This blog is about books, eBooks , my memories and tragic accidents.

Tuesday, March 31, 2015

Happy Birthday, GMail



" دوست کسی است که همه چیز را درباره ی تو می داند و
باز هم ترا دوست دارد.   آلبرت هابرد"

تولدت مبارک دوست عزیزم، چه خوب، دیروز تولد برادرم بود و امروز تولد تو، تولدتان مبارک

راستی چند ساله شدی؟ یازده ساله؟! اوه، تو هنوز خیلی جوانی ، اما چقدر پر تجربه!

هیچ می دانستی که تو اولین نفری هستی که هر روز به من سلام می کنی، و هیچ می دونستی تو یکی از بهترین دوستان من هستی، دوستی که دقیقه ها و گاهی ساعت های زیادی پای حرف دلم می نشینی ، هیچ می دونستی که گاهی مرا به سرگیجه می اندازی- هر بار تعداد نامه های صندوق را می بینم- و چقدر تآسف برانگیز است که فرصت خواندن بیشتر رایانامه ها را ندارم، می دانم که نخواندن نامه ی دیگران دور از ادب است، اما چاره ای ندارم، اوایل برای پاسخگویی به همه ی نامه ها وقت داشتم ، اما به مرور زمان که تو تپل تر شدی، واقعاً به بیشتر آنها نمی رسم.

من نمی دانم اگر تو نبودی یا نباشی چطور مطالبم را بنویسم یا ارسال کنم، هرچند که می توانم مستقیماً از بلاگر استفاده کنم، اما آنقدر به تو خو گرفته ام و با تو آشناییم که در هر محیط دیگری احساس غربت می کنم.

شاید اگر نوروز سه سال پیش امکان درج تصاویر داخلی را به ویژگی هایت نمی افزودی، هیچ یک از پست هایم را با تو نمی نوشتم، چون نوشته ی بدون تصویر برایم بی معناست، من در نوشته ها تصاویر را می بینم و در تصاویر نوشته ها را.

این روزها گاهی با تو احساس تنهایی می کنم ، بیشتر دوستانم از تو کوچ کرده اند و رفته اند،من همچنان مانده ام، البته نه تنها، هنوز خیلی ها هستند که دیوانه ی تو هستند، و خواهند ماند.

امیدوارم  سال به سال پر ویژگی تر بشوی و برای نامه های نخوانده ی من هم چاره ای بیندیشی ، پاک کردن بیست ، سی هزار ایمیل از روی جیمیل کار آسانی نیست، من در آوت لوک یک فرستنده ی خاص را انتخاب می کنم و با یک کلیک همه ی ایمیلهای آن فرستنده را ظرف چند دقیقه حذف می کنم، اما جیمیل متفاوت است.

یادش بخیر، چند سال پیش در جستجوی تمبر به چندین خواربار فروشی سر زدم، چون پست و دفتر خدمات الکترونیک بسته بود، تا این که سرانجام در آخرین بقالی یک سری تمبر برای ارسال نامه ام پیدا کردم، چقدر ذوق کردم.

رایانامه ها هرگز بوی نامه های کاغذی را ندارند، آن حس زیبای دیدن دستخط یک دوست را به ما منتقل نمی کنند، و ما را آنقدر به هیجان نمی آورند، اما خیلی سریع هستند، قبلاً نامه ی شادباش نوروز را یک هفته قبل از تحویل سال می فرستادم، اما با ایمیل درست لحظه ی تحویل سال.

گفتنی ها درباره ی تو دوست خوبم زیاد است، بهتر است نامه را کوتاه کنم و بگویم

 
تولدت مبارک جیمیل دوست داشتنی








_________________________________

Anyway, we had it, with brown bread Swiss cheese sandwiches. He helped make them and then ate four. I told him that I had spent last summer at Lock Willow, and we had a beautiful gossipy time about the Samples, and the horses and cows and chickens. All the horses that he used to know are dead, except Grover, who was a baby colt at the time of his last visit--and poor Grover now is so old he can just limp about the pasture.

He asked if they still kept doughnuts in a yellow crock with a blue plate over it on the bottom shelf of the pantry--and they do! He wanted to know if there was still a woodchuck's hole under the pile of rocks in the night pasture--and there is! Amasai caught a big, fat, grey one there this summer, the twenty-fifth great-grandson of the one Master Jervis caught when he was a little boy.

I called him 'Master Jervie' to his face, but he didn't appear to be insulted. Julia says she has never seen him so amiable; he's usually pretty unapproachable. But Julia hasn't a bit of tact; and men, I find, require a great deal. They purr if you rub them the right way and spit if you don't. ( That isn't a very elegant metaphor. I mean it figuratively.)

We're reading Marie Bashkirtseff's journal. Isn't it amazing? Listen to this: 'Last night I was seized by a fit of despair that found utterance in moans, and that finally drove me to throw the dinning-room clock into the sea.'

It makes me almost I'm not a genius; they must be very wearing to have about--and awfully destructive to the furniture.
Mercy! how it keeps Pouring. We shall have to swim to chapel tonight.

Yours ever,
Judy

اسم
doughnut دونات،نان شیرینی گرد و حلقه مانند
crock  خمره، سبو
metaphor استعاره، کنایه ، تشبیه
utterance ادا، اظهار، سخن
moan ناله، زاری ، شکایت
pasture علف زار، چراگاه
pantry آبدارخانه، شربت خانه

woodchuck موش خرمایی کوهی
purr  صدای خرخر گربه
colt کره اسب، نوعی تپانچه، تازه کار 



​صفت​
amiable
​ شیرین، دلپذیر ، مهربان  ​

​destructive  مخرب ، ویرانگر، خانمان برانداز​
figuratively
تمثیلی ، تلویحی 
​فعل
​to limp ​شلیدن، لنگیدن، خمیدن
to purr  خرخر کردن
​ to
spit
​ ​ آب دهان بیرون انداختن، بیرون پراندن ( مثل تف) 


اما به هر حال ما چای و ساندویچ و نان سیاه و پنیر سوئیسی را با هم خوردیم و آقای پندلتون در درست کردن ساندویچ به من کمک کرد . چهار تکه از آن ساندویچ را خودش خورد
.من به ایشان عرض کردم که تابستان گذشته را در لاک ویلو بوده ام ، مدتی در مورد خانم سمپل با هم صحبت کردیم. بعد حرف اسب ها ، گاوها و جوجه ها پیش آمد ، اسب هایی که هنگام خردسالی آقای پندلتون آنجا بوده اند، هه مرده اند . غیر از " گرور"که آن روزها شازده به دنیا آمده بود و حالا آنقدر پیر شده که فقط به چراگاه می رود و لنگان راه می رود.
آقای پندلتون پرسید آیا هنوز نانهای شیرمال را توی یک کماچدان زیر یک بشقاب آبی در طبقه ی زیر آشپزخانه می گذارند یا جای دیگر پنهان می کنند؟

پرسیدند: آیا در چراگاه زیر تل سنگها یک لانه ی کبوتر هست یا نیست؟ من در جواب سؤالهایش گفتم هست. آماسی آن روز یکی از کبوترهای چاق را گرفت. فکر می کنم این کبوتر بیست و پنجمین بچه ی آن کبوتر باشد که آقای جروی در زمان بچگی با آنها بازی می کرده است

من اقای پندلتون را آقای جروی صدا زدم و فکر نکنم از این موضوع ناراحت شده باشد. جولیا می گفت : هرگر عمو را اینقدر سرحال و شاد ندیده است.
چون خیلی راحت هم نمی شد با عمو پندلتون کنار آمد و با او حرف زد. اما جولیا از آداب معاشرت سررشته ندارد و سیاست هم ندارد. با مردها کنار آمدن سیاست و دانایی لازم دارد، اگر آدم رگ خوابشان را پیدا کند آن وقت رام و آرام می شوند و اگر اشتباه کند مثل گربه چنگ می زنند.

حالا ما داریم داستان " مری باشکر سف" را می خوانیم . داستانش عجیب است . به این قسمت آن توجه فرمایید:
دیشب چنان اسیر نومیدی شده بودم که ناله ام بلند شد ، سرانجام ساعت سالن غذاخوری را برداشتم و به دریا افکندم.

بابا اگر نبوغ آدم را به چنین روزی مبتلا می کند ، من که امیدوارم هرگز نانغه نشوم. الله اکبر ، دارد سیل از آسمان می بارد. فکر می کنم امشب باید شناکنان به کلیسا بروم.

دوستدار همیشگی شما
                 جودی

_________________________________






M.T

0 comments:

Post a Comment

Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com