This blog is about books, eBooks , my memories and tragic accidents.

Friday, August 15, 2014

تقدیم به تو ، کتاب عینک سحر آمیز عموم



باورتون نمی شه ، من از ساعت هفت و نیم منتظر هستم که فایلم آپلود بشود ، و در نهایت هنوز حتی نصفش هم آپلود نشده است ، از دیشب تا حالا کلی حوادث ناخوشایند برایم اتفاق افتاده با این حال خوبم ، در لحظات بدبیاری تنها این جمله ی وین دایر به دادم می رسد : « انسان همیشه باید به خودش بگوید بدتر از این هم می توانست اتفاق بیفتد .» ، خب ، من هم همین کار را کردم ، و برای همین با وجود سلسله ی بدبیاری هایم هنوز لبخند بر لب دارم

اعتراف می کنم که حجم کتاب بالاست ، با وجودی که من سعی کردم حجمش را کاهش دهم ، سری بعد احتمالاً از ورد استفاده می کنم ، به هر حال من یک نسخه ی با کیفیت پایین هم از این کتاب تهیه و آپلود کرده بودم ، امروز آن نسخه را برایتان می گذارم و درباره ی نسخه ی با کیفیت تر ، اگر سرانجام آپلود شد آن را هم برایتان می گذارم

امیدوارم از کتاب خوشتان بیاید ، یکی از جملات مورد علاقه ی من در این کتاب جمله ای است که تینا به پدرش گفت :« تو تمام احساس مرا کشتی ، هیچ وقت یک دشمن کاری را که تو با من انجام دادی ، انجام نمی دهد .» بارها این جمله را با تمام رگ ها و سلولهای بدنم حس کرده ام ، شما هم اگر یک ساعت ، یا چند ساعت ، چند ماه ، یا چند سال وقت بگذارید تا کاری را به سرانجام برسانید ، و در نهایت یک سطل آب یخ روی سرتان بریزند ، همین حس بهتان دست می دهد ، احساستان را کاملاً از دست می دهید و بی تفاوت می شوید ، بی تفاوتی بدترین حالت در بین سه حس است : مرز باریکی بین عشق و تنفر وجود دارد ، آنها قابلیت تبدیل به یکدیگر را دارند ، اما بی تفاوتی داستان متفاوتی دارد ، وقتی بی تفاوت می شوی از عشق و تنفر دور می شوی ، گاهی خیلی دور ، امیدوارم که هیچ وقت ، هیچ کسی احساساتتان را نکشد


و اما خلاصه ی داستان

روز پدر نزدیک است . آرمیس ، مینو ، تینا و مارتین هر کدام هدیه ای ویژه برای پدرشان تدارک دیده اند . پارمیس هم یک سورپرایز برای عموها و مامانش دارد ، او با چند سرنخ گوگلی آنها را به هدیه ی سورپرایز می رساند
گلوریا برای ابراز علاقه اش به سرگئی ساندویچ الویه درست می کند ، او که دختری سر به هوا و بی خیال است فراموش می کند ساندویچ ها را در یخچال بگذارد ، سرگئی با خوردن ساندویچ مسموم می شود و گمان می کند که گلوریا می خواسته او را به قتل برساند


با امید یک هفته ی جادویی پر از معجزه و رخدادهای شگفت انگیز
M.T
این کتاب را به تو یعنی خواننده ی داستانم تقدیم می کنم








M.T

0 comments:

Post a Comment

Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com