This blog is about books, eBooks , my memories and tragic accidents.

Sunday, March 29, 2015

پس از باران هوا خوب می شود




سلام،

تهران بارانی است.

" آفتاب دلپذیر است ؛ باران شاداب کننده است؛ باد ما را تر و تازه می کند؛ برف لذت بخش است؛ به راستی هوایی به نام هوای بد  وجود ندارد، فقط انواع متفاوت هوای خوب وجود دارد.
                                                                                       جان راسکن"

_________________________________

Such a lot of things we've done--I can't begin to tell you about them. Mr. McBride owns a factory and Christmas eve he had a tree for the employees' children. It was in the long packing-room which was decorated with evergreens and holly. Jimmie McBride was dressed as Santa Claus and Sallie and I helped him distribute the presents.

Dear me, Daddy, but it was a funny sensation! I felt as benevolent as a Trustee of the John Grier home. I kissed on sweet, sticky little boy--but I don't think I patted any of them on the head!

And two days after Christmas, they gave a dance at their own house for ME.

It was the first really true ball I ever attended--college doesn't count where we dance with girls. I had a new white evening gown ( your Christmas present--many thanks) and long white gloves and white satin slippers. The only drawback to my perfect, utter, absolute happiness was the fact that Mrs. Lippett couldn't see me leading the cotillion with Jimmie McBride. Tell her about it, please, the next time you visit the J.G. H.

Yours ever,
Judy Abbott

PS. Would you be terribly displeased, Daddy, if I didn't turn out to be a Great Author after all, but just a Plain Girl?

اسم

evergreen همیشه بهار
ball  مجلس رقص
drawback  اشکال، مانع، زیان
cotillion   نوعی رقص دو نفری

صفت
benevolent  خیریه، نیکخواه، خیر اندیش
utter غیر عادی ، مطلق
absolute  خودرأی، مستقل، مستبد، مطلق،  غیرمشروط
Plain  ساده، عادی، رک و ساده

فعل
to distribute  پخش کردن، توزیع کردن


نمی دانم چطور تعریف کنم و چگونه همه ی کارهایی را که این مدت انجام  داده ام برایتان تعریف کنم.

آقای مک براید صاحب کارخانه ای هست و برای شب عید درخت نوئل برای بچه کارگران درست کرده است. اتاق بزرگی مخصوص بسته بندی هدایا درست کرده بودند که با برگ های سبز آذین شده بود، من و سالی با هم هدایای عید را تقسیم کردیم.

بابا من وقتی با بچه های کوچولو رو به رو می شدم  احساسات عجیبی داشتم. گاهی احساس می کردم من یکی از کمک کنندگان پرورشگاه جان گریر هستم ، خیر خواه و با گذشت. طاقت نیاوردم و یکی از بچه های قشنگی را سر و صورتش از خوردن شیرینی چسبناک شده بود حسابی بوسیدم، اما فکر نکنم به نشانه ی کمک دست به پشت کسی زده باشم. دو روز بعد از کریسمس به خاطر من یک مجلس رقص برپا کردند.

این اولین مرتبه ای بود که من در یک مجلس رقص حاضر می شدم. مجلس رقص واقعی ، رقص های دانشکده که دخترها با هم می رقصند قبول نیست.

من یک لباس شب، اما دست اول پوشیدم. ار پارچه ی سفید بود. ( این لباس همان عیدی شما هست. خیلی متشکرم) با دستکش های بلند و کفش ساتن سفید. در این جشن و مهمانی دلخوشی من این بود که خانم لیپت اینجا نبود تا چپ چپ به من نگاه کند و ببیند که چگونه من و جیمی ماک براید با هم رقص را افتتاح کردیم.

خواهشمندم هر وقت که به جان گریر رفتید این را برایش تعریف کنید.

ارادتمند همیشگی شما
جودی آبوت


(پیوست نامه )

بابا، آیا شما به راستی ناراحت می شوید اگر من سرانجام به جای این که یک نویسنده ی خوب بشوم ، یک دختر خیلی معمولی بشوم؟


_________________________________






M.T

0 comments:

Post a Comment

Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com