This blog is about books, eBooks , my memories and tragic accidents.

Sunday, January 19, 2014

اگر در خیابان ویولون می نواختم ، بختم بیشتر شکوفا می شد






نسبت به همه شکیبا باشید، اما پیش از همه نسبت به خودتان


وقتی مرد جوان از موسسه ی مرکزی پلی تکنیک بیرون آمد ، به دنبال یافتن کار دیگری رفت. زمانی که به آسانی نتوانست کاری پیدا کند ، به تدریس روی آورد ، ولی آن جا هم برای یافتن کار موقعیتی وجود نداشت
وقتی فرصت درس دادن هم پیش نیامد ، او در یک روزنامه آگهی داد : " به طور آزمایشی مجانی تدریس می شود !"
هر چند او نیازی به امتحان پس دادن نداشت ، چیزی را که بیش از همه می خواست به دست آورد... کار . ولی شغلش که کاری دفتری بود تغییری در اقبال او به وجود نیاورد، اقبالش همچون گذشته باقی ماند. به این سبب بود که روزی به دوستش گفت : "  اگر در خیابان ویولو ن می نواختم ، بختم بیشتر شکوفا می شد !"
اشتغال به آن کار، او را نسبت به فیزیک مشتاق و شروع به تحقیقات کرد . ولی پایان نامه ی او دو بار در دانشگاه برن رد شد. آن را رد کردند چون اعتقاد داشتند " بی ربط و خیال پردازانه است "
هنوز این ماجرا گفتنی است چون آلبرت اینشتین هیچ گاه ، هیچ وقت ، هرگز تسلیم نشد



هیچ گاه ، هیچ وقت ، هرگز تسلیم نشوید : ری آریا




" مکانیک کوانتومی بسیار با هیبت است . ولی یک صدای درونی به من می گوید که این هنوز حقیقت نهایی نیست . این تئوری بسیار ثمر بخش است ، ولی ما را چندان به راز نهایی نزدیک نمی کند . به هر حال، من متقاعد شده ام که خداوند تاس بازی نمی کند "
برگرفته از نامه ی آلبرت اینشتین  به ماکس بورن  ( سال 1926


موفق باشید
    M.T


M.T

0 comments:

Post a Comment

Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com