This blog is about books, eBooks , my memories and tragic accidents.

Sunday, April 12, 2015

تاریکی و نور



سلام، صبح بخیر


" به من کمک کن تا همیشه باغبان امیدوار روحم باشم. باغبانی که می داند بدون تاریکی هیچ چیز متولد نمی شود، همان گونه که بدون نور ، هیچ گیاهی گل نمی دهد.                                                                                                         می سارتن"
_________________________________

7th April Dear Daddy-Long-Legs,

Mercy! Isn't New York big? Worcester is nothing to it. Do you mean to tell me that you actually live in all that confusion? I don't believe that I shall recover for months from the bewildering effect of two days of it. I can't begin to tell you all the amazing thing I've seen; I suppose you know, though, since you live there yourself.

But aren't the streets entertaining? And the people? And the shops? I never saw such lovely things as there are in the windows. It makes you want to devote your life to wearing clothes.

Sallie and Julia and I went shopping together Saturday morning. Julia went into the very most gorgeous place I ever saw, white and gold walls and blue carpets and blue silk curtains and gilt chairs. A perfectly beautiful lady with yellow hair and a long black silk trailing gown came to meet us with a welcoming smile. I thought we were paying a social call, and started to shake hands, but it seems we were only buying hats--at least Julia was. She sat down in front of a mirror and tried on a dozen, each lovelier than the last, and bought the two loveliest of all.


اسم
gilt  زراندود، آب طلاکاری

صفت
gorgeous مجلل، زرق و برق دار
gilt  طلایی، مطلا
trailing عقبی


فعل
to bewilder گیج کردن، سردرگم کردن، گم کردن
to devote وقف کردن، اختصاص دادن، فدا کردن


7 آوریل

خدا رحم کند! نیویورک چقدر بزرگ است. در مقابل این ورستر هیچ است . آیا شما براستی در این شلوغی و این همه برو بیا زندگی می کنید؟ فکر می کنم دو ماه طول بکشد تا من از تأثیری که این شهر در مدت این دو روز روی من گذاشته راحت بشوم.

نمی دانم از کجا شروع کنم. نمی دانم عجایب اینجا را چطور برای شما بازگو کنم. هر چند که خودتان چون اینجا زندگی می کنید از همه چیز با خبر هستید. چقدر خیابانها قشنگ و سرگرم کننده است. مردم، مغازه ها من تاکنون اینهمه چیزهای جالب که در مغازه های نیویورک دیدم جای دیگر ندیده ام.

آدم هوس می کند همه عمرش لباس بپوشد. لباس های قشنگ اینجا را . من و سالی و جولیا صبح یکشنبه به خرید رفتیم. جولیا به مغازه بزرگی رفت که دیدنش نفس را توی سینه نگه می داشت . دیوارهای سفید ، و طلایی  ، زمین مفروش از قالی های آبی رنگ ، پرده ها ابریشمی ، صندلی ها طلایی رنگ

خانمی خیلی خوشگل گه موهای طلایی داشت و لباس تیره ای به تن کرده بود با لبخندی به طرف ما آمد، من اول فکر کردم جولیا آمده تا خانم را ملاقات کند. اما بعد مشخص شد که جولیا برای خرید کلاه به این فروشگاه آمده.

جولیا روی صندلی مقابل آینه نشست و ده دوازده کلاه را روی سرش امتحان کرد. یکی از دیگری قشنگ تر بود، دو تا از خوشگل ترین آنها را خرید.

_________________________________




M.T

0 comments:

Post a Comment

Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com