing;
Sergey divided the cake into 41 parts, Gloria jumped up for joy;
He embraced his parents with tears on his eyes;
Parmis was leaning the champion tire, Larry was holding up his glassy cup;
Sergey opened his presents laughing;
​....
The pictures were changing on the frame swiftly; Tina was professional, she hadn't missed even one moment, and recorded almost everything.

Sergey smiled, 'Thank you, friends! what a wonderful present!'

Now it was time to observe the memorable work of three kids.
Sergey plugged the usb  into his laptop in order to watch the video.



The Peace-Keeping

Alone Parmis sat touching the share button on her tablet, next she lifted her head up, waved her hand to the camera, smiling, 'Good afternoon, we're here again. A few days ago, we returned from Iran, and now we work for Google again, but there isn't like before, it's really hard for me to endure the dismal weather of Glass.

Uncle Sergey and Aunt Glory aren't on speaking terms with each other yet. Armis, Mino and I have tried to make a peace between them, but we haven't still succeeded; they both love each other, everyone can see it in their eyes, but they escape each other, we didn't know that reason.

We aren't still disappointed, and keep trying. Luckily, Uncle Sergey's birthday is coming up, that's a great occasion for reconciliation, and we have a special plan.

Uncle Larry has purchased a glassy tower as the birthday present, and I--well,  I'm going to shop a pair of slippers, I've seen lot of them on Google shopping: bear, cat, hedgehog and rabbit slippers, they all are nice, and I can't make my mind which ones are better?

So I had shared an opinion poll on Google plus a few minutes ago, right before the camera appeared .
I had asked, 'Which slippers does Uncle Sergey like better?
  1. Bear Slippers
  2. Rabbit Slippers
  3. Cat Slippers
  4. Hedgehog Slippers."

All at once Mino jumped in front of the camera, made some faces, and yelled, 'Hedgehog slippers.'

Armis shouted furiously , 'Cut, Cut!'

----------------------------------------------------------------------



A Talent Show


Gloria was running with Glass in Google garden, Mino approached her with her tablet.
Gloria kept running, and said:'

Last week I sat weeping in the Glass office, when Parmis appeared. She asked, 'Oh, why are you crying, Aunt?'
Then while she was handing me a tissue, added, 'You miss Uncle Sergey, don't you?'

I replied, 'Yeah, I miss him, but my cry isn't for him, rather it's for Glass.'
-- 'Why?'
"Since Mr. Babak has gone from Glass, no one pays attention to Glass, even Mr. Assistant says, 'People don't like Glass, it's not cool enough!"

Parmis got red, and shouted, "No, he is inexpert, I love Glass, along with my mother, and my friends."
I let out a bitter sigh, "Same here, Parmis. but Glass needs more fans.'

Parmis put her finger to her cheek, looked up at the ceiling for a while, and then she shouted, "Oh, I see. we should took Glass among people; I have a good idea; we will make a clip for Glass, Uncle Larry sings, and we dance, what's your view?"

That was a brilliant idea, I wept my tears hastily, kissed her, and jumped in the air, "That's terrific, Parmis. I will form a street dance group, we will take Glass among people, you're very intelligent"

Parmis's eyes grew big, and asked, 'Hip-hop dance! we should practice as of tomorrow.'

I laughed, "Don't worry about, dear Parmis. I will hold a talent show to select the best dancers ,"

Parmis frowned, and ran out of the office in tears. I got sad, but Glass needed the professional people. '

Mino said, "Thanks, Aunt Glory!"

Gloria raced faster along the pathway, Mino's camera chased her, until she blurred at the end of the garden.



Tablet Story

Larry and GD were in a driverless car, riding to the airport. Larry was supposed to attend an important conference, and the three kids had made GD make a video of Larry.

GD asked, 'What is Story of Tablet, Larry? Where is Parmis's tablet?'

Larry stared at the windshield to recall the events, "About two weeks ago, Sergey stepped into my office, and said, 'Right away Parmis said:"you look pale, Uncle Sergey", so I'm going to see my doctor.Take care of Glass. I'll back soon."
In my view, he seemed fine.

By the next day, Parmis didn't bring the tablet with her, I was astonished a lot, but I said nothing.

One weeks passed, and Parmis came to work without her tablet, I wondered she had lost it, so I said nothing.

One day I was in Sergey's office , and I saw something amazing; Parmis entered, and took Sergey's smartphone to send a message. It was right lunch-time, next she handed back the smartphone, and left the room hastily.


I was surprised ,"That's really strange, why your smartphone?"

Sergey shrugged, and said, 'I don't know, Larry. but since she took my phone, something amazing has happened for me; five minutes later her message a glass full of water appears on my desk.'

My eyes widened large, Parmis was very mysterious, she hid a subject from me.

The next day I inquired about her tablet, "Have you lost your tablet, Parmis?"
Parmis shook her head, "No, my tablet is at home, Uncle."
I didn't expect this respond, "Oh, I see; so you don't like your table anymore, do you?"

Parmis's eyes grew big, "No, I love my tablet, but my mom needs it more."

I was puzzled to hear this, "your mom?"



Parmis nodded, 'well, I went to Google play, and got a strategic game about two weeks ago , the game was very interesting, very interesting. I played it for three or four hours, after that I must have dinner, so I wanted my mom to continue the game, but she rejected, she intended to finish her story, "I'm sorry, Parmis. but I've just pulled my ideas together, if I leave them , the ideas will flee."

I kept insisting, "And If I leave my fort alone, the enemy will attack, Have a heart, Mom!",  finally she surrendered, and got my tablet.

 She's a good knight, up to now she has been protecting my fort carefully, and killing a large number of our evil enemies." 

So I should be patient , until the game will finish."


-- 'And when will the game finish?"
Parmis sighed deeply, "No one knows, Uncle Larry. The game has 100 levels, and my mom is just at 8th level."

My blood was up, "That is why she doesn't write any stories!! Don't worry, Parmis, I save your tablet right away."

I called Mr. Assistant, "Please, remove this game from Google Play."
Mr. Assistant asked, 'Which game, Larry?"
-- "Snowy Fort"

Mr. Assistant got pinked, 'Oh, I'm sorry, Larry. It's impossible, that game is the most popular game, and has a lot of gamers in all the world."
-- "UH"

Larry let out a bitter sigh, 'Those days were so terrible for me; the author was writing nothing, the smell of pizza was swirling in my office, and the ketchup was dropping from our notebook, because Parmis treated us all to pizza everyday.

She said happily, "So long as 100 levels will be completed, we can test the whole restaurants of the USA." well, we arrived the airport.'

GD, 'Have a good trip, Larry.'
--, "Thanks."


With A Tablet, Without A Glass

Parmis has stood waiting at the window, viewed out; then she turned her attention to the camera,

"Not long ago, I got into the Glass Company, Gloria was tearing out the pages from a book quickly ; after crumpling, she tossed them into a waste-basket.

I had a bit curiosity to see what book was it, so went closer, and my forehead creased in a frown, when I read its name, '101 Romantic Ideas to Make Your Fiance Happy."

It was her favorite book; while my mouth dropped open, I asked, 'Why are you angry, Aunt?"

She burst into tears, and pointed at her laptop screen, "See our Facebook page; since Sergey didn't write any posts, our fans have decreased.'

I grabbed the book, and hid it behind my back, and said, "I guess he would like to put a post as of tomorrow."

Gloria's eyes shone, 'Indeed?'
-- "yeah"


Then I downloaded the snowy fort from Google play, and gave my tablet to my mom.

The very same day, I telephoned the Uncle Sergey' doctor, "Since Uncle Sergey and Gloria didn't go out for lunch, Uncle Sergey is depressed; we must be a reconciliation between them."

Doctor, 'OK, Trust me!'

By the next day I said to Uncle Sergey, 'You seemed too tired,.."
He went to see his doctor, and came back with some tablets, he should take a tablet every noon.

Well, I wanted to remind them of the last month, and of the delicious memories, So I jumped into the Glass office at mid-days, and borrowed Uncle Sergey's smartphone.

"Gloria and Sergey " Facebook page waited for a  post, 'I put this post there:

" With A Tablet The Glass Man Sat
  Without A glass
                       ALONE & SAD "

After reading this repeated post, Gloria put a glass on Uncle Sergey's desk. She imagined he has written those posts, and Uncle Sergey also thought Gloria was worried about his health, he stayed at his office all the noons.'

A car pulled to a halt near the home, and the doorbell was rung, Parmis jumped about, 'Hooray, It must be Google Express."

Promptly, she ran out of the house, and re-entered the room with a parcel.

Her eyes shone, when she set the box on her desk, then took out a pair of Hedgehog slippers of it, came towards the camera, and shouted, "These are Uncle Sergey's birthday present, cut!"

The room was filled with the children's laughs, and Parmis got lost in the dots.

Sergey closed the video, and turned on the chat button, As usual Parmis was online.


Parmis, "Surprise, Surprise! Have you heard we bought a big villa?"
Sergey, "No, I thought you want to buy a private jet!"

--, "Maybe later; Now that we have bought a big house, we want to spend the Christmas season in the island."

--, "Oh, I see."

--, "And We will be Glad to See You All in our Island, by now."

Recalling Larry's words, he shut down his laptop, "Maybe we'll go abroad."





Best Wishes
M.T


M.T




Sunday, February 1, 2015

Judy Is Climbing Sky Hill




صبح بخیر

"بدون توجه به نژاد، مذهب، و یا وابستگی سیاسی ات ، هرگز در مؤاخذه مسؤولین امر درنگ نکن .
                                  تویس اسمیلی "
--------------------------------------------
2nd April Dear Daddy-Long-Legs,

I am a BEAST.
Please forget about that dreadful letter I sent you last week--I was feeling terribly lonely and miserable and sore-throaty the night I wrote. I didn't know it, but I was just sickening
​​
for tonsillitis and grippe and lots of things mixed. I'm in the infirmary now, and have been here for six days; this is the first time they would let me sit up and have a pen and paper. The head nurse is very bossy. But I've been thinking about it all the time and I shan't get well until you forgive me. Here is a picture of the way I look, with a bandage tied around my head in rabbit's ears.

 Doesn't that arouse your sympathy? I am having sublingual gland swelling. And I've been studying physiology all the year without ever hearing of sublingual glands. How futile a thing is education!

I can't write any more; I get rather shaky when I sit up too long. Please forgive me for being impertinent and ungrateful. I was badly brought up.

Yours with love,
Judy Abbott

اسم
tonsillitis ورم لوزه
grippe  آنفلونزا
infirmary درمانگاه
swelling ورم
gland  غده

صفت

sublingual  زیر زبانی
futile  پوچ ، بی فایده
shaky لرزنده، لرزان
impertinent گستاخ

فعل

to arouse  بیدار کردن، تحریک کردن ، برانگیختن


2 آوریل

بابا لنگ دراز عزیز،
من یک جانور وحشی هستم

من به خاطر آن نامه احمقانه ای که هفته ی گذشته برای شما نوشتم عذر می خواهم و شما آن را فراموش کنید، شبی که نامه را نوشتم براستی تک و تنها بودم ، خیلی دلم گرفته بود . گلویم درد می کرد، نمی دانستم که صد نوع مرض دارم. گلو درد، ورم لوزه و گریپ و چند مرض دیگر که اسمشان را نمی دانم. حالا شش روز است که در بخش درمانگاه بستری هستم. و این اولین مرتبه ایست که قلم و کاغذ به من دادند و اجازه گرفتم که بنشینم ، سرپرستار اینجا خیلی بد اخلاق و خشن است

همه مدت تمام فکر من دنبال آن نامه بود. می دانستم تا شما مرا نبخشید حالم خوب نمی شود. تصویرم را با گلوی بسته کشیده ام، دلتان به حال من نمی سوزد؟ لوزه هایم از بیرون ورم کرده اند ، فکر کنید چقدر دردناک است ، با این حال من تمام وقت درس فیزیولوژی می خواندم . من تاکنون درباره ی این لوزه ها هیچ چیزی نشنیده بودم، فکر می کنم تحصیل کار بیهوده ای است

دیگر طاقت ندارم زیاد بنویسم ، وقتی می نشینم تمام بدنم شروع می کند به لرزیدن

باز از شما خواهش می کنم به خاطر آن نامه ی بی ادبانه مرا عفو کنید، من از اول با تربیت بار نیامده ام.

با عشق و احترام

جودی آبوت


-----------------------------------------

خب بابا، آقای جروی اینجا تشریف دارند ، به ما خیلی خوش می گذرد . حداقل به من که خیلی خیلی خوش می گذرد، فکر می کنم به آقای جروی هم خوش می گذرد
.
حدود ده روز است که اینجاست. هیچ حرف رفتن هم نمی زند ، خانم سمپل آنقدر این مرد گنده را تر و خشک می کند که من خجالت می کشم. اگر در دوران بچگی هم با او این طور رفتار کرده باشد عجیب است که خوب از کار درآمده است.

میز کوچکی کنار ایوان گذاشته اند که من و آقای جروی آنجا غذا می خوریم ، گاهی هم زیر درخت ها ، اگر هوا خیلی سرد باشد توی یکی از بهترین اتاق ها غذا می خوریم.

آقای جروی در هر جا که دوست بدارد غذا می خورد، کاری هم با میز دنبال آقای جروی راه می افتد ، حالا اگر مسافت طولانی باشد و برای کاری دردسر و خستگی ایجاد کند وقتی کاری دارد ظروف را جمع می کند یک اسکناس یک دلاری زیر قندان پیدا می کند
.
وقتی کسی بطور عادی و معمولی آقای جروی را ببیند ، هرگز حتی فکر هم نمی کند که او چه مرد اجتماعی است، در نگاه اول یک پندلتون واقعی هست ، حال آن که حتی یک ذره هم به آنها شباهت ندارد، مردی ساده دل است . خب، هر چند که این تعریف برای یک مرد خنده آور است ، اما این حقیقت دارد. آقای جروی نسبت به کشاورزان این ناحیه خیلی مهربان است.

اول کشاورزان با احتیاط و شک و تردید با او روبرو می شدند، اما به محض اینکه او را شناختند، تسلیم شدند. آنها از لباس های آقای پندلتون خوششان نمی آید . راستش این است که لباسهای او برای من هم عجیب و غریب است
.
برای مثال، یک نیم شلوار کش دار و ژاکت چین دار، شلوار فلانل سفید، لباس سواری با شلوار پف دار می پوشد
.
هر مرتبه که با لباس تازه از اتاق بیرون می آید، خانم سمپل لبخندی به او می زند ، از هر طرف او را برانداز می کند و به او تذکر می دهد مواظب باشد جایی ننشیند که لباسش کثیف یا چروک شود
.
این حرف ها برای آقای پندلتون خسته کننده به نظر می آید ، هر مرتبه به او می گوید:
- لیزی بدو برو به کار خودت برس. من حالا دیگر بزرگ شده ام ، تو نمی توانی مثل بچه ها با من صحبت کنی
.
خنده دار است که مردی به آن سن و سال با آن لنگ های دراز ( بابا لنگ هایش به اندازه لنگ های شما بلند است) روزی روی زانو ی خانم سمپل می نشسته و صورتش را می شسته است. خنده دار تر از اینها رانهای چاق و کلفت و گنده خانم سمپل است که حالا دو طبقه شده است. اما آقای جروی می گوید که خانم سمپل آن روزها لاغر بود و خیلی تیز  و تندتر از آقای جروی می دویده است.

ما خاطرات جالبی با آقای جروی داریم . اول این که چند مایل مسافت پیرامون آنجا را بررسی کرده ایم. دوم اینکه ماهیگیری یاد گرفته ام، آن هم با وسایلی که از پر ساخته شده است.
سوم اینکه تیراندازی با تفنگ و هفت تیر را یاد گرفته ام ، اسب سواری هم یاد گرفته ام باور نمی شود کرد که گرور چقدر با قدرت است ما سه روز پشت سر هم به او عدس دادیم . یک روز که گوساله ای را دید شیهه کشید و مرا برداشت و فرار کرد.


-----------------------------------------------

Wednesday

We climbed Sky Hill Monday afternoon. That's a mountain near here; not an awfully high mountain, perhaps--no snow on the summit--but at least you are pretty breathless when you reach the top. The lower slopes are covered with woods, but the top is just piled rocks and open moor.

We stayed up for the sunset and built a fire and cooked our supper. Master Jervie did the cooking; he said he knew how better than me and he did, too, because he'd used to camping. Then  we came down by moonlight, and, when we reached the wood trail where it was dark, by the light of an electric bulb that he had in his pocket. It was such fun! He laughed and joked all the way and talked about interesting things. He's read all the books I've ever read, and a lot of others besides. It's astonishing how many different things he knows.


We went for a long tramp this morning and got caught in a storm. Our clothes were drenched before we reached home but our spirits not even damp. You should have seen Mrs. Semple's face when we dripped into her kitchen.
'Oh, Master Jervie--Miss Judy! You are soaked through. Dear! Dear! what shall I do? That nice new coat is perfectly ruined.'

She was awfully funny; you would have thought that we were ten years old, and she a distracted mother. I was afraid for a while that we weren't going to get any jam for tea.





M.T


Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com