This blog is about books, eBooks , my memories and tragic accidents.

Friday, November 15, 2013

Lanterns

Inline image 1

Inline image 1

Inline image 2

Inline image 4

Inline image 3

Inline image 6

Inline image 7

Inline image 5

​دیشب ، شام غریبان بود

چه خاطرات قشنگی از شام غریبانهای  دوران کودکیم دارم. من و برادرم به سختی یک  قوطی  خالی شیرخشک  پیدا می کردیم و با یک میخ بزرگ بدنه و کف آن را پر از روزنه های کوچک می کردیم .این روزنه ها پنجره های  کوچک فانوس ما بودند. سپس با یک سیم فلزی برای فانوسمان دستگیره  ای  می ساختیم . هنگام غروب، شمعی را درون فانوس  نه چندان زیبایمان قرار می دادیم و به سمت تکیه ی محلمان راه می افتادیم. هم محلی های سیاه پوش ما  شمع در دست ​آنجا ایستاده بودند . بچه ها نیز با فانوس هایشان آمده بودند . در دستان سرپرست تکیه نیز تعدادی شمع بود ، این شمع ها برای کودکانی بودند که شمعی نداشتند و یا شمعشان سوخته بود و تمام شده بود. همه آمده بودند ، وقت رفتن بود. شمع ها یکی پس از دیگری  روشن می شدند. ما نیز فانوسمان را روشن می کردیم ، شمع کوچک درون فانوس می سوخت و پرتوهای زیبای نور از درون پنجره ها به اطراف می پاشید. منظره ی زیبایی بود. صف دسته تشکیل شده بود. مردان در جلو و کودکان و زنان به دنبال آنها  آرام آرام کوچه های تاریک را پشت سر می گذاشتند.. ما نیزفانوس به دست،  پشت سر دسته به راه می افتادیم .عزاداران می خواندند:" شام غریبان حسین امشب است ای حسین! ای حسین!"
  ظلمت و تاریکی شب با نور شمع های عزادارن حسینی چقدر درخشان می شد
                                                                   
                                                            The little girl who made the lanterns
                                                                    M.T


Inline image 8


​  ​

0 comments:

Post a Comment

Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com