This blog is about books, eBooks , my memories and tragic accidents.

Saturday, March 7, 2015

I knit it with my own hands



سلام، صبح بخیر

" برای پیدا کردن خوشحالی واقعی ، به درون خود بنگر، اتکا به منابع بیرونی امری مشکل است.                         کیث هرل"


_________________________________

This is Sunday afternoon.

Amasai (hired man) in a purple tie and some bright yellow buckskin gloves, very red and shaved, has just driven off with Carrie (hired girl) in a big hat trimmed with red roses and a blue muslin dress and her hair curled as tight as it will curl. Amasai spent all the morning washing the buggy; and Carrie stayed home from church ostensibly to cook the dinner, but really to iron the muslin dress.

In two minutes more when this letter is finished I am going to settle down to a book which I found in the attic. It's entitled, On the Trail, and sprawled across the front page in a funny little-boy hand:
Jervis Pendleton if this book should ever roam, Box its ears and send it home.

He spent the summer here once after he had been ill, when he was about eleven years old; and he left On the Trail behind. It looks well read-- the marks of his grimy little hands are frequent! Also in a corner of the attic there is a water wheel and a windmill and some bows and arrows. Mrs. Semple talks so constantly about him that I begin to believe he really lives-- not a grown man with silk hat and walking stick, but a nice, dirty, tousle-headed boy who clatters up the stairs with an awful racket, and leaves the screen doors open, and is always asking for cookie. (And getting them, too, if I know Mrs. Semple!) He seems to have been an adventurous little soul-- and brave and truthful. I'm sorry to think he is a Pendleton; he was meant for something better.
اسم
buckskin  پوست آهو، پوست گوزن
muslin  چیت موصلی
attic اتاق کوچک زیر شیروانی
buggy نوعی درشکه ی سبک یک اسبه
roam غربت ، سرگردانی
racket جار و جنجال ، سر وصدا
tousle، ژولیدگی مو،  ژولیدگی
صفت
ostensibly  تظاهر آمیز، ظاهر
frequent مکرر، تکرار شونده، زود زود
grimy  کثیف، سیاه

فعل
to roam گشتن، پرسه زدن، گردیدن
to frequent تکرار کردن
to clatter تلق تلق کردن
to sprawl به طور غیر منتظره پخش شدن


حالا یکشنبه بعد از ظهر است

آماسی ( کارگر) با کراوات بنفش و دستکش های چرمی زرد ، ریش تراشیده ، با آن صورت سرخش همراه با کاری ( که کارگر زن است) که او هم کلاه بزرگی سرش گذاشته چند شاخه گل سرخ توی آن فرو کرده و لباس آبی پوشیده و موهایش را خیلی سفت به هم بافته است ، کارشان تمام شد و هر دو باهم رفتند

آماسی از صبح تا ظهر داشت گاری را می شست، کاری هم به ظاهر برای این که ناهار تهیه کند، به کلیسا نیامد ، اما در حقیقت می خواست لباسش را اطو کند، تا بعد از ظهر با آماسی بیرون بروند

دو دقیقه بعد این نامه تمام می شود و من کتابی را که در اتاق زیر شیروانی پیدا کرده ام برمی دارم تا بخوانم. اسم این کتاب " روی جای پا" است . پشت کتاب با خط بچگانه ای نوشته شده : " جرویس پندلتون" ، بعد نوشته : " جرویس پندلتون اگر این کتاب دست به دست شود، پستش کنید تا روانه خانه اش شود این طور که معلوم است خیلی سالها پیش ، وقتی آقای پندلتون یازده ساله بوده پس از یک بیماری که به اینجا آمده بود تا دوره ی نقاهت را بگذراند، این کتاب را اینجا گذاشته است

به نظر می آید که این کتاب را به دقت خوانده است، چون جای انگشتان کثیفش روی صفحات دیده می شود. چیزهای دیگری هم در اتاق زیر شیروانی پیدا کرده ام ، اینها عبارتند از :
چرخ چاه ، آسیاب بادی، یک تیر و کمان

خانم سمپل آنقدر در مورد آقای جروی حرف می زند که من او را به جای آقای پندلتون بزرگ که کلاه ابریشمی به سر می گذارد و عصا به دست می گیرد مجسم می کنم، بچه ای با صورت کثیف، موهای ژولیده که تق تق از پله ها بالا می رود و درها را باز می کند و مدام نق می زند که من شیرینی می خواهم (به قرار اطلاع هر دفعه که نق می زده خانم سمپل به او شیرینی می داده است )

خانم سمپل به نحوی در مورد او حرف می زند که معلوم می شود بچه ی ماجراجو و دلیری بوده و اینجاست که موجب تأسف است که از خانواده پندلتون هست


_________________________________

14
 ماه دسامبر

بابا لنگ دراز عزیز

دیشب خنده دارترین خوابها را دیدم. به نظرم آمد که به کتابخانه ای رفته ام. متصدی کتابخانه، کتابی برایم آورد به نام : " زندگانی و نامه های جودی آبوت"
جلد کتاب از پارچه قرمز بود و تصویر پرورشگاه جان گریر روی جلد آن بود

در صفحه ی اول عکس مرا چاپ کرده بودند و زیر آن نوشته بودند: " ارادتمند واقعی جروشا آبوت

شروع کردم به خواندن کتاب، خواندم ، خواندم . به محض این که خواستم صفحه ی آخر آن را ورق بزنم و ببینم روی سنگ قبر من چه نوشته شده از خواب بیدار شدم. خیلی ناراحت کننده بود، چون فهمیدم با چه کسی عروسی می کنم و چه وقتی خواهم مرد

فکر می کنم خیلی عالی است اگر شرح زندگی آدم توسط یک غیبگو خیلی روشن و صریح نوشته شود. اما مشروط بر این که بگذارند آدم شرح حال خودش را بخواند تا هیچ وقت آن را فراموش نکند ، بعد آدم لحظه به لحظه زندگی می کند در حالی که می داند چه می کند و چه خواهد کرد و چه هنگامی خواهد مرد

به نظر شما چند نفر آدم پیدا می شوند که شهامت خواندن شرح زندگی خود را داشته باشند؟
 
به طور کلی زندگی بدون این پیشگویی ها بی مزه است. مدام باید خورد و خوابید . اما امان از آن روزی که آدم همه چیز را بداند و هیچ اتفاق بدی هم پیش نیاید . خدا مرگم بدهد. یک لکه جوهر روی کاغد افتاد. اما صفحه سوم است و نمی شود دو مرتبه نامه را از اول نوشت

امسال باز هم " زیست شناسی" می خوانیم . جالب است. درس فعلی ما "جهاز هاضمه " است. نمی دانید وقتی روده ی کوچک گربه را افقی ببرند و زیر میکروسکپ بگذارند چقدر قشنگ است. فلسفه هم می خوانیم و موضوع جالبی است . اما زود یادم می رود. زیست شناسی را بیشتر دوست دارم بحث و فلسفه بافی پایان ناپذیر است. خاک بر سر این قلم بکنند! مدام دارد اشک می ریزد. عذر می خواهم
راستی بابا، شما به آزادی اراده عقیده دارید؟

من عقیده دارم، برو برگرد هم ندارد. من با فلاسفه ای که فکر می کنند هر عملی که آدمی انجام می دهد جبری است و نتیجه ی گرد همایی عوامل غیر ارادی است سخت مخالف هستم. من چنین چیزی را بیهوده ترین عقاید می دانم. بدین قرار هر کس هر کاری بکند کرده است. هیچکس هم نباید او را سرزنش کند

هنگامی که کسی به تقدیر و سرنوشت معتقد بود، پس معلوم است که دست روی دستش می گذارد و می گوید: هر چه پیش آید خو ش آید

من به طور اصولی به آزادی اراده و قدرت خواستن فرد معتقد هستم و به نظرم با این عقیده آدم می تواند حتی کوهها را جابجا کند. تحمل کنید. بگذارید من نویسنده ی معروفی شوم. من چهار فصل از کتابم را تمام کرده ام و پنج فصل آن هم طرح ریزی شده است

بابا، این نامه خیلی مخلوط شد . اگر سردرد نگرفته باشید خوب است. بهتر است نامه را همین جا تمام کنم  و کمی شکلات درست کنم. با کمال تأسف باید عرض کنم نمی توانم از این شکلاتها برای شما بفرستم . این مرتبه می خواهم با خامه و کره شکلات درست بکنم

با تقدیم احترام
جودی


پیوست نامه) در کلاس ژیمناستیک دارم رقص مدرن و فانتزی یاد می گیرم . با عکسی که خودم کشیده ام و برایتان می فرستم شما ملاحظه خواهید فرمود که ما داریم یک باله خیلی عالی می رقصیم آنکه کنار تصویر است و دارد حرکات نرم و مؤدبانه می کند من هستم



_________________________________

26th December My Dear, Dear, Daddy,


Haven't you any sense? Don't you KNOW that you mustn't give one girl seventeen Christmas presents? I'm a Socialist, please remember; do you wish to turn me into Plutocrat?

Think how embarrassing it would be if we should ever quarrel! I should have to engage a moving-van to return your gifts.

I am sorry that the necktie I sent was so wobbly; I knit it with my own hands ( as you doubtless discovered from internal evidence). You will have to wear it on cold days and keep your coat buttoned up tight.

Thank you, Daddy, a thousand times. I think you're the sweetest man that ever lived--and the foolishest!
Judy

Here's a four-leaf clover from Camp McBride to bring you good luck for the New Year.



M.T

0 comments:

Post a Comment

Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com