This blog is about books, eBooks , my memories and tragic accidents.

Monday, August 3, 2015

نهال کوچکی که به پشتیبانی نیاز دارد: مراکز رشد


از پشت بام کوچه قشنگ تر به نظر می رسید؛ هر چند که با وجود آپارتمان های بلند و ساختمان های هشت واحدی، بافت سنتیش را از دست داده بود .





از پشت بام کوچه قشنگ تر به نظر می رسید؛ هر چند که با وجود آپارتمان های بلند و ساختمان های هشت واحدی، بافت سنتیش را از دست داده بود، هنوز همان کوچه ی آشنای کودکیش بود، همان رنگ و بو را می داد ؛ هنوز بچه محلا وسط کوچه گل کوچیک می زدند؛ خانم های همسایه کنار وانت « ممد سبزه واری » مشغول غیبت بودند؛ برِ خیابان کنار بقالی دو نوجوان نوشابه ی تگری هورت می کشیدند؛ خدمات کامپیوتری وحید مثل همیشه غلغله بود و بیرون مغازه زیر درخت توت چند تا پسر بچه با بی قراری تو صف نشسته بودند، آخ که چه شاد به نظر می رسیدند!

 بالاخره امید با دست پر ،بالا سرش ظاهر شد، از تأخیرش عذر خواست، سینی را  آرام روی ایزوگام گذاشت و کنارش نشست.

حمید به پسر بچه ها اشاره کرد و گفت:« فک کردم دیگه کسی گیم نت نمی ره؟»
امید یک فالوده شیرازی جلوی حمید گذاشت :« نه، خیلی ها هنوز می رن ،تابستون کار و بارش سکه است ... همه ی بچه ها که گوشی مدل بالا ندارند، تازه بازی با کامپیوتر یک چیز دیگه س، اصلاً قابل مقایسه با گوشی نیست، گوشی برای وقتی که بیرون هستی و دسترسی به کامپیوتر نداری عالیه، ولی وقتی خونه هستی ... خب من که به شخصه کامپیوترم را ترجیح می دهم.»

حمید لبخند زد :« تو هنوزم کانتر بازی می کنی.»
--:« نه ، که خودت قیدشو زدی ... خدا رو شکر! بالاخره ما یک لبخند رو لبت دیدیم، چیه، حمید؟ چرا اینقد دمغی؟»

حمید آه بلندی از ته دل کشید و نگاهش را به آسمان چرک و گرفته ی تهران دوخت، یک دسته کبوتر بر فراز بام « آقای مهربان » چرخ می زدند؛ لبخند تلخی زد، داغ دلش دوباره تازه شد. قطره اشکی از گوشه ی چشمش بر گونه اش غلطید؛ کبوترها از بام مردِ مهربان پر کشیدند و در افق ناپدید شدند، نگاهش هنوز رد کبوترها را در آسمان دنبال می کرد.



بعد از چند سال کار در آشپزخانه، حمید تصمیم گرفته بود برای خودش یک کسب و کار کوچک راه بیندازد، می خواست پیتزاهای اسلایس و لقمه ای بفروشد، فکر می کرد کارش حسابی می گیرد؛ با دوستش سپهر مشورت کرد؛ سپهر که تجربه ی زیادی در زمینه ی تهیه ی غذا، تبلیغات، کارهای گرافیکی ، امور بانکی و حسابرسی داشت، ایده اش را پسندید؛ پس اندازشان را روی هم گذاشتند، با تلاش فراوان یک آشپزخانه ی کوچک پیدا کردند، قراردادها بسته و کار شروع شد.

حمید از خوشحالی سر از پا نمی شناخت، به همین سادگی صاحب یک کسب و کار کوچک شده بود؛ هر روز صبح زود از خواب برمی خاست، برای صرفه جویی در هزینه ی برق مواد اولیه ی فلافل را در خانه آسیا می کرد، ظهر آنها را به مغازه می برد و تا پاسی از شب فلافل و هات داگ سرخ می کرد و پیتزاهای لقمه ای خوشمزه می پخت. دور و بری ها خیلی به موفقیتش خوش بین بودند، خودش هم همین طور:

برای تبلیغ تراکت گلاسه چاپ کرد، افتتاحیه مشتری ها را با اسلایس مجانی و  شبکه ی وای-فای سورپرایز کرد - از شانس خوبش قهوه خانه ی مجاور به وای-فای رایگان مجهز بود -- و برای گسترش کارش با یک طراح وب سایت مشاوره کرد؛ ظاهراً اوضاع بر وفق مرادش بود.




تا این که سر ماه شد و باید صورتحساب ها، قبض ها و کرایه را پرداخت می کرد، باورش نمی شد اما نصف صورتحساب ها هم درآمد نداشتند؛ سپهر گفت:« تا مغازه جا بیفته یه مقدار زمان می بره، بهتره تا جایی که ممکنه هزینه ها را پایین بیاریم.»

آنها برای پایین آوردن صورتحساب ها از مواد اولیه ارزان قیمت استفاده کردند و اندازه ی لقمه ها را هم چند سانت کوچک کردند؛ اما این راهکارها جواب نداد که هیچ، کیفیت پایین پیتزا مشتریهای ثابت مغازه را هم پراند ... ماه دوم تمام نشده بود که سپهر کلیدها را به صاحب مغازه پس داد، حمید آخرین اپ ها را دانلود کرد، با بغض وسایلش را برداشت و با خجالت به خانه برگشت.

هیچ کس اندوه بزرگش را درک نکرد، پدرش گفت:« تقصیر خودته، بابات کارآفرین بود، عموت کارآفرین بود، بابا بزرگت کارآفرین بود، آخه کدوم یکی از ما کارآفرین بودیم که به سرت زد برای خودت مغازه بزنی، فک کردی کشکیه، الکیه، اگه این طور بود این همه آدم زرنگ تر از تو ، چرا اونا خودشون را می کُشن که برن تو یه اداره؟ مغز خر که نخوردن پسر، یه ذره عقل داشته باش، مث آدم برو تو سر کار قبلیت وایسا، یادتم باشه همیشه پات رو اندازه ی گلیمت دراز کنی که اینطور کنف نشی...»

امید دست گذاشت رو شانه ی رفیقش: « دنیا که به آخر نرسیده، پسر. حالا، کاریه که شده، تو هم اولین نفر نیستی که کارش نگرفته، اگه قرار بود کار همه بگیره به قول بابات کسی کارمند نمی شد ... آب لیمو یا آلبالو؟»

حمید با تأسف سر تکان داد:« راس می گی-- آلبالو .»

همین طور که امید شربت آلبالو را به فالوده می افزود به سرنوشت کسب و کارهای نوپا فکر می کرد.




کار آفرینی

کار آفرینی شغل فریبایی است مگر نه؟ رویای بسیاری از ساکنین سیاره ی زمین، داشتن کسب و کاری جمع و جور و مستقل از دیگران است، با این وجود ضریب شکست راه اندازی یک مؤسسه ی کوچک به حدی بالاست که اغلب اشخاص از خیر اشتغال زایی گذشته، به آب باریکه ی کارمندی اکتفا می کنند.

حقیقت این است که کسب و کارهای نوپا و استارت آپ ها همانند نهالی کوچک هستند که برای سایه گستری نیازمند توجهی ویژه هستند، بر طبق آمارها سالانه هشتاد تا نود درصد بنگاه ها و مؤسسات نوبنیان در سراسر دنیا ورشکست می شوند؛ ده، بیست درصد باقی مانده نیز شانس چندانی برای بقا ندارند، معمولاً 20% آن ها بین 2 تا 5 سال کاملاً محو شده، از بین می روند و تنها چند درصد کسب و کارها به سال ششم می رسند، بنابراین به منظور پرورش ایده های ناب و رشد کارآفرینی حمایت از بنگاه های کوچک امری بدیهی به نظر می رسد، مراکز رشد برای رفع این نیاز ایجاد شدند.
 


 


حمید :« اگر فقط یک آشپزخونه کوچیک داشتم کارمو ادامه می دادم، حیف!»
امید لبخند زد:« ناامید نباش، پسر ، می گردیم پیدا می کنیم.»
حمید پوزخندی زد:« دلت خوشه، با کدوم پول؟»
---:« وام می گیریم.»
--:« بی خیال، بابا!»
---:« جدی می گم، من یک صندوق قرض الحسنه می شناسم--»
حمید وسط حرفش پرید:« چه پشت بوم باصفایی دارید!» و به آلاچیقی که گوشه ی پشت بام بود اشاره کرد.
---:« اون آلاچیق رو پارسال برای آبجیم علم کردم، آن موقع برای کنکور درس می خوند.»
--:« یاد رستوران های خیابانی افتادم، تو فیلم های ایتالیایی دیدم.»
 چشم های امید برقی زد، گویی فکری نو به ذهنش رسیده بود:« بد فکریم نیس، یک رستوران رو پشت بوم.»

حمید خندید:« پاک به سرت زده، رستوران رو پشت بوم؟»
امید :« بابام همیشه افسوس قدیما رو می خوره ... می گه «یادش بخیر اون وقتا با مردای محل جلو خونه پاتوق می کردیم، چایی می خوردیم گل می گفتیم گل می شنیدیم، حالا این محل چند تا پارک با صفا داره ولی دیگه از اون دور هم نشینی ها خبری نیست. » مطمئنم از این ایده استقبال می کنه، یک کافی شاپ پشت بومی، به نظرت چطوره؟ خواهرم کلی دفتر کیک و دسر داره، هر روز « به خانه برمی گردیم » رو تماشا می کنه، مامانم هم متخصص سنتیه: چای گیاهی، دم کرده و شربت، خودمم یک مودم وای- فای دارم، بگیم اینترنت رایگانه بچه های محل مثل مور و ملخ می ریزن این جا، تازه می تونیم کلاس کامپیوتر هم بذاریم ، خلاصه فک نکنم کسی تو خانواده ی ما مخالفتی داشته باشه، می مونه مجوزای شهرداری که بابام سرش درد می که برای این جور کارا ، عاشق دنبال پرونده دویدن و کاغذ بازیه، از وقتی بازنشست شده، همه ی کارهای بانکیمون رو اون انجام می ده--»

حمید خندید:« بابا تو دیگه کی هستی، فکر همه جاشو کردی، دمت گرم، انگار فقد منتظر بودی من بنالم ، خوب برای خودت بریدی و دوختی.»

امید با مشت محکم به شانه ی رفیقش زد :« امشب به بابام می گم-- برای تو هم که بد نشد مفتی شدی مدیر کافی شاپ.»
حمید:« حالا کو تا کافی شاپ ساخته بشه، فعلن که اینجا یک پشت بومه رو به یه کوچه ی تنگ و یه خیابان گشاد.»
امید:« تو بابامو نمی شناسی قول می دم به وسط هفته نرسیدیم، همه کارها رو ردیف کرده، خیلی پشتکار داره، احتمالاً فردا 6 صبح پا می شه می ره شهرداری.»

امید طرح کافی شاپ روی بام را با پدرش مطرح کرد، همان طور که حدس می زد طرحش با استقبال و حمایت خانواده مواجه شد، آنها ایده های جدیدی هم به طرح امید اضافه کردند، مثلاً آرام، خواهرش گفت: « می شه تو راه پله ها کتاب ، مجله و روزنامه بذاریم.» و پدرش گفت:« بالا رفتن از پله ها برای دوستام سخته، کسی رو می شناسی یک آسانسور تو راهرو نصب کنه.» آسانسور؟



مرکز رشد فضایی است که به وسیله ی متخصصان حرفه ای اداره می شود و از کسب و کارهای دانش محور ( ایده های کارآفرینان تحصیل کرده ) حمایت می کند. این مراکز خدمات حمایتی متعددی را به کارآفرینان پذیرفته شده در مرکز ارائه می دهند: از خدمات دفتری و اداری و فنی گرفته تا خدمات مشاوره ای، حقوقی و مالی.

مراکز رشد همانند بزرگتری زیر بال جوانان مبتکر و خوش فکر را می گیرند تا فارغ از دغدغه ها و چالش هایی چون اجاره ی دفتر، منشی ،خط تلفن، تجهیزات اداری و فنی، مواد اولیه، ثبت شرکت، یافتن سرمایه گذار ،وام و ...  تمام وقت بر ایده هایشان متمرکز شده، آن ها را به مرحله ی شکوفایی و تولید انبوه برسانند. مدت اقامت هر شرکت نوپا در مراکز رشد سه سال است؛ شش ماه نخست فصل آماده سازی شرکت است و شش ماه دوم دوره ی شکوفایی و فعالیت جدی از همین دوره ی دوم آغاز می شود. جالب است بدانید که هیچ سرمایه ای در این مراکز هدر نمی رود، زیرا کارآفرین متعهد به بازپرداخت تمامی هزینه هاست.

 هشدار: مقرون به صرفه هستیم؛ امکانات مجانی نداریم!




تاریخچه ی مراکز رشد

نخستین مرکز رشد حدود 60 سال قبل در ایالات متحده تأسیس شد، به سبب بازدهی بالا ، توسعه ی کارآفرینی و تبدیل ایده ها به کالا، مراکز رشد یکی پس از دیگری در آمریکا پا گرفتند، به تدریج تب ایجاد مراکز رشد به سراسر گیتی سرایت کرد، اول اروپا سپس آسیای شرقی.

 هم اکنون بیشترین مراکز رشد در آمریکا و ژاپن مستقرند، چین نیز جزو کشورهای برتر دارای مراکز رشد فراوان است، گفته می شود یکی از دلایل پیشرفت چین در دهه های اخیر رشد فزاینده ی مراکز رشد و پارک های علم و فناوری در این کشور بوده است.

 در ایران نخستین مراکز رشد در دهه هفتاد در شهرک علمی تحقیقاتی اصفهان تأسیس شد و با استقبال بی نظیری از سوی مردم رو به رو شد، هم اینک چتر حمایتی مراکز رشد کل ایران را در بر گرفته است به طوری که جز یکی، دو استان سایر استان ها دارای مرکز رشد هستند.




پیش بینی های امید درست بود؛ پدر با سماجت نظر مثبت شهرداری را به دست آورد و مجوز کافه پشت بامی را گرفت، یک بالابر  تو راهرو کار گذاشتند و هشت تا آلاچیق خوشگل با صندلی های راحتی رو پشت بام .

تو پاگرد چند تا قفسه های کتاب قرار دادند؛ آرام کلی رمان داشت و کتاب تست، آزیتا هم هر هفته جدول می خرید و مجله های زرد؛ مادر رهبری آشپزخانه ی سنتی را برعهده گرفت تا با شربت های تگری و دمنوش های خوشمزه همسایه های قدیمی را خشنود نگه دارد ؛ حمید نیز مسئول کافی شاپ مدرن شد، او از دفترچه های آرام دسرهای ساده و خوشمزه درست می کرد، امید یک کلاس آموزش اپ های برتر آیفون و اندروید در کافی شاپ برگزار کرد که با استقبال کم سابقه ی بچه ها ی محل رو به رو شد.

زیر آسمان پر ستاره ی شهر، حمید دو لیوان معجون روی میز گذاشت و به کوچه تاریک لبخند زد، از پشت بام کوچه قشنگ تر به نظر می رسید.






مراکز رشد به منظور حمایت از ایده های دانش محور شکل گرفته اند و نه رستوران یا کارگاه ها؛ ولی هر نهالی برای به بار نشستن به مراقبت نیاز دارد، با حمایت، پشتیبانی و میدان دادن به ایده های نو ،جنگل های انبوه بسازیم.





M.T☺

0 comments:

Post a Comment

Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com