This blog is about books, eBooks , my memories and tragic accidents.

Thursday, October 30, 2014

The Uninvited Visitant



سلام ، صبح بخیر

_____________________________________________
تمرین دیروز

هنری از کارمند هتل خواست تا دکتر خوبی را به اتاقش بفرستد
Henry wanted the clerk at the hotel to send a good doctor to his room.
کارمند به او نام و نشانی دکتری را داد
The clerk gave his the name and address of a doctor.
هنری خواست بداند رفتن به پیش او چقدر هزینه دارد
Henry wanted to know how much it cost to go to him.
نرخ اولین ویزیت دکتر کمتر از ویزیتهای بعد بود
The first visit to the doctor cost less than later visits.
هنری تلاش کرد دکتر را متقاعد کند که قبلاً پیشش رفته است
Henry tried to make the doctor believe that he had been to him before.
دکتر می دانست که هنری را قبلاً ندیده است
The doctor knew that he had not seen Henry before.

_______________________________

The Uninvited Visitant

Many years ago an English lady in Africa was invited by an important local chief to be the first person to use his new bath __ the first one in that part of Africa.

The lady went into the bathhouse, turned on the taps and got into the nice, warm water. But when she looked up , she was frightened to see an eye watching her through a hole. She got out, dressed and ran outside. She was an old man and a donkey there. He was carrying a petrol tin of hot water in one hand, and one of cold water in the other, and in front of him were two funnels.

'Why were you watching me in my bath?' the lady asked him angrily.

The man answered politely, 'I have to see which tap you turn on, madam, or I don't know whether to pour in hot or cold water.'

میهمان ناخوانده

 سالها پیش یک بانوی انگلیسی در آفریقا از سوی یکی از سران مهم منطقه دعوت شد تا اولین نفری باشد که از حمام جدید او استفاده می کند -- اولی در آن بخش از آفریقا

خانم تو گرمابه رفت ، شیرهای آب را باز کرد ، تا دمایش خوب و آب گرمتر بشود. اما وقتی بالا را نگاه کرد ، از دیدن چشمی که از شکافی او را نگاه می کرد ، وحشت زده شد. او بیرون آمد ، لباس پوشید و بیرون پرید. پیرمردی را با یک الاغ آنجا دید. در یک دست پیرمرد پیت حلبی آب داغ بود و در دست دیگرش آب سرد ، دو تا قیف هم آنجا بود

خانم با عصبانیت از او پرسید:« چرا مرا در حمامم تماشا می کردی؟»

مرد مؤدبانه جواب داد:« خانم ، آخه باید ببینم کدوم شیر را باز می کنید ، وگرنه نمی دونم آب داغ بریزم یا آب سرد.»

________________________________

تمرین

خانم انگلیسی هرگز یک حمام واقعی را در آن بخش از آفریقا قبلاً ندیده بود
آب از شیرها به صورت معمول بیرون می آمد
خانم ترسید وقتی جانوری را در شکافی حمام دید
او بیرون رفت و دید مردی حامل بنزین، آب را گرم می کرد
پیرمرد خانم را نگاه می کرد چون او اغلب زن سفید پوست نمی دید
حمام نداشت آب جاری داغ و سرد مگر این که پیرمرد آنجا بود

______________________________________

اسم
petrol بنزین ( در انگلستان
bathhouse گرمابه ، حمام
tin قلع ، روی ، حلبی ، قوطی ، حلب
running دونده ، روان ، جاری
funnel قیف
pour ریزش ، ریزش مدام و پیوسته
tap شیر ، شیرآب ، ضربه آهسته
_________________________________

فعل

to tap ضربات آهسته و پیوسته زدن ، از شیر آب جاری کردن
to heat  گرم کردن
to pour پاشیدن ، ریختن ، جاری کردن
to turn on شیر آب را باز کردن ، کلید برق را روشن کردن ، به جریان انداختن ، روشن کردن

____________________________

صفت
frightened وحشت زده ، ترسیده ، به هراس افتاده



Have a great weekend
M.T



M.T

از سرگشتگی به تمرکز با Inbox گوگل برای دوستانت دعوت نامه بفرست


​​





________________________________________________

http://www.campfa.ir/

​خیز و جـــــامه نیلی کن ! روزگار ماتم شد
دور عاشـــــــقان آمد ، نوبت محـــــرم شد
نبض جاده بیدار از بوی خون خورشید است
کوفه رفتن مســــــــــلم ، گوییا مُسلّم شد
مـاه خون گواه آمد ، جوش اشــــک و آه آمد
رایت سپاه آمد ، کربـلا مجســــــــــــم شد
پای خون دل وا کن ، دســـــت موج پیدا کن
رو به سوی دریا کن ، ســــاحلی فراهم شد
گریه کن! گلاب افشان! گل به خاک می افتد
باد مهـــــــــرگان آمد ، قامت علـــی خم شد ​


                                                 یوسفعلی میرشکاک





پارمیس جان سلام ، حالت چطوره؟

" خیز و جامه نیلی کن ، نوبت محرم شد ." خیز و جامه رنگی کن ، نوبت هالوین شد " ، الان حس مبهمی دارم ، حسی بین خنده و گریه . از طرفی  امشب ، فردا هالوین است و موسم جشن و تبریک و از سوی دیگر آوای حزن انگیز دهل و طبل و سنج و زنجیر درگوش سرزمین ، شهر ، محله و خیابان ،کوی و برزن و خانه پیچیده
برای همین من امشب دو چهره ام ، یک چهره خندان و یک چهره محزون . خب ،
 هالوین مبارک

و ایام سوگواری سرور و سالار شهیدان ، امام حسین (ع) و هفتاد و دو تن از یاران باوفایش تسلیت


و مثل همیشه سراغ جالبترین خبرهای هفته می رویم . در این روزهای غمگین پاییزی نه تنها شیعیان رخت سیاه پوشیده اند و افسرده و ملولند ، گوگل هم یک کمی کسل است ، خبرهای گوگلی من در این هفته به نحو باور نکردنی کوتاه و مختصر بود و شاید مهمترین و پرتکرارترین خبر جی میل جدید گوگل بود به نام Inbox این باکس

از آشفتگی به تمرکز
همه ی کاربران جی میل تاحدودی با این مشکل مواجه هستند ، اول یک صندوق تمیز و قشنگ تحویل می گیری ، اما ظرف مدت کوتاهی با سرازیر شدن سیل نامه های الکترونیکی به صندوقت  آشفته و پریشان می شوی ، گاهی نامه های مهم در انبوه نامه های رسیده از نظرت مخفی می شوند و اینجاست که ایمیلت عملاً کاراییش را از دست می دهد و بلا استفاده می شود ، بعضی ها فرار را به قرار ترجیح می دهند و بعضی دیگر هر چند وقت یکبار صندوقشان را پاکسازی می کنند ، البته این کار تأثیر چندانی ندارد ، هنوز یک ساعت نگذشته باز صندوقت پر است
گوگل برای حل این مشکل inbox را طراحی کرده است ، تمرکز inbox بر ایمیلهای مهم مثل حسابهای بانکی ، قرار های کاری و ... است ، ظاهر inbox هم بسیار زیبا و کاربرپسند است

درست آخر ماه جولای بود که مقاله ای با تیتر 21 برداشت زیبا  از طراحی مجدد جی میل خواندم و بی صبرانه در انتظار دیدن این صندوق تازه نشستم. برای پیوستن به صندوق جدید گوگل به دعوت نامه نیاز دارید

گوگل دعوت نامه هایی را برای گروهی از کاربران ارسال کرده است ، اما اگر شما دعوت نامه را دریافت نکرده اید نگران نباشید ، از یکی از دوستانتان که این باکس را دارد بخواهید دعوت نامه ای برای شما بفرستد ، آن وقت شما هم می توانید این باکسی شوید
و اگر هیچ یک از دوستانت این باکس را ندارند ، پکر نشو، به آدرس inbox@google.com یک ایمیل بفرست  تا گوگل ترا در فهرست کاربران این باکس قرار دهد، این اپ ویژه ی اندروید و iOS  است







پلار یک اپلیکیشن برپایه ی وب است ، به سایت http://www.polarr.co/editor برو ، عکسهایت را به سایت آپلود کن و با ابزارهای پلار ویرایش کن





می دونستی موزیلا فایر فاکس یک پایگاه خبری راه انداخته ؟ Open Standard  یا OS وبگاه خبری جدید فایر فاکس است . من از این خبر بیشتر از همه خوشم اومد : هفت کشوری ایده آل و ارزان  برای تحصیلات دانشگاهی به زبان انگلیسی  ، این کشورها عبارتند از آلمان ، فنلاند ، فرانسه ، سوند ، نروژ ، اسلونی و برزیل


تعطیلات خوبی داشته باشی
M.T
حقیقت انسان به آنچه اظهار می کند نیست، بلکه حقیقت او نهفته در آن چیزی است که از اظهار آن ناتوان است . بنابراین اگر خواستی او را بشناسی نه به گفته هایش بلکه به ناگفته هایش گوش بسپار.

دکتر علی شریعتی





M.T

Wednesday, October 29, 2014

The Smart Doctor




خوشـــــــــــا از دل نم اشکی فشاندن
به آبــــی آتـــــــــــش دل را نشــــاندن

خوشــــــــــا زان عشــــقبازان یاد کردن
​زبـــان را زخـــــــــــمه ی فریــــاد کردن

خوشـــــــا از نی خوشا از سـر سرودن
خوشـــــــا نـــی نامه ای دیگر سـرودن

نــــــــوای نی نـوایی آتشــــــین است
بگو از ســـــر بگیرد دلنشـــــــین است

نوای نی نــــــــوای بی نــــوایی است
هوای ناله هایش ، نیـــــــــنوایی است

نـوای نــــــــی دوای هر دل تـــــــــنگ
شفای خواب گُل ، بیــــــــماری سـنگ

قیصر امین پور

سلام ، صبح بخیر

_________________________________________
تمرین
​دیروز​


ناخدا ساحل را خوب می شناخت ، اما او مرد دقیقی بود
​The captain knew that coast well, but he was a careful man.​

مرد به لنگرگاه رفت تا کسی را پیدا کند که ساحل را می شناخت
​He went into a port to find someone who knew the coast.​

او یک سکاندار حرفه ای برای راهنمایش پیدا کرد
​He found a qualified pilot to guide him.​

ماهیگیری می خواست مقداری پول به دست بیاور
د با بازی به عنوان یک سکاندار
​​

​A fisherman wanted to earn some money by acting as a pilot.​

ماهیگیر هر صخره ای را در آن قسمت ساحل خوب می شناخت
​The fisherman knew every rock on that part of the coast.​

او گذاشت ناخدا کشتی را درست به سمت صخره هدایت کند
​He let the captain steer the ship right on to a rock.​

_____________________________________

The Smart Doctor

Henry was from the United States and he had come to London for a holiday.

One day he was not feeling well, so he went to the clerk at the desk of his hotel and said,'I want to see a doctor. Can you give me the name of a good one?'

The clerk looked in a book and then said, 'Dr. Kenneth Grey, 61010.'

Henry said,'Thank you very much. Is he expensive?'
'Well,' the clerk answered, 'he always charges his patients two pounds for their first visit to him, and 1.50 pounds for later visits.'

Henry decided to save 50P, so when he went to see the doctor, he said,'I've come again, doctor.'

For a few seconds the doctor looked at his face carefully without saying anything. Then he nodded and said,'Oh, yes.'. He examined him and said, You will be all right with the medicine I gave you last time.'

دکتر زرنگ

هنری آمریکایی بود و برای تعطیلات به لندن آمده بود .

یک روز حالش خوب نبود، برای همین نزد کارمند پشت پیشخوان هتل رفت و گفت :« می خواهم یک دکتر را ببینم . می توانید اسم یک دکتر خوب را بهم بگویید؟»

کارمند توی یک کتاب را نگاه کرد و گفت :« دکتر کنت گری، شماره ی 61010.»

هنری گفت:« خیلی متشکرم . اون گرونه ؟»
کارمند جواب داد:« خب، او همیشه بار اول از بیماراش دو پوند ویزیت می گیره و دفعه های بعد یک و نیم پوند.»

هنری تصمیم گرفت که 50 پنس صرفه جویی کند ، بنابراین وقتی به دیدار دکتر رفت ،  گفت :« دکتر، من دوباره اومدم.»

برای چند لحظه دکتر بی هیچ حرفی به چهره اش با دقت نگاه کرد ، سپس سر تکان داد و گفت:« اوه ، بله .» او هنری را معاینه کرد و بعد گفت:« شما  خوب می شید با داروهایی که بار آخر بهتون دادم .»
________________________________________

تمرین

هنری از کارمند هتل خواست تا دکتر خوبی را به اتاقش بفرستد
کارمند به او نام و نشانی دکتری را داد
هنری خواست بداند رفتن به پیش او چقدر هزینه دارد
نرخ اولین ویزیت دکتر کمتر از ویزیتهای بعد بود
هنری تلاش کرد دکتر باور کند که او قبلاً پیشش رفته است
دکتر می دانست که هنری را قبلاً ندیده است

______________________________________
اسم

charge بار ، هزینه ، مسئولیت ، عهده ، عهده داری، اتهام ، حمله
charger شارژر، اسب جنگی
________________________________________
فعل

to charge
متهم کردن ، قیمت یا دستمزد یا هزینه مطالبه کردن، خواستن ، به حساب کسی گذاشتم ، تفنگ پر کردن ، باتری را پر کردن ، شارژ کردن
_________________________
صفت
charged  پر از ، سرشار از
All the Best
M.T





M.T

Tuesday, October 28, 2014

The Cheater Fisherman & Rocks


سلام ، صبح بخیر


__________________________

تمرین دیروز



مرد این داستان می خواست در روستا زندگی کند ، اما در لندن کار کند
The man in this story wanted to live in the country, but work in London.
او می خواست نزدیک یک ایستگاه زندگی کند
He wanted to live near a station.
او یک آگهی دید برای خانه ای که نزدیک ایستگاه بود
He saw an advertisement for a house near a station.
او یک آگهی دید برای خانه ای که نزدیک دفترش بود
He saw an advertisement for a house near his office.
او از لندن به همشایر با مشاور املاک رفت
He went from London Hampshire with the house agent.
خانه واقعاً تنها به اندازه ی پرتاب یک سنگ از ایستگاه بود
The house was not really only a stone's throw from the station.
____________________________________

The Cheater Fisherman & Rocks

The cautious captain of a small ship had to go along a coast with which he was unfamiliar, so he tried to find a qualified pilot to guide him. He went ashore in one of the small ports where his ship stopped, and a local fisherman pretended that he was one because he needed some money. The captain took him to board and let him tell him where to steer the ship.

what he was doing or where he was going so he said to him, 'Are you sure you are a After half an hour the captain began to suspect that the fisherman did not really know qualified pilot?'

'Oh, yes,' answered the fisherman.'I know every rock on this part of the coast, 'Suddenly there was a terrible tearing sound from under the ship. At once the fisherman added, 'And that's one of them.'


ماهیگیر شیاد و صخره ها

ناخدای محتاط یک کشتی کوچک باید در امتداد ساحلی پیش می رفت که براش ناشناخته بود، پس تلاش کرد تا برای راهنمایی سکاندار قابلی پیدا کند. او به طرف ساحل لنگرگاه کوچکی که کشتیش پهلو گرفته بود ، رفت و یک ماهیگیر بومی که به مقداری پول نیاز داشت ، مدعی شد که یکی از آنهاست. ناخدا او را به کشتی برد و گذاشت او بهش بگوید کشتی را به کجا هدایت کند

بعد نیم ساعت ناخدا کم کم شک داشت که ماهیگیر واقعاً بداند چه کار می کند یا کجا می رود ، بنابراین به او گفت :« مطمئنی که یک سکاندار حرفه ای هستی ؟

ماهیگیر جواب داد:« اوه ، بله . من هر صخره ای را در این قسمت ساحل می شناسم .» ناگهان از زیر کشتی صدای در هم شکستن وحشتناکی آمد . ماهیگیر فوراً اضافه کرد :« و این یکی از آنهاست.»

_________________________________

تمرین

ناخدا ساحل را خوب می شناخت ، اما او مرد دقیقی بود
مرد به لنگرگاه رفت تا کسی را پیدا کند که ساحل را می شناخت
او یک سکاندار حرفه ای برای راهنمایش پیدا کرد
ماهیگیری که می خواست مقداری پول به دست بیاورد نقش یک سکاندار را بازی کرد
ماهیگیر هر صخره ای را در آن قسمت ساحل خوب می شناخت
او گذاشت ناخدا کشتی را درست به سمت صخره هدایت کند

_______________________________
اسم
coast ساحل ، دریا کنار
pilot ناخدا، خلبان، رهبر، لیدر
port ،بندر ، لنگرگاه، بندرگاه، 
rock  صخره ، تخته سنگ ، سنگ
________________________________

فعل
to suspect سؤظن شدن ، گمان داشتن ، شک داشتن
to steer رهبری کردن ، هدایت کردن ، راهنمایی کردن
to port ، حمل کردن ، بارگیری کردن ، بردن ، به بندرآوردن ،
to pretended وانمود کردن ، مدعی بودن ، به خود بستن
____________________________________
صفت

cautious هوشیار، محتاط، مواظب
unfamiliar بیگانه ، ناآشنا، ناشناس، ناشناخته
qualified  قابل ، شایسته ، دارای شرایط لازم
________________________________

قید
ashore در ساحل، به کنار ساحل ، به طرف ساحل

___________________________________________________
​The coast is clear خطری نیست ! همه جا امن و امان است ​





​All the Best
M.T​





M.T

The Quarrel Lovers



The class is calm and frozen. Their breath are held, their eyes focused on Parmis, and their hearts are expected to hear her adventure.


Suddenly the fall wind knocks at the window powerfully, it's getting stormy. Parmis clears her throat and begins:





'On a warm June morning, Armis, Mino and I took our bikes, and rode to work. The light blue sky was filled with a lot of white cotton candies. We were pedaling and chanting in sunshine, and our hair was blowing in the playful breeze gladly.



​​

Sometimes we stopped to snap a shot of the street. Twenty minutes later, we were close to Google sign. I said,'Let's race to "Angry Codo" (=Green Android & Chocolate Doughnut -- Armis, Mino and I called it this.).'





My friends accepted, as soon as we got ready to race, we heard a loud noise from Google, so we pedaled to near Angry Codo at high speed, that Mino shouted,' Look! what muscular arms! who's he?'





Oh, It was getting foggy. Uncle Larry looked pale, because a giant boy had grabbed his collar. The young man yelled,' Today I take your life, Mr. Glass!' and Uncle Larry said,'Calm down, guy!'





Gloria and her family were standing back anxiously, she cried,'He isn't Sergey,Rocky!'

Her dad yelled,'What a fool! knock it off!'

Little Julia was clapping and cheering Mr. Rocky.




We were so excited. Mino said, laughing,'Wow!quarrel!' and I shouted,'Cheer! Are you ready for a hot interview?' The children took their tablets and said together,'Why not.' We got off the bicycles rapidly, and raced towards the men.


Armis intermittently snapped to a shot of them with her tablet, Mino began recording a video, and I stood near Uncle Larry, and scanned Mr. Rocky intently:



Rocky knit his brows and was filled with extreme anger, his face was redder than tomato , and his huge eyes stared at Uncle Larry. This guy looked about 16-17; he was tall with broad shoulders and muscular arms, and wore a black Tee shirt with the word "Stone" on and a pair of blue jeans.


He didn't released our uncle, but brave Uncle Larry had kept his voice down , and said, smiling,'You're wrong, I'm not Sergey.' Rocky said without any attention to his words,'Do you think I'm a fool?'




Armis laughed and said,'Sandwich!' I glanced at the grass, and saw a couple of sandwiches lying about on the grass.


Some minutes later, while waving her hands to Uncle Sergey, Mino shouted,'Uncle Sergey is coming, boys!'




All we turned our attention to the end of the garden. Uncle Sergey and Uncle Eric were walking and speaking slowly. Rocky took off Uncle Larry's collar, and raced to Uncle Sergey --'





The tips interrupt Parmis, Aunt Samira stands at the window and looked

out, it's quiet rainy, the children stare at the teardrops knocking at the window. Parmis's look follows them….


Best Wishes
M.T
Images from: pixabay, flicker, Wikipedia

M.T

How to Save Money to Build a Green earth( Free eBook)

Save Money And Save The World

If you vision a great future for yourself and your loved-ones then all you need to learn is the fixture to your monetary savings. Your savings could either yield you tangible assets what you always longed for be it a dream home or a new car. Or it could be a way towards your child's college education or even better, a cruise towards the South African Safari!

There are untold ways you can go about your savings. For an instance, it could be keeping aside some bit from your regular income or staying away from fancy urges which often arise of nowhere!

Combined effort at home
It is implied that savings in a family should become a joint effort. Family future prospects require all members to be a part of it.

Take care about the fuel
Driving short distances when, as a matter of fact, these drives could be avoided, is never a good idea. Nearby places could always be taken by foot. Substituting your bike for the car is again advisable. When you know that there are many people en route to your workplace, pooling car would always be a great notion.

Those petty urges!
Start making it a habit to pass up those little tempting appeals coming your way. Fulfilling yourself once in a while would be a good idea, however overdoing it needs to be restricted.

Reducing the extravaganza
Electricity: No wonder, electricity bills take away a majority of what otherwise could have been your savings. You can definitely make sure; you get the best with your power supply. Electricity is for your comfort, hence; don't let its bill turn you down. Make it certain that you turn off those appliances which are not in use . It is as simple as that! The power-saving lamps such as fluorescent lamps assure less consumption of power providing with ample illumination.

water
Not many take in the fact that a small leakage in any of the pipes could add to your water-bill. Going for luxury showers always could be avoided. Water is not just precious and should not be wasted, but also when you fritter it away, yon do it at your own cost!

Phone
It has been seen that people who don't rely much on Emails and Chat servers tend to double their phone bills that those who do! Internet ensures that you can contact long distances at no huge expense like the phone.

Gas
 If you are planning to go for a new automobile purchase, make sure you check its fuel efficiency. Enjoying the cool breeze would be a better alternative than keeping the Air conditioning on every time.

People fail to recognize that saving become decent only when miniscule household utilities don't go redundant. The benefits are like 2 faces of the coin; you get that longing extra cent, plus , your contribute towards energy savings.





Brought to you by
of Success
​​



M.T

The Champion



سلام، صبحتون بخیر

پرتاب سنگ ، قطار ، ایستگاه راه آهن ، وقتی این واژه ها رو می شنویم ، ناخودآگاه یاد حوادث ناخوشایند گذشته می افتیم ، بچه های ایستگاه راه آهن که به قطار سنگ می زدند
و یا یاد حوادث خوشایند ، مثل دهقان فداکاری که هنگام ریزش سنگها با مشعل به قطار علامت داد و جان مسافران را نجات داد
و من یاد رمان محبوب دوران کودکیم : بچه های راه آهن

اما پرتاب یک سنگ به انگلیسی به هیچ کدوم از اینهایی که گفتم ربطی نداره ، یعنی خیلی نزدیک


_______________________________________________
تمرین دیروز


دوشیزه جونز به شاگردانش کمک می کرد تا از کارشان لذت ببرند
Miss.Jones helps her pupils to enjoy their work.
یک روز او از آنها خواست مقداری هویج در بازار بخرند
One day she asked them to buy her some carrots in the market.
دانش آموزان خیلی سریع کار کردند
The pupils worked very fast.
یک پسر فکر می کرد او سؤال دوشیزه جونز را درست نشنیده است
One boy thought he had not heard Miss.Jones's questions correctly.
او (پسر) فکر می کرد او ( خانم ) گفته بود کلم به جای هویج
He thought she had said 'cabbages' instead of 'carrots'.
دلیل اینکه او نتوانسته بود به جواب برسد او تلاش کرده بود آن را با کلم حل کند
The reason why he had not been able to get the answer was that he had been trying to work it out in 'cabbage'.
__________________________________________
The champion

A man who was bored with living in London and desired to move to the country was looking for a house from which he could get to his office in the city easily every day. One day he saw an advertisement for a suitable house in Hampshire which was claimed to be within a stone's throw of a railway station from which there were frequent trains to London.

He telephoned the house agency and arranged to go down by train the next day and have a look at the house.

The house agent met him at the station and they drove to the house, which was at least a kilometer from the station.

The man who had come to see the house turned to the house agent when they reached it and objected . 'I should be very interested to meet the man who threw that stone you mentioned in your advertisement!'


پهلوان

یک مردی که از زندگی در لندن خسته بود و آرزو داشت به روستا جابجا بشود دنبال خانه ای می گشت که بتواند هر روز به آسانی به دفترش در شهر برسد. یک روز یک آگهی برای خانه ی مناسبی در همشایر در روزنامه دید که ادعا شده بود به اندازه ی پرتاب یک سنگه از ایستگاه راه آهنی است که تند تند به لندن قطار دارد

او به آژانس مسکن تلفن زد و قرار شد فردا با قطار آنجا برود و نگاهی به خانه بیاندازد

مشاور املاک او را در ایستگاه راه آهن ملاقات کرد و آنها رانندگی کردند به سمت آن خانه که حداقل یک کیلومتر تا ایستگاه فاصله داشت

مردی که برای دیدن خانه آمده بود ، وقتی که به محل رسیدند رو کرد به مشاور املاک و معترضانه گفت :« من خیلی علاقه مندم که مرد پرتاب کننده ی سنگی را که شما در آگهیتون ذکر کردید را ببینم.
»

_________________________________

تمرین


مرد این داستان می خواست در روستا زندگی کند ، اما در لندن کار کند
او می خواست نزدیک یک ایستگاه زندگی کند
او یک آگهی دید برای خانه ای که نزدیک ایستگاه بود
او یک آگهی دید برای خانه ای که نزدیک دفترش بود
او از لندن به همشایر با مشاور املاک رفت
خانه واقعاً تنها به اندازه ی پرتاب یک سنگ از ایستگاه بود

______________________________

اسم
a stone's throw= very short distance خیلی نزدیک
desire میل ، مراد، آرزو ، خواهش ، مقصود، کام
advertisement آگهی ، اعلان ، خبر ، آگاهی
advertising آگهی ، اعلان
claim ادعا، دعوی ، مطالبه ، مدعی
claimant مدعی ، مطالبه کننده
frequence بسامد ، تکرار ، فرکانس، تناوب
frequency بسامد ، تکرار، تناوب ، فرکانس
agency نمایندگی ، پیشکاری ، دفتر نمایندگی ، وکالت، خبرگزاری
agent پیشکار، نماینده ، مأمور، وکیل ، عامل
agents عوامل
mention یادآوری ، تذکر، اشاره ، ذکر

____________________________________
فعل
to desire آرزو کردن ، تمایل داشتن ، خواستن
to advertise ، انتشار دادن ،آگهی کردن
to claim ادعا کردن
to frequent رفت و آمد کردن زیاد در ، تکرار کردن
to arrange منظم کردن ، ترتیب دادن ، آراستن ، قرار گذاشتن
to mention نام بردن ، ذکر کردن ، اشاره کردن
to mention نام بردن ، ذکر کردن ، اشاره کردن
to object اعتراض کردن ، مخالفت کردن

_______________________________________
صفت
claiming مدعی
claiming fine for a bloodshed خون خواه
frequent تکرار شونده ، زود زود، مکرر، بسیار رخ دهنده
 arranged مرتب ، منظم ، سربه راه
mentioned مذکور ، ذکر شده ، نام برده

_____________________________
Don't mention it این حرفها چیست؟


می توانید سنگی را پرتاب کنید که تا یک کیلومتر برود ؟
A day was filled with laughs
M.T
 





M.T

Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com