This blog is about books, eBooks , my memories and tragic accidents.

Wednesday, April 22, 2015

چلو کباب سلطانی مجلسی





نگاهش را دور گرداند، آشپزخانه از تمیزی می درخشید، نفس راحتی کشید:« اینم از این، فقط مونده شام.» پیشانی اش چین افتاد، دستکش ها را درآورد:« کاش یکهو یک پرس چلوکباب سلطانی جلویم ظاهر می شد.» از فکر مجلسی اش خنده اش گرفت؛ آخر ماه بود و مثل همیشه خرجی خانه ته کشیده بود، آخ! اگر فقط 200 میلیون می بردند چی می شد ...

صدای زنگ تلفن رشته اش افکارش را از هم گسست، حتماً سپهر بود، به سوی تلفن شیرجه زد.

--: « مژده، مژده ، مژده ...»
-- لبخند کجی زد، اخم کرد، قهقهه زد، چشمانش گرد شد و دهانش واماند، یک سیلی محکم به خودش زد، جیغ کشید، دست آخر هم به گریه افتاد:« راس می گی؟ اصلاً باورم نمی شه؟ به این زودی؟ آره می دونم کجاست؟ همین الان راه می افتم.»

گوشی را گذاشت، شتابان به طرف آشپزخانه دوید، هنوز چند قدمی نرفته بود که به سمت تلفن برگشت :« پاک قاطی کردم، نمی دونم کجا برم.»

کتاب آرام و متین روی میز کنار تلفن بود، سرِ جای همیشگیش. دستپاچه روبه رویش نشست، یک لحظه ماتش برد، روزی را به یاد آورد که سپهر لبخندزنان برگه را پیش رویش گذاشت:« برای مژده خانم غیب گو.»

بعد یک ماه تمام با هم نشستند، فوتبال تماشا کردند، تیم ها را تجزیه و تحلیل کردند، نظرات کارشناسان را شنیدند و درد دل بازیکنان را . روزنامه های ورزشی را سطر به سطر خواندند تا یک پا فوتبالی شدند.

دیگر وقتش بود که دانششان را محک بزنند، سپهر برگه ی پیش بینی مسابقات را خرید، تکمیلش کردند، بعد یک بلیت دیگر و یک پیش گویی دیگر.

هفته های بخت آزمایی، این هفته های سبز و زرد و قرمز زیر آسمان آبی ، به سرعت سپری شدند و حوادث غم انگیزی که همواره پیشگوییشان را نقش برآب می کرد: بازیکنی که مصدوم می شد، کارت قرمز، داوری که خطای دید داشت و پنالتی نمی گرفت، گل به خودی، دروازه بانی که عاشق گل خوردن بود و...

ولی برای مژده و سپهری که به پیش بینی و خوش بینی عادت کرده بود چه فرقی می کرد که چه اتفاقی بیفتد، آن ها سرِ هفته برگه ها را پر می کردند و تا ته هفته را با رویای جایزه ی 200 میلیونی سر می کردند.

دیگر دوران انتظار به سر رسیده بود، سپهر مژده داده بود که رویا تمام شد، این بار در بیداری 200 میلیون می بینیم. لبخند زد، باورش آسان نبود، چشمانش را بست، الهی شکری گفت و کتاب را گشود، نزدیک بود چشمانش از حدقه بیرون بزند، آهسته کتاب را ورق زد و ورق زد، بعد محکم آن را تکان داد، اما اثری از برگه نبود....



​                                                                                  M.T​








M.T

0 comments:

Post a Comment

Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com