This blog is about books, eBooks , my memories and tragic accidents.

Wednesday, December 31, 2014

Your Check




سلام،

سال 2015 مبارک

--------------------------


It was such a lark! Especially for me, because it was so awfully different from the asylum--I feel like an escaped convict every time I leave the campus. Before I thought, I started to tell the others what inexperience I was having. The cat was almost out of the bag when I grabbed it by its tail and pulled it back. It's awfully hard for me not to tell everything I know, I'm a very confiding soul by nature; if I didn't have you to tell things to, I'd burst.

اسم
lark چکاوک
convict مجرم ، جانی ، محبوس ، محکوم
------------------------------------
فعل

to lark  چکاوک شکار کردن، شوخی کردن
to convict محکوم کردن، سرزنش کردن
،
برای من که در پرورشگاه بزرگ شده ام و جز داخل پرورشگاه جایی را ندیده ام ، این گردش و تفریح خیلی جالب بود، هر وقت از دانشکده خارج می شوم ، احساس می کنم از قفس رها شده ام.

یکبار بدون این که خودم متوجه باشم ، احساساتی شدم و با شور و هیجان از خودم تعریف کردم . اما خیلی زود متوجه موضوع شدم و حرف را عوض کردم . خیلی مشکل است که کسی بخواهد همیشه مواظب خودش باشد و جلو احساسات خودش را بگیرد.

من همیشه دوست دارم با دیگران درد دل کنم،اگر شما را نداشتم تا با شما درد دل کنم دق مرگ می شدم.
--------------------------------------

7 آوریل

خدا رحم کند! نیویورک چقدر بزرگ است. در مقابل این ورستر هیچ است . آیا شما براستی در این شلوغی و این همه برو بیا زندگی می کنید؟ فکر می کنم دو ماه طول بکشد تا من از تأثیری که این شهر در مدت این دو روز روی من گذاشته راحت بشوم.

نمی دانم از کجا شروع کنم. نمی دانم عجایب اینجا را چطور برای شما بازگو کنم. هر چند که خودتان چون اینجا زندگی می کنید از همه چیز با خبر هستید. چقدر خیابانها قشنگ و سرگرم کننده است. مردم، مغازه ها من تاکنون اینهمه چیزهای جالب که در مغازه های نیویورک دیدم جای دیگر ندیده ام.

آدم هوس می کند همه عمرش لباس بپوشد. لباس های قشنگ اینجا را . من و سالی و جولیا صبح یکشنبه به خرید رفتیم. جولیا به مغازه بزرگی رفت که دیدنش نفس را توی سینه نگه می داشت . دیوارهای سفید ، و طلایی  ، زمین مفروش از قالیهای آبی رنگ ، پرده ها ابریشمی ، صندلی ها طلایی رنگ

خانمی خیلی خوشگل گه موهای طلایی داشت و لباس تیره ای به تن کرده بود با لبخندی به طرف ما آمد، من اول فکر کردم جولیا آمده تا خانم را ملاقات کند. اما بعد مشخص شد که جولیا برای خرید کلاه به این فروشگاه آمده.

جولیا روی صندلی مقابل آینه نشست و ده دوازده کلاه را روی سرش امتحان کرد. یکی از دیگری قشنگ تر بود، دو تا از خوشگل ترین آنها را خرید.

خیلی  لذت دارد :که آدم جلوی آینه بنشیند و کلاهی را که دوست دارد روی سرش امتحان کند و بخرد بدون اینکه نگران پولش باشد.

جای تردید نیست که نیویورک دنیایی را که جان گریر ساخته بزودی ویران خواهد کرد.

بعد از اینکه خرید کردیم طبق قرار قبلی ما آقای پندلتون را در رستوران " شریز" ملاقات کردیم، بدون تردید شما به رستوران شریز رفته اید. آن را با سالن غذا خوری جان گریر مقایسه کنید. با آن رو میزی های مشمع و ظروف سفالین و کاردها و چنگالهای دسته چوبی ، حالا ببینید من چه حالی داشتم.

من ماهی را با چنگال عوضی خوردم ، اما پیشخدمت بدون اینکه کسی متوجه شود خیلی مودبانه چنگال ماهی خوری را به دست من داد.

بعد از ناهار به تئاتر رفتیم ....بابا....بابا... باورنکردنی ، بی نظیر فوق العاده بود، من هرشب خوابش را می بینم . مگر شکسپیر نابغه نیست؟

هملتی که روی صحنه آمد، خیلی بهتر از هملتی بود که ما در کلاس در مورد او صحبت می کردیم . اول من خیلی از او خوشم می آمد، اما حالا ... خدایا چه بگویم؟

اگر شما اجازه بدهید من ترجیج می دهم بجای نویسنده یکی هنرپیشه بشوم ، شما دوست ندارید که من مدرسه را رها کنم و به دانشکده ی هنرهای فنی بروم؟

اگر این طور بشود، من همیشه یک لژ مخصوص برای شما ذخیره می کنم که تماشاچی ها که شما تمام نمایشهای مرا ببنید و من هم از روی صحنه به شما تبسم کنم. اما خواهش می کنم شما همیشه یک گل سرخ به یقه ی تان بزنید تا شما را زود تشخیص بدهم و به کس دیگری لبخند نزنم که اگر اینکار بشود من ناراحت می شوم.

ما شب یکشنبه برگشتیم و شام را هم در راه توی قطار خوردیم . میزهای قطار با چراغ های صورتی تزئین شده بود و مستخدمین سیاه پوست از مسافران پذیرایی می کردند. من تاکنون نشنیده بودکه که در قطار شام هم می دهند، بدون توجه این حرف را زدم و جولیا ناگهان گفت :
مگر تو کجا بزرگ شده ای؟
من هم با شرمندگی گفتم :
در یک دهکده
مگر مسافرت نکرده ای ؟
نه تا روزی که به دانشکده مسافرت نکرده بودم. مسافت هم تا دانشکده 165 میل بیشتر نبود و ما غذا نخوریم

از آن روزی که  من اینطور حرف زدم ، جولیا با کنجکاوی به من علاقه پیدا کرده است، من هم سخت کوشش می کنم که حرفی از دهانم بیرون نیاید که باعث آبرو ریزی بشود. اما به محض این که چیزهای عجیب و غریب و تازه می بینم فراموش می کنم که باید مواظب حرف زدنم باشم، از بد شانسی همه چیز هم باعث تعجب هم باعث توجه من می شود.

هجده سال در پرورشگاه جان گریر بودن و بعد ناگهان در دنیای بزرگ رها شدن خیلی گیج کننده است.اما به تدریج دارد برای من عادت می شود و دیگر آن خطاهای گذشته را مرتکب نمی شوم. حالا دیگر وقتی با دخترها معاشرت می کنم ناراحت نمی شوم.

آن روزها اگر کسی به من نگاه می کرد دست و پایم را گم می کردم و احساس می کردم که همه فهمیده اند که این لباس های نو مال من نیست و من همان یتیم روپوش بپوش مدرسه هستم. اما حالا دیگر این فکر ها باعث ناراحتی من نمی شود.

راستی یادم رفت که در مورد گل ها برای شما تعریف کنم. آقای جروی به هر یک از ما سه نفر یک دسته گل بنفشه و سوسن داد. خیلی مرد مهربانی هست. مردهاییکه من تاکنون دیده بودم آدمهایی بودند که اعانه می دادند و هیچ وقت از مردها خوشم نمی آمد. اما حالا دارد عقیده ام عوض می شود.

وای خدای من ، یازده صفحه نوشته ام . نترسید. همین حالا تمامش می کنم.

دوستدار همیشگی شما
جودی                

---------------------------------------

10th April Dear Mr. Rich-Man,

Here's your cheque for fifty dollars. Thank you very much, but I do not feel that I can keep it. My allowance is sufficient to afford all of the hats that I need. I am sorry that I wrote all that silly stuff about the millinery shop; it's just that I had never seen anything like it before.

However, I wasn't begging! And I would rather not accept any more charity than I have to.

 Sincerely yours,
Jerusha Abbott



M.T

All that I have is yours



Who's Gonna Pay The Check?


Gloria sitting at the table on the terrace of Tasty Restaurant glanced at her watch, more than one hour had gone but Sergey has not come yet. Gloria let out a deep sigh, and looked down at the happy people who those were sitting out of the restaurant , they were eating, talking and laughing in a loud noise.


A cute kitten was wiggling under the tables, as if he was searching for something over there, a waitress brought the food for one of the tables, a man was crossing the street, and a couple went past the restaurant dramatically.

Gloria turned her attention to inside, and looked at the plates, glasses and bottles on the tables, Gloria felt cold,'What on earth can I do?', she drank a sip of her green tea.
 Then she thought about her credit card that wasn't with her; easily this morning Gloria put it at home, and now she didn't have any money with her, and the check?? whose check was it? who was going to pay it? Gloria felt her fingers became numbed, she drank another sip, and thought, thought until a loud crash was broken on her thoughts.




Gloria turned her attention to the street, two cars had ran into each other, "Oh, Where is My Sport car ?" Gloria could not give any money to pay the check, she needed hers, because she had monthly installments; Gloria had just bought an expensive car on installment, and without any doubts she didn't like to miss her beautiful car; her mind numbed, she sipped a sip else.




Would she strong enough to bear bitter cold?


Sergey was driving fast in the road that lead to the luxury restaurant , on the way he stopped to buy a wool pullover for Gloria. After shopping he jumped into car again, and pulled  into the highway; it was so overcrowded, and a stream of cars went down slowly, Sergey was involved in a traffic jam for hours.

He got nervous, and glanced at watch,"Gee!" he felt the tears gathered in his eyes, "Gloria might be frozen until now, Oh, No! Stand only a little, Please, Gloria, I'm there in a flash,"

The teardrops ran down freely on his cheeks, Sergey tried to force his thoughts away from Gloria, and thought about Driverless cars, Larry is right, maybe driverless cars can remove traffic jam forever.

Some children played around the restaurant; laughing, three models came out, and got into a valuable car. Sergey drew his car, and got out with pullover, and raced to the restaurant.


For Lunch is Closed.

He was thinking that he should go to the kitchen, suddenly a sound from top of the terrace drew his attention, 'Serge, Sergey!"

Sergey looked up at the terrace  and winched to see Gloria, his eyes grew large, and said " unless my eyes cheated me, that's Gloria?"

Gloria was waving her hands to him, call out him, 'Sergey, Sergey, come in, come on!"  She looked very well, Sergey knitted his brows, and stared at the wool pullover, "What a trick!"

A sign market was on the door ,"Closed For Lunch!" Sergey's eyes widened silently.
The restaurant wasn't vacant, the crowd was still having lunch, Sergey didn't expect to see someone there, so he was blood up, he decided to call out the waitress, but as he opened his mouth to saying something, Gloria stepped down the staircase,and ran towards him.

Gloria told him, smiling, 'I treated the Glass visitors to a dinner party.'
Sergey's eyes was puzzled, 'What?' his look shifted from the people to Gloria, and got fixed on her, 'You're in Fridge, aren't you?'
Gloria blushed, and gazed at the floor, 'Something dreadful happened for me,  you can't believe! As if I was in fridge, my fingers were numbed. Let's go, I tell you the whole truth!'
Sergey handed the pullover to her, and they both headed to the terrace, while they were having lunch, Gloria told the story.

Sergey said, grinning,'So you need my money, not my warm hands.'
Gloria blushed, and stared at the table.
Sergey said, smiling,'Don't worry, I'm here,and You're the most important part of my life, so All that I have is yours."

Gloria smiled, "You're really generous, A Unique Diamond!'

After all, The waitress brought the check for him, when Sergey saw it, he got pale,and he forced the tears back, Sergey asked,' how many people did you invite?' now he wished to change his tune.

Gloria put on her knit jacket, Sergey said,frowning,"You're too Lavish" the warmth went to replace  to the chill, but Gloria responded cleverly, 'Take it easy, Ben Graham said: Price is what you pay, Value is what you Get."

Price is what you Pay
Value is what you Get
          Ben Geraham



Best Wishes
M.T



 
M.T

The Whole Restaurant For U ;)



The Dinner Party

​ The hostess interrupted her, and shouted, 'Wow! That sounds wonderful! I love Tasty Restaurant.' The audience laughed, and confirmed her saying by clapping. Gloria's eyes widened silently, and her mouth was hanging open in confusion, she wanted to cried, 'No, it's a misunderstanding, Sergey is going to have lunch with me not you!' But it was all over, the audience who was bubbling with excitement headed to the restaurant.

Gloria let out a deep sigh, 'Oh, More fool You!' she glanced at the salon, the crowd was going swiftly toward the exit . Now there was a look of indecision on Gloira's face,'What on earth can I do?' The time flew, and she must make a decision immediately.

Suddenly, a sparkle shined in her eye, Gloria was in luck; Sergey would reserve the whole restaurant for them , as he was a celebrity, and didn't like anyone disturbing his private. Therefore Gloria only need to provide the visitors' food.

 Stepping off the stage, she called the restaurant attendant with her Google Glass, the attendant said, 'No problem. We're ready for your guests, Miss Roberts.'
Gloria smiled, it calmed her mind, so she rushed to the exit. Near the door she stopped , turned around and stared at the stage, she blushed.  Gloria went in despair, and left behind her dreams on the stage.


​​Glass & I


Sergey, along with Larry and his assistant was entering the meeting room. As soon as he wanted to pass through the door, Larry pointed at his Glass, and mentioned, 'Please, without Glass, Sergey!'

Sergey's forehead creased in a frown, 'Huh? What? Why? I can't be part with my Glass!'
Larry glanced at his assistant, frowning, 'And I can't concentrate on my speech when you are in Glass! whenever you check your messages through Glass, Mr. Assistant laughs. Please, Sergey.'

Sergey glared at Mr. Assistant, and uneasily put his Glass on the desk outside the meeting room. It's really difficult for Sergey part with Glass, especially today, because Gloria had gone to Glass Fashion Show.

Sergey had butterflies in his stomach; for the first time Gloria was going to speak in public, that is why he was so worried.



The meeting began, and Larry addressed on  Google driverless car, his eyes glistened while he spoke with excitement. All eyes focused on Larry, Mr. Assistant was jotting Larry's words as quick as could in his tablet, and Sergey was shuffling his feet nervously, and looked at the watch impatiently.



The clock ticked away, Larry said, 'The experts say that our city needs Dirverless car...' Mr. Assistant nodded his head, and smiled; Sergey's finger was tapping on the round table, Larry frowned; Sergey re-glanced at the clock , it was almost lunch time, Mr. assistant kept looking fixed on his manager, murmuring, 'He's best!'

Sergey stared away, he really went to on Larry's nervous, Larry wound up his speech, Mr. assistant cheered him, and Sergey ran out of the office, picked the Glass up, and checked it rapidly, 'Oh, a message from Gloria!'
"Emergency!

Hurry up, Sergey!
I Am Trapped inside a Fridge.
My Fingers are numbed, I Am Really in a Dangerous Location!
Save Me, Please!
Please, Bring Your Warm Hands, I truly Need Them.
Yours Truly
Address: Tasty Restaurant"



"What a nuisance!" he said.Over and Over Again Sergey read the message, he went block, he couldn't make sense how and why Gloria was in a Fridge??? The line of questions appeared on his mind, the questions that he didn't have any replies for, maybe it was only a joke?? and maybe...

Sergey rushed to the door, he knew Gloria was too curious, maybe she had gone to the kitchen, on chef's nervous, and he locked her up in the Fridge. Anyway, Sergey was going to Tasty restaurant before, so he took his car hastily , and drove away at high speed.

Best wishes
M.T







M.T

Tuesday, December 30, 2014

Isn't Shakespeare wonderful? Happy New Year




 
وقتی به زندگی گذشته ی خود بنگرید متوجه خواهید شد ، لحظه هایی که کارهایی را با عشق ناب انجام داده اید ، لحظه هایی بوده اند که به راستی زندگی کردید
هنری دراماند
 

سلام


و خداحافظ سال 2014 ، افسوس که برای ما بار دیگری نیست ، تو می روی و فقط خاطراتت را برایم باقی می گذاری، چه لحظات سختی است نشستن در سوگ یک سال از دست رفته و شادی برای تولد سالی نو ، زندگی پر از لحظه هایی این چنین است ، به راستی که غم و شادی از یک ریشه اند

آره ،الان حس مبهمی دارم، سخته که جلوی ریزش اشکهایم رو بگیرم، هنوز لحظه ی شروع سال 2014 را به روشنی به یاد دارم ، چقدر پر شور و هیجان بودم ، چه لحظه ی جادویی بود

هرگز باور نمی کردم چنین وقایعی رخ بدهد، اتفاقاتی افتاد که باور نکردنی بود و حتی هنوز هم نتونستم هضمشون کنم ، مثل مرگ عزیزان از دست رفته

زندگی در دنیای مجازی مثل موج سواری در یک دریا متلاطم است، اصلاً نمی دونی لحظه ی بعد روی دریا هستی یا نه؟ گاهی وقتی داری لبخند می زنی و نسیم رو روی گونه هات حس می کنی ، موجی از راه می رسد ... چشمات رو می بندی و در لحظه های نیستی غرق می شی

چه بسیار سایت هایی که بودند، اما حالا نیستند، چه بسیار دوستانی که بودند و الان نمی دونی کجای دنیا هستند و گاهی فکر می کنی اصلاً بودند، اینجا همه چیز مبهم و پیچیده است، اما جالبه، اینجا مجازیه .

تو دنیای واقعی دوستانت را باور می کنی، وقتی یک روز نباشند نگرانشون می شی، پرس و جو می کنی تا بفهمی چه اتفاقی براشون افتاده ، اینجا اگر چند سال با یک نفر دوست باشی ، یا عضو یک سایت باشی و ببینی که غیب شده، بی خیال می شی ، دنبالش نمی گردی و راحت به زندگیت ادامه می دهی ، انگار هیچ اتفاقی نیفتاده ، گویی که اصلاً از اول نبوده است.

گاهی واقعاً دلتنگ می شوم ، درست مثل حالا که تقویم سال پیش رو ورق می زنم، وقتی به ایمیلم نگاه می کنم یا وقتی جلوی آیینه می ایستم و گذر ایام را می بینم، اما زندگی همینه دیگه ، باید همیشه لبخند بزنی ، گذشته ها را رها کنی و از مزه مزه کردن لحظه هایی که داری سرخوش باشی،  دیروز تاریخ است ، فردا شاید نیاید، امروز تنها سرمایه ای است که داری . خوش آمدی 2015

"لحظه ها را گذراندیم تا به خوشبختی برسیم
غافل از این که همین لحظه ها خوشبختی اند. "

Happy New Year

یکی از زیباترین و عمیق ترین جملاتی که امسال خواندم این جمله بود، هر وقت  دلتنگ می شوم یا می ترسم که نقشه هایم به هم بریزد، به یادش می افتم:

"پرنده ای که روی شاخه ی درخت نشسته ، هرگز از شکستن شاخه نمی ترسد
چون اعتماد او به شاخه نیست بلکه به بالهای خودش است. همیشه باورت به خودت باشه "


---------------------------------------------

And now, shall I tell you about my vacation, or are you only interested in my education as such? I hope you appreciate the delicate shade of meaning in 'as such'. It is the latest addition to my vocabulary.

The girl from Texas is named Leonora Fenton. ( Almost as funny as Jerusha, isn't it?) I like her, but not so much as Sallie McBride; I shall never like any one so much as Sallie--except you. I must always like you the best of all, because you're my whole family rolled into one. Leonora and I and two Sophomores have walked 'cross country every pleasant day and explored the whole neighborhood, dressed in short skirts and knit jackets and caps, and carrying shiny sticks to whack thing with. Once we walked into town--four miles--and stopped at a restaurant where the college girls go for dinner. Broiled lobster (35 cents), and for dessert, buckwheat cakes and maple syrup (15 cents). Nourishing and cheap.

صفت
delicate ظریف، نازک ، حساس، خوش مزه، خوش ریخت ،
nourishing مقوی
-----------------------
اسم
maple syrup شربت افرا
whack
ضربت ، صدای ضربه
buckwheat گندم سیاه
Sophomore دانشجوی سال دوم
---------------------------------------------
فعل

to appreciate قدردانی کردن، درک کردن، احساس کردن

to whack، زدن ، محکم زدن ، ضربه زدن ، صدای کتک زدن،

خب، حالا می خواهم در مورد تعطیلات برایتان قلم بزنم، شاید هم شما فقط به تحصیلات من علاقه مندید نه تعطیلات من ؟

آن دختر اهل تگزاس است و نامش " لئونورا فن تن " است ( بی شباهت به اسم جروشا آبوت نیست)
من خیلی دوستش دارم ، اما نه به اندازه علاقه ای که به سالی دارم ، من هیچکس را به اندازه ی سالی دوست ندارم ، البته شما که جای خود دارید، من باید شما را بیشتر از همه دوست بدارم ، چون شما همه ی خانواده ی من هستید.

لئونورا و من و دو دختر از کلاسهای بالاتر هر روز که هوا خوب بود، دامن کوتاه و ژاکت بافتنی می پوشیدیم و یکی یک چوبدست بر می داشتیم و تمام اطراف اینجا را می گشتیم ، یکبار بیش از چهار مایل راه رفتیم ، که به یک شهرک رسیدیم . این شهرکی است که دختران دانشکده در آنجا غذا می خورند ، ما با هم ناهار خوردیم ، غذای گوشتی 35 یک دسر و یک تکه کیک شکلاتی 15 سنت ، که هم پرکالری و هم ارزان بود


------------------------------

24 ماه مارس
( شاید هم 25 ماه مارس)

بابا لنگ دراز عزیز،

تصور نکنم لازم باشد که من به بهشت بروم ، در اینجا آنقدر چیزهای جالب هست که دیگر شایسته نیست آنها را رها کنم و به بهشت بروم.

دفت کنید تا بگویم چه شده است:
جروشا آبوت در مسابقه ی داستانهای کوتاه که در مجله ماهانه دانشکده هر سال ترتیب می دهند، برنده شده است. ( 25 دلار جایزه) ، یک دانشجوی سال دوم برنده شده، چون اغلب دانشجویان سال آخر برنده می شوند.

وقتی نام خودم را در فهرست دیدم باورم نشد. شاید هم راستی راستی نویسنده شده ام ، کاش خانم لیپت چنین نام مزخرفی روی من نمی گذاشت.

موضوع دیگر این که من در نمایشنامه هایی که هر بهار ترتیب می دهند، شرکت دارم . من در نمایشنامه " آنطور که می خواهید" در نقش " سلیا" دخترخاله ی " روزالیند" بازی می کنم.

موضوع دیگر این که جمعه ی آینده من و جولیا و سالی به نیویورک می رویم تا خرید بهاری کنیم. شب را هم می مانیم و روز بعد با آقای جروی به تأتر میرویم . آقای پندلتون از ما دعوت کرده، جولیا شب را در منزل خودشان می خوابد و من و سالی در هتل " مارتا واشینگتون" اقامت می کنیم.

من تاکنون نه به هتل رفته ام و نه به تئاتر. فقط یک مرتبه به تأتر رفته ام و آن هم در جشن کلیسای کاتولیک بود. آن موقع بچه های نوانخانه را جمع کرده بودند تا به آنجا ببرند، آن را نمی شود یک نمایش و تآتر به حساب آورد.

چه باور بکنید چه نکنید، نمایشنامه ای که خواهیم دید " هملت " است.

تصورش را بکنید. چهار هفته تمام این نمایشنامه را خوانده ام و کلمه به کلمه آن را از حفظ کرده ام، من آن قدر از اتفاقاتی که می افتاد به هیجان می آمدم که خوابم نمی برد.

خدانگهدار
این دنیا خیلی سرگرم کننده است

دوستدار همیشگی شما
جودی

(پیوست نامه )

همین حالا به تقویم نگاه کردم 28 ماه مارس است.

(پیوست دیگر نامه )

امروز راننده ای را دیدم که یک چشمش آبی و چشم دیگرش قهوه ای بود. فکر نمی کنید این موضوع برای یک داستان پلیسی عالی باشد؟


-----------------------------------
7th April Dear Daddy-Long-Legs,

Mercy! Isn't New York big? Worcester is nothing to it. Do you mean to tell me that you actually live in all that confusion? I don't believe that I shall recover for months from the bewildering effect of two days of it. I can't begin to tell you all the amazing thing I've seen; I suppose you know, though, since you live there yourself.

But aren't the streets entertaining? And the people? And the shops? I never saw such lovely things as there are in the windows. It makes you want to devote your life to wearing clothes.

Sallie and Julia and I went shopping together Saturday morning. Julia went into the very most gorgeous place I ever saw, white and gold walls and blue carpets and blue silk curtains and gilt chairs. A perfectly beautiful lady with yellow hair and a long black silk trailing gown came to meet us with a welcoming smile. I thought we were paying a social call, and started to shake hands, but it seems we were only buying hats--at least Julia was. She sat down in front of a mirror and tried on a dozen, each lovelier than the last, and bought the two loveliest of all.

I can't imagine any joy in life greater than sitting down in front of a mirror and buying any hat you choose without having first to consider the price! There's no doubt about it, Daddy; New York would rapidly undermine this fine stoical character which the John Grier Home so patiently built up.

And after we'd finished our shopping, we met Master Jervie at Sherry's. I suppose you've been in Sherry's ? Picture that, then picture the dining-room of the John Grier Home with its oilcloth-covered tables, and white crockery that you CAN'T break, and wooden-handled knives and forks; and fancy the way I felt!

I ate my fish with the wrong fork, but the waiter very kindly gave me another so that nobody noticed.

And after luncheon we went to the theater--it was dazzling, marvelous, unbelievable--I dream about it every night.

Isn't Shakespeare wonderful?
Hamlet is so much better on the stage than when we analyze it in class; I appreciated it before, but now, clear me!

I think, if you don't mind, that I'd rather be an actress than a writer. Wouldn't you like me to leave college and go into a dramatic school? And then I'll send you a box for all my performances, and smile at you across the footlights. Only wear a red rose in your buttonhole, please, so I'll surely smile at the right man. It would be an awfully embarrassing mistake if I pricked out the wrong one.
We came back Saturday night and had our dinner in the train, at little tables with pink lamps and negro waiters. I never heard of meals being served in trains before, and I inadvertently said so.

'Where on earth were you brought up?' said Julia to me.
'In a village,' said I meekly, to Julia.
'But didn't you ever travel?' said she to me.
'Not till I came to college, and then it was only a hundred and sixty miles and we didn't eat,' said to her.

She's getting quite interested in me, because I say such funny things. I try hard not to,  but they do pop out when I'm surprised--and I'm surprised most of the time. It's a dizzying experience, Daddy, to pass eighteen years in the John Grier Home, and then suddenly to be plunged into the WORLD.

But I'm getting acclimated. I don't make such awful mistakes as I did; and I don't feel uncomfortable any more with the other girls. I used to squirm whenever people looked at me. I felt as though they saw right through my sham new clothes to the checked ginghams underneath. But I'm not letting the ginghams bother me any more. Sufficient unto yesterday is the evil thereof.

I forgot to tell you about our flowers. Master Jervie gave us each a big bunch of violets and lilies-of-the-valley. Wasn't that sweet of him? I never used to care much for men-judging by Trustees--but I'm changing my mind.
Eleven pages-this is a letter! Have courage. I'm going to stop.

Yours always,
Judy

 






M.T


Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com