This blog is about books, eBooks , my memories and tragic accidents.

Wednesday, July 1, 2015

بغض فروخورده ای که در باغچه شکست -4

ورزشگاه یکدست سفید بود و صورتی؛ تماشاچیان یک صدا نامم را فریاد می زدند، فرصت زیادی باقی نمانده بود، باید کار را تمام می کردم، با یک پرش بلند از زمین کَندَم و توپ را بالای حلقه رها کردم، سبد نارنجی شد و ورزشگاه غرق سرور؛ پرچم های سفید بی قرار شدند و دوستان گرداگردم حلقه زدند، دست النا به گرمی بر شانه ام نشست:
« هر کسی کاو دور ماند از اصل خویش / باز جوید روزگار وصل خویش »


« خوابم یا بیدار؟ نه بیدارم» در این اوهام بودم که گربه ها به خوابم پا گذاشتند و رویای شیرینم را با خودشان بردند؛ با یک لنگه کفش رفتم کنار پنجره،مردم آزارها دست بردار نبودند، لنگه کفش را پرت کردم رو دیوار، به گمانم قسمت حنایی شد، ناله اش را شنیدم و بعد صدای پاهایی که از دیوار پریدند پایین ،جماعت گربه ها که متفرق شد نسیم خنک شبانه وزیدن گرفت و لرزه بر اندام آدیداس صورتی انداخت، پنجره را بستم، در نور مهتاب سه خط سفید با وقار می درخشیدند.

******

یک ساعتی بود که چهار زانو روبه روی لباس روی زمین نشسته، به زنگ ورزش فکر می کردم و فیلم را در ذهنم مدام عقب و جلو می بردم از لحظه ای که مغرورانه با آدیداس صورتی وارد زمین ورزش شدم تا وقتی که زنگ ورزش خورد و به خانه برگشتیم، به خصوص اسلوموشن رفتارهای النا را دست کم بیست بار از نظر گذراندم و به نظرم خطایی رخ داده بود:
النا به محض دیدن من در پوشش جدید پرسید: آدیداست را تازه خریدی؟
-- تازه ی تازه که نه.
لبخند کجی به چهره آورد و گفت: خیلی خوشگله، مد روز نیست ولی بهت میاد.
چند دقیقه ای بربر مرا نگاه کرد و سپس دور شد ولی تا ثانیه ی آخر تو نخ لباسم بود، چرا آن طور نگاهم می کرد؟ چرا؟ یاد حرف یکی از مشتریان مغازه ی تاناکورا افتادم:« این لباسا همشون خارجی هستن؟» و زنی در پاسخ گفت:« بعضی هاشون مال پولدارای بالاشهره.» شاید این لباس؟؟ اوه ، نه .... فکری مثل خوره تو ذهنم خزید و سایه ی هولناک شک و تردید بر دلم افکند.

*****

هفته ی بعد عمداً لباس را تو خانه جا گذاشتم و به مدرسه رفتم. زنگ اول ریاضی داشتیم که در کلاس را زدند، یکی از دانش آموزان سال دوم بود، آدیداس صورتی را روی میز خانم گذاشت و گفت:« خانم اجازه، مادر مبینا رحمتی لباسش را آورده دفتر .»
آن روز دوباره النا به طرز مشکوکی به لباسم نگاه می کرد، آرزو داشتم نامرئی شوم ولی چشمانش همه جا دنبال من بود.
عصر مامان پرسید:« چرا لباست را جا گذاشته بودی، حواست کجاست، تو پس فردا کنکور داری، با این حافظه ی عالیت بعید می دونم به جایی برسی .»
لبخند زدم:« کثیف شده می رم بشورمش.»
-- :« تا هفته ی بعد که لازمش نداری، بذار قاطی رخت چرکا خودم می شورمش.»
-- : « نه بهتره با دست بشورمش، خارجیه باید بیشتر مراقبش باشم.»
مامانم پوزخندی زد، و من پریدم تو دستشویی لباس را مثلاً شستم و بعد رو بند پهن کردم، خشک که شد آن را اتو زدم آن هم با آخرین درجه.
همین که اتو را روی لباس گذاشتم مامانم پیداش شد:« داری چی کار می کنی ، دختر؟ چه بویی میاد.... وای خدا، تو که لباس رو سوزوندی .... تو که بلد نیستی چرا دس اتو می زنی هان؟»
-- :« ببخشید ... حیف شد خیلی خوشگل بود.»
-- :« نه نگران نباش، چیزیش نشده یک ذره سر آستینش سوخته .... برو لاک صورتیتو بیار خودم درستش می کنم.»
دوباره نقشه ام نگرفت، مامان لباس را برداشت و با مهارت خاصی لکه ی سوختگی را با لاک صورتی کاملاً پوشاند، اما من اصرار داشتم که لکه هنوز پیداست هر چند نبود و گفتم :« مامان، معلومه سوخته ... ولش کن، خودت را خسته نکن، همون لباس قبلیم را می پوشم.»
مامان محکم گفت :« نه، پول که خودش سبز نمی شود، برایش کلی زحمت کشیدم، پس تو این لباس را می پوشی. »
به هر حال من که دیگر حاضر نبودم به هیچ قیمتی آدیداس صورتی را بپوشم بنابراین فردا رفتم سراغ مامان از سختی درس ها شروع کردم و بحث را به خانم های متشخص کشاندم و گفتم :« خاله مهری راست می گه، من دیگه برای خودم خانمی شدم، صورتی خیلی بچگانه و جلفه، یک خانم متشخص از رنگهای سنگینی مثل سورمه ای، مشکی، توسی یا خاکستری  استفاده می کند، اگر لباسی تو این مایه ها نداشت، آبی کمرنگ هم بد نیست، می خوام  از هفته ی بعد گرم کن آبیم را بپوشم، خیلی سنگینتره.»
مهری جون که کنار دست مامان نشسته بود، گفت:« مبینا، پس دیگه از صورتی بدت میاد، آره؟ »
--- :« بدم نمیاد، ولی فکر می کنم بچگانس.»
--- :« ساعت صورتیت را هم می خوای بندازی دور؟»
رنگم پرید :« چطور؟»
--- :« خیلی ازش خوشم میاد.»
آدیداس صورتی را برداشتم و گفتم:« خوب که بهش نگا می کنم می بینم زیادم بد نیس، پس ساعتم را هم باید نگه دارم با این سته.»
دیگر عقلم قد نمی داد چیکار کنم، یک دلم می گفت : « حقیقت را بگو و خودت را خلاص کن.» و یک دل دیگر می گفت:« خل شدی، اگه بفهمه، تا آخر عمر بهت سرکوفت می زنه صد بار بهت گفتم پاتو اندازه ی گلیمت دراز کن.» چیکار باید می کردم، تو مدرسه که نمی توانستم جا بگذارمش، هیچ کس نمی بردش، پس کجا گمش می کردم؟ فکری مثل صاعقه به بالاخانه ام اصابت کرد : «آره ، خودشه، به بهانه ی ورزش عصرگاهی می روم پارک و روی یک نیمکت رهاش می کنم، بهتر از این نمی شود.» ، به طناز زنگ زدم، بعد تندی لباس پوشیدم ، جزوه ام را برداشتم ، افسوس! همین که خواستم از در بزنم بیرون، مامان پرسید:« کجا؟»
--- :« می رم پارک با دوستم درس بخونم.»
مامان بُراق شد و به سمتم خیز برداشت :« بابات رو یادت رفته؟ برو تو اتاقت ، اگه تو درس خون باشی همین جا می خونی، حیاط داریم لازم نیست بری پارک.»
--- :« می خوام با طناز درس بخونم.»
--- :« زنگ بزن بیاد اینجا، اومد که اومد ... نیومد هم تو حق نداری تنهایی بری پارک.»
--- :« چه گرفتاری شدیما، حالا بابا یه اشتباهی کرده، همه که مثل هم نیستن، من خیلی باهوش و دانا هستم.»
--- :« اتفاقاً همیشه برای بچه های باهوش و دانا تله می ذارن. برو سر درس و مشقت.»

این دیگر آخرین راه بود، منتظر نشستم تا رفت نانوایی، لباس را برداشتم گذاشتم تو سفید کننده، بعد شستمش ، انداختم رو طناب.
مامان در حیاط را باز کرد، من روی پله مقابل بند رخت نشسته بودم، خیره به آدیداس بد رنگ ،مامان کنارم نشست و گفت:« چی شده مبینا؟ حالت خوب نیس؟»
با دست به آدیداس اشاره کردم :« لباسم خراب شد مامان. » و زدم زیر گریه. مامان در آغوشم گرفت: « تو که پریروز لباس را شسته بودی، برای چی هر روز هر روز این لباس را می شوری دختر، حالا خراب شد که شد، فدای سرت، این که گریه نداره، با گریه ی تو که لباس دُرُس نمی شه.»
--- :« نه، مامان از ناراحتی گریه نمی کنم گریه ی شوقه ، راستش بهت دروغ گفتم .... ببخش، مامان، مخصوصاً تو سفید کننده انداختمش ... مامان دوس ندارم لباس دس دوم بپوشم ، حس می کنم همه می دونن دس دومه ...»
مامان لبخند تلخی زد و گفت:« من که بهت گفتم نگفتم؟ .... خوشحالم که خودت به این نتیجه رسیدی ... دخترم ارزش آدم که به لباسش نیست. ببین ، من می دونم چقدر برات سخته که با بچه هایی که سطح زندگیشون بالاتر از توئه معاشرت کنی، ولی اگر می خوای بزرگ بشی باید با بزرگان رفت و آمد کنی ... اشتباه برداشت نکن ارزش اونها از نظر هوشی بیشتر از تو نیست ولی از نظر ثروت اونها برتر از تو هستن، گیرم تو این بار هم آدیداس دست اول می خریدی اما فردا چی ؟ تو که نمی تونی با اونها رقابت کنی شاید اونها هر روز یک لباس گران بخرن یا سوار ماشین آخرین سیستم بشن، تو باید به طریق دیگری با اونها رقابت کنی، با هوشت با دانشت، متوجهی چی می گم؟ ....  تو نمی توانی آدیداست را به اونها پز بدی اونها با آدیداس بزرگ شدن ولی می تونی با نمره هات روشون را کمی کنی ... گریه نکن، دیگه ...  من می توانستم تو رو تو همون مدرسه ی قبلی ثبت نام کنم اما می دونی چرا اوردمت اینجا؟ چرا؟ ..... خب، آمار قبولی مدرسه ی قبلیت تو کنکور سالی دو سه نفر بود، آمار این مدرسه بالای 90% است ، تفاوتشون را متوجه می شی ؟؟ آره؟ خودت بگو، تو اینجا بهتر رشد می کنی یا اونجا؟ من همه ی سختیهایی رو که تو می گی می دونم ، فرقمون اینه که تو امروز رو می بینی و من فردارو، من ترجیح می دهم تو امروز یه ذره سختی بکشی اما می دونم وقتی مدرکت را گرفتی می تونی از همکلاسیهات جلو بزنی و تمام نداشتن هات رو جبران کنی، حالا باز هم می خوای به خاطر نداشتن لباس مارک دار ترک تحصیل کنی؟»
-- :« کاشکی اینها رو زودتر گفته بودی.»
-- :« قبلن هم گفته بودم، اما گاهی بعضی مسائل رو خودت باید تجربه کنی ، باید سرت به سنگ بخوره ، منظورم رو گرفتی؟»
-- :« آره، از امروز می چسبم به درسام تا آینده ی خوبی برای خودم و خودت بسازم ... راستی مامان تو که این قدر درس رو دوس داری چرا درست را ادامه نمی دی؟»
-- : « شوخیت گرفته ! کو وقت؟ من تا عصر که تو کارخونه هستم بعدشم که کارهای خونه.»
-- :« می دونم، ولی بیا با هم درس بخونیم، من قول می دم کمکت کنم، تو هم به جای رفتن تو لاین و تماشای تلویزیون درس بخون، دوستام فقط از نظر مالی از من بالاتر نیستن، مادر پدراشون دکتر مهندسن، اگر درس بخوانی هم به آرزوی خودت رسیدی هم باعث غرور من می شی .»
مامان کمی فکر کرد و گفت :« ببینم چی می شه، اگه تو هم خوب درس بخونی و شاگرد اول بشی قول می دم یک دست آدیداس نوی نو برات بخرم، باشه؟»
-- :« نه، بهتره برای خودت یک جفت کفش بخری.»
مامان با خنده گفت:« باشه، یک کفش برای خودم یک آدیداس برای تو ، باشه؟»

******

هفته ی بعد با لباس ورزشی سابقم به مدرسه رفتم، زنگ ورزش با غرور لباسم را پوشیدم، اما از دیدن النا نزدیک بود شاخ در بیاورم، النا یک دست آدیداس صورتی درست عین آدیداس مرحومه ی من بر تن داشت، لبخندزنان نزدم آمد و گفت:« آدیداست را نپوشیدی؟»
-- :« نه، این یکی را بیشتر دوس دارم.»
-- :« اونقدر از آدیداست خوشم اومد که تمام فروشگاههای آن لاین را زیرورو کردم تا یکی مثل همون پیدا کردم، ناراحت که نیستی لباسم مثل لباس توئه؟»
-- :« نه، خیالت راحت، گفتم که دیگه نمی پوشمش.»
نفس راحتی کشیدم ، خدای من! چقدر احمق بودم، چه خیالاتی که از سرم نگذشته بود، فکر می کردم که لباس النا را پوشیده ام، غافل از این که النا آرزوی پوشیدن لباس مرا داشت، خنده ی تلخی زدم و با خود عهد بستم که تا عمر دارم دوروبر هیچ مارکی جز مارک برگه ی امتحانی نگردم.



تهران- تیر 1394M.T😊
                                                                                                   

پانوشت : این هم پیش نویس است ولی خدا رو شکر بالاخره من این داستان را تمام کردم، این پیش نویس ها را چند هفته قبل نوشته بودم ولی تازه تایپ کردم. وقتی داستان را دوباره بازنویسی کردم به گمانم توضیحات پانوشت خیلی بیشتر شود( شاید هم کمتر) ، اما فعلن چند توضیح نسبتاً کوتاه (؟) درباه ی این داستان دارم ، توضیحات بلندتر بماند برای ویرایش نهایی.

1- اولاً این داستان به تمام مادران و پدران کارگر و همه ی نوجوانان سخت کوش تقدیم می شود.
2- برخلاف سایر داستانهایم که جهت گیری خاصی ندارند و فقط داستان است، این داستان کاملاًسیاسی است.
3-این داستان قصه ی تحریم و همچنین نابرابری های اجتماعی است. 
4- شنیدم که خبرنگاری می پرسید: آیا تحریمها بر زندگی شما تأثیری گذاشته است یا نه؟ برخی می گفتند بله و برخی می گفتند نه. من با خودم گفتم اینها کجا زندگی می کنند؟ نکند اینها از مریخ آمده اند؟ تحریم بر زندگی ما تأثیری نگذاشته است، بله، تحریم بر زندگی مرفهین بی درد تأثیری نگذاشته است، اما من در یک محله ی صنعتی زندگی می کنم، همان چند سال قبل چند کارخانه بسته شدند، و هنوز هم بسته می شوند، چطور می توانیم بگوییم که تحریم بر زندگی ما تأثیری نگذاشته است.
5- دوستانی هم هستند که می گویند اگر تحریم ها برداشته شود اوضاع ایران سرو سامان می گیرد، اما منصفانه قضاوت کنیم، مشکلات جامعه ی ما ریشه دارتر از آن است که با برداشتن تحریم ها حل شود.
6- در این که تحریم ها باید برداشته شود شکی نیست، اما فساد، رانت خواری ، تبعیض و تفاوت طبقاتی با رفع تحریم حل نمی شود، به راه حل های اصولی و اجرایی نیاز دارد.
7-در هر قراردادی امتیازاتی می دهیم و بالتبع امتیازاتی هم می گیریم، همه می گویند دنبال یک توافق خوب هستیم ، این حرف همه ی ملت ایران است.

8- از بحث های سیاسی خارج شویم، هسته ی اصلی داستان چند خط بیشتر نبود خیلی طولانی شد، می دانم اما نمی توانستم با 100 کلمه یا 1000 کلمه تمام حرفهایم را بزنم گاهی به کلمات بیشتری نیاز هست.
9- بدی داستان بلندتر همین است دیگر، برای اتمام کار دس دس می کنی، ولی خب گاهی کوتاه نویسی به صلاح نیست.
10- خیلی ها این داستان را به شبکه های اجتماعی مرتبط کردند، خب، کلک خوردند این داستان پیام سیاسی داشت و زیاد به شبکه های اجتماعی ربطی نداشت هرچند که پر از لاین و مارک بود، اما داستان داستان شبکه ای نبود، به هرحال هرطور راحتید.

11- بعضی ها درباره ی النا به شک افتاده اند، می پرسند النا وجود داشت؟ بله، شخصیت النا را از روی یکی از دوستانم گرفتم، البته فقط عشق برندیش را وگرنه شخصیت این دوست گرامی زمین تا آسمان با النای داستان ما فرق دارد. زیاد به مغزتان فشار نیاورید محال است بتوانید حدس بزنید النای واقعی کیست، النای واقعی اسمش النا نیست، باهوش است و بسیار با شخصیت، به برند علاقه ی خاصی دارد اما هرگز نظرش را درباره ی برند به کسی تحمیل نمی کند من فقط دوره ی بسیار کوتاهی از مجالست و همصحبتی با ایشان برخوردارشدم، ولی برایم عجیب بود که مارک لباس آدمها ازشخصیت و منش شان بیشتر برایش مهم بود.

12-این داستان را تند تند نوشتم و مثل باقی داستانها فقط یکبار خواندم بنابراین احتمالاً غلط املایی هم دارد، ببخشید، امیدوارم روزی برسد که داستانهایم یا نوشته هایم را حداقل 6 بار قبل از انتشار بخوانم. 

13- مطالب بیشتری بود که می خواستم بنویسم اما الآن تقریباً نیمه شب است بهتر است تمامش کنم، ولی لازم بود این مطالب را بنویسم بخصوص که این اواخر همه از تحریم صحبت می کنند الا من، ولی خب، می بینید مواضع من درست مثل چند سال قبل است تا ابد هم همین طور خواهد ماند چون عمیقاً به آنها اعتقاد دارم، بعضی می گویند محال است تحریم ها برداشته شود من همیشه گفته ام کدام جنگی تا ابد پایدار مانده؟ کدام؟ پس تحریم ها برداشتنی است اگر غرور را کنار بگذاریم و بگذارند. 
عده ای می گویند 100% حق با آمریکاست، که من می گویم نه در یک دعوا دو طرف مقصرند، آنها اشتباهاتی دارند و ما نیز همچنین
عده ای می گویند 100% ایران محق است، بله انرژی هسته ای حق ایران است، اما به دیگر کشورها هم باید حق داد از ایران بترسند، هرچند ما صلح دوستیم هرچند تا به حال کشور متجاوزی نبوده ایم ، اما باید ترس آنها را بپذیریم.
عده ای می گویند با آمریکا دوست شویم ایران گلستان می شود، ایران وقتی گلستان می شود که به ایران برسیم، برایش از جان و دل مایه بگذاریم، با دوستی با آمریکا مشکلات ارزی ما برطرف می شود، تجارت و سرمایه گذاری رونق می گیرد، چرخ کارخانه ها به راه می افتد، اما آمریکا که نمی تواند ادارات و مدیران ایران را اصلاح کند.
عده ای هم متعصبانه می گویند بیاید مثل گذشته بی آمریکا خوش و خرم زندگی کنیم، خب، دوست عزیز شما می توانی خوش و خرم زندگی کنی اما نگاهی به دوروبرت بینداز، چند میلیون سرمایه ایرانی که می توانستند یک امپراطوری بزرگ ایجاد کنند به راحتی از دست رفتند، امکاناتی نبود، نه امکان اشتغال بود و نه حتی فرصت تحصیل. حالا نسلی که باقی مانده را حداقل نجات بدهیم، نگویید که اتفاقی نیفتاده و همه چیز عالی بوده، هر عالیی بهایی دارد .... بهتر است حرفی نزنم، شما هم از همین امشب یا فردا می توانید حرفهایت را بزنید هرچند قبلاً هم گفته اید، من نمی گویم خودم برای ایران کاری انجام دادم، ولی حداقل شما که در رأس امور هستید و می توانید ایران را به اوج برسانید.

14- اوه یادم رفت، شنبه کامنتی برای بی بی سی گذاشته بودم ، زیر یکی از مقالاتش با این مضمون که ما ایرانی ها نان به رخ روز خور هستیم. 
حالا که این همه توضیح نوشتم اجازه بدهید دو سه خطی هم از این مقاله بنویسم، بعضی از ما واقعاً نان به رخ روز خور هستیم. من خودم نهضت سبزی بودم و هستم. در خاطراتم نوشته بودم که حتی گل فروشی محله مان ناراحت بود که چرا به دکتر رأی نمی دهید؟
حالا نباید لجم بگیرد؟ یک روز با تو هستند و فردا با دیگری، چه بسیار کسانی که طرفدار دولت قبل بودند و حالا درباره ی آن دولت به افشاگری می پردازند؛ ما که سبزی بودیم و خواهیم ماند ولی بعضی ها واقعاً نان به نرخ روز خور هستند، هر طرف که برایشان نان بیشتری داشته باشد به همان طرف متمایلند ، برای همین می گویم دوروبرم خیلی عوض شده است
بعد به من می گویند تو خودت خیلی عوض (عوضی ) شده ای کدوم طرفی هستی؟ من می گویم حرف من از اول همین بود تا آخر هم همینه، من نه با آمریکا دشمنم ، نه با ایرانی ها نه با عرب ها نه با اسراییلی ها. از این همه دعواهای الکی و بی نتیجه خسته شده بودم و هستم، می گویم چرا مردم باید تاوان خصومت های شخصی یک عده ای را بپردازند، حالا شما بگویید کافر اسراییلی ، خائن وطن فروش و هرچه خواستید اما به خدا ما اگر بیشتر از شما به این آب و خاک و مردمش علاقه نداشته باشیم کمتر علاقه نداریم، به جای برچسب زدن به اشخاص باری از روی دوش مردم بردارید و برای سربلندی ایران بکوشید. 

شب خوش







M.T

0 comments:

Post a Comment

Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com