This blog is about books, eBooks , my memories and tragic accidents.

Monday, July 27, 2015

خوشحالی در تلاش خلاقانه نهفته است



دوباره سلام

« به یاد داشته باشید که خوشحالی به اندازه ی غم و غصه مسری است. نخستین وظیفه ی افراد خوشحال این است که دیگران را از شادمانی خود باخبر سازند.
  
                                                                         موریس مترلینگ .»

______________________________
_________



27th August Dear Daddy-Long-Legs,

Where are you, I wonder?
I never know what part of the world you are in, but I hope you're not in New York during this awful weather. I hope you're on a mountain peak ( but not in Switzerland; somewhere nearer) looking at the snow and thinking about me. Please be thinking about me. I'm quite lonely and I want to be thought about. Oh, Daddy, I wish I knew you! Then when we were unhappy we could cheer each other up.

I don't think I can stand much more of Lock Willow. I'm thinking of moving. Sallie is going to do settlement work in Boston next winter. Don't you think it would be nice for me to go with her, then we could have a studio together? I would write while she SETTLED  and we could be together in the evenings. Evenings are very long when there's no one but the Samples and Carrie and Amasai to talk to. I know in advance that you won't like my studio idea. I can read your secretary's letter now:

'Miss Jerusha Abbott.
'DEAR MADAM,
'Mr. Smith prefers that you remain at Lock Willow. 'Yours truly,
'ELMER H. GRIGGS.'

I hate your secretary. I am certain that a man named Elmer H. Griggs must be horrid. But truly, Daddy, I think I shall have to go to Boston. I can't stay here. If something doesn't happen soon. I shall throw myself into the silo pit out of sheer desperation.

Mercy! but it's hot. All the grass in burnt up and the brooks and dray and the roads are dusty. It hasn't rained for weeks and weeks.
This letter sounds as though I had hydrophobia, but I haven't. I just want some family.

Goodbye, my dearest Daddy.
I wish I knew you.
Judy


LOCK  WILLOW,
19th September Dear Daddy,

Something has happened and I need advice. I need it from you, and from nobody else in the world. Wouldn't it be possible for me to see you? It's so much easier to talk than to write; and I'm afraid your secretary might open the letter.
Judy
PS. I'm very unhappy.

اسم
settlement  مسکن، پرداخت، توافق، واریز
silo  سیلو، انبار غله
desperation نومیدی، بیچارگی، خلی
hydrophobia آب گریزی، بیماری ترس از آب
sheer  صرف، پارچه ی ظریف
brook جویبار
 dray گاری کوتاه بی لبه، چهارچرخه بارکشی

صفت

horrid  ترسناک، نفرت انگیز، زشت، نامطبوع
sheer ، محض، راست، خالص، پاک ، حریری



بابا لنگ دراز عزیز

از خودم می پرسم که شما کجایید؟
اصلاً نمی دانم کجای این دنیا زندگی می کنید، ولی امیدوارم در نیویورک-- با آن هوای وحشتناکش --نباشید. دوست دارم در قله ی یک کوه ( نه در سوئیس ، بلکه نزدیکتر ) مشغول تماشای برف باشید و درباره ی من فکر کنید. خواهش می کنم به من فکر کنید، چون خیلی تنها هستم و دوست دارم کسی به فکر من باشد.

 فکر نمی کنم بتوانم در لاک ویلو دوام بیاورم. در فکر رفتن به جایی دیگر هستم. سالی، زمستان آینده به بوستون می رود تا در اداره ای کار کند. چه خوب بود که من هم با او می رفتم، می توانستیم آپارتمانی کوچک بگیریم و با هم زندگی کنیم. روزها او پی کارش می رفت و من می توانستم کتابم را بنویسم و عصرها در کنار هم باشیم.

 اینجا جز خانواده ی سمپل و کاری و آماسی کسی نیست که با او حرف بزنم . از پیش می دانم که شما از این برنامه خوشتان نمی آید و از حالا می توانم نامه ی منشی تان را بخوانم که :

دوشیزه جودی آبوت،
خانم عزیز!
آقای اسمیت ترجیح می دهند که شما در لاک ویلو بمانید.

المر.اچ. گریگز


از منشی شما متنفرم. مطمئنم مردی که اسمش المر. اچ. گریگز باشد، مردی بد ترکیب است. ولی بابا جان، فکر می کنم باید به بوستون بروم، نمی توانم اینجا بمانم، اگر هر چه زودتر اتفاقی روی ندهد ، از شدت ناامیدی خود را در سیلوی گندم می اندازم.

وای! هوا چقدر گرم است! علفهای سوخته، جویها خشکیده و جاده ها غبار گرفته اند، هفته هاست که باران نباریده.

حتماً بعد از خواندن این نامه گمان می کنید که من دچار بیماری افسردگی شده ام، اما این طور نیست فقط دلم می خواهد قوم و خویش داشته باشم.

خداحافظ بابای عزیزم
دلم می خواهد شما را بشناسم.
جودی



لاک ویلو
نوزدهم سپتامبر

باباجان، مسئله ای پیش آمده و من به راهنمایی احتیاج دارم و فقط می خواهم با شما مشورت کنم، نه با کسی دیگر. می شود شما را ببینم؟ حرف زدن رودررو برایم راحت تر است. می ترسم منشی شما نامه تان را باز کند.

جودی

حاشیه : خیلی غمگینم


_______________________________________



M.T☺

0 comments:

Post a Comment

Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com