This blog is about books, eBooks , my memories and tragic accidents.

Wednesday, June 17, 2015

بغض فروخورده ای که در باغچه شکست _2

... بهشت مجانی مهری خانم هوش از سر همه پراند، ظرف ایکی ثانیه دور و برمان پر شد از عاشقان برندی که با دهان وا و چشمان از حدقه درآمده ، آویزان از میله های قطار ما را می پاییدند.

لپ های مامان گل انداخت:« خدا عمرت بده ، مهری جون. باری از دوشم برداشتی؛ ورپریده می گفت دیگه مدرسه نمی رم.»

مهری جون نخودی خندید:« آره؟ البته بدم نیس که دیگه مدرسه نره، الآن دکتر مهندساشم بیکارن؛ درس به چه دردی می خوره ، خواهر؟ دستش را بذار تو دس یه پسر خونواده دارِ ورزشکارِ زرنگ ، مسئولیت زندگی که بیفته گردنش فکرِ لباس نیم میلیونی و گوشی یک میلیونی از سرش می پره. » سپس زیر چشمی به گوشیم نگاه کرد، لبخند مسخره ای رو چهره ام پدیدار شد، یواشکی گوشی را تو جیب پالتویم پنهان کردم و کمی نزدیکتر به پنجره ایستادم.

خانم میانسالی پرسید:« تو بهشت مگه لباس هم می فروشن؟ دخترام همیشه می رن اونجا واسه ورزش.»

یک سری دختر خوش خنده مردند بس که خندیدند، خانم جوانی پشت چشمی نازک کرد و با ناز و ادا گفت:« منظور ایشون پاساژِ بهشته، نه پارکِ بهشت. البته من خودم اونجا نرفتم فقط شنیدم.»

زن میانسال :« کجا هست؟»
-- :« مولوی. »

دختری که آدامس صورتی می جوید تندتند عباراتی را در وصف بهشت بلغور کرد، خانم میانسال هیجان زده از مهری جون پرسید:« کیفیت لباساش چطوره؟ ارزش رفتن داره؟»

مهری جون روسریش را مرتب کرد و با آب و تاب بسان گزارشگران فوتبال از بهشت گفت:« حرف نداره، یک یکه، یک بار که تشریف ببرید خودتون متوجه می شید ....»

بحث داغ شده بود ،درست مثل پلکهای من؛ سرم را به پنجره تکیه دادم، قطار با شتاب در تونل تاریک می دوید، در قاب پنجره از رنگهای شاد و زنده جز اشباحی محو و تاریک اثری باقی نمانده بود: « با آدیداس رنگ پریده کنار تور والیبال ایستادم، النا به شیده چشمک زد:« لباساش رو نیگا، از ترس رنگشون مثل گچ سفید شده.» بعد با هم هرهر خندیدند آن قدر بلند که تمام شاگردان مدرسه دورم حلقه زدند و مرا هو کردند، ناگزیر از مدرسه فرار کردم.» ابر تیره و تاری در آسمان دیدگانم پدیدار شد، دندانهایم را محکم به هم فشردم، نکند بغضم بترکد و قطار در سیل اشک هایم غرق شود.


نیم ساعت بعد، مولوی بودیم. مهری خانم و مامان جلو افتادند ، من هم ساکت و سر به زیر دنبالشان. از کوچه های تنگ و تو در تو گذشتیم تا به امین الدوله رسیدیم. مهری جون با غرور سرش را بالا گرفت :« دیگه رسیدیم بچه ها، باغچه ته کوچه ی بعدیه.»

مامان با حسرت مناظر اطراف را تماشا می کرد و مدام آه می کشید:« آ....ه، مهری جون! عاشق محله های قدیمی هستم، از بچگی دلم می خواست تو یک خونه درن دشته پر دار و درخت زندگی کنم، با یک حوض نقلی کاشی فیروزه ای درست وسط حیاط، آخ، چی می شد اگه خونمون اینجا بود!»

دلم هری ریخت پایین، با ترس دور و برم را از نظر گذارندم : « اینجا؟ مامان رو خط زلزله ست، اگه یک زلزله بیاد آنی مردیم.»

ناگهان مهری جون وحشت زده به زمین اشاره کرد:« یک گسل.» و غش غش خندید. مامانم یک عکس یادگاری گرفت از تَرَکی که کشف دوستش بود و تو اینستا گذاشت. سگرمه هایم تو هم رفت و اندیشیدم :« خدایا! چقدر این دو تا بی مزه تشریف دارن.»

مهری جون که قیافه ی درهمم را دید، با اخم گفت:« مبینا خانم! فکر کردی محله ی شما خیلی ایمنه؟ تهران همینه زلزله، ایران هم همین طور ، اصلاً دنیا اساسش بر زلزله ست، این قدر نازک نارنجی نباش دختر، خجالت بکش، مثل بچه قنداقی ها می مونی .... اِ .... خانوما رسیدیم.»


به بهشت خوش آمدید


با گذر از در دو لنگه ی رنگ و رفته - بی هیچ نقش و نگاری از بهشت - به بهشت وارد شدیم و با گذر از دالان سراشیب تاریک - عطر آگین با بوی فلافل - به حیاط پاساژ رسیدیم.

بهشت مجانی مجانی هم نبود، میانه ی دالان یکی از فرشتگان مقرب به ساندویچی ، نفری 500 تومان ورودیه گرفت، مهری جون از دیدن دکه ی ساندویچی ذوق مرگ شد:« آخ جون، فلافل، الآن بخریم بهتره، یک ساعت دیگه اینجا غلغلس .»

مامان موافق بود، مهری جون 6 تا فلافل خرید ، نفری 2 تا، می گفت ساندویچ هایش کوچک هستند (؟) ، بعد برای مامانم چشم و ابرو آمد :« پول خرد ندارم، فقط تراول صدی دارم.» خواستم پیش دستی کنم و پول فلافل ها را بپردازم که مامان دستم را با گفتن لازم نکرده  پس زد.

وقتی داشت باقی پول را تو کیف کوچک دستیش می چپاند، زیر لب غرغر می کرد:« نمی خواد تو برای من دست به جیب بشی، بچه! فقط این قده خرج نتراش.»

باغچه خارجی به راستی ته دنیا بود؛ ملت هر خرت و پرتی داشت برای فروش آورده بود، از عروسک گرفته تا لوازم صوتی تصویری، ولی بیشتر بورس پوشاک بود، تا چشم کار می کرد، البسه ی غیر وطنی روی هم کپه شده بود.

ایستادیم به تماشای فروشندگانی که در صفوف منظم کنار هم بساط چیده بودند و یک ریز هوار می زدند:« خارجی اصل، نوی نو.» نفس عمیقی کشیدم ، ریه هایم که از هوای باغچه پر شد، بغض فرو خورده ام به یکباره شکست: « منو آورید اینجا حالم را بگیرید؟ آره؟ آره ؟ بوی رطوبت و ماده ی ضدعفونی کننده نویی را داد می زند.»


                                                                      M.T




M.T

0 comments:

Post a Comment

Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com