This blog is about books, eBooks , my memories and tragic accidents.

Sunday, October 5, 2014

​ The clever Dog

سلام ، صبح بخیر​

تمرین ​دیروز

جیم باهوش بود اما تنبل
Jim was clever, but lazy
او از پرداخت مالیات خوشش نمی آمد
He didn't like paying taxes
او همیشه از مردم باهوش برای دزدی استفاده می کرد
He always used clever people to steal for him
آنها سعی می کردند خانواده های پولدار را پیدا کنند
They tried to find rich families
یکی از آدمهاش  یک قطعه ی دو نفره ( دوئت ) را روی پیانو همراه با دختری نواخت
One of his men played a duet on a piano with a girl.
خانواده ی دختر فقیر بودند
The girl's family was poor

Just singing in the rain

ترانه خواندن در باران

Gromit makes sure he is prepared
for is moonlight serenade.

گروميت سعي مي کند براي ترانه ي عاشقانه اش
در شبي مهتابي کاملاً آماده باشد

from " The joy of Shaun"


The clever Dog

Fred sometimes liked to go to a bar to have a drink before he went home after work . There were some tables and chairs in the bar, but it was too early for most people when Fred was there, so he seldom found anyone to talk to.

Then one evening he went into the bar and saw a man playing draughts at a table , but he could not see anyone in the chair opposite him. He went nearer to look, and was very surprised to see that the man was playing against a dog. when it had to move one of its draughts. It stood on its back legs on the chair.
Fred watched while the two played their game , and when the dog lost, Fred went up to its owner and said,' I've never seen such a clever dog before.'
' Well,' answered the other man,' he isn't really, very clever always win.'

سگ باهوش

گاهی اوقات فرد دوست داشت بعد از کار قبل از رفتن به خانه برای نوشیدن مشروب به بار برود . صندلی ها و میزهایی در بار بود اما آن ساعت برای  اکثر مردم خیلی زود بود ، بنابراین زمانیکه فرد آنجا بود به ندرت کسی  را برای همصحبتی پیدا می کرد

یک غروب او به بار رفت و مردی را دید که پشت میز چکرز ( درافتس ) بازی می کرد ، اما او نتوانست کسی را در صندلی مقابل مرد ببیند. برای تماشا نزدیکتر رفت و خیلی شگفت زده شد از دیدن این که مرد مقابل یک سگ چکرز بازی می کرد ، هر وقت سگ مجبور می شد مهره ای را حرکت بدهد رو پاهای عقبیش روی صندلی می ایستاد

همین طور که آنها بازی می کردند فرد بازیشان را تماشا می کرد ، و وقتی سگ باخت ، نزدیک رفت و به صاحبش گفت :« من هرگز سگی به این باهوشی ندیده بودم

مرد جواب داد:« او اصلاً باهوش نیست من همیشه می برم


فرد همیشه مشروبش را در خانه می خورد
او با مردم زیادی در بار صحبت می کرد
یک غروب مردی با سگی در مشروب فروشی درافتس بازی می کردند
سگ درافتس خودش حرکت داد
فرد خیلی شگفت زده شد
گاهی اوقات سگ بازی را می برد

Have fun



Post a Comment

Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by