This blog is about books, eBooks , my memories and tragic accidents.

Friday, April 10, 2015

فقط کیلومتر اول



"ساحل افتاده، گفت گر چه بسی زیستم
هیـــچ نه معلوم شد آه که من چیســـــتم

موج ز خود رفته ای ، تیز خـــــرامید و گفت
هســتم اگر می روم، اگر نروم نیســــــــتم

                              اقبال لاهوری "

این، شعر محبوب من در دوران دبیرستان بود، همیشه روی میز و توی دفتر و کتابم می نوشتمش.

دوباره سلام

من امروز مردد بودم که نامه ای بنویسم یا نه، دیشب تمام خبرها را مرور کردم و خبر جالبی نیافتم، هفته ی بی هیاهویی بود، البته اوایل هفته هنوز حرفهایی بود درباره ی لوزان و انرژی هسته ای ،که با رسیدن به پایان هفته این سر و صداها هم فرو نشست.

در اواخر هفته، درست پنج شنبه ، پیرامون همین موضوع رهبر انقلاب سخنرانی ایراد فرمودند که آن هم نکته ی جدیدی نداشت، در هر حال شاید جالب ترین و شیرین ترین رخداد این هفته همین تولد حضرت زهرا (س) - روز مادر و زن - به اضافه ی رقابت روبات ها  بود و دیگر هیچ و تلخ ترین رویداد البته برای خانواده ی ما درگذشت یکی از بستگان مهربانمان بود، روانش شاد.


یک ضرب المثل آلمانی می گوید: « هر شروعی مشکل است.» برای من که این طور است، اغلب کلی دردسر با پاراگراف اول دارم ، البته نه همیشه، گاهی این بند راحت در ذهنم می نشیند و من با آسودگی قلم برمی دارم و می نویسم ، اما بیشتر مواقع کلی با خودم کلنجار می روم که اولین بند را بنویسم ، چون مهمترین پاراگراف است.

یکی از نویسندگان حرفه ای توصیه می کند از بند آخر شروع کنیم، مشابه نظریه استفان کاوی، نخست پایان راه را ببینیم و برگردیم عقب تا به اول برسیم.

توصیه ی ارزشمندی است، ولی گاهی با ذهنیت پایان نگر شروع می کنم ، می آیم جلو و در بند اول می مانم. نویسنده ای دیگر می گوید قالبی شروع کن ، با یک نقل قول ، یک بیت شعر، یک ضرب المثل یا طرح یک پرسش ، این پیشنهاد نیز عالی است و اکثراً مؤثر ،اما نه همیشه.

غرض از این حرفها این است که بدانی، چند روز قبل بالاخره تصمیم گرفتم سری به داستانم بزنم، ایده ی اصلی را داشتم  بهتر بود درباره اش تحقیق کنم، این کار را کردم و بعد ایده های دیگری به ذهنم آمد، به جستجو ادامه دادم و در نهایت دیروز با خودم سرِ نوشتن به توافق رسیدم و پیش نویسی هم تهیه شد.

صبح امروز با امید مدادم را برداشتم، اما فکر کردم شروع باید متفاوت تر باشد، باید به کنکاش ادامه می دادم؟ به سراغ گوگل رفتم ، گشتم و گشتم ، اما واژه هایی را که دوست می داشتم نیافتم.

 این طوری است دیگر گاهی نوشتن یک پاراگراف زیاد ساده نیست، اما تو می دانی فقط کیلومتر اول سخت است، به خودت فرصت می دهی، تا این کیلومتر را طی کنی، می دانی این که بگذرد بقیه ی امورخود به خود پیش می رود، البته نه به آسانی ، ولی دیگر روال کار روی غلتک افتاده است.

این شد که امروز من فقط یک پاراگراف نوشتم ،خنده دار است؟ خنده دارتر این که قصد دارم منتشرش کنم،  این تجربه ی من است وقتی یک کاری را منتشر می کنم خودم را ملزم می کنم به رفتن ادامه دهم ، حتی اگر مجبور شوم از نو بنویسمش یا ویرایشش کنم، خب چون هستم اگر می روم گر نروم نیستم .

 راستی من حالا دارم کتاب " عادت می کنیم " را می خوانم اثر " زویا پیرزاد"  و درباره ی دنیای دیجیتال کلی خبر جدید است ، اما شاید نه برای من. زیرا این روزها به راحتی از کنار این خبرها رد می شوم، نه این که بی اهمیت باشند لابد منتظر خبر متفاوت تری هستم :) مشابه این خبری که از ساعت اپل خواندم، با اپل واچ کتاب بخوانید!!!

البته این دروغ اول آوریل بود ، و الان خیلی قدیمی شده نه؟ اما من هر وقت به یادش می افتم خنده ام می گیرد. به امید خبرهای دیجیتالی بامزه تر.


به امید هفته ای سرشار از کامیابی و سرور
                                                                                            M.T


"حقیقتاً بردباری یک فضیلت است، همه باید به نحوی در آن به کمال برسند . به جای بی تابی کردن سعی کن مراقبه ای کوتاه داشته باشی ، نفس عمیقی بکشی و افکار خوشایند را به ذهنت بیاوری.            سیلویا براون"





M.T

0 comments:

Post a Comment

Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com