This blog is about books, eBooks , my memories and tragic accidents.

Wednesday, December 30, 2015

داستان آن دسته اسکناس


می دویدم سمت مدرسه که چشمم بهش افتاد، درست کنار سطل زباله. اول خیال کردم خطای دید است به دویدن ادامه دادم، اما هنوز چند متری آن ورتر نرفته بودم که برگشتم و به زمین زل زدم. نه ،خواب و خیال نبود، اشتباه هم نکرده بودم، لای برگ های زرد و نارنجی و قهوه ای یک دسته اسکناس ده هزار تومانی چشمک می زد. چنان از خود بی خود شدم که دستانم یکباره به سمت اسکناس ها دراز شد. همین که خواستم برشان دارم به خود آمدم، و افکار پریشان به سرعت برق از خاطرم گذشت: « شاید صاحب پول ها همین دور و برهاست و دارد تو را می پاید؛ شاید دوربین مخفی کار گذاشته اند؛شک ندارم که اسکناس ها تقلبی است ؛ تازه اگر واقعی باشد مال مردم است، باید صاحبش را پیدا کنی، دنبال دردسر می گردی؟ ؛ پسر بدو که مدرسه ات دیر شد و ...»

 با کفش برگ ها را آرام به سمت دسته اسکناس هل دادم، نمی خواستم دیگران اسکناس ها  را ببینند. قامتم را راست کردم و ده دقیقه ای در کوچه پرسه زدم، نه تنها رهگذری عبور نکرد، هیچ برگی نیفتاد و هیچ کلاغی هم قار قار نکرد.

 هنگامی که اسکناس ها را برداشتم ،کوچه در آرامش مطلق بود، اما آه از نهادم برخاست اینها از آن دسته اسکناس هایی نبودند که پی صاحبشان بگردی، یا ارزشی داشته باشد، برای همین پهلوی سطل زباله بودند، بی شک صاحبشان آن ها را دور انداخته بود. می خواستم همان جا رهایشان کنم، راهم را بگیرم و بروم که دستم بی اختیار رفت سمت جیبم. حالا میلیونر بودم، همچون باد تا مدرسه دویدم.

سر کلاس ریاضی مدام به فکرشان بودم. یکریز از خودم می پرسیدم 100 تا اسکناس ده هزاری چقدر می شود؟ صد هزار تومان؟ نه خنگِ خدا، می شود یک میلیون و بعد دلم ضعف می رفت یــــک میـــــلیون؟! نه بابا؟ دوباره حساب می کردم، اول در ذهنم بعد روی کاغذ و  آخر سر با ماشین حساب. دبیر ریاضی پنج بار به من تذکر داد که حواسم به درس باشد و  بغل دستیم،آرمین نزدیک بود از فضولی دق کند، ده دقیقه یکبار می پرسید :« چته؟ کجایی؟» من که فقط تو نخ پولها بودم، سر تکان می دادم و همچون دلباخته ها به چشم های آقا معلم زل می زدم.

خدایی تنها به نصف این پول نیاز داشتم، فقط 500 هزار تومان کارم را راه می انداخت، این دسته اسکناس می توانست رویای چندین و چند ساله ام را برآورده کند، خدا بی خودی این پول ها را سر راه من نگذاشته، حتماً منظوری داشته است. شیطونه می گفت:« چرا که نه؟ پسر، تو خیلی باهوشی، مغزت را به کار بنداز و از اسکناس ها موبایل بساز. تو الآن تو یک قدمی رویایت هستی، تنها، تنها یک گام فاصله داری. » راست می گفت، فقط کافی بود دستم را دراز کنم و موبایل دلخواهم را بردارم. 
زنگ تفریح از لای دسته ی صدتایی یک اسکناس بیرون کشیدم، آن را حسابی تا زدم و رفتم سمت بوفه. از شانس بدم ، آن روز غیر پسر تپله ، دانش آموز دیگری دور و بر بوفه آفتابی نشد؛ فرصت مناسبی برای اجرای نقشه ام نبود، اسکناس را تو جیبم گذاشتم و دور شدم.

مدرسه که تعطیل شد، یک سری زدم به ساندویچی که پاتوقم بود، غلغله بود مثل همیشه. یک اسکناس سبز ده هزار تومانی از کیف پولم درآوردم و با اسکناس تازه زده سر دادم رو پیشخان. تو چشم جواد ساندویچی زل زدم و با جسارت گفتم:« یک همبرگر با سیب زمینی و سالاد. » می دانستم آن قدر سرش شلوغ است که اسکناس ها را چند تا چندتا برمی دارد و تو دخل می چیند. شعبده بازی بود برای خودش، دستهای فرزش اسکناس ها را آنی از پیشخان جارو  و یکباره غیب می کرد. پسرک اسکناس ها را طوری در کشوی دخل می ریخت که باز و بسته شدن کشو را حس نمی کردی.
بدون نگرانی پشت میز کنار پنجره نشستم و رفت و آمد عابران خیابان را زیر نظر گرفتم.


Only hours left - Donate Now





Your gift will help us stand up for the principles we outlined in the Mozilla Manifesto. Donate before our year-end fundraiser ends at midnight on December 31st.




M.T

0 comments:

Post a Comment

Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com