This blog is about books, eBooks , my memories and tragic accidents.

Wednesday, July 29, 2015

چشم های فیروزه ای



گردن بند را به گردنم بست، سنگهای فیروزه ی نیشابوری حتی تو آیینه قدی هم می درخشید، گفت:« یادگار مادر خدا بیامرزمه، خیلی دوستش دارم ... حالا مال توست، نوه ی خوشگلم ... کار دسته، تکه، مثل خودت خوشگله، به رنگ چشماتم میاد، دوستش داری؟»

اشک در چشمهایم حلقه زد، دوستش دارم؟ از بچگی عاشقش بودیم، من و دختر عموهایم، همیشه سرش می جنگیدیم، ملیحه می گفت:« من نوه ی بزرگترم، پس گردن بند برا منه.» سوده می گفت:« نه خیرم، مامان بزرگ منو بیشتر دوست داره ، پس مال منه.» و زن عمو افسانه می گفت:« خجالت بکشید، هنوز بزرگترها نمردن که دارید میراث تقسیم می کنید.»

سالها گذشت و زرق و برق دنیای مدرن آب و رنگ فیروزه های نیشابوری را از جلوه انداخت، دیگر ملیحه، سوده و ستوده یا زن عمو افسانه به کمتر از جواهرات هری وینستون، لوئیس ویتون، جسیکا سیمپسون، بولگاری یا پیاژه راضی نمی شدند، ولی من همچنان شیفته اش بودم.

 باورم نمی شد حالا مال من است، معصومانه به چشمهایش زل زدم و گفتم :« اما شما خیلی اینو دوست دارید، مامان بزرگ .»

قطره اشکی در چشمش لرزید:« جواهر من بابا بزرگت بود ... بعد اون خدا بیامرز، دیگه جواهر می خوام چیکار؟ تا کی ببینه؟ در و دیوارا؟» آه بلندی کشید و گفت:« دیگه کسی نیست بگه چه خوشگل شدی رعنا خانم.»

دستم را دورگردنش حلقه کردم و گفتم :« پس من چی؟ من که هستم، هر چند روز یکبار بهت سر می زنم، همیشه هم بهت می گم چقدر خوشگل شدی امروز.»

مامان بزرگ خندید، پیشانیم را بوسید: « نوه ی گلم، اگر تو رو نداشتم که تو این خونه ی درن دشت از غصه می پوسیدم، خیلی برام عزیزی.» سرتا پاش را غرق بوسه کردم و لحظاتی در سکوت به یکدیگر خیره شدیم.


وقت رفتن بود، شال آبیم را مرتب کردم ، کیفم را برداشتم و مادر بزرگ را بوسیدم:« هر وقت طرحام حاضر شدند فردا یا پس فردا بهت سر می زنم ، کاری نداری؟»

-- :« کاش همین جا می موندی ... نه ، قربونت برم . دستت درد نکنه، همه چی هست، برو به سلامت، خدا پشت و پناهت.»

مامان بزرگ رو ایوان ایستاده بود و با لبخند سحر انگیزش بدرقه ام می کرد ، لبخندی که لحظه ای از لبانش محو نمی شد؛ آرام آرام از کوچه باغ گذشتم، چند بار برگشتم، پشت سرم را نگاه کردم و برایش دست تکان دادم تا این که پیکر نحیفش از نظرم ناپدید شد.

در  بزرگ دو لنگه را گشودم و به کوچه قدم گذاشتم، کسی
در کوچه نبود جز سگ پشمالوی همسایه که جلوی راه خوابیده بود، ازش بیزار بودم ؛ عاشق پاچه گرفتن بود، نفس را در سینه حبس کرده، با چشمانی وحشت زده، محتاطانه از کنارش گذشتم و تا سر کوچه یک نفس دویدم.


هوا داغ بود، ولی گاه و بیگاه نسیم ملایمی می وزید و شالم را در دستانش تاب می داد؛ ایستگاه خلوت بود، روی نیمکت مادری با فرزند خردسالش منتظر نشسته بود؛ پسرک با نوشمک صورتیش سرگرم بود و مادر با تلفن صحبت می کرد.

همه ی فکر و ذکرم پیش گردن بند بود، با این که شغلم طراحی بود ولی سادگی را می پسندیدم
، کلاً زیاد اهل جواهر و زیورآلات نبودم، شاید به همین خاطر سنگینی گردن بند برایم آزار دهنده بود؛ سعی کردم درباره ی طرحهای جدیدم فکر کنم بلکه حواسم از گردن بند پرت بشود، ولی باد نمی گذاشت؛ هر چند دقیقه یکبار از روسریم می گذشت، گردن بندم را به نمایش می گذاشت و موهایم را پریشان می کرد.

بالاخره اتوبوسی از راه رسید، مادر دست فرزندش را گرفت ، دوتایی به سمت اتوبوس دویدند، محو حرکات ناهماهنگشان بودم که چنان باد تندی وزید که نزدیک بود شالم را با خودش ببرد، دو دستی شال را چسبیدم و تند و تیز از پله ها بالا رفتم؛ صندلی خالی نداشت، ناگزیر کنار پنجره ایستادم و به بیرون زل زدم؛ سکوت سنگینی در فضای اتوبوس حاکم بود.

محو مناظر خیابان و رهگذران بودم که راننده رو ترمز زد ؛ دقایقی بعد مادر و پسر آرام آرام از پله ها پایین رفتند و چند تا دختر دانش آموز با همهمه ی فراوان سوار ماشین شدند؛ شک نداشتم که از سر جلسه ی امتحان برگشته بودند؛ اواسط خرداد بود و فصل امتحانات پایان سال.

بچه ها بلند بلند درباره ی سؤالات امتحانی بحث می کردند، شور و هیجان آنها دیگران را هم سر ذوق آورده بود، مسافرانی که تا چند دقیقه ی پیش چرت می زدند اکنون مشغول گپ زنی با یکدیگر بودند و از گرمای هوا، روزهای خوش گذشته و مسائل اقتصادی می نالیدند.


بی توجه به هیاهوی اطراف، اندیشه ام در طرح ها، برنامه های آینده و حتی حرفهای پدرم درباره خواستگارم غوطه ور بود ؛ پدر می گفت:« پسر خوبیه، از مشتری های نمایشگاهه ، سالهای ساله که باباش رو می شناسم خانواده ی اصیلیند و ...» گاهی نیز با انگشتان ظریفم سنگهای فیروزه را نوازش می کردم ، گویی می خواستم از بودنشان بر گردنم مطمئن شوم، که احساس کردم جو اطرافم اندکی سنگین شده است:

همهمه و خنده های بلند دخترکان جای خودشان را داده بود به پچ پچ و نیشخند و گپ های بزرگترها نیز به حرفهای درگوشی و ملامت دخترهای این دوره و زمانه ؛ بله،موضوع صحبت ها کاملاً متفاوت از دقایقی قبل بود و دیگر حرفی از درس و امتحان یا گرمای هوا و مشکلات اقتصادی نبود.

بی آنکه سر برگردانم به حرفهایشان دقیق شدم : « بی شرف، چه چشمهایی دارد!»، « دخترهای امروز چقدر بی شرم و حیا هستند، زمان ما که این طور نبود ما سرمون رو می انداختیم پایین ،می رفتیم مدرسه و برمی گشتیم از بس سر به زیر بودیم جای دقیق همه ی چاله چوله های محل را بلد بودیم ، والا ... »، « چه چشم و ابرویی دارد! »

صورتم داغ شد لابد از من حرف می زدند؛ از بچگی به خاطر چشم های درشت تیله ای و رنگیم مورد توجه آشنا و غریبه بودم، در فامیل، محله، مدرسه و دانشگاه ، همه از چشمهایم حرف می زدند، دوستانم می گفتند:« چشمهایت مثل چشمهای آهو می درخشند .»

 آرام و به بهانه ی دید زدن سمت دیگر اتوبوس ، نگاهم را به سمت دخترها
چرخاندم؛ خدا را شکر! چشمان من چشمشان را نگرفته بود، اصلاً مرا نمی دیدند، نفس راحتی کشیدم و مسیر نگاهشان را تعقیب کردم، نگاهشان با خط مستقیمی تا پسرکی با چشمان خمار در جلوی اتوبوس امتداد داشت؛ غریبه بود، در چند سالی که مسافر این خط بودم، هرگز او را ندیده بودم.


















M.T☺

0 comments:

Post a Comment

Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com