This blog is about books, eBooks , my memories and tragic accidents.

Friday, April 3, 2015

زنگ را زدند



صبح بخیر

"سادگی ، روشنی و یکپارچگی ویژگی هایی هستند که به زندگی ما قدرت ، پویایی و شادی می بخشند.                  ریچارد هلووی"

______________________________
___


It's down in the books free for any Trustee to read. But really, Daddy, what could you expect? When you put a hungry little nine-year girl in the pantry scouring knives, with the cookie jar at her elbow, and go off and leave her alone; and then suddenly pop in again, wouldn't you expect to find her a bit crumby? And then when you jerk her by the elbow and box her ears, and make her leave the table when pudding comes, and tell all the other children that it's because she's a thief, wouldn't you expect her to run away?

I only ran four miles. They caught me and brought me back; and every day for a week I was tied, like a naughty puppy, to a stake in the back yard while the other children were out at recess.

Oh, dear! There's the chapel bell, and after chapel I have a committee meeting. I'm sorry because I meant to write you a very entertaining letter this time.


Auf Wiedersehen Cher Daddy, Pax tibi!
Judy


PS. There's one thing I'm perfectly sure of I'm not a Chinaman.

اسم

crumb خرده نان
recess تنفس ، تعطیل موقتی

فعل

to scour صیقل دادن، زدودن، شستن
to pop in  سرزده وارد شدن
to box مشت زدن

شرح آن به تفصیل در دفتر مخصوص نوشته شده و هر اعانه دهنده ای می تواند آن را بخواند.

اما بابا جان انصاف بدهید، اگر شما دختر بچه گرسنه و یتیمی را که فقط 9 سال دارد در آشپزخانه تنها بگذارید تا کارد تیز کند و بغل دستش هم نان شیرینی تازه بگذارید، آن وقت چه انتظاری دارید؟

بعد وقتی که ناگهان سر برسند و ببینند که دامن و دهانش پر از خرده نان شیرینی است، بازویش را به حالت عصبی بکشند و توی گوشش بزنند و سرشام او را گرسنه از پشت میز بلند کنند و بعد جلوی همه بگویند چون دزدی کرده نباید دسر بخورد، خب حق بدهید ، شما اگر جای من بودید فرار نمی کردید؟

من فقط چهار مایل فرار کرده بودم که مرا گرفتند، برگرداندند . تا یک هفته زنگهای تفریح که بچه ها بازی می کردند مرا به تیر می بستند.

ای داد و بیداد زنگ کلیسا را زدند ، بعد از کلیسا باید در یک کمیته شرکت کنم، بابا معذرت می خواهم می خواستم نامه ی جالبی بنویسم.

شب بخیر باباجان عزیز
جودی

( پیوست نامه )

من هر که هستم این مسلم است و جای تردید نیست که چینی نیستم.


_________________________________



M.T

0 comments:

Post a Comment

Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com