This blog is about books, eBooks , my memories and tragic accidents.

Monday, March 2, 2015

I love you still, in spite of all your faults.




صبح بخیر

"هر آنچه اتفاق افتاده به مهمی هر آنچه که اتفاق بیفتد نیست، نگاهی به امکانات مسیر آینده ات بینداز ،قید و بندهای مزاحم گذشته را رها کن.                       کیث هرل"


_________________________________

The farm gets more and more entertaining. I rode on a hay wagon yesterday. We have three big pigs and nine little piglets, and you should see them eat. They are pigs! We've oceans of little baby chickens and ducks and turkeys and guinea fowls. You must be made to live in a city when you might live on a farm.

It is my daily business to hunt the eggs. I fell off a beam in the barn loft yesterday, while I was trying to crawl over to a nest that the black hen has stolen. And when I came in with a scratched knee, Mr. sample bound it up with witch-hazel, murmuring all the time, 'Dear! Dear! It seems only yesterday that Master Jervie fell off that very same beam and scratched this very same knee.'

The scenery around here is perfectly beautiful. There's a valley and a river and a lot of wooded hills, and way in the distance a tall blue mountain that simply melts in your mouth.

اسم
piglet  بچه خوک
guinea fowl مرغ شاخدار
beam  ، تیر عمارت ، میله
barn انبار غله، طویله
loft  اتاق زیر شیروانی ، کبوتر خانه، آسمان
witch-haze پیچک دیواری، نارون کوهی
scenery  چشم انداز ، منظره

فعل
 to scratch، خراشاندن،  خراش دادن، خراشیدن،

روز به روز بیشتر به من خوش می گذرد. دیروز روی گاری علف خشکه سوار شدم. سه تا خوک و 9 تا بچه خوک اینجاست . نمی دانی چقدر می خورند، مثل خوک می خورند

جوجه ها، مرغابی ها و بوقلمون ها خیلی زیاد هستند. اگر برای آدم امکان داشته باشد که در ییلاق زندگی کند کمال حماقت است که در شهر زندگی کند

جمع کردن تخم مرغ ها از وظایف من است. دیروز همین طور که در این سوراخ و آن سوراخ دنبال تخم مرغ می گشتم، از روی یک چوب درون اصطبل افتادم و زانویم زخم شد. خانم سمپل همانطور که داشت زخم مرا پانسمان می کرد زیر لب گفت
 وای مثل این که دیروز بود که آقای جروی از روی همین چوب افتاد و درست همین جای زانویش زخم شد

بابا، مناظر اطراف بسیار قشنگ است. دره، رودخانه ، تپه های پر درخت و کمی دورتر کوه بلند آبی رنگ که آن قدر قشنگ است که آب از دهنم راه می افتد


_________________________________

19 اوت

بابا لنگ دراز عزیز


از پنجره ی اتاق من منظره سرزمین - در حقیقت اقیانوس- بسیار زیبایی نمایان است. تا چشم می بیند ، آب و صخره است

تابستان می گذرد. صبح ها وقت من به آموزش انگلیسی -لاتین و جبر به دو شاگرد تنبل خودم می گذرد

به هیچ عنوان نمی توانم حتی فکر بکنم که ماریون به چه نحوی پا به دانشکده خواهد گذاشت. یا اگر موفق شد، چطور در دانشکده خواهد ماند از فلورانس که به کلی قطع امید کرده ام. اما خیلی قشنگ و ناز هست

اینها که تا این اندازه قشنگ هستند - من فکر می کنم- برایشان تفاوتی ندارد که باهوش باشند یا نباشند. اما گاهی فکر می کنم که گفتگوی اینطور خوشگل ها برای شوهرانشان چقدر خسته کننده است. مگر این که شانس بیاورند و شوهرشان هم کودن و بی استعداد باشد، تازه خیلی هم خوب است ، چون دنیا پر از آدم های کودن و ابله است. در این تابستان من خیلی مرد کودن دیدم

بعد از ظهرها من روی صخره قدم می زنم، و یا اگر دریا طوفانی نباشد شنا می کنم. من در آب شور خیلی خوب شنا می کنم. ملاحظه می فرمایید که هر چه یاد گرفته ام مورد استفاده قرار می دهم

نامه آقای جرویس پندلتون از پاریس رسید. نامه خیلی کوتاه بود . از این که من به حرف او گوش نکرده ام ، هنوز مرا نبخشیده است
 
به هر حال نوشته که اگر به موقع برگردد، پیش از گشایش دانشگاه چند روزی برای دیدن من به لاک ویلو می آید و اگر تا آن موقع من دختر حرف گوش کن و عاقلی شده باشم با من آشتی خواهد کرد

یک نامه هم از سالی داشتم که از من دعوت کرده تا دو هفته در سپتامبر به اردوی آنها بروم. آیا باز هم باید از شما اجازه بگیرم؟ یا حالا آن قدر بزرگ شده ام که خودم می توانم تصمیم بگیرم؟ فکر کنم حالا دیگر بزرگ شده ام ،حالا دیگر بچه نیستم . آخر سال آخر دانشکده هستم مگر نه؟

چون تمام تابستان را کار کرده ام فکر می کنم احتیاج به کمی تفریح دارم . دوست دارم آدیرن داکز را ببینم. دوست دارم برادر سالی را ببینم. قرار شده که جیمی به من قایق رانی یاد بدهد و اما ( حال رسیدیم سر اصل موضوع ، یعنی نرفتن. موضوعی که خیلی احمقانه به نظر می آید) می خواهم آقای جروی از اروپا برگردد و به لاک ویلو برود و من آنجا نباشم

من باید به او بفهمانم که حق ندارد به من امر و نهی کند
 
باباجان ، هیچکس - غیر از شما که حق دارید- نباید به من امر و نهی کند

هر چند که گاهی شما هم این حق را ندارید. من می خواهم برای گردش به جنگل بروم

جودی



_________________________________


CAMP MCBRIDE, 6th September
Dear Daddy,

Your letter didn't come in time ( I am pleased to say). If you wish your instructions to be obeyed, you must have your secretary transmit them in less than two weeks. As you observe, I am here, and have been for five days.

The woods are fine, and so is the camp, and so is the weather, and so are the McBrides, and so is the whole world. I'm very happy!

There's Jimmie calling for me to come canoeing.
Goodbye--sorry to have disobeyed, but why are you so persistent about not wanting me to play a little ? When I've worked all the summer I deserve two weeks. You are awfully dog-in-the-mangerich.

However--I love you still, Daddy, in spite of all your faults.
Judy



M.T

0 comments:

Post a Comment

Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com