This blog is about books, eBooks , my memories and tragic accidents.

Sunday, November 16, 2014

Ninety-Seven Twins and one Brilliant Mind




سلام ، خوب هستید؟

دیشب که داشتم نامه ی جودی را تایپ می کردم ، این فکر از سرم گذشت که مطمئناً بابا لنگ دراز وقتی این نامه ها را می خوانده ، خیلی گریه می کرده است.هر چند لحن نامه ها شاد است ، اما حال و هوای نامه ها گرفته و غمگین است.  من که حسابی احساساتی می شم و غمگین.

نمی دانم شما همین احساس را دارید یا نه؟ شاید پوزخند می زنید و می گویید این فقط یک داستان خیالی است ، شاید حق با شما باشد ! الیور تویست هم داستانی غیر واقعی بود اما چنان اثری در قلب مردم گذاشت که ناچار شدند چشمان قلبشان را باز کنند و دور و برشان را ببینند ؛موجوداتی را که تا آن زمان برایشان نامرئی بودند ، کودکان کار
 گاهی تأثیر یک اثر خیالی خیلی عمیق تر از یک داستان واقعی است. شاید به همین خاطر است که زبان داستان در طول تاریخ بهترین زبان برای آموزش تعالیم مذهبی، القای عقاید و  حتی فروش یک کالا بوده است.

_______________________________________

The long lower hall had not been lighted, and as she came downstairs, a last Trustee stood, on the point of departure, in the open door that led to the porte-cochere. Jerusha caught only a fleeting impression of the man -- and the impression consisted entirely of tallness. He was waving his arm towards an automobile waiting in the curved drive. As it sprang into motion and approached, head on for an instant, the glaring headlights threw his shadow sharply against the wall inside. The shadow pictured grotesquely elongated legs and arms that ran along the floor and up the wall of the corridor. It looked, for all the world, like a huge, wavering  daddy- long- legs.

اسم
departure حرکت ، عزیمت ، کوچ
instant لحظه، آن ، دم
headlight چراغ جلو ماشین ، چراغ جلو
glare، روشنایی خیره کننده ،تابش، تلألو،
wavering تردید
motion تکان ، جنبش ، حرکت

____________________

صفت
curved منحنی، چنبری، خم
instant فوری
grotesque عجیب و غریب ، مضحک
wavering مردد
_______________________

فعل
to elongate کشیده کردن ، امتداد دادن، دراز کردن ، طولانی کردن
to glare خیره نگاه کردن
to approach نزدیک شدن ، نزدیک آمدن
to consist مرکب بودن، شامل بودن ، عبارت بودن از

___________________________________
قید
entirely، کاملاً ، سرتاسر،


هنگامیکه جروشا به پله ی آخر رسید، آخرین نفر از مهمانان از مقابل تالار عبور کرد و بیرون رفت. تنها چیزی که نظر جروشا را جلب کرد ، قد بلند او بود.

پشت مرد به طرف جروشا بود . دستش را بلند کرد و به یکی از اتومبیل ها اشاره کرد ، هنگامیکه اتومبیل جلو آمد ، انعکاس چراغ اتومبیل روی او افتاد و سایه کشیده و درازی از پاهای او روی دیوار افتاد.





___________________________________________________


10 اکتبر

بابا لنگ دراز عزیز،

آیا هیچ درباره ی میکل آنجلو چیزی شنیده اید؟

او نقاش مشهوری است که در قرون وسطی در ایتالیا زندگی می کرده است . تمام دانشجویان ادبیات انگلیسی خیلی خوب او را می شناسند ، اما وقتی نام او را گفتند من فکر کردم فرشته ی بزرگی باید باشد. همه ی کلاس زدند زیر خنده . تلفظ آنجلو شبیه آنجل ( فرشته ) است. مگر نه ؟ مشکل اینجاست که در دانشکده همه انتظار دارند ، آدم همه چیز را بداند، آن هم چیزهایی که آدم تاکنون حتی حرفش را نشنیده است ، اما من حالا فهمیده ام باید چکار کرد.

هر وقت بچه ها درباره ی چیزی حرف می زنند که من نمی دانم . من یک کلمه اظهار نظر نمی کنم ، بعد می روم در دائره المعارف نگاه می کنم و یاد می گیرم.

روز اول اشتباه مسخره ای کردم، یک نفر به طور اتفاقی نامی از " موریس مترلینگ " برد ، من بدون تأمل پرسیدم؟
- از دخترهای سال اول است؟

یک ساعت نگذشته بود که همه ی بچه های دانشکده موضوع را فهمیدند و همه می خندیدند.
به هر حال احساس می کنم در هوش و دانایی من از کسی کم ندارم. حتی گاهی از مواقع حس می کنم بیشتر از دیگران هم می فهم.

راستی دوست دارید بگویم چطور اتاقم را مبلمان کرده ام؟ رنگهای زرد و قهوه ای را مخلوط کرده ام ، رنگ اتاق نخودی است . پرده و پشتی ها را زرد انتخاب کردم . یک میز آلبالویی ( دست دوم است و آنرا یک دلار خریده ام ) و یک صندلی از چوب ماهون و یک قالیچه ی قهوه ای که وسطش یک لکه جوهر دارد توی اتاقم هست. من صندلی را به نحوی روی لک جوهری قالی گذاشته ام که معلوم نشود، پنجره ها خیلی بلند هستند.
به طور عادی نمی شود بیرون را تماشا کرد . من برای اینکه بیرون را ببینم آینه ی میز آرایش را باز کرده ام، بعد آنرا جلوی پنجره می کشم و هر وقت بخواهم بالا بروم، کشوی میز آرایش را در می آورم و از آن به عنوان پله استفاده می کنم ، بدون دردسر.

سالی به من کمک کرد و من این اجناس و اثاث را در یک حراجی خریدم . هر چه باشد سالی در یک خانواده ی درست و حسابی بزرگ شده و این چیزها را می داند. شما حتی حدس هم نمی توانید بزنید که خرید چقدر برای من دوست داشتنی است . دوست دارم یک پنج دلاری بدهم و بقیه اش را بگیرم . من تاکنون هرگز بیش از پنج سنت پول نداشته ام.

آها بابا جون ، من خوب قدر پول تو جیبی ماهانه را می دانم .

هرچه سالی دختر پرجوشی است ، بعکس جولیا نیست . من سر در نمی آورم که خانم ناظم چطور در انتخاب هم اتاقی ها کج سلیقه بوده است. سالی از همه چیز خنده اش می گیرد ، اما جولیا از هر چیزی زود خسته می شود ، حوصله ندارد و خودش را کنار می کشد. هرگز با هیچکس هماهنگی ندارد. معتقد است کسی که نامش پندلتون است کارش رو به راه است و جایش در بهشت برین است.

فکر می کنم من و جولیا از همان روز اول مخالف یکدیگر آفریده شده ایم.

خب به طور حتم حالا انتظار دارید کمی در مورد درس هایم بنویسم ، درس های من به شرح زیر هستند:

1- درس لاتین - جنگ " هانیبال" علیه رمی ها ، عقب نشینی رمی ها.

2- درس فرانسه- 24 صفحه از " سه تفنگدار " ، صرف سوم شخص افعال بی قاعده.

3-درس هندسه- مبحث استوانه را تمام کرده ایم و به محبث مخروطات رسیده ایم.

4- درس انگلیسی- شرح و تفسیر.

5- درس فیزیولوژی- رسیدیم به جهاز هاضمه - کیسه ی صفرا لوزالمعده .

                                                  در راه آموزش درس
                                                                جروشا آبوت


پیوست نامه

امیدوارم شما مشروب خور نباشید بابا، الکل دشمن کبد است.


 
_________________________________

Wednesday
Dear Daddy-Long-Legs,


I've changed my name.

I'm still 'Jerusha' in the catalog, but I'm 'Judy' everywhere else. It's really too bad, isn't it, to have to give yourself the only pet name you ever had? I didn't quite make up the Judy though. That's what Freddy Perkins used to call me before he could talk plainly.

I wish Mrs. Lippett would use a little more ingenuity about choosing babies' name. She gets the last names out of the telephone book-- you'll find Abbott on the first page--and she picks the Christian names up anywhere; she got Jerusha from a tombstone. I've always hated it; but I rather like Judy. It's such a silly name. It belongs to the kind of girl I'm not--a sweet little blue-eyed thing, petted and spoiled by all the family, who romps her way through life without any cares. Wouldn't it be nice to be like that? Whatever faults I may have, no one can ever accuse me of having been spoiled by my family! But it's great fun to pretend I've been. In the future please always address me as Judy.

Do you want to know something? I have three pairs of kid gloves. I've had kid mittens before from the Christmas tree, but never real kid gloves with five fingers. I take them out and try them on every little while. It's all I can do not wear them to classes.
( Dinner bell. Goodbye.)


Friday

What do you think, Daddy? The English instructor said that my last paper shows an unusual amount of originality. She did, truly. Those were her words. It doesn't seem possible, does it, considering the eighteen years of training that I've had? The aim of the John Griper Home( as you doubtless know and heartily approve of ) is to turn the ninety-seven orphans into ninety-seven twins.

The unusual artistic ability which I exhibit was developed at an early age through drawing chalk pictures of Mrs. Lippett on the woodshed door.
 
I hope that I don't hurt your feelings when I criticize the home of my youth? But you have the upper had, you know, for if I become too impertinent, you can always stop payment of your cheques. That isn't a very polite thing to say--but you can't expect me to have any manners; a foundling asylum isn't a young ladies' finishing school.
 
 You know, Daddy, it isn't the work that is going to be hard in college. It's the play. Half the time I don't know what the girls are talking about; their jokes seem to relate to a past the every one but me has shared . I'm a foreigner in the world and I don't understand the language. It's a miserable feeling. I've had it all my life. At the high school the girls would stand in groups and just look at me. I was queer and different and everybody knew it. I could FEEL  John Grier Home written on my face. And then a few charitable ones would make a point of coming up and saying something polite. I HATED EVERY ONE OF THEM--the charitable ones most of all.

Nobody here knows that I was brought up in an asylum. I told Sallie McBride that my mother and father were dead, and that a kind old gentleman was sending me to college which is entirely true so far as it goes. I don't want you to think I am a coward, but I do want to be like the other girls, the and that Dreadful Home looming over my childhood is the  one great big difference. If I can turn my back on that and shut out the remembrance, I think , I might be just as desirable as any other girl. I don't believe there's any real, underneath difference, do you? Anyway, Sallie McBride likes me!

Yours ever,
 Judy Abbot ( Nee Jerusha)




M.T

0 comments:

Post a Comment

Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com