This blog is about books, eBooks , my memories and tragic accidents.

Friday, February 27, 2015

A trip to Europe!! Isn't it too luxurious?



صبح بخیر

"وقتی تشخیص دهی که گاهی اوقات عواطف تو و دیگران حالت دمدمی مزاج دارد، بهتر می توانی ببخشی و فراموش کنی.              دیپاک چوپرا"



_________________________________

LOCK WILLOW FARM,                   Saturday night
Dearest Daddy-Long-Legs,


I've only just come and I'm not unpacked, but I can't wait to tell you how much I like farms. This is a heavenly, heavenly, HEAVENLY spot!
​​

The house is square like this: And OLD. A hundred years or so. It has a veranda on the side which I can't draw and sweet porch in front. The picture really doesn't do it justice--those things that look like feather dusters are maple trees, and the prickly ones that border the drive are murmuring pines and hemlocks. It stands on the top of a hill and looks way off over miles of green meadows to another line of hills.

This is the way Connecticut goes, in a series of Marcelle waves; and Lock Willow Farm is just on the crest of one wave. The barns used to be across the road where they obstructed the view, but a kind flash of lightning came from heaven and burnt them down.
اسم
veranda ایوان ، رواق ، بالکن
porch  ایوان، دالان ، هشتی
justice درستی، عدل ، انصاف
duster گردگیر
hemlock شوکران
meadow چمن زار، مرغزار، علف زار
crest  تاج ، قله، ستیغ
barn انبار کاه و جو و کنف و  غیره ، انبار غله، طویله

صفت
prickly  تیغ دار، زبر، خراش دهنده

فعل

to obstruct مسدود کردن، مانع شدن، جلوی چیزی را گرفتن


ییلاق لاک ویلو
شنبه شب

بابا لنگ دراز بسیار عزیز


من همین حالا وارد اتاق شده ام و هنوز اثاث خودم را باز نکرده ام. اما تحمل صبر کردن ندارم. باید بگویم که من چقدر از این ییلاق خوشم می آید ، اینجا یکی از با صفاترین نقطه های کره زمین است عمارت چهار گوش اینطور است

ساختمان ها همه قدیمی است . متعلق به یکصد سال پیش است. شاید هم بیشتر. ایوانی جلو دارد که نمی توانم آنرا نقاشی کنم، این تصویری که کشیده ام درست و حسابی گویای منظور نیست. توی شکل آن قسمتی که شبیه بادبزن پردار است، درختان صنوبر است. آنهایی که سیخ سیخ و شبیه کاج است، در حقیقت بید مجنون است


ساختمان روی تپه درست شده که چشم اندازش یک سلسله تپه است که تا فرسنگها ادامه دارد و از چمن پوشیده شده. لاک ویلو ، روی تپه ی اول است. چند طویله و انبار پیش از این در امتداد جاده بود که جلو منظره را گرفته بوده، اما طبیعت مهربان چند برق از آسمان فرستاده و آنها را سوزانده است



_________________________________

4 ماه ژوئن

بابای عزیز

سرم خیلی شلوغ است. ده روز بیشتر به جشن فارغ التحصیلی نمانده، امتحانات فردا شروع می شود باید چندین چمدان لوازم و اثاث را بسته بندی کنم. با این حال، بیرون و خارج از اتاق آن قدر قشنگ و دوست داشتنی شده است که هیچ دوست ندارم توی اتاق بمانم

اما به هر حال عیبی ندارد به زودی تعطیلات فرا می رسد

جولیا تعطیلات امسال را به اروپا می رود. این چهارمین مرتبه ای است که به اروپا می رود

جای هیچ تردید نیست که لذات زندگی عادلانه تقسیم نشده است باباجان . سالی هم مثل همیشه به " آدیرون داکز" می رود. به نظر شما من کجا خواهم رفت؟

می توانید حدس بزنید. "لاک ویلو" نه. با سالی به "آدیرون داکز" نه ( پارسال شرمنده شدم و حالا دیگر فکر آدیرون داکز به سرم نمی زند.) مثل این که نمی توانید حدس بزنید. خودم می گویم. اما به شرط این که قول بدهید مخالفت نکنید داد و بیداد هم راه نیندازید. از همین حالا به منشی شما اطلاع  می دهم که من از تصمیم خودم دست برنمی دارم

امسال تابستان من می خواهم کنار دریا بروم و تابستان را با خانمی "چارلز پاترسون" بگذرانم. می خواهم آنجا به دخترش که تازه وارد دانشکده می شود درس بدهم. من به وسیله ی خانم مک براید با این خانم آشنا شدم. خانم بسیار خوبی هست. قرار هست که به دختر کوچک او هم انگلیسی و لاتین درس بدهم، اما روزی چند ساعت هم بیکارم که برای خودم سرگرمی ایجاد می کنم و بابت تدریس، آنها ماهی 55 دلار به من می دهند. به نظرتان مبلغ کلانی نیست؟

خانم پاترسون خودش این پول را پیشنهاد کرد، چون در غیر این صورت من خجالت می کشیدیم از 25 دلار بیشتر بگیرم. کار من در مانگولیا ( خانه ی خانم پاترسون در مانگولیا هست) اول سپتامبر تمام می شود و احتمال دارد سه هفته ی آخر تعطیلات را به لاک ویلو بروم. دلم برای خانم سمپل و دوستان دیگر- چه انسان چه حیوان- تنگ شده . خب نظر شما در مورد این برنامه ی من چه هست؟ ملاحظه می فرمایید که دارم متکی به نفس و مستقل می شوم. به هر حال این شما هستید که مرا تا اینجا رسانیده اید. اما حالا فکر می کنم بقیه ی راه را خودم می توانم بروم

جشن فارغ التحصیلی پرینستون و امتحانات ما بطور اتفاقی با هم افتاده است. خیلی دشوار است. من و سالی می خواستیم به پرینستون برویم . اما حالا دیگر غیر ممکن است


باباجان خدا نگهدار. امیدوارم این تابستان به شما هم خوش بگذرد و حسابی استراحت کنید و با نیرویی تازه تر دو مرتبه به کار مشغول شوید ( این جمله را شما باید به من می نوشتید) چون من به هیچ عنوان نمی دانم که شما تابستان ها چکار می کنید؟ چطور وقت می گذرانید؟ برای من غیرمممکن است که حتی حدس بزنم وضع زندگی شما چطور است

آیا شما گلف بازی می کنید؟ شکار می کنید؟ اسب سواری می کنید؟ یا این که در آفتاب می نشینید و چرت می زنید؟
 
به هر حال هر چه می کنید امیدوارم به شما خوش بگذرد و جودی را هم فراموش نکنید



_________________________________

10th June Dear Daddy,

This is the hardest letter I ever wrote, but I have decided what I must do, and there isn't going to be any turning back. It is very sweet and generous and dear of you to wish to send me to Europe this summer--for the moment I was intoxicated by the idea; but sober second thoughts said no. It would be rather illogical of me to refuse to take your money for college, and then use it instead just for amusement! You mustn't get me used to too many luxuries. One doesn't miss what one has never had; but it's awfully hard going without things after one has commenced thinking they are his--hers( English language needs another pronoun) by natural right.

Living with Sallie and Julia is an awful strain on my stoical philosophy. They have both had things from the time they were babies; they accept happiness as a matter of course. The World, they think, owes them everything they want. Maybe the World does--in any case, it seems to acknowledge the debt and pay up.
 But as for me, it owes me nothing, and distinctly told me so in the beginning. I have no right to borrow on credit, for there will come a time when the World will repudiate my claim.

I seem to be floundering in a sea of metaphor--but I hope you grasp my meaning? Anyway, I have a very strong feeling that the only honest thing for me to do is to teach this summer and begin to support myself.



M.T

0 comments:

Post a Comment

Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com