This blog is about books, eBooks , my memories and tragic accidents.

Saturday, March 28, 2015

تعطیلات خوب یکنواخت



صبح بخیر

"هر کدام از ما یک هنرمند هستیم که توانایی داریم رویایی را از اعماق وجودمان بیافرینیم و درک کنیم.
دروتی فدیمن"


چه تعطیلات خوبی! فقط خوردن و خوابیدن، من که خیلی تنبل شده ام، صبح ها به زور از خواب بیدار می شوم، حس می کنم زندگی یک کم یکنواخت شده است.

_________________________________

It is the most perfect house for children to be brought up in; with shadowy nooks for hide and seek, and open fire places for pop-corn, and an attic to romp in on rainy days and slippery banisters with a comfortable flat knob at the bottom, and a great big sunny kitchen, and a nice, fat , sunny cook who has lived in the family thirteen years and always saves out a piece of dough for the children to bake. Just the sight of such a house makes you want to be a child all over again.

And as for families! I never dreamed they could be so nice. Sallie has a father and mother and grandmother, and the sweetest three-year-old baby sister all over curls, and a medium-sized brother who always forgets to wipe his feet, and a big, good-looking brother named Jimmie, who is a junior at Princeton.

We have the jolliest times at the table--everybody laughs and jokes and talks at once, and we don't have to say grace beforehand. It's a relief not having to thank Somebody for every mouthful you eat. ( I dare say I'm blasphemous; but you'd be, too, if you'd offered as much obligatory thanks as I have.)


اسم

nook  گوشه
banister  نرده، پلکان
knob  قبه ، دستگیره
dough  خمیر
grace  دعای فیض و برکت
relief  آسودگی ، راحتی ، فراغت، آرامش خاطر
mouthful  لقمه


صفت
shadowy سایه دار، سایه افکن
jolly خوشحال، شوخ، بانشاط
beforehand آماده و راحت
blasphemous کفر آمیز
obligatory  اجباری، حتمی ، لازم الاجرا
قید

beforehand مقدم ، پیشاپیش

فعل
to romp  با جیغ و داد بازی کردن


محیط این خانه و زندگی برای تربیت و پرورش بچه معرکه است. به خصوص گوشه و کنارهایش برای بازی قایم باشک معرکه است. بخاری ها برای ذرت بو دادن و اتاق زیر شیروانی برای بازی در روزهایی که باران می بارد و نرده بان صاف برای سرسره بازی.

آشپزخانه ی منزل بزرگ است ، خوب آفتاب می گیرد، آشپز چاق و کپل و با نمکی دارند، سیزده سال است برای آنها کار می کند. هر روز هم یک تکه کیک برای بچه ها می پزد ، اما آنرا همیشه پنهان می کند.

حالا از افراد خانواده تعریف کنم. نمی شود باور کرد ، این خانواده خیلی با هم مهربان هستند. سالی ، پدر ، مادر، مادربزرگ و یک خواهر کوچک خیلی قشنگ که موهای سرش فری هست. یک برادر خوشگل دیگر هم دارد که همیشه فراموش می کند کفش هایش را پیش از ورود به اتاق تمیز کند. یک برادر بزرگ هم دارد که قد بلند است و نامش " جیمی" هست و دانشکده ی " پرینستون " می رود.

هنگام غذا خوردن سر میز خیلی به ما خوش می گذرد. همه می گویند و می خندند ، پیش از شروع به خوردن غذا همه دعا می خوانند ، این یک نوع شکرگزاری است که آدم دیگر ناچار نیست به خاطر یک لقمه نان از هر کسی تشکر کند، ( بابا، شاید من کافر باشم ، اما اگر شما هم یک عمر به اجبار شکرگزاری می کردید، آن وقت شما هم کافر می شدید.)



_________________________________


M.T

0 comments:

Post a Comment

Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com